من، دلم رو کشتم. آره، من! خود خودم...
توی تاریکی های اعماق وجودم، پشت یک دیوار گلی خلوت تنها گیرش آوردم و توی یک لحظه ی شلوغ که کسی حواسش به تلاطم تردید توی چشم هام نبود، آروم - آروم خفه اش کردم و لحظه لحظه ی آب شدنش رو تماشا کردم و وانمود کردم که سوزش دردناکی که ته گلوم حس می کنم، چیزی نیست جز اسپور چند قارچ حساسیت زا! (احتمالاً آسپرژیلوس...)
نفهمیدم که چرا این کار رو کردم. نپرسید. نمی دونم. احتمالاً همه اش تقصیر رفیق ناباب بود!!! کار این دنیای ریا کار که وادارم کرد دنیامو از دنیاش جدا کنم... که مجبورم کرد دور دلم حصاری بکشم که به هیچ جا باز نشه و بذارم توی تنهایی هاش بپوسه، بی اونکه لحظه ای نفس هاش که ته تهای نفس های خدا بود لا به لای جنگل های مه گرفته ی بهشتش، وجود سردم رو گرم کنه... بلکه بهم اجازه بدن توی قلمروی تنگ این دنیا کمی راحت تر نفس بکشم...!
و بعدش در جواب نگاه های آدم ها، لبخند های دروغین زدم و سرم رو عین بز تکون دادم که آره و بعله و البته (!) و اینها....!!! روش خوبی بود برای فرار از گناه، برای از یاد بردن یک قتل فجیع، برای فراموش کردن یک وجود بی عمق، یک روح بی خدا، یک جسم بی دل... انگار که نه انگار! وکی می فهمید؟!
اما نشد...
گناهکار یک روز به سزای اعمالش می رسه. و این بار هم نوبت من بود. و من در یک لحظه خودم رو دیدم که پیش قاضی وجدانم نشسته م و به خودم و اون و خدایی که سپید و آبی و براق همه جا شناور بود، جواب پس می دم... که چرا... که چرا دلم رو، خدامو کشتم؟! که چرا و چه طور وقتی دلم ناله می کرد و فریاد زنان دست و پا می زد، انداختمش توی یک صندوق تنگ قدیمی و بعد با عجله و با تمام نیرو روی در صندوق نشستم تا صداشو نشنوم. و یکی پس از دیگری توی هزاران اتاق در بسته فرو کردمش و در ها رو یکی یکی قفل کردم و کلید ها رو سپردم به باد!
نمی دونستم که باد هم دلم رو دوست داشت. نمی دونستم که دل باد با دل من دوست بود... نمی دونستم بارونی که هر شب نرم نرم می بارید، اشک دل ابر ها بود برای روح دیگر تهی من. نمی دونستم که خدا هم دلم رو دوست داشت... نمی دونستم که دلم تجلی گاه خدا بود... و هیج نمی دونستم که وقتی برف بباره و دنیا بشه عروس سپید پوش قصه ها، و وقتی درخت ها با دونه های بازیگوش برف روی سر و کول شون بازی های کودکانه کنند، و وقتی اولین گلوله های برف یک زمستان سخت روی سر و صورتم بشینه، بد جور هوای خدا را خواهم کرد... و دلم عجیب برای دلم تنگ خواهد شد....
و اعتراف خواهم کرد... به یک اشتباه بزرگ، در یک دادگاه عظیم، پیش خدایی که جریان دارد و سپید است و آبی و آسمانی... و گریه خواهم کرد، برای دلی که دیگر نیست و خدایی که دیگر دوستم ندارد...
و اشک هایم دنیا رو خواهند برد...
************
و من، الآن، توی این لحظه های راکد، کنج یک سلول سرد و ساکت و سیاه تکیه داده م به دیوار و تقاض خطام رو پس می دم.
خسته ام... بی دل... بی حس... بی عشق... بی خدا...
و لحظه ها انگار اون قدر انرژی پتانسیل کش سانی در خودشان ذخیره کرده ان که بتونن تا ابد کش بیان، بی اونکه ذره ای التهاب و غوغای درونم رو تسکین بدن...و در لا به لای همین لحظه ها بود انگار، توی دل یکی شون که داشت به بی نهایت گره می خورد، که حس کردم دستی روی شونه هامه...
برگشتم.
- خدا...؟!!
لبخندی زد... به بلندای یک صبح... به طراوت یک یاس... به لطافت آب... به گرمای خورشید نیمروزی استوا... و به رنگ تمام رنگ های رنگین کمان...
مرا بخشیده بود.
مشت بسته اش را دراز کرد. با تردید نگاه کردم، آرام آرام بازش کرد و چیزی مثل ابر های در هم و برهم از درونش بیرون خزید: دلم بود....!
دل خودم که دلم برایش یک ذره شده بود...! قد نقطه های پایانی تمام این جمله های نا تمام! به چهره ی رنجور و لبخند خسته اش نگاه کردم و محکم بغلش کردم... و توی دلی که تازه پسش گرفته بودم، به خدا قول دادم که دیگه هرگز رهاش نکنم...
خدا سری تکان داد و بعد جلوی چشمان مبهوت من و دل، دوباره شد سپید و آبی و سبز و سرخ و همه رنگ ها، که جریان دارد. رفت و محو شد لا به لای تک تک ذرات دلم... همان جایی که جایش بود... و همه جا ناگهان سپید یک دست شد... برف تا بی کران ها.
به جایی نگاه می کنم که سایه ی خدا تا ثانیه ای پیش اونجا ایستاده بود... خم می شوم و مشتی برف بر می دارم و بعد، عین توی فیلم ها با یک حرکت ژانگولر برمی گردم و پرتابش می کنم سمت دلم. جا خالی می دهد. و هر هر به ریشم می خندد و زبان درازی می کند.
یادم رفته بود که دل من دل من است و از تمام پیچ و خم های درونم خبر دارد و ....

و ناگهان دنیا دور سرم می چرخد... و صدای خنده اش در گوش هایم می پیچد...توی هیری ویری کله پا شدن دنیا و آدم هاش و سی درجه تغییر زاویه دادن افق به سمت آسمان، فکر می کنم که چه ﻗـــــــــــــــدر صدای خنده های آسمونیش رو دوست دارم...
--------------------------------------------------
پ.ن۱: گاهی اون قدر در روز مرگی های بی ارزش غرق می شیم که ناخواسته دلمون رو می کشیم... موجود متحرکی می شیم که تمام خصوصیات یک «موجود زنده» رو از دیدگاه زیست شناسی داره! اما تنها چیزی که نیست، یک موجود «زنده» است...
پ.ن۲: این تعطیلی ها گند زد به همه چیز، رسماً!