پروردگارا! به من آرامش ده تا بپذيرم آنچه را که نمي توانم تغيير دهم، دليري ده تا تغيير دهم آنچه را که مي توانم... بينش ده تا تفاوت اين دو را بدانم... و مرا فهم ده.... تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار کنند. جبران خليل جبران
حرف دهم: از کریسمس تا سفره ی هفت سین

اینجام. ولی ته ته ته این دل بی جا و مکان و سر به هوام اینجا نیست که نیست! همه ش هی می رم توی بحر اون روزهای باستانی که از اینجا شبیه به رویا می ماند. یک رویای رنگی رنگی پر جنب و جوش و صدا که هر چی دست دراز می کنی تا بگیریش، بهش نمی رسی. دورتر می شود انگار هر بار که چنگ می اندازی برای گرفتنش. و ناخودآگاه یاد می گیری که برای نگه داشتنش و برای داشتن همیشگی اش بذاری که به حال خودش باشد و هی آویزانش نشوی که بیاید جلوتر!



خاطره ها را می گویم! آن همه خاطره ی دور و دراز از آن روزهای این همه کوتاه که آن قدر دور شده اند امروز که گه گاهی به نظرم می آید که خواب بوده اند، یا که هیچ وقت نبوده اند اصلن از اول هم.


بعد ده سال، هنوز هم هم وقت که ساعت ماه شمار زمان عقربه اش می رسد روی دسامبر، تنم یکهو می لرزد! و از همین جا که این همه دور است از آن روزها، طعم ها و رنگ ها و صداهای کریسمس را چنان حس می کنم با تمام حواس پنج گانه ام که انگار هنوز هم همان دختر بچه ١٠ ساله ی سرخوش و بی خیالم که گم شده لا به لای اون همه شعر و داستان  و ترانه هایس کریسمس و رنگ تمام لحظه هاش، تمام نقطه های عبورش شده قرمز و زرد و طلائی!


همیشه ایران را بیشتر دوست داشته ام. چه آن روزها، چه این. که اگر ایران سراسر کویر خشک و بی آب و علف و سرزمین چهار تا موجود بی دین و تمدن و فرنگ هم که بود، باز هم جایی بود که از اصل و ریشه و بنیاد از آن من بود. و یک جورهایی حس می کنی که انگار روی پیشانی - نه، اصلن روی قلبت، اگر پیشانی هم داشته باشد! - حک کرده اند که هر کجا بروی و هر کاری که بکنی و هر کسی هم که بشوی برای خودت، هیچ وقت هیچ وقت آن آرامش آرام و شیرین طولانی را نخواهی چشید و هیچ وقت همان ته ته دلت که سرگردان است و بی جا و مکان، آرام نخواهد گرفت، مگر آنکه باز کف پاهات خاک اینجا را لمس کند. که انگار آخرین شرط شادی و خوشبختی مدامت، همیشه ی همیشه یک جور جبر آمیزی که خودت هم پذیرفته ای ش، در این بوده است که که همه ش هوای آلوده تر از حد مجاز تهران را بدهی توی ریه ها و آسفالت های تکه تکه ی پیاده رو هاش، گیر کند به نوک کفش هات و روزی دو سه بار به تلو تول خوردن بیندازدت و ماشین ها روی خط عابر پیاده برات بوق بزنند که برو کنار!، که گهگاهی یک دفعه یک اتوبوس وسط خیابان جنتلمن بازی اش بگیرد و نیم کیلومتر ترافیک درست کند تا تو رد شوی، که تو مدام با خودت فکر کنی نه به آن، نه به این!، که هی سی دی های داغون کیفیت پرده ای را با قیمت هنگفت بیندازند بهت که گل شیفته ست ها، گل شیفته! که همیشه ی خدا عابر بانکش temporarily out of service تشریف داشته باشد، که قیمت گوجه فرنگی ش - چون که تو استثنائن گوجه فرنگی خیلی دوست داری - یک دفعه سر بزند به فلک و پیدا نشود اصلن و غذای بوفه را که می خوری N & V & D (*) بگیری و....، تا اینکه بالاخره حالت خوب شود و احساس کنی که همه چیز سر جایش است و خوب شوی و حس کنی که باز هم برق شادی چشم هات آدم ها را می گیرد و دلت مدام پیام های I am happy برای دنیا صدای می کند!


...و همیشه می دانم که ایران را دوست تر دارم از همه جاهای دنیا! اما هیچ وقت نتوانسته ام لذت کریسمس را فراموش کنم. و گاهی بدجوری خجالت می کشم از خودم که ناخودآگاه عید نوروز را در برابر کریسمس یک جور حقیری نگاه می کنم، بس که هیچ کدام از زرق و برق ها و قشنگی ها بی همتای کریسمس را ندارد اصلن. یا شاید هم دارد، داشته شاید، امروز ندارد.


