پروردگارا! به من آرامش ده تا بپذيرم آنچه را که نمي توانم تغيير دهم، دليري ده تا تغيير دهم آنچه را که مي توانم... بينش ده تا تفاوت اين دو را بدانم... و مرا فهم ده.... تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار کنند. جبران خليل جبران
منم بازی! :پی (ورژن 1و2و3و4!)

و باز هم دعوتی های وبلاگی...! این بازی های وبلاگی رو دوست دارم... و بدجوری دلم می خواد خودم هم یکی رو راه بندازم... خیلی چیزها هست که دوست دارم در موردشون بنویسم و نظرات بقیه رو هم بدونم! ...بالاخره یکی رو انتخاب می کنم و منم یه بازی راه میندازم! نگی نگفتی

اول از همه ایشون مارو دعوت کرده به بازی آرزو های کلاسیک و فانتزی... احتمالا اولی آرزوهاییه که میشه یه جورایی بهش رسید، شاید در زمان های دور... اما به هر حال اون قدر دور نیست که هر چه قدر که قد بکشیم و روی نوک انگشتان پاهامون بایستیم، دستامون بهش نرسه... اما دومی از اون محالاست... از اونایی که بعضی ها اصلا بهش فکر هم نمی کنن... از اونایی که فقط تو ذهن فرافکن امثال من می تونه کمی جون بگیره و بعد هم کم کم زیر انبوه آرزوهای دیگه مدفون شه...!

دوم از همه هم ایرمان من رو دعوت کرده به بازی آرزو های سال جدید!

(از اونجایی که من تازه این گزینه ی ادامه ی مطالب پرشین بلاگ رو کشف کرده ام، بنابراین شما برای مشاهده ی بقیه مطالب، گزینه ی ادامه ی مطالب رو فشار بدید )

 آرزوهای کلاسیک من:

۱. دلم می خواد پزشک بزرگی بشم! (با حدود ۱۵۰ کیلوگرم وزن در حد رضازاده) می دونم که راه سختیه و می دونم یاد گرفتنی ها بسیارند و ذهن محدود من احتمالا ظرفیت تمام این اسرار قشنگ رو نخواهد داشت... اما مدت هاست تلاش می کنم به جای حفظ کردن جزئیات بیهوده، به خودم فرصت بدم تا تحلیل کنم. تا بفهمم که چرا این طور شده. و پایه و اساس ها رو یاد بگیرم... و این روش جدید بهم فوق العاده کمک کرده که در عین حال که ذهنم رو ذره ذره پر می کنم، اما باز و آماده هم نگهش دارم برای پذیرش پذیرفتنی های جدید... و فقط امیدوارم تلاش این روزهام یک روز من رو به جایی برسونه که می خوام...

۲. دلم می خواد اهرام مصر و تاج محل و آکروپلیس یونان رو ببینم! نمی دونم چرا به هر کی که می گم اول می خنده! انگار ته دل همه اینه که برن اروپا و آمریکا رو ببینن، اما من انگار در این مورد کمی آنرمال تشریف دارم...! هیچ علاقه ای به دیدن غرب ندارم... از تکنولوژی و مدرنیزاسیون بیزارم! دلم تمدن قدیمی می خواد و فرهنگ و هنر!! و تمام تمدن یک عمر دنیا در همین کوچه پس کوچه های مشرق زمین نهفته است... و شاید تنها چیزی که در غرب برای دیدنش توی دلم قند آب می شه، موزه های فوق العاده ایه که تمام تاریخ این ور دنیای رو با خودش برده به اون لنگه ی دنیا... اما هنر، زیبایی و عشق همه همین جان... توی همین گوشه ی به ظاهر تنگ دنیا... عجیبه که خیلی ها درک نمی کنند... و برای شان اون لنگه ی دنیا به معنی بهشتیه که هرگز طعمش و حس نخواهند کرد...

