پروردگارا! به من آرامش ده تا بپذيرم آنچه را که نمي توانم تغيير دهم، دليري ده تا تغيير دهم آنچه را که مي توانم... بينش ده تا تفاوت اين دو را بدانم... و مرا فهم ده.... تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار کنند. جبران خليل جبران
حرف هفتم: از دل یک دل تنگی پاییزه

پا را می کوبانم روی آسفالت بی حال خیابان. نفس هام سفید می شوند و همین طور که صعود می کنند، می پیچند در هم و ذره ذره حل می شوند در یک نیستی ممتد. در تاکسی را هنوز درست نبسته م که راننده انگار که کسی دنبالش کرده باشد، گاز را می گیرد و احتمالن در عرض چند ثانیه تنها چیزی که ازش می ماند، نقطه ای است در دوردست که هی کوچک می شود و کوچک تر. بر نمی گردم که نگاه کنم رفتنش را. عادی شده ست برایم. همه عجله دارند این روزها. بر خلاف من که مدت هاست که نمی دانم می خواهم بروم یا نه. انگار که دلم می خواهد بماند توی همان ثانیه هایی که مرا با خودشان کشانده اند تا اینجا و دنیایی را که روی نوک آن اولین ثانیه ی قشنگ ایستاده بود را، سفت بگیرم توی بغلم و نگهش دارم همین جا که هست. اصلن انگار می ترسم گاهی که ثانیه هایی که می آیند هیچ وقت به قشنگی آنها که دارند می روند، نباشند... و گاهی توقف های بی جا می کنم. و گاهی جریمه می شوم...!


از در نگهبانی که رد می شوم، چند تا نگهبان مثل همیشه در سکوت زیرچشمی ملت را برانداز می کنند و من مثل همیشه سرم را می اندازم پایین و تا آنجا که می شود عجله کرد ولی تابلو نشد، تند-تند رد می شوم و سعی می کنم اصلن به این فکر نکنم که دقیقن تا چند لحظه بعد از عبورم ممکن است یک سایه ی سنگین، راه رفتنم را دشوار کند و نفسم را خود به خود نگه می دارم، بی که متوجه باشم.


دور تر که می شوم و نفسم که در می آید دوباره، سرم را بالا می گیرم و نگاهی کوتاه می اندازم به ساختمان بلند دانشکده: سه طبقه ی بلند بالا که سوار شده اند روی 7-8 تا پله ی گرانیتی مشکی. پله هاش متتهی می شوند به یک فضای نسبتن وسیع و چهار پنج تا قدمی راه می برد از آنجا تا در ورودی طبقه ی همکف. همان جایی که روزهای برفی یک red carpet پهن می کنند روش که کسی روی گرانیت ها سر نخورد یک وقت و آدم آنجا یکهو احساس آنجلینا جولی بهش دست می دهد، بدجور! و ناخودآگاه نگاهی می اندازد به خودش توی دیوار پوشیده از آینه های رفلکس دانشکده و یادش می رود یک لحظه که ممکن است کسی هم آن طرفش ایستاده باشد و چه فکر ها که ممکن است نکند با خودش، وقتی که آن طور زل می زنی به خودت توی شیشه ها!!!


یکی از بچه ها، کمی جلوتر دزدگیر ماشینش را روشن می کند و دستی تکان می دهد از همان جا که هست و می رود سمت دانشکده. نگاهش می کنم و دست تکان می دهم در جواب، یک جور ذوق زده. که انگار او، وسط افکار بی سر و تهم که دنیا را کرده ست مجموعه ای از رنگ های محو و قرو قاطی به هم پیوسته و صحنه صحنه خاطره های دور از آن پله ها و شیشه ها، یک واقعیت است که «وجود» دارد! اصلن انگار در آن یک لحظه که احساس می کنم همه ی دنیا یک طرف است و من طرف دیگرش؛ همان لحظه ای که انگار کسی با دو تا انگشتش، من بی رنگ را دارد بلندم می کند از میان آن همه خاکستری بی روح یک آسمان خالی، که تنها تک پرنده ای وسعتش را متر می کند مدام و باد سردی لحظه های تهی اش را می لرزاند و می بردم به یک دنیای دور رنگی؛ توی همان لحظه که برای ثانیه ای فکر می کنم نیستم دیگر اینجا میان آدم ها و صداها، و کسی کلید pause دنیا را انگار فشار داده ست، یک آن می آید و play را می زند و دو دستی می چسبدم و می کشاندم روی زمین سفت! و من یادم می آید که ساعت به وقت کلاس صبح، حسابی دیروقت است.