...و نمی توانم قبول کنم که آن کاج بلندی که با آویز های طلائی و سبز و آدمک های کوچک رنگارنگ و آن ستاره ی طلائی رنگ بالاش، تزئین می شد، همان قدر قشنگ اشت، همان قدر هیبت دارد، و همان قدر احساس می دهد بهت که «هفت سین»! و هی یاد آن کاجی می افتم که توی سالن پایین مدرسه تزئینش می کردیم خودمان و قدش می رسید تا به سقف و بس که چیزهای براق آویزان می کردیم بهش، توی نور انگار که می درخشید و بال در می آورد و می رفت بالای بالا...


...و دلم می گیرد که چرا سفره های هفت سین ما این سال ها شده یک پیکر پلاستیکی و آهنی از پیش ساخته شده که هفت تا دست و پا دارد که توی هر کدام شان یک سین پلاسیده گذاشته اند و آماده می فروشندش! ...که هیچ سفره ی هفت سینی نیست که بچه ها از این ور مدرسه تا آن طرفش را با آن تزئین کنند و فکر کنند بس که قشنگ شده است و روح زندگی دارد، انگار که دارد پرواز می کند اصلن...!


...و نمی توانم بپذیرم که آن دو تا کارت تبریکی که از دو سه تا آدم دور دوست داشتنی برام می آید، لذتش به اندازه همه ی آن ده ها کارتی است که از همه ی آنهایی که دوست شان داشتم، به اسم کریسمس هدیه می گرفتم! و هی یاد آن صندوق پستی مقوایی ای می افتم، که یا تکه تکه های پارچه های مربع شکل رنگی و هم اندازه ی دوخته شده به هم، پوشانده شده بود؛ و بچه ها خودشان با دست های خودشان ساخته بودندش. همان که از روزهای اول دسامبر می شد محل دریافت تمام کارت های کریسمس! و تو هیچ وقت هیچ کارتی را مستقیمن حتی به آن دوستی که کنارت می نشست هم تحویل نمی دادی!! که همه را می انداختی آن تو و اسمش را و نام کلاسش را می نوشتی روش و آخر هر روز پستچی آن روز با لباس قرمز بابا نوئلی می آمد در کلاس را می زد و کارت ها را تحویل می داد. و چه حس انتظار شیرینی بود حس اینکه منتظر باشی ببینی که تو هم کارتی داری امروز یا که نه! ...و چه قدر ذوق مرگ می شدی وقتی دو - سه تا کارت را با هم می دادند دستت و با پنجه های لرزان تند تند باز شان می کردی و نگاهی سریع می انداختی به عکس روش و بعد یک تحسین گذرا، اسم فرستنده را می خواندی و از این طرف کلاس دست تکان می دادی برای آن سمتش، که مرسی و یک لبخند تحویل می گرفتی در جواب... و چه همه از همان روزها، توی کوچک می فهمیدی و باور می کردی، که دو خط نوشته از یک دوست، چه نزدیک باشد و چه دور، از هزار تا کادوی کوچک و بزرگ و گنده ی گران دهان پر کن ارزشمند تر است و خواستنی تر... و چه قدر همان کارت ها دلت را می برد تا روی ابرها و می نشاندش روی یکی از آن تپل هاش!


...و هیچ وقت، هیچ وقت نتوانسته ام به خودم بقبولانم که هدیه های کوچک براقی که می گذاشتندش زیر درخت کاج و هر کدام شان را با کلی ذوق و سلیقه و احساسی قشنگ کادوش می کردند و چنان می خواستند که تک باشد و نو که انگار قرار است برسد به دست مهم ترین آدم دنیا - حتا اگر یک بادمجان هم توش می بود! - باز هم لذتش مثلن همان قدر است که وقتی همه آن اسکناس های سبز و بعد تر ها آبی و لاید امسال نارنجی را می گذارند کف دستت به اسم عیدی!


...که بابا نوئل مهربانی که توی مدرسه می نشست و ریش های سفید پفکی اش دلت را می برد و با لپ های گل انداخته اش بهت لبخند می زد که Ho, Ho, Ho! Merry Christmas! و بعد صدات می کرد که بشینی روی پاهاش و در گوشش بگویی که امسال که قرار است از دودکش خانه تان بیاید پایین، دوست دارد چی برایت بگذارد توی آن جوراب های دراز رنگی ای که آویزان کرده ای شان لب شومینه...؟! لذتش یکی است با دیدن این قرمز پوش های سیاهی که آواز می خوانند و پول طلب می کنند ازت... که آن شعر های دسته جمعی ای که می خواندیم - Christmas carols - و مثلن یاد می کردیم از برف و سرما و سورتمه سواری با jingle bells (*) یا تصویر می کردیم تولد عیسی را کنج یک اصطبل نمور با  silent night (***) ، لذتش با همه ی آن شعرها و ترانه هایی که نداریم برای بهار و عید نوروز، یکسان است! که آن شعر 12 days of Christmas (****) که توی فروشگاه های بزرگ طنین انداز می شد و نماد هاش که آویزان می شد روی کاج - خصوصن two turtle doves اش! - اصلن قشنگ نیست.

