July 2008 Archives

من و بوته ی لوبیا اسرار آمیز!

« ... و گفته بود که گاهی طوفان راه را نشان می دهد! و نیست از بس کم طوفان دیده بود (!) عین طوفان ندیده ها یک راست افتاد به دنبال گام هاش تا ببیند تا به کجا ها می کشاندش! و همین طور رفت و رفت و رفت تا که ییهو (!) دید : «ای بابا! طوفان اصلاً خیلی وقت است که تمام شده است!» و همه ی بهانه های داشته و نداشته اش برای رها کردن دنیای اطراف انگار در لحظه ای که چون رعدی از بیخ گوش هایش گذشت، از توی دامنش سر خورد و افتاد پایین. و یک دفعه دوزاری اش افتاد که «دیگر طوفان راه را نمی نمایاند!» که خودش است که راه رفتن را یاد گرفته و گهی تند و گهی خسته از دیوار بالا می رود!! و بعد چونان Jack ای که از لوبیای سحر آمیزش بالا رفته و از سرزمین غول های بی شاخ و دم، پایین ها را می نگرد، دست ها را سایبان چشم ها کرد و از همون بالا ها نگاهی انداخت به پایین تا که ببیند چه قدر از راه را بالا آمده! ...و چشمانش که پیش از رسیدن فرمان سلول های مغزش، خود به خود گرد شدند (رفلکسی بوده شاید!)، ذهن داراری دو زاری کج (و به قول بعضی ها: کارتی) اش دریافت که احتمالاً باید خیلی بالا آمده باشد، چون از این بالا ها همه چیز برایش خلاصه می شود در چند تا نقطه ی نا قابل سیاه و چند تا ابر سرخوش خوشحال تپلی که توی دریای اکسیژن شناورند و برای چشمان گردالو شده اش با لبخند دو تقطه دی، دست تکان می دهند...! »

و اینها را که داشت توی دفترش خط خطی می کرد؛ فکر کرد که من آخر سر هم آدم بشو نیستم که نیستم!! چه ربطی بود اصلاً بین طوفان و دیوار و جک و لوبیا و ابرهای خپل؟!ابرو

تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ July 20, 2008 و ساعت 5:55 PM | لينك ثابت
روزانه نیمچه بلاگ دفتر انشا درباره من
Designed By: Hadi Mohammadi - Temp4Blog | Powered By: Movable Type 4.2 | Hosted By: AriaInfo | RSS | Web analytics
CopyRight © 2003 - 2012 Soudeh.Ir All Rights Reserved