گاهی، وقتی که حجم ناموزونی از کارهای نکره و حرف های نزده و جاهای نرفته، را توی کوله بارت حمل می کنی و خدا خدا می کنی که زمان تند - تند بگذرد و یه دفعه یک ماه بعد بشود و تو تمام کارهایت تمام شده باشد، یک آن ثانیه ها آن قدر کش می آیند که گاهی فکر می کنی حتمن کسی قوانین فیزیکی زمان را دست کاری کرده است. انگار که تمام حجم «نکرده ها» یت افتاده باشد روی شانه ی ثانیه ها و کمرشان خم شده باشد و صلانه صلانه محیط دایره ی زمانی را لاک پشت وار دور بزنند.
...و آن وقت است که دست دراز می کنی سوی عقربه ها و ثانیه ها را می کشی و می کشی و به حایی نمی رسی. که انگار امتداد تمام ثانیه ها - مثل کلافی پیچیده، مثل درختی که امتداد تنه اش می رسد به مشتی ریشه ی انبوه و درهم - ختم می شود در انبوهی از لحظه های تکراری ملال آوری که زیر خروار خروار خاک حس های «همین جوری» گم می خواهد بشود...
و همین جوری حس های «همین جوری» ات، تمام حجم نکرده ها را پس می زنند و می خواهند با کارهای «همین جوری» بی هدف شان، تب کشدار ثانیه هایت را کمی آب یخ بزنند.
- همین جوری دراز می کشی و گوشی را می گیری دستت و inbox ت را به هوای پیامی که معلوم نیست چیه و از کی، اون قدر بالا و پایین می کنی، که آخر سر بی که به نتیجه ای رسیده باشی، همین جوری با عصبانیت بیاندازیش به کناری.
- همین جوری دفتر و کتاب هات را به هوای یه جمله ی نامرئی، یه خط جدید، دو تا واژه ی دوست داشتنی ورق می زنی و بعد همین جوری بی خیال می شوی کلن، بس که هیچی نیس که پیدایش کنی. همه ی واژه های تکراری ات را از بری دیگر. همین جوری.
- همین جوری ویترین مغازه ها رو زیر سایه ی نگاه سنگینت آب می کنی، همین جوری بی دلیل خرید می کنی و پول ها را دور می ریزی، همین جوری به قول دایی بازار را از گندیدن نجات می دهی، بی که بدانی چرا. همین جوری. شاید چیزی شد، حسی آمد، کسی پیدا شد لا به لای این خرت و پرت ها. همین جوری دیگه، همین جوری.
- همین جوری صفحه ی TV را به امید فرجی که اصلن جایش این دور و اطراف نیست، هی از این کانال به سمت اون یکی حواله می کنی. همین جوری. بی که لحظه ای هم حتی مرکز پردازش اطلاعات بینایی یا شنوایی ات کوچک ترین پیامی را از سوی عصب بینایی و شنوایی اش دریافت کرده باشد. همین جوری زل زدی به پیکسل های تصویر. به امید گذران چند لحظه ی همین جوری. همین جوری.
- همین جوری لای تپه تپه آت و آشغال های ته ته دلت، دنبال چیزی می گردی، چیزی که مدت هاست انگار گم شده و پیدایش هم نمی شود. حسی شاید. دنبال یه حسی که نیست. و اصلن نبوده است شاید هم هیچ وقت. فقط می گردی. همین جوری...
...و لحظه های این هفته ام پر بود از همین جوری های کشدار بی نتیجه. همین جوری هایی که مقیاس زمان را بر هم می زدند: توی دلم یک عمر طول می کشیدند و روی ساعت ها، فقط چند ثانیه ی ناقابل...
لحظه هایم همین جوری، «همین جور» وار گذشتند فقط. به سختی.
*
سمیولوژی عملی مان این هفته با 2 روز کلاس کسب مهارت های بالینی توی بیمارستان فیروزگر، افتتاح شد! و این همه ذوق و شوقم برای استفاده از این دست ها در زمینه ای به جز لقمه ی آماده ی «جزوه» در دهان دیگران گذاشتن، با احتساب چند تا مشکل کوچیک ناقابل (!) به حقیقت پیوست! مونا و مرضیه با هم افتادند توی یک گروه و من یک گروه دیگه! (:/ (من که مشکلی ندارم با این قضیه، فقط دیگه واسه شون شیر کاکائو نمی خرم :دی) و مرضیه هم برای عقب نموندن از شیرکاکائو گرفتن، گفت که تو خودت همیشه می تونی گلیمت رو از آب بکشی بیرون!! ماها هیچ کدوم مون تنهایی نمی تونستیم!!!
