باران می بارد. نم نم نه، که شُر شُر... و همه جا باز شده خیس یکدست. همه ی دنیا با هم می بارد انگار. و اشک های سیل آسای همه ی خانواده ی آن 6 نفری که دیشب در اورژانس از دست رفته اند، می پیوندد به اشک های بی تاب یک آسمان منتظر. اشک های آن مادر بی شوهر و فرزند شده با آن ناله های کش دارش که دل آدم را لگد می کند انگار - مثل آن برگ های زرین دل پاییز، که آن قدر لگد کردیم شان تا کوله بارش را بست - از همه بیشتر تر. و آسمان چنان فرش خاکستری اش را پهن کرده، بی تفاوت دست زیر چانه گذاشته، زل زده است به ابرها، که گویی هیچ چیز هیچ وقت این همه برایش تکراری نبوده که امروز.
*
امروز روز قشنگی بود. بارانش قشنگ بود. هوای ملایمش با آن ته سرمای گزنده ای که زورش نمی رسید برسد به استخوان هایت، هم قشنگ بود. پیرمرد آسم-ی ای که با آن لب و لوچه ی آویزان مهربان، شرح حال می داد و سرفه های عمیقش میان حرف ها، جای گمنامی وسط دل سنگ را هم کباب می کرد و یاد می داد به آدم که چه طور خاموش کند آتش دلش را در چشم به هم زدنی و خاکستر هایش را به باد بدهد در لحظه ای و محکم باشد، هم قشنگ بود. پیر زن ترک زبانی که صداهای ریه اش را گوش می دادم و سیما می گفت که یک ریز دارد دعات می کند و آرزو پشت آرزو دارد ردیف می کند برات که موفق باشی و خوشبخت باشی و خوشحال باشی، با آنکه من جز لبخندی ازش نمی فهمدیم و جز لبخندی هم پاسخ نمی دادم، باز هم قشنگ بود. موفقیت ساده ام در جمع و جور کردن بچه ها و منظم کردن برنامه ها بعد آن همه داد و بیداد های خانوم دکتر س. از این همه بی نظمی و بی عرضگی مان (!) هم قشنگ بود. و اصرارم به دکتر ف. که یک روز برای مان آن همه پیچ و خم و بالا و پایین های نوار قلب را از نو بگوید تا از نو بیشتر تر یاد بگیریمش و لبخند مهربانش وقتی که یک راست نگاه می کرد توی چشم هات که «اگه نوار قلب رو هم بگم، دیگه همه چی رو یاد می گیری که!» و بعد سر تکان دادنش به نشانه ی موافقت و شادی اینکه دیگر نوار قلب را هم مثل آدم یاد خواهی گرفت و یک قدم نزدیک تر خواهی شد به آن آرزوی دور و دراز دست نیافتنی ات، هم قشنگ بود.
اصلن امروز همه چیزش قشنگ بود. همه چیزش برای من پشت کرده بود به خاکستری آسمان و می خندید یواشکی انگار. همه چیزش مهربان بود. همه آدم هایش امروز خوب بود. همه ی لبخند هاش امروز قشنگ بود. همه امروز دل شان بال داشت. همه، جز آن مادری که ضجه می زد. و آن پسری که بغلش کرده بود...
...و چه صحنه ی شگفت انگیزی است، صحنه ای که دو تا حس غریب، که دو تا حس قوی، از دو سوی مخالف می آیند و می خورند به هم. انگار زمین می ایستد از چرخش در این لحظه ها... که زمین هم نمی داند حتی که بخندد به قشنگی های در گذر یا که اشک هاش را فرا بخواند به عمق این اندوه. انگار که زمین و زمان هم می ایستد حتی در ثانیه ای میان اشک ها و لبخند های این همه نزدیک به هم از این همه آدم های دور...
---
پ.ن: در راستای حل مشکل نداشتن کامنت خصوصی، روی کامنت ها تایید گذاشتم! اگه خواستید کامنتی خصوصی باشه بگید که تاییدش نکنم!
اااااااااا....... ايول داره اين پرشين بلاگ خوب اينم اومدم ديدم :)
اين يكي هم زيباست ممنون از تعرييييييييفت
خوب بازم بيا من لينكت ميكنم باي تا بعد ....
yalda khosh gozasht soodeh?
این کامنت من خصوصی باشه لطفا !!
چه عجب این وبلاگت بالاخره باز شد...
می بینم که برای رهایی از تیتر به کلمه حرف رسیده ای!!!
من هم از این دعاهای ترکی دیده ام که یک کلمه اش رو نفهمیده ام و یا همکلاسی و یا بهیار و یا همراه مریض برایم ترجمه کرده اند...حس قشنگیه...
باشه عزیزم :دی
خیلی زیاد نازی جون (؛