پروردگارا! به من آرامش ده تا بپذيرم آنچه را که نمي توانم تغيير دهم، دليري ده تا تغيير دهم آنچه را که مي توانم... بينش ده تا تفاوت اين دو را بدانم... و مرا فهم ده.... تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار کنند. جبران خليل جبران
من و بوته ی لوبیا اسرار آمیز!

« ... و گفته بود که گاهی طوفان راه را نشان می دهد! و نیست از بس کم طوفان دیده بود (!) عین طوفان ندیده ها یک راست افتاد به دنبال گام هاش تا ببیند تا به کجا ها می کشاندش! و همین طور رفت و رفت و رفت تا که ییهو (!) دید : «ای بابا! طوفان اصلاً خیلی وقت است که تمام شده است!» و همه ی بهانه های داشته و نداشته اش برای رها کردن دنیای اطراف انگار در لحظه ای که چون رعدی از بیخ گوش هایش گذشت، از توی دامنش سر خورد و افتاد پایین. و یک دفعه دوزاری اش افتاد که «دیگر طوفان راه را نمی نمایاند!» که خودش است که راه رفتن را یاد گرفته و گهی تند و گهی خسته از دیوار بالا می رود!! و بعد چونان Jack ای که از لوبیای سحر آمیزش بالا رفته و از سرزمین غول های بی شاخ و دم، پایین ها را می نگرد، دست ها را سایبان چشم ها کرد و از همون بالا ها نگاهی انداخت به پایین تا که ببیند چه قدر از راه را بالا آمده! ...و چشمانش که پیش از رسیدن فرمان سلول های مغزش، خود به خود گرد شدند (رفلکسی بوده شاید!)، ذهن داراری دو زاری کج (و به قول بعضی ها: کارتی) اش دریافت که احتمالاً باید خیلی بالا آمده باشد، چون از این بالا ها همه چیز برایش خلاصه می شود در چند تا نقطه ی نا قابل سیاه و چند تا ابر سرخوش خوشحال تپلی که توی دریای اکسیژن شناورند و برای چشمان گردالو شده اش با لبخند دو تقطه دی، دست تکان می دهند...! »

و اینها را که داشت توی دفترش خط خطی می کرد؛ فکر کرد که من آخر سر هم آدم بشو نیستم که نیستم!! چه ربطی بود اصلاً بین طوفان و دیوار و جک و لوبیا و ابرهای خپل؟!ابرو

و بعد یادش آمد که این قضیه با همه ی بی ربطی اش یک حسن بسیار عظیم دارد که می شود به فال نیک گرفتش! و اون هم اینه که همه ی اینها نشان می دهد که دختر قصه ی ما مجدداً توهم-یزه شده است و آن قدرت توهم (بعضی ها می گویند تخیل!) نامحدودش مجدداً بعد از یک دوره افول به دلیل سرکوبی ناشی از فشار های برخی جناح های سیاسی (بعضی ها بهش یک چیز دیگر می گویند!!) مجدداً دارد بر می گردد سر جاش!

و به هیچ عنوان دیگر لازم نیست که نگران باشد وقتی بهش می گویند زیر میکروسکوپ آزمایشگاه پاتو لا به لای n تا سلول n قلو، منظره ی گردباد و طوفان و تیغه ماهی و شب برفی و روز آفتابی و آدم عصبانی و اینها را با کمک «توهم» پیدا کن (چون عمراً همچین چیزهای اصلاً وجود خارجی ندارد و کلاً همه اش توهم محض است!)، عزا بگیرد که چرا دیگر نمی تواند همه شان را در جیکس ثانیه پیدا نموده، سر ملت داد بزند که «آی بچه هاااااااااا! بیایید!!!! پیداش کردم!!!!»

************

دوران فیزوپاتولوژی خداییش دوران جالبی است. همیشه می گفتند علوم پایه خیلی چیز افتضاحی است (مثلاً افتضاح تر از اون جوجه کبابی که سه ترم پیش توی بوفه خوردم و 2 ساعت بعدش رسماً افقی شده بودم) اما ما فکر می کردیم که حالا خوب سخت که هست - بعضی وقت ها حتی جلوی نفس کشیدن مان را هم می گیرد - اما به هر حال همیشه کمی پیش از آنکه تمام کنیم و به قول استاد های همواره on call سر کلاس مان (که یک پای شان توی کلاس است و پای دیگر در بیمارستان مربوطه و آدم می ماند که اینها مگر ژیمناست هستند آخه؟!!) expired شویم، دست از اعمال فشار بر می داشت! (خوب اگر ور نمی داشت پس کی باید هفت سال تمام زجر کش میشد؟!)

اما من الآن با شجاعت هر چه تمام تر، تمام حرف هام رو پس می گیرم! دوران علوم پایه در مقایسه با این روزها، قطعاً چیز افتضاحی بوده است! ....و من امروز واقعاً به توانایی های بی حد و حصر خودمون در تحمل اون همه مشقت، می بالم!!یول

************

امتحان قلب و ریه و فارما 1 را داده ایم و حالا مونده پاتو و کلیه و کورس خون که ان شاء الله آخرای مرداد شروع می شود و تا اواسط شهریور ادامه خواهد داشت! و ما زیر آفتاب داغ خورشید تابستانی هی همین جوری گرم خواهیم شد و هی از منزل به سمت دانشگاه خواهیم کوفت!!! و هی دم ظهری چکان چکان به منزل رجعت نموده و پیش از آنکه تبخیر شویم، می پریم زیر دوش و از زندگی لذت می بریم و دوباره از اول این ریتم تکراری را تکرار می کنیم!

