اگه بهم می گفتن که بگو این روزات چه رنگی ان، می گفتم یه چیزی تو مایه های خاکستری! یعنی حالا که نسبت به سه سال و نیم پیش، هفت تا ترم تجربه روی شونه هام سنگینی می کنن (درست هون طور که یه عالمه لباس رنگ و وارنگ وسط یه مهمونی کوچیک صمیمانه روی شونه های نحیف یه رخت آویز کوچک سنگینی می کنن) دیگه دیدگاهم نسبت به خوشی و ناخوشی، دیدگاه ساده و بی تکلف قبل ها نیست. دیگه نه این روزهای ساکن، توی نگاه منی که گاهی یک نظر اعماق چاه ها رو هم دیده م، سیاه به نظر میاد و نه برای منی که لمس کرده م گاهی، حس رهایی از خود و انفجار درونی رو - از شدت شادی هایی که در کلمه ها جا نمی شود- و دیده م که چه طور نورانی می کنند روزها رو، لحظه ها رو برای آدم، سفید و روشن به نظر میاد.
و توی این لحظه های آرام، که نه اون قدر خوشحالم که دلم بخواد دنیا رو بگیرم توی بغلم؛ و نه اون قدر ناراحت که دلم بخواد سرم و بکنم زیر پتویی لحافی چیزی و وانمود کنم که «دنیا»یی وجود نداره اصلن و همه ش توهمه تا که دلم خنک خنک شه، ذهنم باز دارد مدام راهپیمایی های طولانی می کند توی کوچه پس کوچه ها!
راستش فکر می کنم که همه چیز یه جورایی زیادی طبیعی به نظر می رسه این روزها. زیادی نرمال و ساکت و آروم و «معمولی»، و به قول ترمینولوژی پزشکی: «تیپیک»! ریاضی شده انگار اصلن. همه ی دو دو تا ها باز دارند می شوند چهار تا. و یادم هست که تنها چیزی که توی ریاضی دوستش نداشتم، همین نتیجه های از پیش تعیین شده اش بود. همین خشکی و بی روحی و زندگی نداشتن و بند بودنش به عدد ها را. همان چیزی که توی علوم تجربی نبود. هیچ چیز تویش تیپیک تیپیک نبود. هیچ دو دو تایی اش دقیقن چهار نمی شد... زندگی توش جریان داشت. تغییر توش بود، حرکت داشت. هیچ وقت هم «معمولی» نمی شد...
...و فکر می کنم مدام به اینکه چرا «معمولی» شده ام. چرا همه چیز رنگ «عادت» گرفته به خودش. فکر می کنم به اینکه آن لحظه ای که ساعت شنی را وارونه می کردم، همان لحظه ها که با حیرت نگاه می کردم به آن اولین دانه دانه های شن شگفت انگیزی که از کمر باریکش سر می خوردن پایین و نرم نرم می خوردن به ته ظرف خالی، چه حسی بوده توی آن سر خوردن ها، که الان نیست. و باز فک می کنم که لابد سر خوردن هزاران هزاران ذره شن شبیه هم از توی ظرف ساعت این همه مدت، مثل گذر کردن هزار هزار تا لحظه ی یکسان توی زندگی ات، می تواند روزها را خاکستری کند لابد.
*
پاتولوژی و کورس غدد اذیتم کردند. بیشتر از گوارش حتا. نه اینکه دوست شان نداشته باشم ها، که دارم، اما فرصت کم بود برای من. و کم بودن زمان، مثل همه ی آن وقت هایی که می تواند با خساستش ریشه ی تمام حوادث را گره بزند توی هم تا که مجبور شوی آخر سر همه را از روی ناچاری و ناتوانی از همان ریشه قطع کنی، تمام کلمات و جمله های مربوط به توصیف نمای میکروسکوپی بافت آسیب دیده را هم می کند توی دل و روده ی هم! و اینکه من با همه ی این تو در تو شدن ها، نمره هایم قابل قبول به نظر می آید با توجه به پاسخ نامه، بی که نیاز باشد به تبری، اره ای، قیچی ای (!) چیزی برای باز کردن این همه گره، معجزه ای باید باشد برای خودش که بی خوابی کشیدن شب امتحان برام رقم زده!
