پروردگارا! به من آرامش ده تا بپذيرم آنچه را که نمي توانم تغيير دهم، دليري ده تا تغيير دهم آنچه را که مي توانم... بينش ده تا تفاوت اين دو را بدانم... و مرا فهم ده.... تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار کنند. جبران خليل جبران
فلاش بک: از عید تا عید!

دلم مثل یک کتری آب جوش داره قل قل می کنه!! احتمالاْ اگر بهم می گفتند که آماده باش، می خوایم فردا ببریمت به مریخ (!) برام قابل پذیرش تر از اینی بود که بگویند «تمام شد! برو و یک ماه خوش باش...!» و هنوزم باورش کمی تا قسمتی سخت است...! می دونی آخرین باری که پشت این میز نشستم و دستم رو گذاشتم زیر چونه ام و از لای پنجره ی باز به آسمون زل زدم و مغزم رو به هوای چهار تا حرف و کلمه ی نوشتنی زیر و رو کردم، کی بود؟!!

زیاد به مخم فشار نمی آرم... (;

دلم در غلیان است و ذهنم آرام. آرام تر از همیشه. هر چی که باید می گذشت، گذشته. هر چی که باید می فهمیدم، فهمیدم. خبرهای خوبی رو که باید می شنیدم، شنیدم...  و کارهایی رو که باید می کردم و فرصتش نبود، دارم ذره ذره می کنم...! شاید به غیر از یکی... که اون رو هم فرصات طلبانه منتظر لحظه ای ام که به اتمام برسونمش!  

سال ۸۶ عجب سال سنگینی بود برای من کوچک! اما چه قدر پربار بود... چه قدر...

STOP!

...

-  فیلم رو همین جا نگه دارید لطفا! و REWIND رو بزنید. آهااااااان! خوبه......!

PLAY

عید 1383==> 4 سال پیش این موقع ها، یک زخم خورده بودم که تازه برای خودش مرهمی پیدا کرده بود و هدف جدیدش رو با لذت مزه مزه می کرد. دنیا را انگار یک آن دو دستی تقدیمش کرده بودند! و حالا محکم چسبیده بود به مسیر جدید! و مسیر جدیدم چه شکست پیروزناکی برایم رقم زد...!!

PAUSE

وقتی کنار ساحل خلیج فارس بشینی و به آبی که آبیه و زلال، زل بزنی، یه لحظه حس می کنی که انگار تمام زندگی ات در برابر عظمت این جریانی که میاد و میره، چیزی نیست جز هیچ! تازه می فهمی که بعضی چیز ها اون قدر بی ارزش بودند که لازم نبود حتی یک لحظه به خاطرشون افکارت رو خاکستری کنی!!‌ و یک آن می کوشی که اجازه بدی روحت هم دوباره درخشان شه؛ عین آب زیر پاهات که اون قدر براقه و روشن که حس می کنی لابد ستاره ای از آسمون افتاده توش و داره از وجودش به آب نور می بخشه ...

FORWARD

PLAY

عید 1384 ==> سه سال پیش این موقع، با غول کنکور می جنگیدم! اما من همه اش یه دونه سپر داشتم و اون ماشالله فقط 10-8-7 تا شاخ داشت!!! اما من عزمم جزم بود برای رسیدن و با اینکه راه سخت بود و غوله هم غولی بود واسه خودش، اما من انتخابم رو کرده بودم! مدت ها قبل... و حالا وقت عمل بود و دیگر خستگی معنایی نداشت...

آخر سرش هم یک طلسم اجرا کردم و پووووووو......وووووف! بی هوش زیر پاهام افتاد و من از سر و کول 4-3 متری اش بالا رفتم و پرچم سپید «پیش به سمت بزرگ ترین آرزوی تمام زندگی ام» رو روی کله ی بد ریخت و قیافه اش نصب کردم! و چه لحظه ی بی نهایتی بود وقتی که توی سالن همایش های دانشگاه به افتخار ورودمان «سر زد از افق...» طنین انداز شد. و من اشک هام یکی یکی بی صدا می ریخت!!

PAUSE

روی میز اتاقم پر شده از کتاب. کتاب هایی که همه شون رو قراره توی وجودم هضم کنم و بعد سال ها با آرامش از هر کدوم لذت ببرم... به سرم زده مبحث بیماری های قلب و عروق سیسیل را بخوانم!!!! اما خودم رو نگه داشتم و فعلا به یادگیری تفسیر EKG قناعت کرده ام!! 

