پروردگارا! به من آرامش ده تا بپذيرم آنچه را که نمي توانم تغيير دهم، دليري ده تا تغيير دهم آنچه را که مي توانم... بينش ده تا تفاوت اين دو را بدانم... و مرا فهم ده.... تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار کنند. جبران خليل جبران
حرف سوم: جاری شدن در پاییز...!

...و پاییز این روزها ثانیه های من را رنگ نارنجی هیجان انگیزی زده است! آفتاب کم کم دارد می رود و امروز تنها چیزی که از خورشید مانده بود در شهر ما، یک نوار بی جان بود که تلاش بیهوده ای می کرد برای زنده ماندن، برای بودن و برای ماندن؛ بی توجه به اینکه روزهایش به سر رسیده است دیگر و فصل، فصل پاییز است! فصل پادشاهی برگ های زرین! فصل بادهای سرکش و نم نم باران های ذوق زده! خورشید قشنگ است، اما هر چیزی و کسی فقط توی جای خودش قشنگ می تواند باشد. ...و خورشید من هم این روزها، همگام با برگ هایی که بی هوا زیر پا لگدشان می کنم و می روم، رفت و پاییز قشنگ دیگری رسید.

*

امروز من اولین پیاده روی پاییزه ام رو جشن گرفتم! اون هم با یک کتاب عظیم چهار پنج کیلویی و یک پوشه و یک کیف غول پیکر و دماغی که مجدداً با رسیدن پاییز، آلرژی بی رحمانه نشونه اش گرفته و به شدت آویزونه!:پی و من نتونستم بر نفس اماره ام که اصلن (1) اصلن حواسش به مچ ناقص و خسته ام از یک خروار جزوه نویسی نبود، غلبه کنم و عین بچه ی آدم یه تاکسی بگیرم بیام خونه! :دی کلن بی خیال مچم شدم، دو بسته آنتی هیستامین هم گرفتم تا برم به جنگ فین فین ها و صدای فریاد راننده های تاکسی خطی رو هم نادیده گرفتم و زدم تو دل خیابون! 

...و خیلی کیف داد، هرچند هوا هنوز زیاد خنک نشده! چون من هنوز هم طعم بادهای یخی که اواخر پاییز یک راست صورتم رو هدف می گرفت و من حس می کردم که لپ هایم یخ زده اند و بی حس شده اند از حضورشان، زیر دندان هایم هست! ...و بد جوری منتظرم که هوا خنک تر تر شه از اینی که هست...! (؛  

*

دانشگاه این روزها خیلی شلوغ است. هر طرف را که نگاه می کنم، دسته دسته چهره های جدید و بشاش و پر انرژی می بینم. ترم اولی ها، برق نگاه شان لوشان می دهد. اصلن نیازی نیست که چیزی بگویند!! و من هر بار که از کنار یک دسته ی شاد و شنگول شان که هنوز گیر آناتومی1 (2) و بافت شناسی و امثالهم اند، رد می شوم، لبحند معناداری تحویل شان می دم و چون ته لبخندم خیلی چیزهای مرموز و عجیب و ناشناخته ای ( :دی ) نهفته است و عین لبخند مادربزرگ ها می ماند (!) بیچاره ها چند لحظه با چشم های از حدقه در آمده و لب هایی که بین پاسخ به لبخند و سوال مانده اند، نگاهم را پس می دهند و من توی خماری می ذارم شان و می روم:پی! چون واقعن نمی شود اذیت شان کرد و این همه تازه نفسی و نشاط شان را نادیده گرفت و زد توی ذوق شان و گفت: «...که عشق آسان نمود اول ولی...» (؛ با خودم می گویم بذار خوش باشند! شاید شد که اینها هم تا ته ته مسیر، همین قدر پر شور و شوق باشند و همین طوری که این روزها دانشگاه رو گذاشته اند روی سرشون، فردا هم دنیای علم رو بذارند رو انگشت کوچیکه شون!!

