امروز داشتم فکر می کردم که بیشترین زمانی که من می نویسم، آن وقت هایی است که توی ماشین نشسته ام و از پشت پنجره زل زده م به بیرون. همان موقعی که از نیم ساعت گرفته تا یک ساعت را توی خیابان های این شهر درندشت می چرخم تا برسم به آنجا که باید و اگر دنیا را آب هم ببرد آن موقع، من یکی که نمی فهمم! همان زمان که می نشینم پشت آن شیشه ها و خلوت می کنم با خودم و برای خودم و محاله که بنی بشری را هم توی این خلوت راه بدهم. همان موقع که اگر کسی همراهم باشد، گاه گاه شده که متوجه شوم دارد با تعجب نگاه می کند که ببیند من دقیقن توی کدام گودال آب غرق شده ام که این همه دور شده ام از این دنیا! همان موقع که یادم می رود کس دیگری هم توی این دنیا وجود دارد غیر از من یا که اصلن می شود غیر از این حس فوق العاده که همه ش ریخته لای مولکول های آن جای دوری که چشمم از پشت پنجره به آن است، ولی نیست، هم وجود داشته باشد اصلن روی زمین.