پروردگارا! به من آرامش ده تا بپذيرم آنچه را که نمي توانم تغيير دهم، دليري ده تا تغيير دهم آنچه را که مي توانم... بينش ده تا تفاوت اين دو را بدانم... و مرا فهم ده.... تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار کنند. جبران خليل جبران
حرف شانزدهم (بپرم یا که نه...؟)

داشتم باز فکر می کردم! (eee! خوب فکرم میاد چی کار کنم! :دی) راستش به نظرم «انتخاب کردن»، همیشه می شود یک بخش مهمی از زندگی آدم ها. لحظه به لحظه ی زندگی اصلن انتخاب است. چون لحظه به لحظه اش رفتن است و وقتی که می روی، یک راه صاف نشانت نمی دهند که بیا بگیر، این راه تو! تا آخرش را برو! ...و این طور می شود که هر چی جلوتر می روی، راهت هی سخت تر می شود و پیچ در پیچ تر و دوراهی هاش بیشتر و تعداد انتخاب ها بیشتر تر و تصمیم گیری در موردشون هم پیچیده تر تر! و انگار مهارت پیدا کردن در «تصمیم گیری» از آن چیزهای مهمی ست که نداشتنش نه فقط خودت را، که اصلن همه ی آدم های اطرفت را هم بدجور عذاب می دهد!

یک چند هفته ای می شود که افتالموسکوپ و اتوسکوپ خریده ام. (از این چیزهایی که باهاش ته چشم و پرده ی گوش رو نگاه می کنند!). آن قدیم الایام که جوان بودیم (ترم پیش و می گم :پی) یک استادی داشتیم که فیزیوپاتولوژی قلب، مبحث MI (سکته قلبی) رو درس می داد و درس دادنش هم عالی بود! ...و خلاصه که روزگار گذشت و ما این ترم یهو موفق شدیم توی بیمارستان رجایی خیلی اتفاقی پیداش کنیم و وادارش کنیم که اونجا برامون کلاس خصوصی بذاره و از نزدیک بیماری های قلبی رو نشون مون بده! :دی بیچاره هم فورن قبول کرد و گفت که هفته ای یک بار بیایید، هر دفعه یک چیزی یادتون می دم، اما یک شرط داره! اونم اینه که قیافه هاتون رو بکنید عین دکترها! این چه وضعیه؟! گوشی تون کو؟! (فقط مال من دور گردنم آویزون بود :دی)، افتالموسکوپ؟ اتوسکوپ؟ چکش رفلکس؟! لیبل تون؟ (کارت شناسایی ای که باید روی روپوش باشه!) و خلاصه که یک جورایی حالی مون کرد که بدون اینها من شما رو عمرن به رسمیت بشناسم! و بعد هم رفت سراغ یک بیمار و گفت که این بیمار الان چشمش یک سری ضایعه دارد که مربوط می شود به بیماری قلبی اش، اما شما افتالموسکوپ ندارید که ببینید که! من هم با مال خودم نشونت نمی دم (تا دل تون بسوزه!! ((:) و این جوری ها شد که ما مصمم شدیم که به حرفش گوش کنیم...!

خلاصه! (جونم براتون بگه که....! :پی) من یک خرده تحقیق محقیق کردم و از 4 تا مدل موجود افتالموسکوپ-اوتوسکوپ، از روی گفته ی استادا یکی رو کلن از رده ی انتخاب هام حذف کردم، به خاطر قدیمی بودن یه مدل دیگه، اونو هم حذف کردم و بعد یه راست رفتم سراغ یک از آشناهام که ایشون یک آشنا داشت (!) که این فرد توی کار فروش این جور دم و دستگاه ها بود، تا اونها کمکم کنن از روی دو تا مدل باقی مونده، بهترینش رو انتخاب کنم. و در عرض کمتر از پنج دقیقه هم بعد یک بررسی ساده، مدل مینی 3000 هاین رو به مدل مینی 2000ش ترجیح دادم و قضیه حل و فصل شد و من افتالموسکوپ-اوتوسکوپ دار شدم!