۳. دلم می خواد درسم که تموم شد، خودم رو از شر این تهران شلوغ و آلوده رها کنم و بزنم به کوه و بیابون...!  گاهی ته دلم حسرت می خورم به حال و روز خانه به دوشان آسوده از همه عالم... از بند ها و قل و زنجیر های این زندگی ماشینی و شهری خوشم نمی آد. حس می کنم که انگار روح آدم رو اسیر می کنه... و انگار اون روزی که خودم رو از لابه لای این زنجیر ها رها کنم و برم دنبال دیدن دنیا و آدم هاش و یاد گرفتن رسوم این روزگار غریب، روز پر کشیدنم خواهد بود... (اگه بشم یه پزشک دوره گرد که سفر می کنه و به داد آدم ها می رسه و اون قدر از آدم ها دستمزد می گیره که بتونه به سفرش ادامه بده و بتونه زنده بمونه، خیلی بده...؟!  نمی خواد جواب بدین، می دونم گاهی زیادی هوایی می شم!!!  ولی من نمی دونم چرا از الآن همه تا میان شوخی کنن میگن خوب نمی دونم چند سال دیگه میایم مطبت و اینا دیگه....! منم این جوری  می شم و نمی دونم با چه زبونی بگم که از پشت میز نشینی توی یک مطب حالم به هم خوره...)

۴. بسه دیگه

 آرزوهای فانتزی من:

۱. یک راست بپرم وسط هاگوارتز!!!!

۲. یک دایناسور زنده ببینم!!

۳. برم فضا!

*********

آرزوهای من برای سال جدید!

راستش الان تعداد آرزوهای سال جدیدم به اندازه ی انگشتای یه دسته... و مدام هم توی ذهنم مثل ماهی های هفت سین مون واسه خودشون وول می خورن و هی جون می گیرن و بعدش خسته می شن و کمی آروم می گیرن و دوباره روز از نو، روزی از نو...!

دلم می خواد اون اتفاقی که مونا ۶ ماه بود می گفت می دونم می افته، بیفته... البته الان از همیشه غیر قابل دسترس تر به نظر میاد... اما من همیشه وقتی از کسی یا چیزی دور بودم، بیشتر از همیشه بهش احساس نزدیکی می کردم... پس امیدم رو از دست نمی دم!

دلم می خواد چیزی رو بر ملا کنم که ملت نمی دونند که من می دونم!!! ((: خیلی دلم می خواد بگم که بابا جان می دونم....! نگه داری یه راز خیلی سخته... گرچه واسه ی من شده یه عادت... اما یک روز می گم. کاش اون روز همین نزدیکی ها باشه...

مجبورم در آینده ی نزدیک از یک سری آدم ها و جاهایی که دوستشون دارم خداحافظی کنم... و این خداحافظی خیلی تلخه... دوست دارم لحظه ی سومین خداخافظی عظیم عمرم قشنگ باشه و اون طوری پیش بره که باید... و دوست دارم دنیای پس از خداحافظی ام سامان پیدا کنه و باز هم قشنگ باشه. کاش خداحافظی ای پیش رویم عمیق نباشه و پل ها رو برای همیشه پشت سرم خراب نکنه... گرچه... من بر می گردم... آنهایی که باید بدانند می دانند... حتی اگر گاهی از این همه سماجتم برای بازگشت جا می خورند. اما در پس خداحافظی من بدرودی ابدی نیست... کاش در نگاه هیچ کدام از آنها هم ابدی در کار نباشد... 

شروع جدید فیزیوپاتی من هم برای خودش دنیایی است. کاش این یکی هم آن طوری پیش برود که مرکز آرزوهای مغز من آن را ترسیم می کند...!  

