رنگ نگاهت دوازده را داد می زد. رنگ تمام لحظه های من. رنگ لحظه ی تولدم *. و کاش رنگ لحظه ی مرگم...
دوازده سالم بود که پیدایت کردم. لا به لای گرد و خاک برخاسته از یک چهره ی خشن و سخت قدیمی، لا به لای خطوط خسته ی چهره ای که فکر می کرد دارد مرا می کوبد، که فکر می کرد دارد با خاک یکسانم می کند... و من ندانسته لا به لای گرد و خاک ها، تو را دیدم... از دریچه ی چشم هایی که هرگز نمی دانست حضور دردناکش در چند صباحی از زندگی من، برخلاف میلش، چه قدر برایم هدیه به ارمغان خواهد آورد. و من که دوازده بودم، آن روز افتادم به دنبال گام های یک دوازده دیگر...