قضیه ی مشابهی هم برای اون دسته ای از دوستام که با من پیش اون استاد مون اومده بودن؛ مطرح بود. هر کدوم یه جوری خیلی سریع با چند تا صلاح و مشورت یک مدل رو انتخاب کردن و خریدنش. این وسط اما، یک نفر بود که نمی تونست انتخاب کنه. که هی 6789 بار از 4567 نفر می پرسید که اونها چی کار کردن و چی خریدن و پیش کی رفتن و آخر سر هم که من راهنمایی ش کردم بره پیش اون آشنای خودم، بگی نگی از کارم پشیمون شدم ((: چون بعد از رفتنش، اون آشنا بهم زنگ زد که این دیگه کی بود فرستادی؟! یک ساعت و نیم اینجا هی با این مدل ور رفت، هی با اون مدل، هی گفت اینو ببینم، اونو ببینم، به نظرتون این بهتره، اون بهتره؟ این چرا این جوریه، اون چرا اون جوریه! و خلاصه که همه رو عذاب داده بود و وقتی هم که رفته بود، همه شون نفس راحتی کشیده بودن و به بنده هم سفارش شد که لطفن دیگه از این مشتری هات نفرست واسه ما، جان مادرت!! ((:

خوب گاهی انتخاب کردن سخت است واقعن. خیلی سخت. که آدم هیچ وقت از فرداش خبر ندارد و یک اشتباه حتا کوچک، قدرت آن را دارد که یک روز نه چنان دور، خیلی زیاد اذیتش کند. با این حال به نظرم، دنیا یک جور عجیبی است. انگار که آینه ای باشد که طرز نگاه خودت را به خودت بر می گرداند. ساده که ببینی، ساده می شود. پیچیده اش که کنی، در کلافی می پیچد. و من فکر می کنم که یک چیزی را توی این سال ها خوب یاد گرفته ام. آدم ها فکر دارند! فکر باید کرد، مشورت باید کرد، یک جور بی طرفانه ای، بی آنکه حرف کسی را به خاطر آن کسی که هست یا نیست زیاد یا کم جدی بگیری. و بعد همه را باید گذاشت کنار هم و بعد تصمیم گرفت و محکم رفت ایستاد لبه ی پرتگاه. و توی آن لحظه باید مصمم بود. باید اعتماد داشت به آن ذهنی که این همه فکر کرده، به عزیزانی که فکرهای شان را گذاشته اند روی مال تو، و به خدایی که آن بالا ایستاده، نگاه می کند تلاش هایت را. و چشم ها را دیگر باید بست روی همه چیز و همه کس و پرید، به آن امید که آن یک عدد کسی که می داند چه می شود آخر، بال هابت بشود توی این پرش. که نباید وقتی که به خودت، به مشورت دهندگانت و به خدایت ایمان داری، تا لحظه ی آخر دامن هر کس و ناکسی را که از راه می رسد بگیری و بپرسی که «بپرم آیا؟!».

  
...راستش، از هر شش یا نمی دانم لابد 7 میلیارد آدم روی زمین هم که بپرسی بپری یا که نه، هیچ تضمینی وجود ندارد که آن چیزی بشود که آنها می گویند. پس لابد نباید مهم باشد که بیش از آنچه لازم است روی دو راهی ای - هر چند حساس -  مکث کنی و لحظه هات را به باد بدهی...

...دنیا در عین پیچیدگی اش، ساده تر از این حرف هاست، زندگی کوتاه تر تر و خدا هم همین نزدیکی ها تر تر تر! (؛

سخت نباید گرفت به گمانم گاهی...


Fall_To_Pieces.jpg



---
پ.ن: نظرات مخالف را می پذیریم!

تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ February 15, 2009 و ساعت 3:58 PM | لينك ثابت| نظرات (20)

توسط کملک | Reply
February 15, 2009 5:46 PM

سلام خانم آخیش بالاخره این سایت بالا اومد حسابی دلم تنگیده بود برای نوشته هات. مثل همیشه فقط می تونم بگم قشنگ نوشتی .
درباره زلیخا من هم باهات موافقم گاهی ما راه رو اشتباه می ریم و یادمون می ره اونی که باید دست به دامنش بشیم یکی دیگست و عجب صبری داره خدا وقتی می بینه به هر دری می زنی الا در خونه ی اون از دور نگات می کنه بهت گرا می ده و راهنمایت می کنه تا بیای در صاحب خونه ی اصلی رو بزنی و نمی دونی وقتی در خونش رو می زنی چقدر مهربون بغلت می کنه.