***********

و اما.... سوم از همه  میترال و ایرمان هم مارو دعوت کرده اند به بازی کتاب های نیمه تمام...! و بنده هم از بس آپ تو دیت تشریف دارم تازه الان دارم می نویسمش!!!  :

اولا بگم که من روی کتاب خریدن فوق العاده حساسم و هر کتاب خریدنم یکی دو ساعتی طول می کشه! (همه ی قفسه های کتاب رو زیر و رو می کنم!!!) و سیستمم هم این جوریه که در ابتدا، اولین چیزی که برام خیلی مهمه عنوان کتابه... بعدش اگه از عنوان خوشم اومد، اول پشت جلش رو برای خلاصه ای از ماجرا می خونم، و بعد هم همون جا ولو می شم و حدود ۲۰-۱۰ صفحه ی اول و گهگاهی فصل اولش رو می خونم و بعد هم از فروشنده نظرش رو می پرسم و آخر سر که از این همه خان گذشت، برش می دارم!!! بنابر این معمولا با چنین مشکلاتی مواجه نمی شم ، مگر اینکه وقتی برای خوندن نمونده باشه!

اما با تمام این احوالات... هر چه قد که آرزوهای مسافرتیم به دنیای سنتی قدیمی ختم می شه، اما تو رمان خوندن اصلا تحمل آثار کلاسیک رو ندارم!!! و مثال بارزش کتاب بربادرفته بود... فکر می کنم به زور بقیه، ۱۵ صفحه ی اولش رو خوندم که همون جا لا به لای توصیف در و دیوار و گل ها و رقص باد خوابم برد...   تصمیم گرفتم بندازمش کنار! (فکر کنم یکی می خواست از سر کوچه تا دم در خونه ی اینا بیاد که این اومدنش ۱۰-۱۵ صفحه طول کشید...!!!!) اما از اون جایی که به شدت می خواستم بدونم که حالا این کتاب مزخرف چی داره که ملت رو کشته مرده کرده، یه خلاصه ی جمع و جور ازش رو خریدم و خوندم و آخر سر هم از هر چی اسکارلت و امثالها که وجود داشت، حالم به شدت به هم خورد...!!!  (من فقط آن شرلی رو دوست می دارم و جودی ابوت  هر کدوم شون یک جورایی شبیه منن...! امیلی شریال امیلی در نیو مون که تی وی می ذاشت هم همین طور! خودم رو کشتم کتابش رو پیدا کنم که نشد...! )

بعدشم... آهان! از این کتابای کوچه بازاری عشق دختربچه های دبیرستانی هم بیزارم!!!  یه بار «به زور!» یکی شون رو خوندم و به این نتیجه رسیدم که نویسنده فقط می خواد مخت رو به کار بگیره و احساساتت رو جریحه دار کنه و آخر سر هم با سوزن نخ سر و تهش رو به هم بدوزه و تو توی خماری بمونی که چرا از فصل ۱ تا فصل صد و اندی اش که همه اش ماجراهای چند ماه بود این همه طول کشید، اما ماجراهای ۱۰ سال آخر تو ۱ فصل تموم شد و چرا یه دفعه داستان فانتزی شد...!!!!  خلاصه اینکه پشت دستم رو داغ کرده بودم که دیگه ازاین پرت و پلا ها نخونم که یه بار توی یه فروشگاه یه دفعه فروشندهه که یه دختر جوون بود، پرید جلوم که می تونم کمک کنم و اینها، و من هر چی گفتم نه! تو کتش نرفت!!! به زور یه کتاب کرد تو حلقومم که این این قده قشنگ و آه و وای و فین فین و نمی دونی چه رمانتیک بود و چه قدر من اشک ریختم و از این خزعبلات!!!  و من که هاج و واج مونده بودم، دلم نیومد بزنم تو ذوقش... و ۴ تومان پول مفت دادم و آخر سر هم ۲-۳ فصل از اولش رو خوندم و ۱ فصل هم از آخرش رو (جهت ارضای حس کنجکاوی که ببینم انتهای فانتزی این یکی به کجا می رسه!!!  )

همین دیگه!!! البته گویا مد شده که همه بگن ما کتاب درسی نمی خونیم :دی من صاف و پوست کنده بگم که آناتومی، جنین شناسی، بافت، فیزیو، پاتو، ایمونو، روان شناسی رو تقریبا کامل از روی کتاب خوندم!