و من هی توی این دو روز گلیم های سنگین از آب بیرون کشیدم، اون هم توی دو تا بخش فوق العاده!: اورولوژی و زنان!!!! و گلیم اول به صورت معاینه ی پروستات بود و گذاشتن سوند! و گلیم دوم هم به صورت گذاشتن اسپکولوم و معاینه ی واژینال و لمس رحم و تخمدان و انجام مانور های لئوپولد جهت پیدا کردن سر و کله بچه توی شکم مادرش!!!!! (گلیم های سنگینی بودن خداییش می دونم :دی اون هم وقتی اولین باره که پریدی توی آب، دنبال گلیمت می گردی!)
... و توی بیمارستات روپوش سفید پوشیدن و این ور و اون ور دویدن، خصوصن اگه کلاس های کسب مهارت های بالینی کنار در اورژانش باشه (!) یه فایده ی بزرگ داره، اونم اینه که همه ی همرهان بیماران، از شما به عنوان «خانوم دکتر» آدرس می پرسن ((: و ما هم که جز در اورژانس و در کلاس هامون و در رختکن و در بوفه، در جای دیگه ای رو هنوز یاد نگرفته ایم، در این جور مواقع بدجوری ضایع می شویم و ملت را شوت می کنیم سمت چهار تا خانوم دکتر واقعی!!!
هفته ی بعد ENT (گوش، حلق و بینی) و اطفال داریم! مطمئنم هر چی که باشند، از اورولوژی و زنان بهتر خواهد بود بالاخره...!! (والله!)
*
ماه دوم پاییز هم رسید. ماه اول رو تا دم در همراهی کرد و بعد راهیش کرد به همان جایی که خودش یازده ماه تویش حبس بود و بعد هم شاد و خندون آمد و توی حیاط خانه ی ما جا خوش کرد!
هنوز هنوز هم هوا اون جوری که دوست دارم خنک نشده ها، اما شب که می شه، نمی دونم دماسنج بدن منه که چون سرش به جایی، چیزی خورده، مایع قرمز توش یک دفعه عین دلی که هرررری بریزد پایین، سقوط می کند، یا واقعن واقعن هوا اون موقع ها سرد تر می شه! ...اما خلاصه که من یکهو دمایم بدنم کن فیکون می شود و در و پنجره ها رو مثل برق گرفته ها می پرم و می بندم و یه ژاکتی، سویت شرتی چیزی می پوشم و جورابامو پام می کنم و بعد ناخودآگاه نوک انگشتای یخ بسته ام (من سندرم رینودز دارم فکر کنم :پی) دلشون بدجور هوس یه فنجون چای و قهوه ی داغ می کنه که بچسبن بهش!!
و گاهی وقت ها پیش می آید که آدم دلش می خواهد، خیلی چیزهایی که هست، نباشد و وانمود کند که کلن توی عالمی دیگر، نقش آدم دیگری را بازی می کند. مثلن آدمی که هیچ سر رشته ای از بهداشت و پزشکی و تغذیه نداشته باشد و روحش هم خبر نداشته باشد که نه تیوفیلین چای زیادیش خوب است، و نه کافئین قهوه!! (1) ...و هی برای خودی چاش و قهوه بریزد یکی در میون؛ و سر انگشتاش هی داغ بشوند و دل سردش هم دزدکی گوشه کناری از سرمایش را آغشته کند به داغی یه مایع جوشان. و بعد جریان گرما آروم - آروم و بی صدا، نقطه به نقطه، مولکول به مولکول خودش رو پخش کند توی کوچه پس کوچه های خاکستری دلی که بادی گرد و خاک تهی بودن شان را به این سو و آن سو تکان می دهد و یه دفعه چراغانی شان کند! و حس گرمایی که ذره ذره می پیچد توی وجودت، کم از حس یه جشن و سرور نیست!
...و بعد می تونی درست تا لحظه ای که انرژی ات ته نکشیده و گز گز سرما از عمق دلت این بار - در جهت عکس، به سمت بیرون خرامان خرامان به راه نیفتاده، به کار و زندگی ات برسی! و بعدش هم که معلوم است! روز از نو، روزی از نو :دی
(اصلن هم لازم به یاد آوری نیست که کسی که این همه چای و قهوه را نوش جان نموده و توی معده اش دریاچه ی مصنوعی بکارد، به ازای هر فنجون، باید بهایی بپردازد، معادل دو سه بار به میهمانی WC رفتن...!)