دکتر خان بیگی رو به اندازه ی فاصله ی دورترین ستاره تا زمین دوست دارم! هر چند که عین اون ستاره دیگه فاصله اش با ماها دور تر از این حرف هاست... و شاید دیگر نبینیمش... اما حرف هاش چنان توی وجودم حک شده که شاید خیلی هم فرقی نکنه. توی این 2-3 سال از هیچ کس غیر از اون و دکتر فرقان پرست تا این حد درس زیستن نیاموختم... و حالا، در این روزها، و لا به لای همین لحظه ها که با خیال راحت نشسته ام و چای تلخ می خورم، (جدیدا به لیست ممنوعیات خودم شکر و قند رو هم اضافه کرده ام...! یعنی لا اقل دارم سعی ام رو می کنم...!) دارم کتاب «انسان کامل» رو به توصیه اش می خونم. 2.5 سال گم شدن لا به لای کتاب های درسی انگار خیلی چیزها رو ازم گرفت. گرچه خیلی بهم بخشید، و گرچه الان حس می کنم که نیمکره ی چپم به شدت لبریزه، اما نیمکره ی راستم داره توی تهی بودن خودش غوطه می خوره. حس می کنم که برای کامل بودن، باید تعادل رو رعایت کرد. کاری که من مدت هاست نکرده ام. پرورش دادن یک سمت از وجودت و هل دادنش به سمت اوج، وقتی نیمه ی دیگر هنوز بال پرواز ندارد، بی فایده ترین کار دنیاست... مثل یه وزنه ی چند تنی، نیمه ی مقابلش رو هم به پایین می کشه و تو با آنکه نیمی از وجودت سرشار است، اما هم چنان زمین گیری. اصل «همه یا هیچ» اینجا هم انگار کاربرد دارد... بدجوری...

PLAY

عید 1385 ==> دو سال پیش این موقع ها، تازه معدل ترم اولم آمده بود من انگار بعد مدت ها به خودم امیدوار شدم. اعتماد به نفس از دست رفته ام بازگشت... و بعد از اینکه از شوک عظیم کنکور بیرون امدم و خودم رو جمع و جور کردم، یک تصمیم جدید گرفتم. می خواستم یک بار دیگر خودم رو به خودم ثابت کنم، ثابت کردنی! (ثابتاً!! هنوز هم عربی بلدم...!)

اوم روزها امتحان توراکس داشتیم. از سخت ترین امتحاناتی بود که تا حالا داده ایم. دکتر مهدی زاده امتحان گرفتنش نوبر است. و حداقل نمره برای حذف شدن رو هم گذاشته بود 60%. امیدی به پاس شدنم نداشتم. یک لحظه فکر کردم که چه تصمیم احمقانه ای بود... و نمی دونم اون روزها چی بین من و اونی که اون بالاست گذشت و به کی و چی قسمش دادم که وقتی نتایج آمد، مونا که برق گرفته بودش زنگ زد که شده ای 4 از 5، بالاترین نمره ی کلاس و یکی از 10 نفر پاس شده! و من که یخ کرده بودم و موهای تنم سیخ شده بود، باور نداشنم که حقیقت باشد، کار من نبود. خودش بود. و این را خوب می دانستم. و این اتفاق بهانه ای بود برای تاختنم به سمت جلو... و اون ترم چه ترم باشکوهی بود...!

PAUSE

دلم می خواد الان هر چی سقف و دیوار دور و برم هست رو خراب کنم و از زیر این همه بند های دروغین خلاص شم... و برم زیر سفقی بشینم که بی منتهاست. هوا قشنگه و شب هم قشنگ تر. حیف لحظه هایم که خود را اسیر دیوار ها کرده اند...

دلم می خواد از این پس کمی هم برای خودم زندگی کنم. می خواهم کمی هم مال خودم باشم و برگردم به دنیای رنگینی که این همه دوستش داشتم. امروز کی برد (ارگ) ام رو از توی انباری کشیدم بیرون... گرد و خاک روش رو پاک کردم و دلم یک لحظه تا اوج پر کشید و صدای نواختن   آقای «...» با پیانوش توی گوش هام پیچید... می خوام برم چند تا مداد B هم بخرم. اشیا خونه داد می زنند تا تک تک شون را روی کاغذ های کاهی جانی تازه ببخشم... حس می کنم که درونم چنان پر شده که حتی نوشتن هم دیگه نمی تونه تخلیه اش کنه... نیاز دارم به ابزار هایی دیگر، از جنس های دیگر...

