پروردگارا! به من آرامش ده تا بپذيرم آنچه را که نمي توانم تغيير دهم، دليري ده تا تغيير دهم آنچه را که مي توانم... بينش ده تا تفاوت اين دو را بدانم... و مرا فهم ده.... تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار کنند. جبران خليل جبران

August 2008 Archives

دوازده نام تو بود و جمعه هایم به نامت...

رنگ نگاهت دوازده را داد می زد. رنگ تمام لحظه های من. رنگ لحظه ی تولدم *. و کاش رنگ لحظه ی مرگم...

دوازده سالم بود که پیدایت کردم. لا به لای گرد و خاک برخاسته از یک چهره ی خشن و سخت قدیمی، لا به لای خطوط خسته ی چهره ای که فکر می کرد دارد مرا می کوبد، که فکر می کرد دارد با خاک یکسانم می کند... و من ندانسته لا به لای گرد و خاک ها، تو را دیدم... از دریچه ی چشم هایی که هرگز نمی دانست حضور دردناکش در چند صباحی از زندگی من، برخلاف میلش، چه قدر برایم هدیه به ارمغان خواهد آورد. و من که دوازده بودم، آن روز افتادم به دنبال گام های یک دوازده دیگر...

تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ August 16, 2008 و ساعت 5:57 PM | لينك ثابت
روزانه نیمچه بلاگ دفتر انشا درباره من
Designed By: Hadi Mohammadi - Temp4Blog | Powered By: Movable Type 4.2 | Hosted By: AriaInfo | RSS | Web analytics
CopyRight © 2007 - 2010 Soudeh.Ir All Rights Reserved