توسط ریحانه | Reply
February 16, 2009 12:21 AM


آره خب هنوز هم پایه ی معاینه شدن اونم به دست دکتر توانمندی چون شما هستم ... اصلا این روزا برگه ی معاینه فنی همیشه باید همراه آدم باشه وگرنه بد جوری جریمه داره !!

در مورد رنگ بنفش ملایم یا همون صورتی هم نمی دونم والا ... دوسش دارم !! البته بعضی وقتا دلمو میزنه ...:-s

توسط sara | Reply
February 16, 2009 3:30 AM

سلام سوده جونم . خوبی. وای مبارکه مبارکه . وای خانم دکتر شدی. وای خوش به حالت . من فقط لیتمن خریدم. دیگه این افتالموسکوپ اینارو نخریدم گفتم وقتی دکتر شدم !
ولی راستش شاخام در اومد پستتو خوندم .چه استاد جالبی . حتما حداکثر استفاده رو بکنین. خیلی جالب بود. استاد خصوصی تو پزشکی نشنیده بودم. یعنی حاضره بیاد باهاتون کار کنه ! در ازای هیچی؟!خیلی جالبه .استادا ی ما که حاضر نیستن مطبشونو یه ساعتم ول کنن که !

توسط sara | Reply
February 16, 2009 3:33 AM

در مورد انتخابم ...دقت خیلی خوبه و نباید ادم مثل من باشه همین طوری فرتی یه چی بخره . ولی خب واقعا من تحمل ادمای دو دل رو ندارم که نمی تونن یه چی بخرن خب!

توسط یک نیمچه دکتر در پاسخ به sara | Reply
February 16, 2009 11:06 AM

آره! خداییش خیلی استاد ماهیه، اصلن هم غر نزد به جون مون! با کلی عشق حاضر به این کار شد. البته بقیه ی استاد هامون هم معمولن می گن که اگه موقعی که بیمارستان هستن بریم پیش شون، و بخوایم چیزی رو نشون مون بدن، می دن! البته یه سری هم خوب، به شدت و تاکید می کنم که به شدت دو در می باشند!!! اصلن نمی شه گیرشون آورد...

توسط مهدی | Reply
February 16, 2009 8:05 PM

1- خب مگه ما گفتیم فکر نکن که میگی "خب فکرم میاد!" ؟!
2- و در جای دیگر میفرمایند: "لحظه به لحظه ی زندگی اصلن انتخاب است."
3- شروع این پست رو که خوندم گفتم الان بحث پیچیده انتخاب چه‎می‎دونم خاتمی یا کروبی؟ یا الکترونیک یا قدرت؟ یا از این چیزهاست. بعد رسیدم به انتخاب این افتالموسکوپ یا اون افتالموسکوپ؟ جالب بود!
4- مدیر دبیرستانمون که هفته ای یک کلاس برامون می گذاشت و صحبت می کرد، همیشه تاکید داشت که اگه کسی رو دیدید که شنا بلد نیست و ایستاده لب استخر و داره پاش رو یواشکی میزنه توی آب، از پشت هلش بدید توی استخر! (التبه خودمون هم پشتش بپریم که از نجاتش بدیم!)
البته این مثال بود در مورد همه چیز.
5- حدود 2 ماه پیش جمعیت کره زمین از مرز 6666666666 نفر گذشت!
6- توی این عکس هم اون شخص زندگی رو سخت نگرفته و پریده! درسته؟! :دی
فعلن همینا باشه ;)

توسط medlogger | Reply
February 16, 2009 8:12 PM

نقدی زودرس بر پزشکی و زندگی!
http://medlog.blogfa.com
medlogger@gmail.com

توسط باران | Reply
February 16, 2009 11:32 PM

من هم موقع خرید افتالموسکوپ اتوسکوپ خیلی تحقیق کردم اما بعدا متوجه شدم چندان هم این وسابل کاربردی ندارند و زیادی سخت گرفته ام! :)

توسط Naziii | Reply
February 18, 2009 2:28 AM

موافقم که نباید سخت گرفت زندگی رو ;)

توسط صبا | Reply
February 18, 2009 8:03 PM

گويا همه حرفاتو تا ته ته اش فهميدم.
اون عکسا پس چي شد ؟؟؟.... (دختره حواس پرت!!!)