*

ردیف های جلو همه پر شده ست از مشتاقان دانش! مونا و مرضیه نشسته اند ردیف چهار. می بینم شان. جلو نمی روم اما. همان جا، ته کلاس می نشینم و مرضیه انگار که سر جاش میخ داشته باشد، این قدر به فاصله های کم، هی بر می گردد و از زوایای مختلف عقب را نگاه می کند، تا اینکه یک دفعه چشمش تلاقی می کند با چشم های خسته و بی حال و خواب ندیده ی من! اخمی ساختگی می کند و من لب خوانی می کنم که «چرا دیر اومدی؟».


انگار که منتظر باشم کسی این را بپرسد، بغض یک دفعه راه گلوم را می بندد! (ما اصولن اشک مان دم مشک مان نیست، اما بغض مان هست:دی) و می آیم بگویم که تا دو نصفه شب بیدار بودم و داشتم جزوه می نوشتم ، که یک دفعه صدایی از عمق دلتنگی ام می خندد بهم که از کی تا حالا جزوه نوشتن شده درد جانکاه برات که این همه گرفته شده ای؟! و زودی با لحن آزرده جواب می دهم بهش که جزوه نوشتن که به خودی خودی اش، درد نیست! حالت که هیچ خوب نباشد اما و نای گرداندن قلم روز کاغذ را هم که نداشته باشی و اون وقت مجبور هم باشی که تا شنبه تحویلش بدهی، دنیا برایت «جهنم» می شود!!


...و استاد هی حرف می زند همین جوری وسط فکر های در همم برای خودش و کلاس آخ هم نمی گوید از حضور یک موجود جدید خسته ی بی خواب که یک درد جانکاه را دور روز است دارد حمل می کند با خودش و همین طور جریان خودش را ادامه می دهد! حتی پنجره هم بی تفاوت شده ست و دارد به بهانه ی زمستان، نمک می پاشد به زخم خورشید و جلوی همان دو تا پرتوی بی جانش هم گارد می گیرد تا دلم بیشتر تر برود توی تاریکی.


همین طور که مرضیه را نگاه می کنم، تمام حرف ها و فکرهایم را نگفته، قورت می دهم. و زیر لب فقط زمزمه می کنم که تا دو بیدار مانده بودم، خسته بودم خیلی. حرف هام را لب خوانی می کند و اخم هاش باز هم می رود در هم. این بار اما انتهای ابروهاش پایین تر می آیند از دفعه ی قبل. مهربان تر می شود. سرش را کج می کند و لب هاش را به هم فشار می دهد به نشانه ی تاسف و طوری با لبخند نگاهم می کند که انگار می خواهد بگوید که اشکالی ندارد که! خستگی ها، نمک این هفت سال مان است! و من باز سرم را می اندازم پایین تا بغضم اگر که خواست سر ریز شود و بریزد، نبیند! و نمی گویم که هیچی گوارش نخوانده م و حوصله ی هیچی رو هم ندارم و دلم گرفته است بدجور و دلش می خواهد که دو روز خوش باشد برای خودش و چه قدر اصلن دلم می خواهد که الان هر سه باز هم با همدیگه جلوی اون فواره ی دلربای کاخ سعد آباد که پادشاهی می کرد برای خودش وسط اون چمن ها، کنار اون درختی که گل های قشنگی داشت و یه عالمه ازش عکش گرفتیم، می نشستیم و فکر می کردیم که دنیا همه اش خلاصه می شود در همین فواره ها و گل ها و درخت ها، و پیرمردهای تنهای عصا به دستی که آرام رد می شدند، به خنده های مان لبخند های آکنده از حسرت می زدند. و حس فلسفه بافی مان گل می کرد باز هی و می گفتیم و می گفتیم از چیزهایی که هیچ وقت نمی گفتیم و می خندیدیم به دنیا، انگار که همه اش مال خود خود خودمان است...!