*
شنبه تعطیل است انگار! والله ما که برای n مین بار بلیط گیرمون نیومد که بریم به صابخونه مشهد و این خانوم یه سری بزنیم! اما هر کی که رفته مسافرت یا ولایت رو براش آرزوهای خوب خوب می کنیم! الهی که خیلی زیاد بهش خوش بگذره و یه خورده از خوشی هاش رو هم بفرسته واسه ما که نیازمندیم! (؛
---
پ.ن: استاد پاتولوژی می گفت که غذاهای تند و دودی و نمکی و ترشیجات خیلی بدند برای پپتیک اولسر (زخم معده).
اما من (یعنی استاد) حتی اگر پپتیک اولسر هم داشته باشم، محاله ترشی مو نخورم :دی
پ.ن2: به نیمچه بلاگ ما در اینجا هم سر بزنید :دی
پ.ن3: تراک 12 از آلبوم «یه شاخه نیلوفر» محسن چاوشی...
سلام سوده جونم
چطوری؟
واااااااااااااااای چقدر این هفته همین جوری گذشته مادر
خوب یه کمم اون جوری بود چی می شد؟؟؟
من می دونم که دارم خودمو بی آبرو می کنم ولی میگم، تقریبا مشکل تو رو با سرما منم دارم،کوچکترین سرمایی باعث میشه ناخنای دست و پام از سرما سیاه و یخ بشن
(:
البته کار من از چای و قهوه گذشته، من کهنه کارم(:
به به خانوم خانوما...
چه عجب من تونستم اینجا یه کامنت نا قابل بذارم...
منکه الان خونه م و دارم آخرین حالشو می برم، دلت بسوزه...
ایشالا که قسمتت میشه و میای به شهرما !
بیا که کلی دلم برات تنگیده
راستی اگه بدونی چند روز پیش کی رو دیدم...
یکی بود سر المپیادکلی ازدست ما دوتا و اطلاعاتمون حرص میخورد ...(سوتی ندیا...)
بالاخره تنبلی رو گذاشتم کنار و اومدم کانت دادم، همیشه بلاگات و میخوندم حسه کامنت دادن نبود ولی این دفعه خواستم بگم که بدونی که می خونم و لذت میبرم و یاد میگیرم و خوشحالم که به بلاگت لینک دادم، راستی سایت رو دوباره راه انداختم، الاآن خیلی بدم اومد یه لحظه فکر کردم همه اینارو نوشتم که بگم بیا و یه سریم به بلاگ ما بزن، اما باور کن همش این نبود!
سلام ...
این روز ها سنجش دمای همه یه نمه بهم خورده!(جیوه هم جیوه های قدیم!).اینجا هم یه چند روزی هستش که خنک تر شده.
بعضی لذت ها هستن به قول مثل , که ارزش دارن پای لرز شون بشینی!مثل چای و قهوه.البته داغ داغ شون هم بی ضرر نیست.(به قول یکی از دوستان: "سرطان مری در همین نزدیکی هاست!!!") :دی
ما هم 4 جلسه سیمیو رفتیم . بد نبوده تا حالا. یک جلسه قلب اطفال هم رفتیم که استادش ترکوند اساسی!!
سوتی چی ندم عزیزم؟! :دی حالا مگه میاد اینجارو می خونه آخه! نیست من خیلی همون موقع هم بعد از اون جنگ (!) غیر مسلحانه ازش خوشم می اومد! حالا چی شد مثلاً؟ سلام کردی؟ کرد؟ منو که می شناسی؟ من اگه بودم سرم و مینداختم پایین می رفتم، جرات داشت سلام کنه اون وقت!!! صداش هنوز تو گوشمه! «دختر ِ خانوم ِ ف....» حالم خراب می شه اصلن یادش می افتم...........!!!!!!!
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
وای پوستم کند تا اینجا رو باز کردم
چرا تو پرشن نمی نویسی دیگه دکتر
سر هم که نمی زنی دیگه
سلام سوده جون خوبی...
