من، دلم رو کشتم. آره، من! خود خودم...
توی
تاریکی های اعماق وجودم، پشت یک دیوار گلی خلوت تنها گیرش آوردم و توی یک
لحظه ی شلوغ که کسی حواسش به تلاطم تردید توی چشم هام نبود، آروم - آروم
خفه اش کردم و لحظه لحظه ی آب شدنش رو تماشا کردم و وانمود کردم که سوزش
دردناکی که ته گلوم حس می کنم، چیزی نیست جز اسپور چند قارچ حساسیت زا!
(احتمالاً آسپرژیلوس...)
نفهمیدم که چرا این کار
رو کردم. نپرسید. نمی دونم. احتمالاً همه اش تقصیر رفیق ناباب بود!!! کار
این دنیای ریا کار که وادارم کرد دنیامو از دنیاش جدا کنم... که مجبورم
کرد دور دلم حصاری بکشم که به هیچ جا باز نشه و بذارم توی تنهایی هاش
بپوسه، بی اونکه لحظه ای نفس هاش که ته تهای نفس های خدا بود لا به لای
جنگل های مه گرفته ی بهشتش، وجود سردم رو گرم کنه... بلکه بهم اجازه بدن
توی قلمروی تنگ این دنیا کمی راحت تر نفس بکشم...!
و
بعدش در جواب نگاه های آدم ها، لبخند های دروغین زدم و سرم رو عین بز تکون
دادم که آره و بعله و البته (!) و اینها....!!! روش خوبی بود برای فرار از
گناه، برای از یاد بردن یک قتل فجیع، برای فراموش کردن یک وجود بی عمق، یک
روح بی خدا، یک جسم بی دل... انگار که نه انگار! وکی می فهمید؟!
تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ January 8, 2008 و ساعت 5:29 PM |
لينك ثابت|
نظرات (0)