*

چه می دانم والا! شاید بیشتر این حرف هام، این احساساتم بر می گردد به اینکه اولین بار اوج شادی کودکانه را لای این واقعه ی قشنگ حس کردم. که دیگر کم تر پیش آمده ست که چیزی آن همه خوشحال کند دل ساده ام را، که اتفاقات بزرگ آن روزهای دور برای من کوچک. 

*

دلم لک زده بود این روزها که برود متر کند آن خیابان میرزای شیرازی را که تویش پر است از این شاسخین فروشی ها و کارت تبریک فروشی ها و تزیئنات کریسمس فروشی هایی (!) که همه شان مال ارامنه اند. و شاید هم برود سرکی بکشد توی کلیسای سنت سرکیس و دو تا آواز بپیچد توی گوش هاش به یاد قدیم ها و دلش بسوزد که چرا عید نوروز این همه قرمز و طلائی و سبز و روحانی نیست. که چرا آن همه هیجان ندارد که کریسمس. که چرا این همه خالی است، خالی شده است. و فکر کند به اینکه امسال حتمن سفره ی هفت سین خانه را می ترکاند! و به آدم ها یاد می دهد که پول عیدی ندهند و برای همه ی آنهایی که دوست شان دارند دو خط پیامی بفرستند... که احساس کنند «بهار» را، نه به خاطر دو هفته تعطیلی عید! که به خاطر خودش، به خاطر قشنگی اش و ظرافتش و تولد طبیعتش، و زنده کنند بهار را، درست همان قدر که کریسمس زنده می کند، باور می کند، «زمستان» را...


christmastree.jpg

---

(*) Nausea & Vomitting & Diarrhea!

(**) از اینجا دانلود کنید.

(***) از اینجا دانلود کنید. متن اهنگ رو هم اینجا بخونید.

(****) از اینجا دانلود کنید. متن اهنگ و توضیح نمادهاش رو هم از اینجا بخونید.


پ.ن: اینم واسه مونا! (؛

پ.ن2: توجه داشته باشید که من خودم هیچ کدوم از لینک های بالا رو امتحان نکرده م ها! بس که سرعت اینترنتم بلاست! واسه همین، اگه کسی خواست دانلود کنه و به مشکل برخورد، بگه تا یک لینک دیگه ازشون پیدا کنم!

تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ December 26, 2008 و ساعت 7:19 PM | لينك ثابت| نظرات (7)

توسط فواد | Reply
December 27, 2008 9:52 PM

So, happy Christmas toOoOoOoOoO Soudh :D

توسط سایه | Reply
December 29, 2008 12:22 PM

یادم رفته بود
کریسمس مبارک

December 30, 2008 10:58 AM

سلام بانو
طواف عشق بر حاجي نينوا مبارك
بيا محرم شويم..

توسط مهدی | Reply
December 30, 2008 3:35 PM

سلام
محض این‌که دلت بسوزه می‌گم. من همش دارم توی نادرشاه (میرزای شیرازی سابق!) می‌گردم. امسال خیلی قشنگ شده بود. هنوز هم دارند درخت می‌فروشند. مغازه‌ها هم پر شده از بابانوئل‌های ریش پفکی! خب آخه این‌جا سمت ما تقریبن محله ارمنی‌نشین هستند دیگه. نادرشاه شده بورس کادوی و لوازم کریسمس و غیره.
این چند روز هم که متوجه شدی نبودم. بد روزهایی گذشنتد. :(
فعلن ;)

توسط یک نیمچه دکتر در پاسخ به مهدی | Reply
December 31, 2008 9:44 PM

دل خودت بسوزه ((: چند روز پیشا رفتیم یه دوری زدیم اون تو! کلی هم عکس گرفتیم :دی آره...! خیلی خوشگل شده بود! خیلی خیلی زیاد...! (:

توسط reza | Reply
January 3, 2009 1:38 AM

ba kami takhir chiristmas mobarak sharmandeh bad jur dargire emtehanatam akhe ghol dadam.shad bashin

January 4, 2009 11:03 AM

سلام راستش یه کم دل تنگی گاهی بد نیست با نوشته هات حال کردم بازم میام میخونمت دلت یه جورایی اهورایی میزنه منم دنبالت
اومدم تا کجا ببریم ....تابعد....

نام:
آدرس ایمیل:
آدرس Url:
روزانه نیمچه بلاگ دفتر انشا درباره من
Designed By: Hadi Mohammadi - Temp4Blog | Powered By: Movable Type 4.2 | Hosted By: AriaInfo | RSS | Web analytics
CopyRight © 2003 - 2012 Soudeh.Ir All Rights Reserved