طوفان چیز خوبی است. با آن که برای آدم های آلرژیکی مثل من فقط اشک است و فین فین های مدام لای دستمال های خشک و خرفت و خشنی که پدر دماغ بیچاره ی آدم را در می آورند!!
اما حسنش اینه که بعد طوفان خاکستری و تلخ، قدر شیرینی آرامش را بیشتر می فهمی. تازه دوزاری ات می افتد که بعضی آدم ها را چه قدر دوست داری و طوفانی شدن هوای دل شان چه قدر تو را به فین فین می اندازد. و تازه می فهمی که بعضی چیز ها و آدم ها چه قدر ارزش های واهی و کاذبی برایت داشته اند!! اون قدر که طوفان که آمد، تازه فهمیدی نه در دل انها جایی برای تو بود و نه در دل شاید بزرگ تو، جایی برای چیزها، رویداد ها و وجود های بی بال پروازی مثل آنها...!! (...و شاید فقط دست مال های زمختت را برای این چنین اتفاقات بی ارزشی، دستی دستی حرام کرده ای...!! (: )
...و من این روزها، بعد مدت ها غوطه خوردن در لا به لای کوچه های تنگ و تاریک ذهنم، بالاخره قدم دوم را پیدا کردم! راستش قدم اول را درست برداشتم. قدم اول خدا بود. اما قدم دوم برایم شده بود ستاره ی سهیلی که نبود و نمی یافتمش و قدم اول روی هوا ماند و خشک شد و پوسید و ذراتش شد جزء مولکول های گندیده ی CO2 !! انگار که از اول هم چیزی نبود! اما طوفان چیزهای جدیدی یادم داد... و من تازه فهمیدم:
قدم دوم، «من» بودم...!
9 فروردین 1387
