زمان، با چنان سرعتي از جلوي چشم ها ي حيرت زده ام عبور مي كنه، كه ديگه حتي فرصت نمي كنم كمي نگاهش كنم و ببينم كه چي شكليه... دريغ از حتي يك سلام و احوال پرسي گاه و بي گاه! انگار نه انگار كه زماني دوست بوده ايم و هم نفس. چنان مي دوه كه گويا در يك ماراتن عظيم شركت مي كنه... اگه مي دونستم جايزه ي نفر اول چيه، شايد بيشتر كمكش مي كردم!!
و با اين حال، حس خوبي دارم. لحظه هام اين روزها كه مي گذرن، من رو هم مهربانانه با خودشون مي كشونن. و گرچه با سرعت حركت مي كنن و به سمت نقطه اي نامعلوم، اما هيجان راهي كه مي رن، براي دل به قول مامان كوچك من، وصف ناپذيره...!
و من حس دختري رو دارم كه روي يك ابر پفكي نرم و سفيد و خوردني نشسته و نسيمي پر از عطر ياس و مريم، لا به لاي تار موهاش مي پيچه... و يك موسيقي، يك موسيقي شوق انگيز بهشتي فضاي ذهنش رو پر كرده كرده و هر چي با ابر جلو و جلوتر مي ره، خطوط نوراني چهره ي خسته ي خورشيد بيشتر نمايان مي شن و دنيا و آدم هاش بيشتر و بيشتر به چشم هاش لبخند هاي گرم مي زنن... اصلا انگار كه زمانه مدتي است يك آن چنان با او مهربان شده كه دل كوچكش قدر يك سنگر سنگي سفت و سخت و محكم شده! ... و حالا حالا ها ديگه قرار نيست جلوي هيچ طوفاني، برگ هاي سبزش ناله كنان به سمت زمين تاب بخورن.
من سبزم. سبز سبز! از طوفان گذر كرده ام، و لا به لاي تمام برگ هاي طلايي خزوني كه به روي دنيام مي بارن، و بين تمام نم نم هاي بارون غم زده اي كه دل دنيام رو تر مي كنن، من هنوز هم محكم سر پا ايستاده ام و به سمت هدف جدیدی خیر برداشته ام... مثل سال ها پیش... نه، همین ۲-۳ سال پیش! که در چشم من انگار از کهکشانی دیگر بوده اند و زمانی دیگر و دختری دیگر، كنج يك گوشه ي تنگ ديگر...
و باور نمي كنم، اين شكوه فتح دوباره رو...
باور نمي كنم...
ممنونم، از كسي كه من رو براي اولين بار در اين روزهاي كسالت بار از توي لاك خودم بيرون آورد...با اينكه مي دانم، نمي داند كه كيست!!!
ممنونم، از كسي كه يادم داد گاهي هم لازم است خوش باشم و به تمام بند هاي دست و پاهام، پوزخندي نمايشي تحويل بدهم!
ممنونم از دوستي كه اين روزها چند صباحي بود و ماند و دنياي خسته ي من رو ناخواسته از نو رنگ كرد. و الان گرچه ديگر نيست و دلم براي جاي خاليش عجيب تنگ خواهد شد و او هم اين را هرگز نخواهد دانست، اما همان مدت كوتاه از زندگيم رو چنان جالب كرد، كه حتي اگر بارنگردد هم فراموشش نخواهم كرد!
ممنونم از تقويم ها (!) كه اجازه دادند، دل آدم هاي اين خاك، چند روزي رو دور باشند از تمام خستگي ها و دود و دم هاي يك شهر بزرگ و در گوشه اي سر بر زمين بگذارند كه دوستش دارند!
و ممنونم از خدا! خدايي كه اين روزها جاي دست هاش روي شونه هام حس مي كنم... « قدر تمام دوستت دارم هاي خاك گرفته و پوسيده ي ته تمام دل هاي تنگ اين دنيا، دوستت دارم...!»
من زنده ام!