************

« از بوته ی لوبیایش خیلی بالا رفته بود. بالاتر از همیشه. و علاوه بر بالاتر رفتن، صعود این بارش یک فرق دیگری هم با همیشه داشت و اون هم این بود که دیگه عمراً فوبیای ارتفاع نداشت! و همین جوری هی فرت و فرت بالا و بالاتر می رفت و کلاً خوش بود برای خودش و شعارش را از «زندگی می کنیم تا پزشکی بخوانیم» معروف (که با معیار های امروزی اش بد جوری ایده آلیستانه و از خودگذشتگی آنه (!) و خدمت گونه (آنه!) و عاشقانه بود) تغییر داده بود به «پزشکی می خوانیم تا بیاموزیم چگونه زندگی کنیم!» (که در ذهن خودش پیش زمینه ای بود بر شعار قبلی و بدون این یکی نمی شد به آن رسید!). و خلاصه که به شدت با این تغییر ایدئولوژی (!) حال می کرد و حالا دیگر با این تصمیم جدید، آن حس مسدودی که مدت ها بود برایش آوای سکون و زندانی بودن می نواخت، انگار کلاً در هم شکسته بود و هر چه دیوار سنگی بلند بود دور و برش، با این تغییر گویا پنجره شد!

از همان جا روی بوته ی لوبیا، سرش را بلند کرد و یک نگاه طولانی هم به بالا ها انداخت... به بالاتر از سرزمین غول های جک و بوته ی لوبیایش... جایی که تا نگاهش می کرد، نور خورشد چشم هاش را آب می انداخت. چشم ها را بست و در تاریکی سرخ پشت پلک ها، زیر گرمای مطبوع خورشید، فکر کرد که نمی شود در و پنجره ها را بست و خواند و خواند به هوای اینکه یک روز درد ها را درمان کنی. گاهی باید چشم ها را باز کرد و کتاب ها را بست و رفت میان آدم ها و درد ها را دید و حس کرد  و لمس کرد و بعضی چیزها را در دل  حک کرد، تا بتوان یک روز هم امین راز های آدم ها شد و هم درمان دردهاشان... پزشک شدن بهانه است... برای آنکه انسان شوی...!

چشم ها را باز کرد. و شاید حس این همه پنجره ی باز شده به رویش بود، که ترس از ارتفاع را ازش گرفته بود. انگار هر لحظه که قرار بود بیفتد، می شد چنگ زد به دری و پنجره ای و لذت چشیدن طعم سقوط آزاد را گذاشت برای بقیه...!! »

 و خودکار را گذاشت زمین!

************

خلاصه که حال مان خوب است و زندگی بر وفق مراد است و طوفان را موفق شدیم با کمک چند  تا امداد غیبی (به جان خودم!!) رد کنیم و زندگی آرام است و خدا دوست مان دارد و دو هفته است که 21 ساله مان شده است دیگر و بزرگ شده ایم و امتحان های مان را هم خوب داده ایم و نیمچه بلاگ مان را سر و سامان داده ایم و به همه ی دوستان هم سر زده ایم و خوشیم کلاً !

باشد که همه همیشه خوش باشند و دنیا برای هیچ کدام از کسانی که دوست شان دارم لحظه ای (حتی اگر به کوتاهی یک پیکو ثانیه باشد!) تنگ نشود... و آسمان شان همیشه همان آبی خوش رنگی باشد که عشق تک تک ثانیه های من است...

خدایا! دوستت دارم؛ تو هم به بهانه ی این همه عشقی که می دانی اش، تمام کسانی را که دوست شان می دارم بی دلیل و بی چشمداشت، به بهانه ی رفاقت دیرینه مان دوست داشته باش و عشقت را ازشان پنهان نکن، حتی از بی تو ترین شان...

بر می گردم، خیلی زود...!قلبماچ

----------------------------------------------------------------------

پ.ن 1: تاخیرم رو ببخشید، اما چند تا چیز هست که باید بگم! ==> ایرمان : تولدت با تاخیر مبارک! (یادم بود به خدا :دی)، دکتر سجاد : ان شاء الله که کنکورت رو خوب خوب داده باشی و رسماً از خودمون بشی (: ، مهدی و میلاد : مرسی که یادتون بود :X ، مهدی : بابت وب سایتت هم یک بار دیگه تبریک مجدد (: (یر به یر شدیم :پی )، علیرضا.پ : پیغامت رو خوندم. نیازی نبود به این کار! در هر صورت موفق باشید. ، مسعود : یک روز حتماً مفصل به حرف هات جواب خواهم داد، گرچه بعید می دونم هیچ کدوم کوتاه بیاییم!! ، سارا : بابت اون میل مادر و میل هایی که هویجوری می فرواردانم و تو این همه خوشت می آد هم خواهش :دی ، امین.ن : قدم سوم هنوز پیدا نشده، آگهی دادیم توی روزنامه که خودش رو معرفی کنه :دی ، بقیه ی دوستان : در منازل خودتون جوابیده ام :دی

پ.ن3: پارسال این موقع ها ==> دیفتری زیر باران!

پ.ن4: اینجا رو بخونید و نظرتون رو به منم بگید.

پ.ن۵: دیدم پ ن هامون خیلی زیاد شده، موقتا دومی رو حذف کردم :دی

تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ July 20, 2008 و ساعت 5:55 PM | لينك ثابت

روزانه نیمچه بلاگ دفتر انشا درباره من
Designed By: Hadi Mohammadi - Temp4Blog | Powered By: Movable Type 4.2 | Hosted By: AriaInfo | RSS | Web analytics
CopyRight © 2003 - 2012 Soudeh.Ir All Rights Reserved