September 2008 Archives

حرف اول: از دل یک شروع تازه!

روزهای کوتاه تابستانی من هم رو به اتمام است انگار. زود تر از اوی گذشت که فکرش رو می کردم. و اول هاش هم اعتراف می کنم که خیلی سخت بود! انگار که از بس کله ام توی کتاب ها فرو رفته بود، دیگر سخت بود که حتی از «کله در کتاب فرو بردن» عذاب آور هم دست بکشم و مدام احساس تهی بودن می کردم!! و به قول ایرمان که حرفش یک جورای آرامش بخشی به دلم نشست، اون قدر گاهی عادت می کنیم که کسی باشیم غیر از خودمون، که وقتی فرصتی پیش میاد که خودمون باشیم، دیگه نمی تونیم!! انگار که آدم دچار بحران هویت می شه!  و بین اون چیزی که باید باشی، یا بقیه ازت می خواهند که باشی و اون چیزی که اون ته مهای دلت دوست داری که گه گاهی باشی و دست بکشی از بقیه ی چیزها و محدودیت ها، تناقض غم انگیزی ایجاد می شه... و چه قدر حس خوبیه این روزها، حس «خودم» بودن...! حس اینکه نگران هیچ بین بشری نیستم، جز خودم، و به جاش بقیه نگران اینن که من حالم بهتر شده یا نه...!!! :دی

تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ September 27, 2008 و ساعت 7:21 PM | لينك ثابت
دگردیسی های یک نیمچه دکتر

مامان بزرگ بسته ی سوپ آماده ی مگی رو کوبوند رو جزوه ی فیزیوپاتولوژِی کلیه ام و با حالت پیروز مندانه ای گفت: «دیدی گفتم توش قارچ داره...!!». اولش نفهمیدم چی می گه. رابطه ی بین فوق اشباع شدن اگزالات کلسیم و تشکیل سنگ رو با سوپ قارچ نتونستم درک کنم...

معمولاً وقتی حواسم جای دیگه ای باشه، مغزم حرف های آدمای اطراف رو خود به خود ضبط می کنه و وقتی رها شد از سایر افکار، ناخودآگاه یه rewind میزنه و دوباره همه شو playback می کنه. حرف های مامان بزرگ رو برگردونم عقب و در حالی که تند تند پلک می زدم دوباره بهشون گوش دادم. و دنیا یک دفعه انگار از پشت پرده ای از مه اومد بیرون!

تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ September 25, 2008 و ساعت 12:52 AM | لينك ثابت
Gomenasai. Till the end, I never needed a friend, like I do now...

یادم نیست که تا حالا چند تا SMS برام اومده با این مضمون ساده که «یه دوست خوب، مثل یه فنجون چای داغ می مونه. درسته که هوا رو گرم نمی کنه. اما تو رو دلگرم می کنه!»

... و فکر که می کنم به تمام مسافر هایی که پیاده روی های کوتاه گه گاه شان در دل جاده های برفی، یک شب از کنار دل خسته ی من گذشته و هر کدام شان، لحظه ای ایستاده اند و دلسوزانه فنجان چای داغی را بهم تعارف کرده اند، ایمان می آورم به اینکه هر آدمی ته دلش یک بخش «دوستانه» ی ناخودآگاه دارد. حتی اگر یک دوست همیشگی نباشد!

تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ September 22, 2008 و ساعت 2:18 PM | لينك ثابت| نظرات (1)
بازگشت شکوهمند! :دی

به گمانم که دارم آروم ترین، بی دغدغه ترین و آفتابی ترین ماه رمضان تمام عمرم را پشت سر می گذارم. سحر ها با خیال راحت، بدون کوهی از نگرانی های واهی که صبح دیر می رسم دانشگاه، که سر کلاس خوابم می گیره، که زیر آفتاب ظهرگاهی هلاک دو قطره آب خواهم شد و کربلا جلوی چشم هام خواهد رقصید (!)، که این چی می شه، که اون چی می شه، که x رو چی کار کنم، که چه خاکی از دست y بریزم سرم ()، دیگه خیلی راحت از خواب پا می شم، مشت هام و پر می کنم از آب سرد و محکم می کوبمش توی صورتم!! ...و یک دفعه حس می کنم که اتنهایی ترین سلول پیکرم هم انگار از خواب ناز می پرد و خبردار می ایستد!...و تازه بعد مدتی بی اشتهایی محض - که همه اش زیر سر خستگی های مزمن شده ی ترم طولانی شش ماهه ی مان بود  و طوفان هایی که رد کردیم!  - حالا سحری مان را با ولع می خوریم و پس از آنکه یه یک ربعی رو با مسواک تمام سوراخ سنبه های دهان مان را کاویدیم؛ می نشینیم یه گوشه ی دنج و تنهایی چند صفحه از دفتر حرف های گاهانه ی دل خدا را ورق می زنیم و قورت می دهیم و و طبق همان چیزی که ازمان انتظار می رفت، به دلیل دانش بالای قرآنی مون (!) خیلی جاهاش اصلاً تو کتمون نمی ره که نمی ره!  و بدین ترتیبه که گرچه به شدت به خودمان می بالیم که بالاخره فرصتی پیدا کرده ایم که لای قرآن را هم نگاهی بیندازیم، اما اصلاً از این همه بی سوادی مان در درک و فهم معانی به خودمان هیچ هم نمی بالیم!!!

تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ September 19, 2008 و ساعت 2:25 PM | لينك ثابت
روزانه نیمچه بلاگ دفتر انشا درباره من
Designed By: Hadi Mohammadi - Temp4Blog | Powered By: Movable Type 4.2 | Hosted By: AriaInfo | RSS | Web analytics
CopyRight © 2003 - 2012 Soudeh.Ir All Rights Reserved