پروردگارا! به من آرامش ده تا بپذيرم آنچه را که نمي توانم تغيير دهم، دليري ده تا تغيير دهم آنچه را که مي توانم... بينش ده تا تفاوت اين دو را بدانم... و مرا فهم ده.... تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار کنند. جبران خليل جبران
Gomenasai. Till the end, I never needed a friend, like I do now...

یادم نیست که تا حالا چند تا SMS برام اومده با این مضمون ساده که «یه دوست خوب، مثل یه فنجون چای داغ می مونه. درسته که هوا رو گرم نمی کنه. اما تو رو دلگرم می کنه!»

... و فکر که می کنم به تمام مسافر هایی که پیاده روی های کوتاه گه گاه شان در دل جاده های برفی، یک شب از کنار دل خسته ی من گذشته و هر کدام شان، لحظه ای ایستاده اند و دلسوزانه فنجان چای داغی را بهم تعارف کرده اند، ایمان می آورم به اینکه هر آدمی ته دلش یک بخش «دوستانه» ی ناخودآگاه دارد. حتی اگر یک دوست همیشگی نباشد!

انگار که همه در مسیر جاده، گاهی پیش می آید که زمین بخورند و به یاد زمین خوردن خودشان، هر گاه که زمین خورده ای را دیدند، دستش را می گیرند، بلندش می کنند، جای زخمش را خوب که نمی توانند بکنند، ولی لا اقل کمی می مالندش تا طبق اون قانونی که اسمش یادم نمی آید، پیام لمس را به جای پیام درد بفرستند بالا و درد ها کمی تخفیف پیدا کند!! و بعد یک فنجان چای داغ هم می دهند دستش و یک جورهایی با حس همدردی و محبت به چشم هاش زل می زنند تا تک تک قطره های چای داغش را با ولع ببلعد و دلش که آن قدر گرم شد که بتواند دوباره سر پا بایستد،bye-bye  ای می کنند براش و می روند و پیاده روی های شبانه ابدی شان را در دل جاده از سر می گیرند...

....و اون وقته که یک دل گرم شده در حیرت باران مهربانی که از نا کجا آمد و نم نم بارید و ناگهان در لحظه ای ناپدید شد، باقی می ماند. و به آنچه آمد و رفت و گذشت، تا مدت ها در سکوت می اندیشد و جای زخمش یک جور دیگر، از همان جایی که مسافر رهگذری مالیده بودش تا پیام درد بالا نرود، آن قدر زق زق می کند تا یک روز نزدیک، قدرت اون چای داغ به شدت فوران کند! و دل دلگرم شده ی حیران قصه تصمیم بگیرد به یاد دل گرمابخشی که بی چشمداشت گرما تعارف کرد و رفت، دل دیگری را گرم کند.

...و این چنین است که گرمای خواستنی یک شعله ی ناب - با عنوان دوستی های ساده و کوتاه - در میان آدم هایی که روی تن شان جای زخم های قدیمی یک جور خوشایندی زق زق می کند و انتظار درمان قدیمی اش را می کشد، آن قدر دست به دست می شود تا همه یک روز دلگرم ولی حیران، جاده ها را تا ته ته طی کنند و برسند به انتهای حیرانی و انتظار، به همانجایی که تمام عالم و آدم می رسند به خط پایان، به هم.

گاهی حیرت می کنم از این همه سادگی در عین پیچیدگی این دنیای عجیب و غریب...! و بعد امیدوارانه، به دل دلگرم شده ام لبخند می زنم و فکر می کنم به مسئولیت عظیم گرما بخشیدنی که در ازای این همه گرم شدن، روی شانه هایم سنگینی می کند. و خدا را محکم بغل می کنم و یواشکی برای گرم ماندن تمام دل هایی که از گرمای شان به بقیه می بخشند، دعا می کنم... به یاد تمام دوست هایی که در دلم آتشی ابدی را روشن کردند و پاورچین پاورچین، رفتند که برسند.

باشد که یک روز همه با هم برسیم...!


---
پ.ن: نوستالژیک شدیم باز، اما احتمالاً بار یکی مانده به آخرمان خواهد بود :دی، چون گذشته ها را یک دور دوره کردیم؛ نگه داشتنی هاش را قایم کردیم و بقیه اش را هم ریختیم دور! دیگر داریم قدم های نو بر می داریم...! (:

پ.ن2: gomenasai معذرت خواهیه، به زبان ژاپنی!! لینک lyrics ش رو می ذارم! اما لینک دانلودش رو هنوز پیدا نکردم...!

پ.ن3: پیدا شد :دی اینم از لینک! با تشکر از ایشون!

تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ September 22, 2008 و ساعت 2:18 PM | لينك ثابت| نظرات (1)

روزانه نیمچه بلاگ دفتر انشا درباره من
Designed By: Hadi Mohammadi - Temp4Blog | Powered By: Movable Type 4.2 | Hosted By: AriaInfo | RSS | Web analytics
CopyRight © 2003 - 2012 Soudeh.Ir All Rights Reserved