فکر می کنم که الان باید بپرم بالا و پایین! باید بدوم، داد و بیداد کنم و جیغ و ویع و دامبول و دیمبول و از این حرف ها راه بندازم که این امتحان فارماکولوژی را هم به لطف خدا استاد کردیم و به همراه یه پارچ آب یخ قورتش دادیم، رفت پایین! و عجیب هم چسبید وقتی که رسید به روده ی باریکم! تک تک مولوکول هاش جذب شد و انرژی ش رفت خودش رو چپوند توی جریان خونم، و با اون رودخونه های باریک کوچیک تا هرجایی که دلش خواست، رفت!
پس لابد باید الان از اون لحظه های استثنائی باشه. از اون لحظه های استثنائی که یک دفعه حس می کنی دنیای به اون گندگی که تا دیروز همه ی عظمتش رو خالی کرده بود یه جایی روی گلوی تو، حالا رفته کنار و حس آزادی ای که یک دفعه بدست آوردی و نفس خنکی که داری ار روی آسودگی از گلوت عبورش می دی، می خواد منفجرت کنه از ذوق!
اما یک چیزی هست. یک چیز عجیب: لحظه های استثنائی قبل از اینکه بیایند، قرار است به افتخارشان جشن و پایکوبی باشد. قرار است برای شان هلهله کنی، شادی کنی. اما وقتی که می آیند، یکهو نمی شود. نمی شود برای شان شلنگ تخته انداخت، نمی شود برای شان فریادشان زد، دورشان چرخید، بهشان بلند بلند خندید و برای شان حرف زد و آواز خواند. مثل آن وقت هایی که مسافری در راه داری که قرار است بیاید و جریان روزهات را عوض کند و رنگ روزها را تغییر بدهد. و چشمت می چسبد به افق جاده و یکی می شود با آن، تا که آثار محوش بالاخره در حد نقطه ای معلوم بشود از دور و بعد هی بزرگ بشود، هی بزرگ تر بشود تا که آخر برسد درست روبه روت! و وقتی که رسید، اصلن یکهو یادت می رود که باید الان مثلن روی طبلت بکوبی و جیغ بزنی و بپری بالا...
لحظه های استثنائی یک دفعه که می آیند، «میخکوب»ت می کنند. دنیا را برات نگه می دارند، می گذارنندش روی سرعت آهسته تا تو بیشتر حیرت کنی از آمدن شان. تا که ذره ذره ی لحظه ی آمدن شان را قورت بدهی و با برق چشم هات، ستایش شان کنی...
و بعضی وقت ها، آدم نه از سر تنهایی یا خستگی یا کسل شدگی، که از روی حیرت و ناباوری است که ساکت و آرام می شود و زل می زند به لحظه های استثنائی ای که آمده اند...
*
بارانی که امروز آمد، از آن لحظه های استثنائی دیگری بود که پشت به پشت لحظه های استثنائی می آیند! از من که بپرسید ماشالله هزار ماشاالله باران نبود که! اصلن خدا قصد کرده بود وسط میدان ولیعصر و هفت تیر دریاچه بکارد! هوس کرده بود نگاه کند که چه طور آدم های کله گنده ی خالی که با عجله کیف سامسونت به دست و چکمه های پاشنه باریک تق تقی به پا می دوند، باران به آن عظمت را به مبارزه می طلبند! که چه طور زیر باران چکه چکه می کنند، موهای شان به هم می ریزد، آرایش شان خراب می شود، لباس های شان کثیف می شود، ورق و کاغد ها و مدارک شان مچاله می شود و کله شان یکهو کوچک می شود!
که چه طور بعضی آدم های معمولی دو دو تا چهار تایی ساده می کنند و آخر از یک جای امن زیر سایه بان مغازه ای می نشینند به تماشای مبارزه ی بقیه و پا نمی گذارند وسط میدان، مبادا خیس شوند!
که چه طور بعضی ها «دل»ی عمل می کنند و سرشان را می گیرند بالا، پرچم صلح تکان می دهند و دوست می شوند با باران، با قطره ها و می گذارند که قطره ها روی سر و صورت شان بلغزند و نوازش شان کنند و خستش را از تن شان بشویند، همان طور که آرام آرام می روند. تا که هر دو لذت ببرند از این توفیق اجباری!
که چه طور بچه ها دور از بحث دوستی و دشمنی و مبارزه یا صلح، دنیا را رها می کنند، بی هوا شالاپ شالاپ می پرند توی گودال ها و ملامت می شنوند و دست های شان کشیده می شودو نگاه شان رو گودال می ماند همان طور که دور می کنندشان!
...که چه طور بعضی ها همیشه راهکاری دارند برای رویارویی ساده با مشکل ها. که چه طور کیف سامسونت به دست و کفش های تق تق صدا دهنده به پا هم، آرام-آرام و با حوصله زیر باران با چتر های شان قدم می زنند....
آدم ها را زیر باران باید شناخت! سهراب راست می گفته!
*
فردا کورس روماتولوژی شروع می شود. دو هفته ی فشرده کلاس و بعدش هم امتحان و آخر تر از همه، درست چند روز مانده به نفس های آخر سال، امتحان نشانه شناسی. دکتر خ. گفته که برای امتحان عملی باید یک شرح حال و معاینه ی بالینی کامل از یکی از بیماران را تحویلش بدهیم! راستش از همه «استثناء» های امروز که بگذریم، از همین حالا عزا گرفته م که باید کدوم بیماری رو پیدا کنم که حاضر باشد بی چشمداشت یکی دو ساعت وقتش را بدهد به من تا سیر تا پیاز وضع سلامتی اش را بکشم بیرون و نمره م را بگیرم؟؟
داوطلب می پذیریم! :دی
اولندش که من داوطلبم ... البته نمیتونم بهت قول بدم بیماری خاصی داشته باشم ولی اگه خوب بگردی ممکنه بتونی یه چیزی پیدا کنی !!
خوشحالم که تو هم "آن جور دیگر دنیا " رو دیدی !!
لازم نیست بپری بالا پایین .. خودش همین جوری از درون حال میده به آدم :دی
من اگه داوطلب بشم فکر کنم یه نصف روز وقتتون رو می گیره ها
کلن من که مشکلی ندارم :دی باید یاد بگیریم دیگه! (؛
این آزادی و آب خنکی که خوردی نوش جان! (; فقط من موندم امتحان فارماکولوژی چی بوده که با یه پارچ آب یخ تازه رفته پایین!
فارماکولوژی همینیه که سیستم ها و مکانیزم های بدن و اثر داروها رو توضیح میده مثل : لوکوموتور؟! :D
آره همونه! البته فارما درس شیرینیه، ولی هضمش یه خرده سخته :دی واسه همینه که به کمک نیاز داره! ولی وقتی هضم شد، جذبش خیلی می چسبه ؛)
سلام
جالب مینویسی خانوم دکتر ..........توصیفت از باران تهران جالب بود .......پاینده باشی