*

پریروز ها دیر از خواب پا شدم. پریروز توی ترافیک گیر کردم. پریروز چهل دقیقه دیر رسیدم! و داشتم بدو بدو می رفتم طرف در دانشکده که یک دفعه دیدم نیلوفر داد می زند: «کجا می ری! استاد نیومده، کلاس هم کنسله!!» ...و اگر صد و پنجاه تا لپ لپ هم توی اون لحظه بهم کادو می دادند، شاید این همه شاد نمی شدم که با همین چند جمله ی کوتاه شدم (: خصوصن اینکه توی راه همه اش داشتم فکر می کردم که خدا چه قدر دوست دارد اون هایی رو که وقتی دیر می رسن، استاد هم بر حسب اتفاق اون روز دیر میاد! و نمی دونستم که خدا ما را هم که این همه فکر می کردیم کم دوست مان دارد، یک عالمه دوست می دارد!! چون اصلن کاری کرد که استاد حتی دیر هم نیاید!!! مونا که احتمالن اگر حافظه ی سه ساله ی حضور در دانشگاه مان را زیر و رو می کرد، تاخیری توی کارنامه ی درخشان اعمالم نمی دید، گفت: «فکر کردم با استاد تبانی کرده ای!!» (؛

*

کلاس های سمیولوژی (نشانه شناسی) عملی مان هفته ی بعد توی فیروزگر کلید می خورد و هیجانی که دارم از این بابت وصف ناپذیر است!  Stethoscope (گوشی!) ام رو آماده کرده ام و فشار سجنم رو هم گذاشته ام یک گوشه و می خواهم همین امروز و فردا برم انقلاب و یک روپوش نوی نوی نو بخرم! چون اصلن دوست ندارم اون روپوش به قول بچه ها «میت»-یم رو که دو سال با جسد ها سر و کله زده و صاحبش عصب ها رو به عنوان علامتی برای امتحان گره زده و شریان و ورید ها رو با ماژیک زنگ کرده تا مشخص باشند (:دی) و عطر خوش فرمالین سالن تشریح (!) لای تار و پودش جا خوش کرده و هنوز که هنوزه صدای دکتر ف. توش می پیچه و اون سوال مسخره ی آناتومی تنه که دکتر ع. طرح کرده بود، توی سوراخ دکمه هاش باقی مونده، رو دوباره توی این شروع تازه با خودم همراه داشته باشم!! همه چیز همه چیز همه چیز، باید نو باشه! خصوصن روپوشم! (؛

*

یکی از همین روزها داشتم فکر می کردم که اگر ازم بپرسند چه واژه ای رو دوست داری، چی حواب خواهم داد! و نتیجه ساده بود و سریع: «جاری»! چرایش را نمی دانم راستش :دی اما چند سال پیش «بنجره» برام پر بود از معنی و نصف کلمات شعر ها و نوشته های بی در و پیکرم شده بود ینجره و ینجره و ینجره! و حالا شده «جاری»! نمی دونم که چرا این همه دوستش دارم! انگار که سرشاره از یک نوع حس حرکت و هستی. حس می کنم که زنده است و جریان دارد! و زنده بودن و جریان داشتن هم انگار برای من یعنی خیلی چیزها... یعنی نهایت! حس می کنم که خدا هم جاری است. و من دوست دارم که مثل اون جاری باشم. و همه جا باشم و همه جا بمانم. حتی اگر به بهانه ی دو خط نوشتن هم که باشد، دوست دارم که عطری هرچند ضعیف از من توی هوا «جاری» باشد تا آدم ها را میان این همه هوای گرد و خاک گرفته ی این روزها، لحظه ای نگه دارد تا بویش کنند و حسش کنند و پر شوند از یک حس زندگی وجریان دائم و در فوران اندیشه و احساس پر بشکند تا مرز «جاری» شدن...! (چی شد....! /-: )

نمی دونم والله...! خلاصه که این روزهای پاییزی درخشان را جاری ام در جاری...! (؛

*  

جویبار لحظه هاتان جاری!  X:


پ.ن: راستی، تو چه کلمه ای رو دوست داری؟! :دی (فرض کنید دعوتیه برای یک بازی جدید! (؛ )

---

(1) نمی دونم، اما انگار تازگی ها مد شده که تنوین ها رو حذف کن و به جاش به یک نون بسنده کنند! حالا ما هم جهت رعایت شعار پاس داشتن همیشگی زبان خوش پارسی، تنوین ها را حدف می کنیم، ببینم چه می شود!

(2) دانشگاه ما هم از این ترم طرح رفرم رو به صورت آزمایشی داره اجرا می کنه.


تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ October 16, 2008 و ساعت 3:03 PM | لينك ثابت| نظرات (15)

توسط امین | Reply
October 17, 2008 12:37 AM

سلام!فکر می کنم اولین نفر باشم که کامنت میدم.(آخه اینوقت شب کی بیداره!چه رسد به اینکه یاد کامنت دادن بیفته!!!)... (البته یه راه داره که خواب کامنت دادن رو ببینه!!!!)
جاری؟!فکر میکنم وصف خوبی باشه.(مخصوصا" اینکه با کورس قلب هم بی ارتباط نیستش :دی)
بازم از لطفت ممنونم.همچنان دارم ازش فیض میبرم(بسی اسیدی)

توسط amin | Reply
October 17, 2008 7:47 AM

سلام. مثل همیشه قشنگ نوشتی. موفق باشی. به درسای سنگینت میرسی اینقدر جدیدا به روز شدی؟

توسط یک نیمچه دکتر در پاسخ به امین | Reply
October 17, 2008 3:34 PM

خواهش می شود :دی اون کتاب فوق العاده ترین کتابی بود که واسه دوره ی فیزیوپاتولوژی خوندم! محشره! ایشالله کورس قلبت رو توووووپ بدی :دی به کسی هم نگو که یه کتاب ارزشمند داری :پی ((:

توسط یک نیمچه دکتر در پاسخ به amin | Reply
October 17, 2008 3:35 PM

تنک یو! بله می رسیم! کجا این همه جدیدن به روز شدم؟! این هفته کلن دفعه ی سومیه که آن شدم! سرم شلوغ شده، اون هم به طرزی اساسی!

توسط مهدی | Reply
October 17, 2008 4:17 PM

سلام
1- پادشاه فصلهایم پاییز!
2- به شدت منم همون پاراگراف دومت(:دی) من سرما خوردم.
3- یک هفته امتحان استاتیک رو انداختیم عقب، هرچی بیشتر می‎خونیم بیشتر نمی‎فهمیم :(
4- فردا شیرینی می‏خوریم(:دی) آخه یکی از بچه‎ها همیشه سر کلاس شیمی‎پلیمر تاخیر داره. جریمه‎اش اینه که فردا شیرینی بیاره!
4- ببخشیدها. گفتی جاری یاد دسته‎چک افتادم(:دی)
5- بی‎ربط: آلبوم چاوشی رو بگیر حتمن.
6- بازی دوست دارم. ولی خب همه‏اش یک کلمه؟!
7- خسته‎ام!
8- و خیلی حرف‏های دیگه‏ای که هیچ‏وقت درمورد وبلاگت نگفته‎ام. (چیز خاص نیست. مشکل از منه)
9- آرزوی چیزی برات نمی‏کنم. به ظاهر به هرچی خواستی رسیدی دیگه ;)
(بی‎زحمت این کامنت رو پاک کن!)

توسط یک نیمچه دکتر در پاسخ به مهدی | Reply
October 17, 2008 4:32 PM

1. پاک نمی کنم! :دی
2. بگو! این روزها دارم دنبال خط مشی جدیدی برای بلاگ می گردم چون به این راحتی ها و با این چرندیان دیگه ارضا نمی شم! انتقاد پذیر هم شده ام تازه! پس بگو...!
3. خوب تو هر چند تا کلمه که دوست داری بنویس :پی
4. اینجا چند تا اسمایلی کم داره، نه؟!
5. نه. به همه چیز نرسیده ام. اما در حال تلاشم برای رسیدن. و سعی می خوش حال باشم. گاهی خوشحالی رو هم میشه به خودت تلقین کنی... (؛ می تونی باور کنی که داری می رسی. شاید رسیدی! و فعلن که اوضاع خوب داره پیش می ره .... و من خوبم! و این خودش موفقیتی است بس بیگ!

توسط Naziii | Reply
October 17, 2008 6:09 PM

ey jaaan,paaaiiiiiz,ghadam zadan,havaaaye tooop,che hali mide...

توسط نیلوفر | Reply
October 17, 2008 6:35 PM

سلام سوده خانومی
چقدر قشنگ در مورد پاییز نوشتی کلی حالم عوض شد ... ببین عزیز جان فقط سال اولی ها نیستن که درگیر درس مزخرفی به نام ( بافت ) هستن ، بنده هم با اینکه سال دومم ولی چون بافتم رو همون ترم اول افتادم الان برداشتم و خیـــــــــــلی خوشحـــــــــــــــالم :((
وازه ی مورد علاقمم عشق هست ... به نظرم خیلی شیرین و سرزنده و روحیه بخشه و از ازل بوده و تا ابد هم هست ...

توسط فواد | Reply
October 18, 2008 1:02 PM

من نمیدونم چرا هرچی فک میکنم کلمه ای توی ذهنم نمی یاد!