توسط رضوان | Reply
February 18, 2009 11:11 PM

سلام دوست گرامی


از آشنایی با شما خوشحالم امیدوارم همیشه شاد وموفق باشید


این پست **** شکر نعمت ،نعمتت افزون کند*****

توسط فردین | Reply
February 19, 2009 5:13 PM

آرزوی موفقیت براتون دارم

توسط سردار | Reply
February 20, 2009 8:24 AM

گاهی تصمیم گرفتن جدا دشوار است . مخصوصا اگر از دو جنبه به آن توجه شود . مثلا آینده خود یا آینده فرزندان . معمولا والدین خود را فدای فرزندان میکنند .

موضوع جالبی بود .

توسط رضا | Reply
February 22, 2009 2:02 AM

من برای تصمیم گیری معمولا مقدار زیادی یادداشت تولید میکنم. مثلا یه سری جدول میکشم و نکات مثبت و منفیش رو تفکیک میکنم. یه لیست از استراتژی های لازم ! و یا نقشه راه تهیه میکنم.
ولی بعضی وقتا هم مقداری از فال و استخاره و یی چینگ استفاده میکنم. چون تفال انعکاس طرح ذهنی و نیت قلبی رو نشون میده.
ولی بازم آخرش یه سری تصمیم ها هست که هیچ جوری نه میشه پیش بینی کرد نتیجه اش چی میشه نه میشه بین دو تا راه یکی رو انتخاب کرد. زور هم سرش نمیشه نه با فال نه با مشورت حل و فصل نمیشه.

توسط رضا | Reply
February 22, 2009 2:03 AM

خلاصه الان خودم توی همین وضعیت آخرم! نه راه پس دارم نه راه پیش! البته فعلا که دارم همین طوری پیش میرم! :p

توسط baran | Reply
February 25, 2009 12:14 PM

برای مطلب جدیدت نمیشه کامنت گذاشت؟؟!

توسط کامیار | Reply
March 7, 2009 1:34 AM

چه می توان کرد با این روزها؟
چه می توان؟؟؟

توسط امین | Reply
March 8, 2009 12:37 AM

سلام ... حرف هفدهم جایی واسه کامنت دادن نداره؟!
راستی من آپمااا ...!!!!

توسط sara | Reply
March 10, 2009 4:43 PM

salam aleykom!
chera un comment doniye balait faal nisttttttttttttt ha!!
khob man inja minevisam omidvaram bekhoonishoon!
afarin che dokhtare jozve nevisi!!!!! khoobe ke hamkelasihat ghadreto midoonan! age inja boodi kamelan abuse mishodi yani hameye jozveharo khodet bayad mibeveshti va kasi hamkari nemikone! ma khodemoono koshtim gorooh tashkil bedim hioshki paye nashod joz yeki do bar!!
albate vaghean hamishe hame az khoondane jozvehaye man ebraze alaghe mikonan va migan ma hamishe doost darim jozvehato bekhoonim chonkeeee in ghade bozorg bozorg minevisam bacheha kheyli doost daran! migan zood zood safheha tamoom mishe!

توسط یک نیمچه دکتر در پاسخ به sara | Reply
March 14, 2009 12:42 AM

are ;) in gonde nevisi tooyeh jozve kollan kheeeili tarafdaar dare ! mellat khoshhal mishan ke safheha tond tond tamoom mishan :P

نام:
آدرس ایمیل:
آدرس Url:
روزانه نیمچه بلاگ دفتر انشا درباره من
Designed By: Hadi Mohammadi - Temp4Blog | Powered By: Movable Type 4.2 | Hosted By: AriaInfo | RSS | Web analytics
CopyRight © 2007 - 2010 Soudeh.Ir All Rights Reserved