*

 بعد از ظهر. مرکز مهارت ها. کلاس review  تمام می شود. به خانم ز. - منشی مرکز که پیرزن مهربانی است و به بچه ها به چشم فرشته های کوچک و امیدهای آینده ی مملکت نگاه می کند - می گویم که برایم سی دی صداهای قلبی را رایت کند. می نشنید پشت میزش و دعوت می کند که بنشینیم همه تا آماده شود. و ما که کمر مان جواب کرده، بعد 4 ساعت سر پا ایستادن، بی تعارف فورن می نشینیم. می خندد. میترا می آید. مریم هم. و ملیحه و فاطمه. جمع مان جمع می شود و اتاق خانم ز. را تصاحب می کنیم و زندگی بهش می دهیم و صدا و حرکت! و بال دارد در می آورد انگار. بس که مرکز مهارت ها، 3-4 ماه در سال فقط رنگ دانشجو به خودش می بیند. بیسکوییت تعارف می کند بهمان و ما بی تعارف تر از قبل حتا، بر می داریم :دی . و من یک دفعه با چشمهای گشاد شده از هیجان می گویم «پایه اید برم نسکافه بگیرم از پایین؟!». و صدای خنده ها می رود توی هوا از این همه پر رویی ام که مگه اینجا خونه ی خاله است!! و خانوم ز. باز هم می خندد. و لا به لای خنده هاش یک دفعه یک جوری می شود انگار و سریع می گوید یادتون نره بعدن که رفتید از این جا، باز هم گاهی به من سر بزنید ها...! و چشم هاش پر می شود از درخشش چیزی که معلوم نیست چیست. و من لبخند می زنم. و فکر می کنم که دنیا چه همه زیاد می تواند خلاصه شود در چیز های کوچک و شادی های گذرا. حتی اگر دیشب جزوه نوشته باشی. حتی اگر امتحان گوارش داشته باشی. حتی اگر دلت گرفته باشد. حتی اگر نباشی آن جایی که باید... و چه ترس واحدی است در همه، ترسی که جا خوش می کند توی دل لحظه های شیرین. و تو می ترسی مبادا که زود تمام شود و دیگر هیچ وقت نیاید... و قول می دهم به خودم که باز هم بیایم.


*

بیمارستان فیروزگر. دو روز قبل امتحان. اولین شرح حال عمرم را می خواهم بگیرم از اولین بیمار زندگی ام. آن هم وقتی که 5 جلسه ی نخوانده ی گوارش، به شدت دارد گوش مالی ام می دهد! و حس عذاب وجدان از بی حوصلگی ام برای درس خواندن، دارد نابودم می کند و چشم هام می سوزند از بی خوابی و یک جایی توی عمق سرم تیر می کشد و پاهام دست خودم نیست به هیچ عنوان. یک حسی می گوید برو خونه بگیر بخواب بچه جان!! و حس عذاب وجدان نمی گذارد باز...! و چه قدر لعنت فرستاده باشم به خودم، خوب است؟! و چه قدر برای شرح حال گرفتن با خودم کلنجار رفته باشم خوب است؟! و چه قدر از خودم بدم آمده باشد که دروغکی بگویم می خواهم پرونده تان را کامل کنم، خوب است؟! و چه قدر دلم سوخته باشد برای آن بیماری که مریض است و خسته ست و دلش شکسته اش و حالا مجبور است نیم ساعت وراجی های من را هم تحمل کند، خوب است؟! و چه قدر پشیمان شده باشم از پا گذاشتن به اتاقش خوب است...؟ و چه قدر تصمیم گرفته باشم که یک طور ناگهانی پا بذارم به فرار، طوری که اصلن اصلن گوشه ی تاریکی از نگاهم هم به نگاهش نگیرد، خوب است...؟ و چه همه مهربان بوده باشد خوب است؟ و چه ساده بهم جواب داده باشد خوب است؟ و چه همه با کلیه های از کار افتاده ی دیالیزی اش، بهم لبخند زده باشد، و چه همه برای «خانوم دکتر های آینده» آرزو های خوب خوب کرده باشد، خوب است؟! و چه قدر گوارش یک دفعه بی اهمیت شده باشد و چه قدر دنیا یک دفعه بزرگ شده باشد و چه قدر به خودم و روپوش سفیدم افتخار کرده باشم، خوب است...؟!


و باز هم انگار کسی من را از وسط دنیا کنده بود و چسبانده بود وسط افسانه های رنگی این بار. شده بودم یک نقطه ی خاکستری، وسط یک عالمه رنگ روشن که مدام سقلمه می زدند بهم که رنگی باش! و انگار نه انگار که دلم چند روزی است که شاکی است از دست دنیا و بازی هاش، یکهو رنگی شدم.


