October 2008 Archives

همین جوری های آبان ماه!

گاهی، وقتی که حجم ناموزونی از کارهای نکره و حرف های نزده و جاهای نرفته، را توی کوله بارت حمل می کنی و خدا خدا می کنی که زمان تند - تند بگذرد و یه دفعه یک ماه بعد بشود و تو تمام کارهایت تمام شده باشد، یک آن ثانیه ها آن قدر کش می آیند که گاهی فکر می کنی حتمن کسی قوانین فیزیکی زمان را دست کاری کرده است. انگار که تمام حجم «نکرده ها» یت افتاده باشد روی شانه ی ثانیه ها و کمرشان خم شده باشد و صلانه صلانه محیط دایره ی زمانی را لاک پشت وار دور بزنند.


تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ October 23, 2008 و ساعت 7:30 PM | لينك ثابت| نظرات (38)
جاری شدن در پاییز...!

...و پاییز این روزها ثانیه های من را رنگ نارنجی هیجان انگیزی زده است! آفتاب کم کم دارد می رود و امروز تنها چیزی که از خورشید مانده بود در شهر ما، یک نوار بی جان بود که تلاش بیهوده ای می کرد برای زنده ماندن، برای بودن و برای ماندن؛ بی توجه به اینکه روزهایش به سر رسیده است دیگر و فصل، فصل پاییز است! فصل پادشاهی برگ های زرین! فصل بادهای سرکش و نم نم باران های ذوق زده! خورشید قشنگ است، اما هر چیزی و کسی فقط توی جای خودش قشنگ می تواند باشد. ...و خورشید من هم این روزها، همگام با برگ هایی که بی هوا زیر پا لگدشان می کنم و می روم، رفت و پاییز قشنگ دیگری رسید.

تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ October 16, 2008 و ساعت 3:03 PM | لينك ثابت| نظرات (15)
از شارژر گوشی تا پتروس فداکار!

شارژر گوشیم خراب شده. باید سیمش رو درست از محل اتصال به سر این دو شاخهه (!)‌ محکم نگه دارم و به سمت پایین و چپ فشارش بدم توی پریز، تا گوشی بی حالم ناله ای سر بده و خطوط علامت باطری روی صفحه به نشانه ی تند تند انرژی نوش جان کردن، بالا و پایین بدوند و شادی کنند.

و وقتی که راهی جز این نداشته باشی و شارژر بقیه هم بهت نخوره و دم به دقیقه صدای جیغ و ویغ low battery تهدید آمیز گوشیت رو اعصابت راه بره، کم کم مجبور می شی، پطروسی - چیزی بشوی و بشینی پشت سد گوشیت و انگشتات رو محکم روی محل مورد نظر فشار بدی و هی جلوی بقیه سرخ و سفید بشوی و ابروهای بالا رفته را تماشا کنی و حس کنی که انگشتات دارن از حال می رن و و هی سوزن - سوزن می شن و آخر سرشم بعد نیم ساعت بیگاری کشیدن، فقط دو تا خط به شارژ گوشیت اضافه می شه به سلامتی!!!

تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ October 2, 2008 و ساعت 10:37 PM | لينك ثابت| نظرات (5)
حرف نامه!

اولی گفت:‌ «نمی دانم چرا حرف هات را فرو می خوری. حرف را باید زد!»

بعدی عصبانی ندا داد: «‌حرف هات را به دنیا نگو! بعضی حرف ها باید تنگ دل بی صاحاب آدم بپوسند!!»

دیگری گله کرد:‌ «محافظه کاری، مثل انگلیسی ها! اصلن همیشه باید ازت حرف کشید!!»

و آخری زمزمه کرد...: «آدم باید یاد بگیرد که حرف هاش را نگه دارد برای خودش. نباید همه ی حرف ها را گفت...»

و من حیرت زده میان بغض و لبخند ماندم. و همان طور که به همه شان لبخند های بلند تحویل می دادم، در دل بغض فرو خورده ام فکر می کردم که من همه ی اینها هستم و نیستم...


---

پ.ن: خودت باش.

روزانه نیمچه بلاگ دفتر انشا درباره من
Designed By: Hadi Mohammadi - Temp4Blog | Powered By: Movable Type 4.2 | Hosted By: AriaInfo | RSS | Web analytics
CopyRight © 2007 - 2010 Soudeh.Ir All Rights Reserved