ببین نظر تخصصی من اینه که این وبلاگت از نظر هاست ودومین ...!!!مشکلات عدیده ای داره . اگه خواستی بده واست درستش کنم.می دونی که من متخصص در این مواردم دیگه!!!!!!!!![نیشخند][زبان]بابا به خدا دو ساعته می خوام کامنت بزارم این صفحه ات نمی یاد جون سارا...من می خوام برم اشپزی کنم خوب ...غذام رو گازه ...می سوزه خب...من تا حالا به عمرم غذام نسوخته خواهر!!![نیشخند]
ما فقط می تونیم یه هویجوری در پاسخ به اون همینجوری هات بگیم...همین .
اوه تو در سمیو چه قدر فعال بودی بابا!!!!ای ول..من وقت استاژری تو جراحی تی ار کردم اونم بعد کلی خجالت و اینا ...تو بخش زنانم فقط اسپکولوم گذاشتم.
تو سمیو ما واسه سوچور یه مولاژ دست گذاشته بودم ما سوراخ سوراخش کردیم..[نیشخند][زبان]
سلام سوده جونم
آره می گذرند همینجوری به سادگی .. بدون اینکه ما اونجوری که باید و شاید ازشون استفاده ببریم می گذرند و فقط خاطرهاش رو برامون باقی می زارند .
یعنی من اگه با دوستام تو یه گروه نیوفتم دق می کنم درجا ... خیلی برام سخته چون عادت دارم سر کلاس با دوستام زیاد حرف بزنم و اگه نباشن بدون پایه می مونم معطل :)
اگه میخوای خنکای واقعی دومین ماه پاییز رو حس کنی یه سر بیا شمال پیش من ... درجا یخ می بندی !!
سلام
میبینم که فیزیو پات شدی فعال شدی
ای بابا زندگی کلا همینجوریه.
آقا ما از فضا خواستیم کلی سوغاتی بیاریم براتون منتها گمرک فضاییا نذاشتن شرمنده شدیم
سلام سوده جون واقعا روان و زیبا نوشتی حسودیم شد به من هم سربزن هر از گاهی یه چیزایی می نویسم خوشحال می شم یه سر بزنی و نظر بدی
اون تراک 12 که گفتی عشقه منه :دی
سلام ممنون از هم دردیت ،برای یه عزیز که سالها منتظرش بودم اما من رو به بهشت خدا ترجیح داد....
خوبين ؟
اون قدر داغ داغ نمی خورم که سرطان بگیرم :دی
اطفال ما هم پرید در ضمن...! استادش مریض بدحال داشت و نیومد... اصلن این استادای بالینی همه اش یا مریض بدحال دارن یا آن کال تشریف دارن.... !!!!!!!!!
ما فیزیوپات نبودیم فعال تر بودیم کلن (؛ فیزیوپات که شدیم دنیای خارج نت مون قشنگ تر تر از دنیای نت مون شد :دی :پی
سلام با اجازه لینکتون کردم/ضمنا وبلاگ فوق العاده زیبایی دارید/بازم به من سر بزنید
سلام سلام عزيزم
يه پست خفن گذاشتم
حتما سربزني ها منتظرم ها
يا به عبارتي ديگر:
بدو بيا كه آپم
سمیو رو با چه بخشهای سختی شروع کردی..اینا که گفتی گلیم نبود...گبه بود...شاید هم سنگین تر...
:)
موفق باشی
سلام
بیا برات تعریف کنم که این چند روز چی گذشته...
باشه حالا ببینم می تونم جمعشون کنم یا نه؟
بی صبرانه مشتاق دیدار...
بازم سلام با یه متن تازه آپم در ضمن بدون اجازت لینکت کردم
salam eshtebah nakon hichi be kasifi zanan va ENT nist uro ke kheili khube!!!!eyval che kare khubi mikonan ke tu semiology inaro amali behetun yad midan.dar zemn nemidunam che seri hast ke adam vaghti kheili kar dare bishtar az vaght talaf kardan lezat mibare!!!!!
صلانه صلانه رو نمی دونستم اینجوری می نویسن :دی
تموم می شه سوده...نگران نباش عزیزم :*
منم مطمئنم نبودم تازه ((:
آپ نمی کنی؟
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
جالبه برعکس شما من موقعی که فکر کارای نکرده میاد تو سرم زمان عین برق و باد می ره.!!!!!!!!!
