پروردگارا! به من آرامش ده تا بپذيرم آنچه را که نمي توانم تغيير دهم، دليري ده تا تغيير دهم آنچه را که مي توانم... بينش ده تا تفاوت اين دو را بدانم... و مرا فهم ده.... تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار کنند. جبران خليل جبران
حرف چهاردهم: آنچه زلیخا نفهمید!

دیشب دلم برای زلیخا کباب شد ): باور نکردم که کسی این همه دلش سوخته باشد و این همه از ته وجودش ناله کند و ضجه بزند و خدا نیم نگاهی هم حتا نیندازد بهش... باور نکردم که خدا یک عالمه سال پیش، سنگدل بوده باشد و فقط از آن بالا به زلیخا ش زل بزند و کاری نکند... لا اقل برای من که هیج وقت این طور نبوده. نشده که از ته دل بخواهم و نشود. نشده که خودش را بزند به نشنیدن و ناله کردن من را تماشا کند! نشده که حس کنم تنهام...


*

راستش دیشب، دیشب خیلی ساده فکر کردم که حالا صرف نظر از موقعیت خاصی که زلیخا داشت و آن موقعیت خاص ایجاب می کرد براش که دل نبندد به کس دیگری و مقامش را و موقعیتش را پاک نگه دارد، و بعد هم آن اشتباهی که کاملن آگاهانه از روی غرور آن را مرتکب شد، اما از این ها گذشته، آن همه پافشاری اش و اصرارش و کم نیاوردنش در برابر همه ی آن چیزهایی که سد شده بودند راهش را، مثال زدنی بود. آن قدر مثال زدنی که بهش غبطه خوردم لحظه ای و فکر کردم که اگر کسی این همه «بخواهد» و «طلب کند»، لابد تمام ذرات هستی هم همسو می شوند با میلش و اشتیاقش و او را خیلی زود به مقصدش می رسانند!


...و همین طور که فکر می کردم، یک لحظه یادم آمد که شاید تنها دلیل این همه سال درد کشیدن زلیخا، این همه آسیب دیدنش، این همه بی چیز و بی کس و تنها شدنش این بود، که تا سال ها باور داشت همان طور که خدای یوسف کمکش می کند، خدای او، «آمون» اش، هم حتمن او را یاری خواهد کرد... و او نکرد.


*

و من باور دارم - با تمام وجود و قلب و روحم - که شرط آنکه دعایی پله های آسمان را برود بالا و بپیچد توی گوش های آن که آن بالاهاست و توی دلش خانه کند، آن قدر که نشود و نخواهد که بگوید «نه!»، تنها دو چیز است و بس:


اول اینکه باید شکسته باشی. باید درمانده باشی و بیچاره، و بدانی که آخرین دری که می توانی بکوبی اش به امیدی، همین جاست... که آخرین ریسمانی که می توانی به آن چنگ بزنی تا توی گرداب بی رحم روزها جا نمانی، فقط و فقط همین جاست...


...و دوم آنکه ایمان داشته باشی که وقتی سر بلند می کنی، و بسوی تمام عالمش می چرخی و از لا به لای تمام ذرات آب و هوا و خاک با التماس می خوانی اش از روی بی کسی ات، او صدایت را می شنود. تنهایی ات را حس می کند، بغضت را می فهمد و پشت کردن این همه مدتت را می بخشد به سادگی، تنهایت نمی گذارد و دست هایت می شود. بال هایت می شود اصلن برای پرواز. برای فرار از سقوط. که خودش دل نازک تر از اینهاست که چشمش را ببندد به روی اشک های تویی که با عشق ساخته است ات!


*

...و یک چیز را این روزها تازه فهمیده م. تازه فهمیده ام که این روزها اگر دعا می کنیم و نمی شود، که اگر می خوانیمش و اجابت نمی کند گاهی، که اگر می شنود و رو بر می گرداند بعضی وقت ها، دلیل ساده ای دارد. ما این روزها «آمون»ی نداریم که بگذاریمش روی طاقچه ی خانه مان و برای پیکر زری و مسی و چوبی اش کمر خم کنیم و بال های مان را از او بخواهیم. اما توی ذهن مان، توی دل های مان، پر است از آمون های استعاری.. و ما قبل از اینکه نگاهی بیندازیم به جریان جاری «او» لای مولکول های هستی، قبل از اینکه او را ببینیم، او را بخوانیم، دل می بندیم به آدم ها. به رخداد ها. به بخت و اقبال. ...و همه ی اینهایی که دل می بندیم بهشان، یک روز می گذارند و می روند و رهای مان می کنند آن لحظه که نشسته ایم و داریم توی دل کاخ تنهایی مان مثل زلیخا فریاد می کشیم و اشک می ریزیم. و به تنها ماندن مان، تنها گذاشتن شان، زیر زیرکی لبخند های طعنه دار رضایت آمیز می زنند...


...و تازه آن موقع است که یادمان می افتد چنگ بیندازیم به دامن آن کسی که تمام مدت داشت از پشت آن دیوار بلندی که راه آرزو های مان را بسته بود یواشکی نگاه می کرد تا ببیند که آخر کی به خانه بر می گردیم...


کاش زلیخا هم زودتر فهمیده بود اینها را، کاش...!



zoleykha.jpg


پ.ن: این متن مال 3 روی پیشه که گذاشته بودمش توی قسمت «دفتر انشا»ی وبلاگ! به دلایلی به این نتیجه رسیدم که جاش اینجا بهتره :دی

تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ February 8, 2009 و ساعت 8:03 PM | لينك ثابت

روزانه نیمچه بلاگ دفتر انشا درباره من
Designed By: Hadi Mohammadi - Temp4Blog | Powered By: Movable Type 4.2 | Hosted By: AriaInfo | RSS | Web analytics
CopyRight © 2003 - 2012 Soudeh.Ir All Rights Reserved