PLAY

عید ۱۳۸۶==> سال پیش این موقع ها، خسته بودم. خسته ی یک ترم سخت که هر هفته اش حداقل یک امتحان و گاهی دو تا به خودش به همراه داشت. خسته ی امتحاناتی که در عرض 18 روز، 4-3 کیلو لاغرم کرده بودند!!! و پیشاپیش خسته ی امتحاناتی که باید بعد از عید می دادیم. و سال نویی که آمد، عیدی بود مثل تمام سال های قبل، که در عین قشنگی و تحرکش برایم پر بود از نوعی نگرانی... و من که همیشه آرامش در نگاهم موج می زد، آتش درونم رو با آبی که نمی دانستم از کجاست، فقط و فقط خاموش نگه داشتم... و باز هم نگاهم صبور بود و ساکت و شکایتی نکردم از چیزهایی که خسته ام کرده بود...

PAUSE

نمی دونم که این روزها، وقت تجربه کردن و یاد گرفتنه، یا دیگر باید عمل کرد. به هر طرف که نگاه می کنم، چیزهایی جدید می بینم و دنیاهای تازه و دلم لک می زند برای لمس کردن همه شون... بی توجه به اینکه عمرم کوتاه تر از این حرف ها خواهد بود... خوب می دانم!

مسافرت که بودم، در لا به لای کوچه پس کوچه های یک شهر زیر زمینی باستانی، هر جا که به یک دوراهی می رسیدیم که فلش زده بودند از این طرف و راهنما هم ملت را به آن سمت هل می داد، دلم می خواست از طرف دیگر برم. از طرفی که تاریک بود و فلش نداشت و چراغ نداشت. انگار که می شد راز راه های روشن رفته را از بقیه هم پرسید. اما راه های نرفته اند که «از دور صدا می زنند قدم های تو را»!!!

اما می دانم که زندگی دو روز بیشتر نیست... و اگر قرار باشد بر تجربه اندوزی مدام، هرگز به عمل نخواهم رسید. می خواهم موجودی باشم که پذیرای هر تازگی ای هست، اما آهسته و پیوسته به حرکتش هم ادامه می دهد... 

STOP

کاش امسال سال قشنگی باشد. قشنگ تر از سالی که نفس های واپسینش را آرام فرو می دهد. قشنگ عین بهاری که می آید. و آرام مثل ذهن من که بعد 5 سال، بی دغدغه می نویسد. و این روزها می خواهد که هر چی O2 در هوا هست را یک جا قورت بدهد و تک تک ثانیه هایش را قاب کند تا بداند که چی بهش گذشت و چه طور گذشت... و چی شد که سر از این روزها در آورد و...

کاش قدر این ثانیه ها را بداند. کاش یادش بماند که چه چیزهایی آموخت، که چه کسانی همراهش بودند، که چه کسانی مسیر روبه رویش را هموار کردند و چه کسانی سنگ راهش شدند... که چه کسانی دوستش داشتند... و چه کسانی...

کاش بداند که فردا دوباره اینجا خواهد نشست و باز از سختی های مسیر جدید خواهد گفت... از آدم های جدید و از بازی های جدید روزگار. و کاش بداند که فرصت زیستن خیلی کم تر از اینهاست و در این دو روز فرصتی نیست برای افکار مایوسانه و ترس های بیهوده و محافظه کاری های ویران کننده...

کاش بداند که زندگی یعنی خطر کردن و خطر کردن یعنی زندگی...!!!!

بهارتان مبارک!

پ.ن: مرسی از میترال و مهدی و ایرمان برای دعوت هاشون. توی پست بعدی جواب خواهم داد!

پ.ن2: من فیزیوپات شدم دیگه  سال بعد این موقع استاژرم

تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ March 17, 2008 و ساعت 5:34 PM | لينك ثابت| نظرات (0)

نام:
آدرس ایمیل:
آدرس Url:
روزانه نیمچه بلاگ دفتر انشا درباره من
Designed By: Hadi Mohammadi - Temp4Blog | Powered By: Movable Type 4.2 | Hosted By: AriaInfo | RSS | Web analytics
CopyRight © 2003 - 2012 Soudeh.Ir All Rights Reserved