عجب دانشجویی! ایول! من یه کلاسایی رو اونقد غیبت میکردم که بعد، اگه یه جلسه بر حسب توفیق اجباری! میرفتم سر کلاس، استاد مث اون اسمایلی مسنجر میشد که یکی از ابروهاش از اون یکی بالاتره! یا اون یکی که داره چونشو میخارونه:دی

خلاصه که، غیبت کردن خیلی فاز میده ولی عاقبت نداره:D


October 19, 2008 8:29 AM

سلام دوست عزیز
از مطلب زیباتون استفاده بردم. به ما هم افتخار بدید!

گر مخير بکنندم به دو عالم که چه خواهى
دوست مارا و همه نعمت فردوس شما را [گل]

توسط سارا | Reply
October 19, 2008 8:01 PM

سلام . خوبی سوده جونم. وای مبارکه سمیو و بعدش هم استاژری ...من هم اگه پستای اون روزامون رو بخونی می فهمی چه قده ذوق داشتیم. ما هم رفتیم روپوش نو خریدیم. البته گوشی رو واسه استاژری عموم از خارجه واسم فرستاد. حتی واسه استاژر شدنمون فکر کنم تنها گروهی بودیم که جشن گرفتیم و تمام خانواده واسم کادو خریدن[نیشخند][خجالت[خجالت][زبان]
همه میگن انقلاب روپوشای خوبی داره . این جا روپوشاش عینهو کفن دیدی ...همین طوری یه کیسه دوختن . نه فرم داره . نه شکل داری. رفتی انقلاب روپوش بخری به اقاهه بگو یه سری روپوش خوکشل واسه خانم دکترای اینجا بفرسته . حسابی فروش داره براش...!!ما این همه اومدیم تهران یه روپوش واسه خودمون نخریدیم...
وای روپوش اناتومی من روز اخر اناتومی دیگه توسط بچه ها امضا شد و هنوز در کمد دانشگاه موجود می باشد. یادم باشه برم یه سر بهش بزنم. همه روش یادگاری نوشتن!!![نیشخند]

توسط سارا | Reply
October 19, 2008 8:04 PM

در مورد پاییزم اره همه چیز خوبه . همه چیش کیف داره جز این الرژی فصلی که ناجور داره منو اذیت می کنه !!!مثل همه چی مون . اینم از بابامون به ارث بردیم به سلامتی[نیشخند]
من اگه ازم بپرسن چه واژه ای دوست داری یا بلت نیستم هیچی جواب بدم یااینکه اسم یه خوراکی رو می گم !!من از این چیزا سر در نمی یارم [زبان]

توسط سارا | Reply
October 19, 2008 8:06 PM

vراستی سوده جون می خواستم بابت اون راهنمایی خنگ اموزانه ات به من ازت حسابی تشکر کنم. خیلی وقتتو گرفتم. مرسی .الان دیگه یه پا دومین و هاست شناس شدم...به هر حال خیلی ممنون . لطف کردی ....[ماچ][ماچ]خیلی دوستت می دارم . بزار کمک هزینه مون رو بدن یه دستی به سر روی این دیوونه هم می کشم ![نیشخند][ماچ]

توسط یک نیمچه دکتر در پاسخ به سارا | Reply
October 23, 2008 6:24 PM

1. مرسی یا یه ماچ گنده!
2. واسه تولدت یه روپوش از انقلاب برات می خرم می فرستم پس ((: البته بماند که اینجا هم همه روپوش ها چیزی از گونی کم ندارن والله!
3. یه عکس از روپوشت بذار تو بلاگ ببینیم!
4. من به جراح دیوانه ی هاست و دومین شناسم یک عالمه می افتخارم!!!!! ((((((((((((((:

توسط Anonymous | Reply
December 14, 2008 10:51 PM

سلام . www.lupus .ir
گروه بیماران لوپوس ایران / از شما پزشک عزیز تقاضا دارد ، در صورت مشاهده بیمار مبتلا و یا مشکوک به لوپوس،درخواست اطلاعات راجع به این بیماری و یا تمایل به هرگونه همکاری با تلفن 22890244 و یا پیامک 09371633711تماس حاصل نمایید/
آدرس سایت ما www.lupus .ir

نام:
آدرس ایمیل:
آدرس Url:
روزانه نیمچه بلاگ دفتر انشا درباره من
Designed By: Hadi Mohammadi - Temp4Blog | Powered By: Movable Type 4.2 | Hosted By: AriaInfo | RSS | Web analytics
CopyRight © 2003 - 2012 Soudeh.Ir All Rights Reserved