مصطفی
همه جا به نوبت
پس:
1-سلام
2-عاشقتم(یک مرحله بالاتر از دوست داشتن )
3-امیدوارم حال و بالت خوب باشه
4-میخوام یه چیزی بگم
5-باور کن میخوام بگم
6-ای بابا،باشه میگم
7-ازت یه چیزی میخوام
8-قول میدی انجام بدی
9-قول دادی ها
10-یادت نره
11-گفتم ،بیا
12-آپم
13-زودی بیا
14-ببخشید مزاحم شدم
15-به خدا و 12 امام و 14 معصوم سپردمت
خب برعکسش هم صادقه ... این که آدم وقتی می خواد زمان نگذره ...چنان به سرعت می گذره که آدم شگفت زده می شه ...
هوووووووووووي ي ي ي ي ي ي ي............!!!!
آپ کن ديگه !!!!
سلاک سوده جان
خیلی وقته میخوام یهت سر بزنم و هر دفعه به دلیلی نشده و البته دنبال جدیدترین نوشته ات بودم که انگار همینه و سندرم من در تو هم بروز کرده:) نوشتن ار این همینجوری ها خیلی قشنگ بود ... و مرسی از کامنتت از روزی که خوندمش هر وقت دختر بهار رو میشنوم یاد تو هم میفتم
خوش باشی و موفق
دعوت مدلاگیها به جشن شب یلدای پرشینبلاگ
سلام بر مدلاگیهای عزیز...
عید قربان بر همگی مبارک...امیدوارم که همه شما زنده مانده باشید...!
در روز سیام آذر ،مطابق هر سال جشن شب یلدای پرشینبلاگ برگزار میگردد...از دوستانی که مایل هستند در این جشن شرکت کنند،خواهش میکنم که به من ]پدر[ اطلاع دهند تا برایشان دعوتنامه بگیرم...
راستی در این جشن برنامههای زیادی اجرا میشود و یکی از آنها جشنواره تکنگارهنویسی شب یلدا میباشد که اینجانب ]دکترکوچولو http://drkoochoolooo.persianblog.ir [دبیری آن را به عهده دارم...بد نیست جهت اطلاعات بیشتر به این وبلاگhttp://taknegare.persianblog.ir مراجعه کنید...
منتظرتان هستم...
اما مسابقه...هر کدام از شما،یک تک نگاره در مورد و پیرامون شب یلدا بنویسید و به این آدرس dr_h_rajaee@yahoo.com بفرستید...مهلت ارسال آثار تا شب بیست و هفتم آذر میباشد...
نوشته شده توسط : پدر سهشنبه ۱٩ آذر ،۱۳۸٧
http://medlog.persianblog.ir
http://father78.persianblog.ir
faather_78@yahoo.com
نویسنده: مدلاگر ( فعلآ )
ایمیل نویسنده:
medlogger@gmail.com
http://www.medlog.blogfa.com
سلام
به روزم با:
سه یادداشت در باب احترام، اهانت و هیجان
منتظرم در:
www.wata.blogfa.com
سلام
من وبمو عوض کردم و آدرس جدیدم اینه
armita66.persianblog.ir
اگه خواستی لینکم کنی به اسم آرمیتا یا آرامش یافته لینکم کن
سلام
خیلی وقته که نمی نویسی
برای خواندن قصه (آسوکه)کوتاه "ترمه" یک سری به من بزن.قصه شادیها وغمهای نسل قبل
موفق باشی
سلام
من به غدير رفتم
آنجا كه خم قسمت ميكنند از دهان يار
تو هم بيا.
عيد اكبر مبارك.
حق.
بعد از مدت ها وبلاگت باز شد خوشحالم
به منم سر بزن
بای
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
ممنون که سر زدی.
حالا چرا آپ نمی کنی سوده خانم؟؟
راستی عید و شب یلدا و روز دانشجو با کمی تاخیر مبارک!!
سلام.
منم همین مشکل یخ کردن رو دارم.
از چای دارچین با عسل، چای طبیعی و بدون رنگ (که به روش طبیعی دم بکشه) و چای سبز، چای گل گاوزبان، چای میوه گل نسترن و چای آویشن و ... هم میتونی استفاده کنی.
(;
البته هر کدوم تاثیرات خاص خودشون رو دارن ولی اونی که مقوی و ضد سرماخوردگی محسوب میشه دارچین با عسل در یک لیوان آب جوش.
روش دم کردن چای ایرانی:
http://pishgo.wordpress.com/2007/08/10/tea/