*   


بعد امتحان گوارش. بچه ها دنبال پاسخ نامه می گردند. مثل همیشه عجله دارند. مثل همه ی آدم های دنیا هول اند. یک پاسخ نامه است و 100 نفر آدم. روی پنجه ی پا می ایستند، بالا و پایین می پرند، جلویی ها بلند بلند می خوانند جواب ها را برای عقبی ها، و عقبی ها با انواع و اقسام لحن ها می خواهند از جلویی ها که بروند کنار و قدشان را کوتاه کنند و سرشان را بکنند از جاش تا ببینند! و فریاد های «درست زدم!»، «اشتباه کردم!»، «سوالش غلطه!» هاشان، طبقه دوم را تا مرز انفجاری نزدیک پیش برده است. و من از دور نگاه شان می کنم تا خلوت تر شود اوضاع کمی. و باز هم روی زمین نیستم انگار. یک لکه ی اشتباهی ام میان بقیه. و حس می کنم که دنیا می چرخد دورم هی و جریانی عجیب دارد و کم کم محو می شود جلوی چشم هام، آن هم با چه سرعتی! و من انگار سفت ایستاده ام وسط این گرداب و رنگ هام از تمام رنگ های محو جاری در دنیا، پر رنگ تر است. و فکر می کنم با خودم که عجله ای نیست! آن هم درست توی این لحظه، وقتی که دنیا را انگار خدا سخاوتمندانه قسمت کرده ست با من: «نیمه ی بزرگ ترش مال تو، نیمه ی کوچک ترش مال من!!» و دیگر چه اهمیت دارد که گوارش چند تا غلط داری و چند تا درست!! تمام شده است و تو هر چه که می شد خوانده ای و یاد گرفته ای و نمره ت هر چه که باشد می شود! چیزی هست این میان که مهم تر باشد از این دو...؟


*



و دنیا می رقصد جلوی چشم هام در تمام فاصله ی دانشگاه تا «تندیس». و کم کم یک جور دل نشینی واقعی می شود دوباره، در تمام فاصله ی «تندیس» تا خانه...


*

خانه که بعد دو هفته، دوباره «من» واقعی را حس می کند، عوض می شود انگار. می روم و نگاهی می اندازم اول به خودم توی آینه بعد چند روز، و می بینم که عجب اوضاع افتضاحی است! :دی و دلم برای خودم و اتاقم می سوزد بس که ریخت و پاش اند هر دو و توی این یک هفته اصلن نفهمیده ام که چه همه دلتنگم شده اند و دلشان گرفته از بی محلی ام. و مثل این خانوم های خانه دار بی خیالی که انگار که هیچ چیزی در دنیا نیست که برای شان مهم تر باشد از اتاق تکانی آخر پاییز (!!!) و درست کردن ناهار و شام، موها را جمع می کنم بالای سر و آستین ها را می زنم بالا و نتیجه ی چند هفته بی محلی ام به اتاق را جبران می کنم! و تمام که می شود، ناهار چه همه می چسبد، دوش گرفتن چه حالی دارد و چسبیدن به بخاری و «کافه پیانو» خواندن در اوج بی خیالی، وقتی که امتحان گوارشی نیست که نگرانت کند، که اتاقی نیست که قیافه بگیردت برات، که کسی و اتفاقی نیست که مثل لولای در روغن نزده ای قرچ قرچ کند روی اعصابت، که آدمی نیست توی زندگی ات که دوستش نداشته باشی، که شادی زنده بودنت را، همه و همه چه همه مرکز لذت بدن ات را تند-تند سیراب می کند...!


...و من رنگ هام را پخش می کنم توی خانه، ذره ذره...


*


...و روزها ورق خورد. و  آذر ماه هم ساده گذشت. ساده، اما به یاد ماندنی.



---

پ.ن: توی وبلاگ کلاس مان یکی از قول چارلی چاپلین نوشته که خوش بختی فاصله ی بین این بدبختی است تا بدبختی بعدی! پس بدین ترتیب گرامی می داریم این فاصله ی یک ماهه را تا بدبختی بعدی که در راه است و باطری مان را شارژ می کنیم فورن! به این امید که این بار دیرتر خالی بشود! :دی (ترم مان 6 ماهه است! تا 22 اسفند! ): )

پ.ن2: آخرین باری که این جوری دلمان گرفت!

