پروردگارا! به من آرامش ده تا بپذيرم آنچه را که نمي توانم تغيير دهم، دليري ده تا تغيير دهم آنچه را که مي توانم... بينش ده تا تفاوت اين دو را بدانم... و مرا فهم ده.... تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار کنند. جبران خليل جبران
عاقل می شوم!

مامان همیشه با غرور خاصی که فقط می تونه خودش رو لا به لای تک تک نت های صدای یه مادر پنهان کنه، می گه تو همه چیزت زود بود!!! حرف زدنت، نشستنت، ایستادنت، حتی راه افتادنت! اون وقت یک دفعه مکث می کنه و بعد از یه سکوت گرد می گه، اما دندونات دیر در اومد!!

قدیم ها با ذوق گوش می کردم. انگار که داره یه داستان جنایی تعریف می کنه و از دست دادن کوچک ترین بخش معما، برای من شرلوک هولمز، بهایش حل نشدن اون خواهد بود. شاید تا ابد. و این طور می شد که من هر چی گوش داشتم می ذاشتم وسط و از مامان می خواستم که همه شو برام بار ها و بارها از اول بگه. و من کاراگاه خوبی ام...

و همیشه آخر سر هم کلی شاد می شدم و انرژی می گرفتم و حال و هوام می شد یه چیزی تو مایه های بابا من دیگه کی بودم! :دی و اون قدر به سوده ی کوچک افتخار می کردم که شاید اندازه اش را نشه با یک ترازوی معمولی سنجید!! مقدارش هر چه قدر که بود، احتمالا از وزن خودم هم بیشتر بود... و اینکه این وزن اضافی از کجا می آمد و چه طور می آمد و جنسش از چی بود، بحث دیگری است احتمالا!

نمی دونم این صحنه ها چه طور توی ذهنم وارد شده اند. اما چشم هام رو که می بندم، تصور کردن لحظه لحظه اش برام اون قدر ساده است که گاهی به زیاده روی کردن قوه ی تخیل خودم ایمان می آرم!!! و با این حال، گاهی اوقات چشم هام رو می بندم و می ذارم که بره....:

«کنار یه صندلی ایستاده ام. دستم رو گرفته ام بهش و معلوم نیست چه طور خودم رو بلند کرده ام. دستام هنوز روی صندلیه و خودم توی بهت و ناباوری و با دهان باز دارم بهش نگاه می کنم. مامان یه دفعه می بینه. چهره اش باز میشه، ابروهاش می ره بالا، و ناگهان روی لب هاش خنده می شینه، به طرفم بر می گرده و بلند صدام می کنه و من که وسطای بهت و حیرت گیر کرده ام، تندی نگاهش می کنم و با دیدن خنده اش خنده ی مضطربانه ای می کنم که لحظه لحظه قوی تر می شه و یک دفعه اون قدر حس قدرت می کنم که دست ها رو ول می کنم و می خواهم بپرم بقل مامان که دست هاش رو باز کرده. اما محکم روی ناحیه ی گلوتئوس فرود می آم و خنده هام قطع می شه» :دی

امروز داشتم فکر می کردم که مامان چه حسی داشته توی اون لحظه. فقط بلند خندیده؟ یا توی دلش عین من که همیشه لبریزم از افکار، یک لحظه تا جاهای دور پر کشیده...؟

نمی دونم...

نمی دونم...

نمی دونم عجب واژه ی غریبی ایه. و تمام لحظه های من این روزها، «نمی دونم» اند!

شاید لحظه ای پشت خنده هاش با خودش فکر کرده: ...این کوچولو امروز اولین قدمش رو برداشت.... و شاید مهم ترین قدمش رو... و شاید برای یک ثانیه من رو بزرگ تصور کرده و قوی که قدم های عظیم تری بر می دارم و از لا به لای سنگلاخ ها عبور می کنم و پاهای کوچکم زخمی می شه... اما می رم... برای خودم... و به راه خودم...

و شاید یک لحظه وسط خنده هاش، توی دلش اشک ریخته... برای موجود کوچک ضعیفی که امروز بی توجه به فردا، می خواهد جلو برود و برای جلو تر رفتن و بزرگ شدن این همه عجله دارد...

7-8 سالم که بود، اولین دندون هام افتاد. مثل تمام بچه های دیگر. اما افتادن دندون های پیش، اون هم پیش بزرگه، حال و هوای دیگری داره!! و یادم میاد که بابا می خندید و به شوخی بهم می گفت: «بی دندون» :دی و مامان یواشکی بابا رو دعوا می کرد که بچه رو مسخره نکن!!!

