پروردگارا! به من آرامش ده تا بپذيرم آنچه را که نمي توانم تغيير دهم، دليري ده تا تغيير دهم آنچه را که مي توانم... بينش ده تا تفاوت اين دو را بدانم... و مرا فهم ده.... تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار کنند. جبران خليل جبران
جشن فی الیونیورسیتی!

این روزها دیگه علوم پایه تموم شده و اسم ما رو گذاشته اند فیزیوپات! و تازه داریم می فهمیم که این همه چیز خوندیم و به سلامتی همون چیز ها رو داریم دوباره می خونیم!!! (به به!) و تنها فرقش با دوران علوم پایه شاید در اینه که حالا دید مون به قضیه کمی بالینی تر شده و خیلی چیز ها رو که اون موقع ها مجبور شدیم به دلیل ذیق وقت از خیر در آوردن دل و روده شون بگذریم، این روزها داریم با خیال راحت کالبد شکافی می کنیم...!!

راستش باور کردن این که آزمون علوم پایه رو دادیم (و جهت اطلاع کنجکاوان عزیز، نمره مون شد دقیقاً مساوی رتبه ی کنکورمون!) کمی سخت بود! انگار که اصلاً نمی شد تصور کرد که دنیا بدون یک کوله بار نگرانی از یک آزمون مزخرف، چه طور می تونه باشه. و تازه شاید روز جشن بود، روز جشن خداحافظی از یک دوران سخت و طولانی - که در عین درازایش در چشم بر هم زدنی گذشت! - که واقعاً باورم شد...

...و جشن فوق العاده ای بود...! و اون قدر قشنگ بود که ببینی هر 100 نفر کلاس دارند دست و پا می زنند و هر کدام شان یک کاری می کند تا جشن راه بیفته، که شاید حالا حالا ها چنین هم کاری ای رو هیچ جا از هیچ گروهی از آدم ها نبینم...!

حوصله ی خاطره نویسی ندارم! صحنه صحنه اش خاطره بود! صحنه ها را ببینید!! :

******

این آرم ماست! یعنی بچه های مهر 84! خیلی خوشگله نه؟!! ببینید ما وسط آسمون داریم می درخشیم !!!  (فقط متاسفانه باطری مون تموم شده، ملت درخشش ما رو نمی بینن!!!! وگرنه این قدر دست کم نمی گرفتن مون که! )


این اثر هنری که می بینید، دکتر شاسخینه! دکتر شاسخین، درس هاش رو خوب مطالعه نکرده و بیمار گرامی رو با هوش سرشارش به این روز در آورده و از اونجایی که داشتن امید و عشق به زندگی، حتی از در دسترس بودن یک پزشک حاذق هم مهم تره، بیمار ما هنوز هم به شدت امیدواره!!!!!! توجه داشته باشید که دکتر شاسخین stethoscope هم داره! (این صحنه بخشی از دکور بود!)

 


این دکتر احسانیه! استاد برگزیده ی ما که استاد بیوشیمی هم هست و اینجا هم صندلی داغ می باشد! این بادکنک هایی رو هم که این زیر می بینید - این خوشگل های بزرگ طرح دار رو می گم ها ، خصوصاً اون قرمز دست چپیه!- من برای خریدن این ها 2 ساعت تموم اول صبحی به دنبال نخود سیاه فرستاده شدم و وقتی بالاخره موفق شدم بادکنک رنگی گنده ی طرح دار پیدا کنم هم با کلی تشویق رو به رو شدم! و ملت گفتند که از این به بعد شما بشو بادکنک بخر کلاس، سلیقه ات خوبه!!!!!!!!!

 


و از اون جایی که بچه ها با علوم پایه، درجه ی شادی خون شون به شدت پایین اومده بود؛ ما تصمیم گرفتیم که مسابقه ی ماست خوری هم داشته باشیم! لطفاً به طریقه ی دقیق تقلب نمودن شخص وسط توجه بفرمایید که چگونه از دست هاش در مقابل این همه دوربین استفاده کرد!!!!! (تازه ما ها همه شهادت دادیم که از دست هاش استفاده نکرده  و اصلاً آخرش بوده و اصلاً هم قبول نیست که قبول نباشه!!!!!)

 

(می گم این دوست ما این قدر چاق نیست ها بیچاره!!!! من نمی دونم چرا پی بی این یه دونه عکس رو هی میگیره می کشه!!!!! هر کاریش کردم درست نشد! ):‌ )


و مسابقه ی خوانندگی هم داشتیم خوانندگان محترم یه توپ دارم قلقلیه رو خوندند! و از سبک های گوناگون پاپ، سنتی، رپ، من در آوردی، استفاده نمودند!!! می تونید سعی کنید برنده رو به همراه سبک ایشون حدس بزنید!  (شاید بعداً mp3ش رو هم دادیم بیرون ) جایزه ی مسابقه هم یک عدد آلبوم یه توپ دارم قلقلیه بود، به همراه یک عدد از اینا بوق های استادیومی آبی!!!!  (من نمی دونم کی اینو رفته بود خریده بود!!!)

 


و آخر سر جایزه دادند! و ما 3 تا جایزه رو درو کردیم! و هی روی سن رژه رفتیم!!! هی اومدیم... و  هی رفتیم! و هی جایزه گرفتیم!: (هر چی روی میز هست، جایزه است، حتی رو میزی!!! البته بماند که یکی از جوایزم هم به یغما رفت...) در ضمن این کارتی هم که می بینید ما مجددا داریم توش می درخشیم، کارت دعوت هاییه که واسه خودمون صادر کردیم!!!!



 

و از اینا هم به همه یادگاری دادیم! تا به یاد مهر 84ی ها باشن و بدونن که ما چی بودیم و یک روز چی می شیم...!

*************

و خلاصه اینکه عالی بود... خیلی خوش گذشت...! بارها و بارها خندیدیم... و حتی بار ها و بارها جلوی اشک هامو رو گرفتیم! وقتی که یکی شعری خوند در وصف تک تک لحظه هایی که بر همه مان گذشته بود...! و دیگری داستانی رو فریاد زد، که ته دل های همه مون رو توش حک کرده بود به چه قشنگی! و وقتی اسمم رو خوندند که به عنوان «...» ترین انتخاب شده ای! و صدای سوت های بلبلی رفت هوا!! ((: چه قدر توی دلم خندیدم! و چه قدر حس غرور کردم! و چه قدر خوشحال شدم وقتی برای بار دوم رفتم بالا و دکتر نگهدار به سبک همیشگی کلاس های آناتومی عملی بهم نگاه کرد و لبخند زد که موفق باشی! و چه قدر حس کردم که زندگی قشنگه! چه قدر حس کردم که زنده ام... که زنده ایم...

و چه قدر حس کردم که بالاخره فیزیوپات شده ایم...

 -----------------------------------

پ.ن: این هم از پاسخ به دعوت بازی مشاعره ی گل داوودی و جراح دیوانه ی عزیز!

تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ April 29, 2008 و ساعت 5:46 PM | لينك ثابت

روزانه نیمچه بلاگ دفتر انشا درباره من
Designed By: Hadi Mohammadi - Temp4Blog | Powered By: Movable Type 4.2 | Hosted By: AriaInfo | RSS | Web analytics
CopyRight © 2003 - 2012 Soudeh.Ir All Rights Reserved