روزهای کوتاه تابستانی من هم رو به اتمام است انگار. زود تر از اوی گذشت که فکرش رو می کردم. و اول هاش هم اعتراف می کنم که خیلی سخت بود! انگار که از بس کله ام توی کتاب ها فرو رفته بود، دیگر سخت بود که حتی از «کله در کتاب فرو بردن» عذاب آور هم دست بکشم و مدام احساس تهی بودن می کردم!! و به قول ایرمان که حرفش یک جورای آرامش بخشی به دلم نشست، اون قدر گاهی عادت می کنیم که کسی باشیم غیر از خودمون، که وقتی فرصتی پیش میاد که خودمون باشیم، دیگه نمی تونیم!! انگار که آدم دچار بحران هویت می شه! و بین اون چیزی که باید باشی، یا بقیه ازت می خواهند که باشی و اون چیزی که اون ته مهای دلت دوست داری که گه گاهی باشی و دست بکشی از بقیه ی چیزها و محدودیت ها، تناقض غم انگیزی ایجاد می شه... و چه قدر حس خوبیه این روزها، حس «خودم» بودن...! حس اینکه نگران هیچ بین بشری نیستم، جز خودم، و به جاش بقیه نگران اینن که من حالم بهتر شده یا نه...!!! :دی
)،
دیگه خیلی راحت از خواب پا می شم، مشت هام و پر می کنم از آب سرد و محکم
می کوبمش توی صورتم!! ...و یک دفعه حس می کنم که اتنهایی ترین سلول پیکرم
هم انگار از خواب ناز می پرد و خبردار می ایستد!...و تازه بعد مدتی بی
اشتهایی محض - که همه اش زیر سر خستگی های مزمن شده ی ترم طولانی شش ماهه
ی مان بود و طوفان هایی که رد کردیم!
- حالا سحری مان را با ولع می خوریم و پس از آنکه یه یک ربعی رو با مسواک
تمام سوراخ سنبه های دهان مان را کاویدیم؛ می نشینیم یه گوشه ی دنج و
تنهایی چند صفحه از دفتر حرف های گاهانه ی دل خدا را ورق می زنیم و قورت
می دهیم و و طبق همان چیزی که ازمان انتظار می رفت، به دلیل دانش بالای
قرآنی مون (!) خیلی جاهاش اصلاً تو کتمون نمی ره که نمی ره! و بدین
ترتیبه که گرچه به شدت به خودمان می بالیم که بالاخره فرصتی پیدا کرده ایم
که لای قرآن را هم نگاهی بیندازیم، اما اصلاً از این همه بی سوادی مان در
درک و فهم معانی به خودمان هیچ هم نمی بالیم!!!