February 2009 Archives

حرف هفدهم: کلمات سحرانگیز!

امروز نشسته بودم دور آن میزهایی که همراه صندلی های شان تازه چیده شده اند توی طبقه پایین دانشکده و کلی کتاب و روزنامه و مجله هم هر روز می گذارند روی شان تا بچه ها بخوانند شان و میزان مطالعه ی آزادشان برود بالا! و داشتم نام هر جلسه ی روماتولوژی را روی سربرگ هاش می نوشتم و یکی یکی می دادم دست میترا که بذارد روی اصل جزوه ها و بدهد به انتشارات. که یکهو یکی از بچه های کلاس آمد جلو و اشاره کرد به جزوه های سمیولوژی توی دستش و گفت «ممنون بابت جزوه ها!». جا خوردم و سر تکان دادم که خواهش می کنم. گفت «شنیده م جزوه ی روماتو هم می نویسی؟!» آهی کشیدم و گفتم که آررههه! گفت: «بابت اون هم ممنون! ان شاء ا.. که این دفعه دیگه مشکلی پیش نمیاد... (اشاره دارد به کنار کشیدن موقتی من از گروه جزوه به نشانه ی اعتراض به یک اتفاق) برای ما ها که کلی افتخاره جزوه بنویسی!!!» (و من در این لحظه دیگه داشتم شاخ در می آوردم) ...و خلاصه ما هم اندکی تعارف تیکه پاره نمودم و دو نقطه او میخکوب شدیم سر جامون تا این دوست همکلاسی مون رفت.


تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ February 22, 2009 و ساعت 6:47 PM | لينك ثابت
حرف شانزدهم: بپرم یا که نه...؟

داشتم باز فکر می کردم! (eee! خوب فکرم میاد چی کار کنم! :دی) راستش به نظرم «انتخاب کردن»، همیشه می شود یک بخش مهمی از زندگی آدم ها. لحظه به لحظه ی زندگی اصلن انتخاب است. چون لحظه به لحظه اش رفتن است و وقتی که می روی، یک راه صاف نشانت نمی دهند که بیا بگیر، این راه تو! تا آخرش را برو! ...و این طور می شود که هر چی جلوتر می روی، راهت هی سخت تر می شود و پیچ در پیچ تر و دوراهی هاش بیشتر و تعداد انتخاب ها بیشتر تر و تصمیم گیری در موردشون هم پیچیده تر تر! و انگار مهارت پیدا کردن در «تصمیم گیری» از آن چیزهای مهمی ست که نداشتنش نه فقط خودت را، که اصلن همه ی آدم های اطرفت را هم بدجور عذاب می دهد!

تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ February 15, 2009 و ساعت 3:58 PM | لينك ثابت| نظرات (21)
حرف پانزدهم: استثنائات روزگار!

فکر می کنم که الان باید بپرم بالا و پایین! باید بدوم، داد و بیداد کنم و جیغ و ویع و دامبول و دیمبول و از این حرف ها راه بندازم که این امتحان فارماکولوژی را هم به لطف خدا استاد کردیم و  به همراه یه پارچ آب یخ قورتش دادیم، رفت پایین! و عجیب هم چسبید وقتی که رسید به روده ی باریکم! تک تک مولوکول هاش جذب شد و انرژی ش رفت خودش رو چپوند توی جریان خونم، و با اون رودخونه های باریک کوچیک تا هرجایی که دلش خواست، رفت!


تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ February 11, 2009 و ساعت 7:36 PM | لينك ثابت| نظرات (6)
حرف چهاردهم: آنچه زلیخا نفهمید!

دیشب دلم برای زلیخا کباب شد ): باور نکردم که کسی این همه دلش سوخته باشد و این همه از ته وجودش ناله کند و ضجه بزند و خدا نیم نگاهی هم حتا نیندازد بهش... باور نکردم که خدا یک عالمه سال پیش، سنگدل بوده باشد و فقط از آن بالا به زلیخا ش زل بزند و کاری نکند... لا اقل برای من که هیج وقت این طور نبوده. نشده که از ته دل بخواهم و نشود. نشده که خودش را بزند به نشنیدن و ناله کردن من را تماشا کند! نشده که حس کنم تنهام...


تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ February 8, 2009 و ساعت 8:03 PM | لينك ثابت
حرف سیزدهم: روزهای معمولی خاکستری...!

اگه بهم می گفتن که بگو این روزات چه رنگی ان، می گفتم یه چیزی تو مایه های خاکستری! یعنی حالا که نسبت به سه سال و نیم پیش، هفت تا ترم تجربه روی شونه هام سنگینی می کنن (درست هون طور که یه عالمه لباس رنگ و وارنگ وسط یه مهمونی کوچیک صمیمانه روی شونه های نحیف یه رخت آویز کوچک سنگینی می کنن) دیگه دیدگاهم نسبت به خوشی و ناخوشی، دیدگاه ساده و بی تکلف قبل ها نیست. دیگه نه این روزهای ساکن، توی نگاه منی که گاهی یک نظر اعماق چاه ها رو هم دیده م، سیاه به نظر میاد و نه برای منی که لمس کرده م گاهی، حس رهایی از خود و انفجار درونی رو - از شدت شادی هایی که در کلمه ها جا نمی شود- و دیده م که چه طور نورانی می کنند روزها رو، لحظه ها رو برای آدم، سفید و روشن به نظر میاد.


تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ February 4, 2009 و ساعت 9:58 PM | لينك ثابت| نظرات (5)
راز 2

با تمام خوبی هایش، نوشتن یک بدی دارد. تا وقتی که ننوشته ام، همه اش مال من است. وقتی که نوشته شد، دیگر مال من نیست.


روزانه نیمچه بلاگ دفتر انشا درباره من
Designed By: Hadi Mohammadi - Temp4Blog | Powered By: Movable Type 4.2 | Hosted By: AriaInfo | RSS | Web analytics
CopyRight © 2003 - 2012 Soudeh.Ir All Rights Reserved