مدتیه که به برخی از رفتار های آدم ها توی زندگی روزمره شون بیشتر توجه می کنم. آدم ها همیشه برام جالب بودن ان و فکر می کنم که اگر واقعا موجودات فضایی هوشمند تری از آدم ها در یک جایی از دنیا توی یک کهکشان دور افتاده زندگی کنند، با چه ذوق و شوقی می تونن بیان و تک تک رفتار های عجیب و غریب گاهی تابلو و گاهی غیر قابل پیش بینی آدم ها رو ببینند و بخندند و شاید هم حیرت کنند...!
***********
توی مسیر من از دانشگاه تا خونه، راهی وجود داره که البته گرچه عبور از اون جا برای من چندان هم اجباری نیست، اما گاهی که دلم تغییر می خواد و هوای تازه ی خنکی که با تمام وجود خودش رو بکوبه توی لپ های بی حسم و کمی هم آفتاب، که پرتو های خسته ی ماتش تو دل این سرمای سوزناک بهم «امید زنده بودن و ماندن» بده، پیاده از این راه حرکت می کنم و از نگاه کردن به آدم ها لذت می برم...

آدم های هم قدم و همراه من، اغلب مسیرشون نقطه ی B و بعد از اونه... اما دقت که کردم، دیدم همگی کاری رو می کنند که برای فندقی که به جای مغز توی جمجمه ی بنده کاشته شده، به هیچ عنوان قابل هضم نیست...!!! (شاید آنزیم هاش رو ندارم...)این آدم ها، همه تا به نقطه ی A می رسن، مسیرشون رو کج می کنن یه سمت کوچه پس کوچه ها و از راه قرمز عبور می کنن... و مسیر آبی راهی است بس متروکه!
یک روز که با مامان بزرگ، اتفاقی از این راه عبور می کردیم، عقب ایستادم تا اون راهمون رو انتخاب کنه... و اون هم از راه قرمز رفت! و وقتی دلیل انتخابش رو پرسیدم، گفت که «این یه راه میون بره...!» و توضیح دادن ریاضیات ساده ی اضلاع یک مربع و این که این دو تا خیابون با هم موازی هستن و فرقی نمی کنه اول این ضلع مربع رو طی کنی یا اون یکی شو، واسه ی مامان بزرگ اصلا مهم نبود!
اولش فکر کردم که شاید فقط مامان بزرگه که این اشتباه رو به اسم میون بر انجام می ده، اون هم به این خاطر که ریاضیش خوب نیست... اما دقت که کردم، دیدم همه آدم هایی که با عجله گام بر می دارن و هی به ساعت هاشون نگاه می کنن و قدم های بلند بر می دارن، همگی راه قرمز رو ترجیح می دن... و این گونه است که یI علامت سوال بزرگ و کج و معوج مدت هاست داره خودش رو به فضای جمجمه ام می کوبه... و من بی پاسخم...
به گمانم که ما ها همگی در زندگی هامون، توی نقطه ی A ایستاده ایم و به رسیدن به B فکر می کنیم. و خیلی هامون هم گول میون بر ها رو می خوریم. به یک دلیل ساده: چون همه دوست داریم، هر چه زودتر زاویه ی حرکت مون رو به سمت هدف کج کنیم. و از اینکه تا مدت ها مستقیم به سمت C حرکت کنیم، بیزاریم... انگار که اگه راه قرمز رو بریم، سریع تر به هدف «نزدیک» می شیم... هر چند دیواری که بین ما و مقصد رو سد کرده، اون قدر طولانی باشه که مجبور شیم دورش بزنیم تا بهش برسیم... اما همین نزدیکی ظاهری در عین یک دبواااار فاصله، ارضا کننده است...
...و عجیبه که آدم ها با این همه دانش و سواد و آگاهی هم گاهی فریب دلشون رو می خورن و راه میون بر رو انتخاب می کنن. راهی که تنها فرقش با راه اصلی در تابلوییه که توی ورودی راه نصب شده، با عنوان: «میون بر! از این طرف!» و آدم ها بی توجه به یک محاسبه ی عقلی ساده خودشون رو می سپارن به کوچه های تنگ و باریکی که شاید یکی دو تا راهزن هم تو شون به کمین نشسته باشن! شاید هم تو یکی شون یک وانت داره بار خالی می کنه و کوچه رو بسته...!! یا وسط یکش یه عده پسر بچه دارن گل کوچیک بازی می کنن... و همه و همه عبور رو سخت و دشوار می کنن...
و هنوز هم نمی فهمم و برایم قابل هضم نمیست که چرا! نمی فهمم که حتی اگر میون بری هم در کار باشه، این همه عجله برای چیه؟! نمی شه از دار و درخت و گل ها و گنجشک هایی که توی خیابون دارن از این شاخه به اون شاخه می پرن، لدت برد و دل به دیوار های کاه گلی کوچه های تنگ نداد. و فقط کمی دیرتر (دیرتر؟!!!) رسید؟!
***********
«م» موجود فوق العاده ایه. اما هر وقت که ازش تعریف می کنم، دو دستی می زنه توی سر مال (!) و به نقطه ضعف هایی اشاره می کنه که اون داره و من ندارم...
فکر که می کنم، می بینم که با تمام خوبی هاش، فقط یک تفاوت بزرگ با من داره...: من همیشه با علاقه و آروم- آروم از جاده ی اصلی عبور می کنم. «م» اما گاهی به جاده خاکی می زنه و بعد نفس- نفس زنان ازم جلو می افته... و اون وقت، در حالی که داره مثل یک دونده ی پر سرعت ازم دور می شه و کل هیکلش می شه قد یه نقطه توی افق، ناگاهن کلاپس می کنه و گوشه ای می افته... تا من کمی بعد تر با همون سرعت ثابت از کنارش عبور کنم... یه چیزی عین قصه ی مسابقه ی خرگوش و لاک پشت!
... و تمام راز من، منی که بعضی عجیب می دونندم و آرامشم رو، صبرم رو و نظم ساده ام رو نمی تونن باور کنن، در همین چند کلمه خلاصه می شه...:
من می کوشم که از جاده ی ی اصلی عبور کنم و خودم رو به دست راه باریکه های ترسناک نسپارم... و از «لحظه لحظه» ی زندگیم لذت می برم که زندگی همه اش دو روزه.....
به همین سادگی...
***********************************
پ.ن: این موضوع جای بحث زیاد داره!