رنگ نگاهت دوازده را داد می زد. رنگ تمام لحظه های من. رنگ لحظه ی تولدم *. و کاش رنگ لحظه ی مرگم...
دوازده سالم بود که پیدایت کردم. لا به لای گرد و خاک برخاسته از یک چهره ی خشن و سخت قدیمی، لا به لای خطوط خسته ی چهره ای که فکر می کرد دارد مرا می کوبد، که فکر می کرد دارد با خاک یکسانم می کند... و من ندانسته لا به لای گرد و خاک ها، تو را دیدم... از دریچه ی چشم هایی که هرگز نمی دانست حضور دردناکش در چند صباحی از زندگی من، برخلاف میلش، چه قدر برایم هدیه به ارمغان خواهد آورد. و من که دوازده بودم، آن روز افتادم به دنبال گام های یک دوازده دیگر...
آخر هفته ها می آمدی. و یک روز آخر هفته، برای همیشه می آیی... مثل من که در یک صبح جمعه بودنم را فریاد زدم. و خدا در وجودم تکه ای از بهشت را جا گذاشت. مثل سجاد. مثل مامان. مثل تمام فرشته های کوچک مسافری که آن روز با من آمدند. و زمین چه شاد شد آن روز وقتی که تکه های بهشت یکی یکی روی زمین باز شدند... مامان همیشه می گوید مسافران روز جمعه قدم شان سبک است. و چه خوش حال شد زمین وقتی که حس کرد خدا هنوز هم دوستش دارد...
روزی که تو آمدی اما می دانم که زمین به خودش پیچید. تاب تحمل گام هایت را نداشت و این را خودش خوب می دانست. و تو که دوازده بودی و مسافر یک آخر هفته ی قشنگ، سال هاست که از یادم رفته ای. و زمین سال هاست که دیگر از دیدن تکه های بهشت جدیدی که هر روز فرود می آیند، نمی شکفد. و بهشت سال هاست که در دل من و من ها مرده...
و تو چه بزرگی که هنوز هم بهشتی لبخند می زنی و بعد سال ها مرا بهشتی می خوانی و بهشت درونم را بهشتی می بینی...
...و من سال هاست که دیگر تمام کوچه پس کوچه ها را به دنبال اثری از تو نمی گردم. و سال هاست که دیگر خطی جدید از دوازدهی که تمام دنیایم بود، در لا به لای کتاب ها نمی خوانم. و سال هاست که دیگر پشت هر پنجره ای که باز می شود به روی دلم، طلوع آفتاب جمعه ی بازگشت را سراب نمی بینم.
و قرن هاست، شاید که یادم رفته تو هم به دنبال اسمت یک ۱ داری و یک ۲ و تو هم مثل من مسافر آخر هفته ای...
چه مومن بودم روزی که هر لحظه به انتظارت نفس می کشیدم و می دانستم که می آیی.... و چه کافرم این روزها که ذوق دیدنت را از یاد برده ام...
نوشتم. برای تو... به خاطر تو... که دلم هوایت را کرده، بدجور... برای تویی که مثل منی و دوازده. برای تویی که یک روز به تمام لحظه های من رنگ زدی. و دلم تا چند نفس پیش نمی دانست که کدامین نسیم هوای تو را دوباره تا اینجا آورد. و می دانی؟!! الآن می داند!! تمام تقویم ها را به هوای اثری از تو ورق باران کرد. و فهمید...! :
امروز، روز تو بود... خوب روز تو که نه! روز پدرت... روز کسی که دوستش داشتی تا بی کران ها. و هوای دلت از هر ناکجا آبادی که از آن فریاد زدی، تا به اینجا آمد... راستی که صدای شکستن دلت چه بلند بود... **
دوازدهمین من!
همه ی مهملاتم بهانه بود. بهانه تا بگویم که به دیدنت خواهم آمد... بعد سال ها.... تحمل نگاهم را داری...؟!
می دانم که داری.
من ندارم.
چشم بسته به دیدنت می آیم تا چشمم به چشمان بهشتی ات نیفتد...
دوستت دارم،
قدر همان روز اول که نگاهم به نگاهت گره خورد.
---------------------------------------------------------------------
پ.ن۱: دلم جمکران می خواد.
پ.ن۲: دلم مشهد می خواد.
پ.ن۳: دلم بهشت می خواد.
پ.ن۴: دلم خیلی چیزها می خواد...
......................................................................
*: صبح جمعه- ۱۲ ام یک ماه گرم به دنیا اومده ام!
** : متن مال روز تولد امام یازدهمه. سال گذشته.