پروردگارا! به من آرامش ده تا بپذيرم آنچه را که نمي توانم تغيير دهم، دليري ده تا تغيير دهم آنچه را که مي توانم... بينش ده تا تفاوت اين دو را بدانم... و مرا فهم ده.... تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار کنند. جبران خليل جبران
...و گاهی طوفان راه را نشان می دهد!

طوفان چیز خوبی است. با آن که برای آدم های آلرژیکی مثل من فقط اشک است و فین فین های مدام لای دستمال های خشک و خرفت و خشنی که پدر دماغ بیچاره ی آدم را در می آورند!!

اما حسنش اینه که بعد طوفان خاکستری و تلخ، قدر شیرینی آرامش را بیشتر می فهمی. تازه دوزاری ات می افتد که بعضی آدم ها را چه قدر دوست داری و طوفانی شدن هوای دل شان چه قدر تو را به فین فین می اندازد. و تازه می فهمی که بعضی چیز ها و آدم ها چه قدر ارزش های واهی و کاذبی برایت داشته اند!! اون قدر که طوفان که آمد، تازه فهمیدی نه در دل انها جایی برای تو بود و نه در دل شاید بزرگ تو، جایی برای چیزها، رویداد ها و وجود های بی بال پروازی مثل آنها...!! (...و شاید فقط دست مال های زمختت را برای این چنین اتفاقات بی ارزشی، دستی دستی حرام کرده ای...!! (: ) 

...و من این روزها، بعد مدت ها غوطه خوردن در لا به لای کوچه های تنگ و تاریک ذهنم، بالاخره قدم دوم را پیدا کردم! راستش قدم اول را درست برداشتم. قدم اول خدا بود. اما قدم دوم برایم شده بود ستاره ی سهیلی که نبود و نمی یافتمش و قدم اول روی هوا ماند و خشک شد و پوسید و ذراتش شد جزء مولکول های گندیده ی CO2 !! انگار که از اول هم چیزی نبود! اما طوفان چیزهای جدیدی یادم داد... و من تازه فهمیدم:

قدم دوم، «من» بودم...!

9 فروردین 1387

تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ May 25, 2008 و ساعت 5:54 PM | لينك ثابت

روزانه نیمچه بلاگ دفتر انشا درباره من
Designed By: Hadi Mohammadi - Temp4Blog | Powered By: Movable Type 4.2 | Hosted By: AriaInfo | RSS | Web analytics
CopyRight © 2003 - 2012 Soudeh.Ir All Rights Reserved