اون روزها رو بی توجه به تخیل افسار گسیخته ام، خوب یادمه! عین بابا به خودم می خندیدم! جلوی آینه می ایستادم و از زوایای مختلف، شکل و شمایل جدیدم رو تجربه می کردم! و چه ذوقی داشتم! و چه عجله ی عظیمی برای بزرگ شدن...! و افتادن دندان ها انگار نشانه ای بود از سوی خدا که بهم بگه خانوم کوچک! داری بزرگ می شی... و من نشانه ها رو چه خوب می فهمیدم. و همون جا جلوی آینه می ایستادم و به خودم نگاه می کردم و تصور می کردم که بزرگ شده ام و «خانوم» شده ام، و قدم شده اندازه ی قد خانوم سوزان، و دکتر شده ام و کارهای بزرگ انجام می دم و مامان بهم افتخار می کنه و همه دوستم دارند، خدا از هم بیشتر تر...! و لا به لای رویاهای کودکانه ی رنگین و سبک ام غوطه می خوردم.

نمی دونم خدا تو دل های به این کوچکی چی گذاشته که این موجود نیم متری این همه آرزو داره و این همه توان برای اینکه دنیا رو روی دست هاش بچرخونه و این همه امید، برای اینکه قدم به قدم بزرگ شه. و این همه عجله، برای فتح دور ترین قله ها... و این همه نیرو، برای اینکه خشک ترین و مایوس ترین موجودان 2-1.5 متری رو هم به خنده واداره و دنیاشون رو رنگ بزنه...

اما می دونی، اون کوچک قوی، این روزها لا به لای آلبوم ها هم که می بینمش برام غریبه... انگار که فاصله ی بین مان یک دنیاست... اون آرزوی منه... و من آرزوی اون... به قول یک اس ام اس قشنگ که دم دمای آخر سالی به سمت ما هم فوروارد شد که «دل من آخرین جمعه ی سال، دل تو اولین روز بهار... و چه نزدیک و چه دور از هم!! »

به خودم توی آینه نگاه می کنم. موها رو می زنم کنار و یه چشم هام زل می زنم. حس می کنم که هنوز هم برق کوچکی از چشم های کنجکاو اون موجود نیم متری توش شناوره... اما زیر چشم هام گود افتاده و صورتم لاغر شده. به قول صبا، انگار شکسته تر شده ایم...

همیشه دو - سه تا تار سفید لا به لای موهای مونا بود که تا می دیدم شون نگهش می داشتم و می گفتم وایسا تا من اینارو قایم کنم!!! ((:‌ و مونا که من هنوز از کف 19 تا شمع فوت کردن تولد 20 سالگیش بیرون نیومده ام ( ((: ) ، با قیافه ی در هم می ایستاد و برای چند لحظه عجیب حس پیری بهش دست می داد. و خیلی نمی گذره از روزی که مرضیه گفت من هم دو تا از موهام سفید شده. و خیلی کم تر می گذره از روزی که من هم 2 تا موی سفیدم رو پیدا کردم و برای یک لحظه، کودکانه مثل 7-6 ماهگی ام حس غرور کردم و بعدش... هیچ...

و امروز، دندون های عقلم رو حس می کنم که پایین تر آمده اند انگار و کم کم دارند اعلام ورود می کنند. چه خوش حال اند و چه قدر عجله دارند!! حتی یه لحظه فکر کردم، شاید اون موجود کوچکی که می خواست بزرگ شه و همه چیز رو زود یاد گرفته بود، اما نتونسته بود به جنگ دندون هاش بره، امروز پیروز شده...

گاهی فکر می کنم که اون موجود کوچک از منم قوی تر بود. چون من امروز نمی دونم که باید چی کار کنم، اما اون لحظه به لحظه اش را می دانست و با سرعت از میون لحظه ها میون بر می زد و پیش می رفت...

به آینه نگاه می کنم.

آینه ای در برابر آینه؟!

نه...

کدر تر از این حرف ها شده ام...

بزرگ شده ام؟ خانوم شده ام؟! قدم که قد خانوم سوزان نشده. خانوم سوزان هم قد بابا بود. نیمچه دکتر شده ام، یه فیزیوپات.... اما کارهای بزرگ کرده ام؟!؟ ... کجای آرزوهای مامان ایستاده ام؟!  دنیا دوستم دارد....؟؟؟ خدا بهم لبخند می زند...؟!

....

پلک هام رو تند تند به هم می زنم تا جو چشم هام رو نگیره و هرچی که اشتباهاً اون تو تر شده، با سرعت خشک شه!!! آینه رو می خوابونم و می رم...

باید برم همین روزها از این چند تا نو رسیده عکس بندازم!!! دعا کنید مجبور نشم بکشم شون. می خواهم بزرگ شدن و عاقل شدنم رو مزه مزه کنم!

سوده                       

سه شنبه، ۶ فروردین ۱۳۸۷

تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ April 5, 2008 و ساعت 5:45 PM | لينك ثابت| نظرات (0)

نام:
آدرس ایمیل:
آدرس Url:
روزانه نیمچه بلاگ دفتر انشا درباره من
Designed By: Hadi Mohammadi - Temp4Blog | Powered By: Movable Type 4.2 | Hosted By: AriaInfo | RSS | Web analytics
CopyRight © 2003 - 2012 Soudeh.Ir All Rights Reserved