*
این روزها مدام توی خانه ام! با اینکه درس ها کورسی است، اما یک دفعه سه تا امتحان - دو تا درس غیر کورسی مان و یک کورس - همه شان افتاده اند پیش هم و دقیقن یک ماه است که جز دو روز بیمارستان در هفته، (و دو روز امتحان!) پایم را بیرون نذاشته ام از خونه! و لابد می شود فهمید که چه قدر دل آدم تنگ می شود برای آن دانشگاهی که روزهای اول حرف های نامربوط راجع بهش می زدیم! برای آن نیمکت های سالن ابن سینا که به صورت شیب دار از بالا به پایین ردیف شده بودند پشت سر هم و استاد آن پایین هاش بود... برای آن لپ لپی که خریدیم با هم و یکهو تخم مرغش لیز خورد و تمام سراشیبی را رفت پایین و جلوی پای استاد ایستاد و کلاس منفجر شد از خنده! برای خیابان ها، برای آدم ها، برای مغازه ها، برای اتوبوس ها، برای مونا، برای مرضیه، برای حرف زدن با آدم ها، برای خودم، برای حس انسان بودن، یک انسان سربلند، بزرگ، شاد و مغرور که لحظه هاش هیچ هم معمولی نیست...
*
گفتم «معمولی». راستش الان به نظرم آمد که واقعن هیچ چیز توی دنیا نباید معمولی باشد. یعنی که اصلن همین کلمه ی معمولی که این «ی» تهش چنان کش می آید و محکم می خورد به زمین که آدم قشنگ حس می کند، این افتادن از چشم و معمولی شدن را، انگار بی معنی است. چشم های من است که معمولی را معنی می کند. بس که نگاه می کند گاهی. بی اینکه فکر کند. بی اینکه «درست دیدن» را یاد بگیرد. هر بار از یک زاویه، به یک زاویه، تا که بفهمد هنوز هم می شود شگفت زده شد گاهی، از همان ذره شن قدیمی. هنوز می شود مثل آن دانه های برف که معلم دبستان نشان مان می داد که چه قدر یکتا اند هر کدام شان، به دانه دانه ی شن های لحظه ها هم نگاهی انداخت و دید که هر کدام چه قدر تک اند و بی همتا و یکتا و مات و مبهوت زندگی را از سر گرفت. راستش گاهی مهم نیست که چشم هات می گویند که چقدر معمولی است، مهم آن چیزی است که اگر کمی سر ذهنت را کج کنی، می توانی توی این نگاه جدید ببینی.
...و «معمولی» انگار نگاهی است که من انتخاب می کنم. «خاکستری» رنگی است که من به لحظه ها می زنم. و دنیا اصلن معلوم نیست که چیست. گاهی تهی تهی است. خالی است از همه چیز و ذره ذره های شنش همه شان شبیه هم اند و ساعت شنی اش همیشه کار می کند و لحظه هاش همیشه می روند، همیشه می آیند. و گاهی یکهو عوض می شود، لباس نو تنش می کند، جاهای جدید می رود، کارهای تازه می کند و یکهو همه ی تهی اش پر می شود. و آدم فکر می کند که پس دنیای واقعی لابد آنی است که توی ذهنت دارد خاکی می خورد. آن تو را باید ساخت لابد. آن نگاه را لابد باید هدایت کرد... تا همه چیز یکهو وسط خاکستر های تکراری اش سفید شود و استثنائی...
یادم رفته بود: تمام راز دنیا توی نگاه من است.

---
پ.ن: مرسی از دعاهاتون. حال بابای اون دوست مون بهتره (:
...و «معمولی» انگار نگاهی است که من انتخاب می کنم. «خاکستری» رنگی است که من به لحظه ها می زنم. و دنیا اصلن معلوم نیست که چیست. گاهی تهی تهی است....
آفرین!
سلام سوده جان
دیروز تو راه بودیم برا یه سفر کوتاه . دقیقا به همین موضوع فکر می کردم . از رنگ دریاچه. از آسمون صورتی و آبی . از سایه ی کوهها که رو آب افتاده بود چنان ذوق میزدم که تو دلم از خدا بابتش تشکر کردم. بابت احساسم به زندگی.۷ ماه پیش جایی بودیم که هم دریاش آبی تر بود. هم سرسبز و خیلی قشنگ تر بود. پر از گل و با هوای فوق العاده. ولی هیچ حسی به اون همه قشنگی نداشتم. برام بی اهمیت بود. احساس می کردم خدا باید بیشتر از اینا رو تنوع و قشنگی طبیعت کار می کرد. الان اون حسو ندارم. مطمعن باش خیلی زود باز هم همه چی رو خیلی قشنگ میبینی.
مواظب خودت باش ...
yek 2khtar amuyi daRAM KE har ruzesh yek range..khodesh mige ghashang tafavote range beine ruzharo hes mikone va hamishe arezu daram kash manam mesle on basham...yekshambehaye abi....5shambehaye ghermez...rasti taghir webloge man bishtar batenie!!!
سلام منم ميگم همه روزا خاكستريه!مثل يه سري ادما كه خاكسترين!نوشتت به دلم نشت خيلي زيبا نوشتي...
این روزها همه اش خاکستری است!