پ.ن3: یه عالمه تشکر از کملک که این قدر مهربونه! (:

پ.ن4: یه عالمه هم تشکر از نیلو!! که به ما گفته سوده نامرد!!!!! :دی

پ.ن5: یه عالمه عذر خواهی هم بابت داون بودن وبلاگ به مدت دو سه هفته! چنان چه ملاحظه می کنید، دو تا از پست ها هم به یغما رفته که خودم هم ندارم شون ((:

پ.ن6: اینم واسه سارای نابرام ==> ترانه دختر بهار

پ.ن7: جهت اطلاع شیر سارا و دکتر مثبت هم عرض کنیم که ما کلی وبلاگ های شما دو تا رو توی کلاس مون تبلیغ کردیم :دی اگه آمار بازدید هاتون زیاد شده، بیایید یه چیزی به من بدید لطفن ((:

پ.ن8: عید همه مبارکککککککک!!

پ.ن9: ترانه ی تقدیر شادمهر رو از وبلاگ دکتر مثبت گوش بدید!

تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ December 17, 2008 و ساعت 7:50 PM | لينك ثابت| نظرات (10)

توسط کملک | Reply
December 17, 2008 11:48 AM

سلام سوده جون امیدوارم امتحاناتت رو خوب داده باشی من هم ای همچین امتحاناتم بدک نبود.
راستی درسته تو نبودی اما من هر بار که کانکت می شدم حتما به نیمچه بلاگت تو یاهو 360 سر می زدم و می خوندمش اما کامنت نمی ذاشتم خوشحال می شم باز هم به من یه سر بزنی همشهری اگر چه من هیچ وقت توی ولایت خودمون نبودم اما اونجا رو حسابی دوست دارم.

توسط کملک | Reply
December 17, 2008 11:50 AM

تو مهربونی که همه رو مهربون می بینی ممنون از تعریفت لایق این همه تعریف نبودم.

توسط باران | Reply
December 17, 2008 12:29 PM

چه عجب ما چشممون به جمال این وبلاگ روشن شد...خوش بحالت که عجله نداری...من هم جزء اون دسته آدمهای در حال دویدن هستم البته در حال حاضر...از آینده خبر ندارم.
امیدوارم امتحاتات خوب بشه...اولین شرح حال رو که گفتی یاد قدیما افتادم..و دلم ییهو گرفت!

راستی من از کافه پیانو اصلا خوشم نیومد.

توسط باران | Reply
December 17, 2008 12:31 PM

ضمنا پستهات طولانی و فونتت ریزه...یه رحمی به چشمای ما بکن دختر! :)

December 17, 2008 4:10 PM

دغدغه ها ...

December 17, 2008 6:46 PM

سلام دوست عزیز.
وبلاگ زیبا و پر محتوایی دارید.
آپم با "قصه ی عشق" ترانه و آهنگی از ساخته های خودم.
خوشحال میشم بهم سر بزنید و با ارائه ی نظر همراهیم کنید.
مانا و موفق و همیشه به روز باشید[گل]

توسط یادداشتهای یک دانشجوی پزشکی | Reply
December 18, 2008 3:26 AM

سلام
ببخشید.یه مدتی بود اصلا وبلاگت واسم باز نمیشد شکر خدا که باز شد
واقعا شرمندم از اشتباهم در لینک شما درستش کردم
موفق باشید
بای

توسط یک نیمچه دکتر در پاسخ به باران | Reply
December 18, 2008 3:20 PM

ای بابا! من یه مدت که ننویسم، بعد دوباره بنویسم، زیاد می نویسم :دی
ولی سعی می کنم دیگه کم بنویسم :دی
فونت رو هم حالا ببینیم چی کار میشه کرد!
کافه پیانو هم فعلن تا صفحه ی 90ش خیلی خیلی ام خوبه! حالا در مورد بقیه اش نظر نمی دم :دی

توسط فرهاد جعفری | Reply
December 25, 2008 6:08 PM

سوده گرامی
ایا احتمالا شما پستی د رمورد کافه پیانو داشته‌اید؟
اگر اینطور بوده، ممنون می‌شوم لینک آن را برایم راسال کنید.

متشکرم

توسط یک نیمچه دکتر در پاسخ به فرهاد جعفری | Reply
January 8, 2009 11:20 AM

پست خاصی نبوده، فقط یک اشاره بود به نام کتابی که الان دستم است و دارم می خوانم؛ که از قضا کتاب شما بوده است (:

نام:
آدرس ایمیل:
آدرس Url:
روزانه نیمچه بلاگ دفتر انشا درباره من
Designed By: Hadi Mohammadi - Temp4Blog | Powered By: Movable Type 4.2 | Hosted By: AriaInfo | RSS | Web analytics
CopyRight © 2003 - 2012 Soudeh.Ir All Rights Reserved