اینجام. ولی ته ته ته این دل بی جا و مکان
و سر به هوام اینجا نیست که نیست! همه ش هی می رم توی بحر اون روزهای باستانی که
از اینجا شبیه به رویا می ماند. یک رویای رنگی رنگی پر جنب و جوش و صدا
که هر چی دست دراز می کنی تا بگیریش، بهش نمی رسی. دورتر می
شود انگار هر بار که چنگ می اندازی برای گرفتنش. و ناخودآگاه یاد می گیری که برای
نگه داشتنش و برای داشتن همیشگی اش بذاری که به حال خودش باشد و هی
آویزانش نشوی که بیاید جلوتر!
باران می
بارد. نم نم نه، که شُر شُر... و همه جا باز شده خیس یکدست. همه ی دنیا با هم می
بارد انگار. و اشک های سیل آسای همه ی خانواده ی آن 6 نفری که دیشب در اورژانس از
دست رفته اند، می پیوندد به اشک های بی تاب یک آسمان منتظر. اشک های آن مادر بی
شوهر و فرزند شده با آن ناله های کش دارش که دل آدم را لگد می کند انگار - مثل آن
برگ های زرین دل پاییز، که آن قدر لگد کردیم شان تا کوله بارش را بست - از همه
بیشتر تر. و آسمان چنان فرش خاکستری اش را پهن کرده، بی تفاوت دست زیر چانه
گذاشته، زل زده است به ابرها، که گویی هیچ چیز هیچ وقت این همه برایش تکراری نبوده
که امروز.
دیده ای بعضی راننده ها
را؟ توی همین ایران خودمان را می گویم ها! چون اینجا ایران است و همه چیزش همیشه
با همه چیز همه ی دنیا فرق های بزرگی دارد، یک جورهایی! اصلن اینجا همه چیزش
استثناهای شاخ داری دارد که هیچ کجای دنیا حتی حیواناتش هم از این جور شاخ ها
ندارند!!
پا را می کوبانم روی آسفالت بی حال خیابان. نفس هام سفید می
شوند و همین طور که صعود می کنند، می پیچند در هم و ذره ذره حل می شوند در یک نیستی ممتد. در تاکسی را هنوز
درست نبسته م که راننده انگار که کسی دنبالش کرده باشد، گاز را می گیرد و احتمالن در عرض چند ثانیه تنها چیزی که ازش می ماند، نقطه ای است در دوردست که هی کوچک می شود و کوچک تر.
بر نمی گردم که نگاه کنم رفتنش را. عادی شده ست برایم. همه عجله دارند این روزها. بر خلاف من که مدت هاست که نمی دانم می خواهم بروم یا نه. انگار که دلم می خواهد بماند
توی همان ثانیه هایی که مرا با خودشان کشانده اند تا اینجا و دنیایی را که روی نوک
آن اولین ثانیه ی قشنگ ایستاده بود را، سفت بگیرم توی بغلم و نگهش دارم همین جا که هست.
اصلن انگار می ترسم گاهی که ثانیه هایی که می آیند هیچ وقت به قشنگی آنها که دارند می
روند، نباشند... و گاهی توقف های بی جا می کنم. و گاهی جریمه می شوم...!
درسته که من توی این چند
تا پست گذشته هی پاییز-پاییز کردم! درسته که پاییز هر وقت که میاد؛ دلم رو یه جور
ناجوری با خودش می بره! اصلن درسته که فصل خزون خیلی خیلی خوشگله، خصوصن وقتی برگ
هاش یکی یکی رقصان-رقصان می ریزن و باد گه گاهی سواری مجانی بهشان می دهد و بعد
گوشه ای رهاشان می کند تا تو بروی پا بگذاری روی شان و صدای خش-خش خرد شدن شان زیر
پاهات پرت کنند از یک حس دوگانه ی عجیب دوست داشتنی! اما با تمام این احوالات، پاییز
یه بدی خیلی خیلی یه عالمه بزرگ هم داره!