بازم کتاب ناتمام دارم، اما چون قصد دارم تموم شون کنم، از ذکر نام شون صرف نظر می کنم!

***********

و اما چهارم از همه! گل داوودی هم ما رو دعوت کرده به بازی مشاعره! که این یکی رو فعلا داشته باشید تا من برم یه خاکی بر سرم بریزم و یه شعر پیدا کنم که باهاش مشاعره رو ادامه بدم

-----

 اما...! بازی مشاعره!
به دعوت گل داودی عزیز، بنده باید با کلمه ی کوله بار شعری می یافتم که یافتم!:

چشم صنوبران سحر خیز
بر شعله بلند افق خیره مانده بود .
دریا ، بر گوهر نیامده ! آغوش می گشود .
سر می کشید کوه، آیا در آن کرانه چه می دید ؟
پر می کشید باد، آیا چه می شنید، که سرشار از امید،
با
کوله بار شادی، از دره می گذشت ،در دشت می دوید !
هنگامه ای شگفت ،یکباره آسمان و زمین را فرا گرفت !
نبض زمان و قلب جهان، تند می تپید
دنیا ، در انتظار معجزه .

فریدون مشیری


...و به دعوت جراح دیوانه ی عزیز، از میان کلمات کلیدی پیشنهادی، بنده کلمه ی شیشه رو انتخاب نمودم!:

نیمروز آمد
بوی نان از آفتاب سفره تا ادراک جسم گل سفر می کرد.
مرتع ادراک خرم بود.
دست من در رنگ های فطری بودن شناور شد:
پرتقالی پوست می کندم.
شهر در آیینه پیدا بود.
دوستان من کجا هستند؟؟
روزهاشان پرتقالی باد!

پشت
شیشه
تا بخواهی شب.
در اتاق من طنینی بود از برخورد انگشتان من با اوج،
لحظه های کوچک من تا ستاره فکر می کردند.
خواب روی چشم هایم چیزهایی را بنا می کرد:
یک فضای باز، شن های ترنم، جای پای دوست...


سهراب سپهری


و اما کلمات کلیدی پیشنهادی ما:
              شعله، نبض، اوج، لحظه، ترنم


و دوستان دعوتی ما!:
 نقطه سر خط (گفته بود از این بازی خوشش میاد!)، طهورا (بلکه از علمی بودن در آد!)، the next episode (که همین جوری یه پست بی ربط به موضوع  بزنه!)، تحلیلش کن (که دوباره راه بیفته!!)، قلم - من - کاغذ - تو (که دوباره زنده بشه!)

نیات خیر رو حال می کنید؟!!!! :دی

-----

و اما دعوتی های ما!:

۱. بازی آرزوها==> سارا (نابرام)، سارا (جراح دیوانه)، دریچه میترال، صبا، طهورا

۲. بازی کتاب ها==> فکر کنم این رو دیگه همه نوشته اند! پس هر کی ننوشته، خودش خودش رو از طرف من دعوت کنه!!!

*****************

پ.ن: می گم، به نظر شما؛ بنده تکست هاریسون رو بگیرم، یا سیسیل؟!! یعنی فارسی هر دو رو که می گیرم، اما الان (و فقط الان!) به نظرتون تکست سیسیل مفید تره یا هاریسون؟! از هر گونه نظر کارشناسی ای به شدت استقبال می کنیم!!!!

تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ March 25, 2008 و ساعت 5:37 PM | لينك ثابت| نظرات (0)

نام:
آدرس ایمیل:
آدرس Url:
روزانه نیمچه بلاگ دفتر انشا درباره من
Designed By: Hadi Mohammadi - Temp4Blog | Powered By: Movable Type 4.2 | Hosted By: AriaInfo | RSS | Web analytics
CopyRight © 2003 - 2012 Soudeh.Ir All Rights Reserved