امروز نشسته بودم دور آن میزهایی که همراه صندلی های شان تازه چیده شده اند توی طبقه پایین دانشکده و کلی کتاب و روزنامه و مجله هم هر روز می گذارند روی شان تا بچه ها بخوانند شان و میزان مطالعه ی آزادشان برود بالا! و داشتم نام هر جلسه ی روماتولوژی را روی سربرگ هاش می نوشتم و یکی یکی می دادم دست میترا که بذارد روی اصل جزوه ها و بدهد به انتشارات. که یکهو یکی از بچه های کلاس آمد جلو و اشاره کرد به جزوه های سمیولوژی توی دستش و گفت «ممنون بابت جزوه ها!». جا خوردم و سر تکان دادم که خواهش می کنم. گفت «شنیده م جزوه ی روماتو هم می نویسی؟!» آهی کشیدم و گفتم که آررههه! گفت: «بابت اون هم ممنون! ان شاء ا.. که این دفعه دیگه مشکلی پیش نمیاد... (اشاره دارد به کنار کشیدن موقتی من از گروه جزوه به نشانه ی اعتراض به یک اتفاق) برای ما ها که کلی افتخاره جزوه بنویسی!!!» (و من در این لحظه دیگه داشتم شاخ در می آوردم) ...و خلاصه ما هم اندکی تعارف تیکه پاره نمودم و دو نقطه او میخکوب شدیم سر جامون تا این دوست همکلاسی مون رفت.
راستش توی این 7 ترم، همیشه به جزوه نوشتن به چشم یک «عشق!» نگاه کرده بودم. هر ترم نوشته بودم و نوشته بودم و جزوه هام هم آن قدر مقبولیت داشت که هر باز روی هوا قاپیده شود... و آن جایزه هایی که توی جشن آخر دوران علوم پایه از طرف بچه ها بهم داده شد هم، انرژی م رو و شوقم رو مضاعف کرد برای نوشتن... می گویم نوشتن، چون که جزوه هام هیچ وقت صرفن «جزوه» ی خالی نبودند. حرف های استاد توی شان بود، حرف های مهم کتاب، نا گفته های جالب، نظرات شخصی و حتا کمی ادبیات و شعر و داستان و طنز و عکس و کاریکاتور هم چاشنی ش بود! اصلن جزوه هام بخشی از خودم بودند...! و تا آنجا که یادم می آید، همیشه بعد امتحان چیزهای می شنیدم از بچه ها راجع به جزوه ام که این طور بود و اون طور بود و لبخند های پنهانی می زدم از اینکه دورادور می شنیدم که به جزوه ی جلسه ی من که می رسیده اند، نفس راحتی می کشیده اند که این جلسه راحت است، زود تمام می شود! و شاید گاهی هم خنده م می گرفت اصلن. آخر هیچ وقت جلسه های راحت مال من نبود! اصلن به عمد جلسله های سختی را که کسی از عهده شان بر نمی آمد می دادند دست من! اما من همیشه عادت داشتم که طوری بنویسم که برای همه راحت بشود. عادت داشتم که هی نوشته ها را به عنوان یک آدم بی طرف از همه جا بی خبر بخوانم و ببینم می فهمم یا که نه! و حتم داشتم که اگر من توی آن حالت نفهمم، هیچ کس دیگری هم نخواهد فهمید! ...و این طور بود که همیشه این «طور خاصی نوشتن» و مطالعه برای همین «طور خاص نوشتن» کلی از وقتم را می گرفت. اما در عوض جزوه هایم همیشه ماندگار بود. بچه ها راحت یاد می گرفتندش و تیکه های طنز و تشبیه ها و ابراز احساسات گوشه و کنار جزوه ام را هم یادشان بود، بس که به موقع خستگی های شان را شسته بود. و برای من همین، بیش از حد انتظار هم بود.
اما با همه این احوال ها (می دانم که
جمع بستنش غلط است!)، هرگز عادت نکرده بودم به شنیدن تشکر. تعریف می شنیدم
ها، صدای خنده از این جا و آن جای جزوه، بامزه بودن فلان حرف، حتا اس ام
اس های «اینجا رو چه خوب نوشی!» یا جمله های «من عمرن اگه کس دیگه ای
نوشته بود مکانیسم ش را می فهمیدم!!» که هنوز بعضی های شان را یادگاری توی
اینباکسم نگه داشته م، توی این 3.5 سال زیاد بوده. اما تشکر نشنیده بودم
هرگز. اصلن انگار این جزوه نوشتن ها به چشم همه وظیفه ای بود که وقتی
توانش را داشتم، باید انجام می دادم و همه توی دل شان بدشان نمی آمد که
بنویسم مدام! حتا گاهی می شندیم که «شما چند جلسه بنویس!» یا که به شوخی
«اصلن همه ش را شما بیا بنویس خوب...!». و بعد در برابر بقیه هم کلاسی
هایی که انها هم زحمت می کشیدند برای کلاس، هر کدام یک جور، «نه گفتن» را
بی معنی می دانستم و می نوشتم تا آنجایی که وقتم می گذاشت. دوست داشتم
نوشتن را. هنوز هم دوست دارم. حالا هر چی که می خواهد باشد! «نوشتن» همیشه
فرصتی بود، برای پیدا کردن خودم و نشان دادن آن به دنیا. و این برایم عجیب
ارزشمند بود.
اما تشکری که امروز بی مقدمه شنیدم، بی توجه به تمام آن تعریف ها و شوخی ها و قدردانی های غیر مستقیم، چیز دیگری بود. اصلن اثری که گذاشت با همه ی آن قبلی ها فرق داشت. یعنی می دانید، گاهی آدم خیلی چیزها را می داند. مثلن مادربزرگ می داند که عاشق دست پختش هستی. مامان می داند که بابت دل سوزی هایش دوستش داری. بابا می داند که بابت لباس و کیف و کفشی که پولش را داده و زحمت کشیده براش، ازش ممنونی. و تو می دانی - از لا به لای حرف ها و اشاره های صد نفر آدم- که جزوه ات مقبول بوده، آن هم خیلی خیلی زیاد. اما اینکه بلند بلند بشنوی اش، اینکه بی پرده راجع بهش صحبت شود، مثل این می ماند که یکهو کسی از وسط عالم محو و مات داستان ها، بلندت کند، بچسباندت توی دنیای واضح واقعیت ها. و رنگ و بوی همیگشی ان چیزی که می دانستی، یکهو یک جور عجیب ولی مطبوعی تغییر می کند. انگار که با همه ی «دانستن هایت» یکهو یک چیز تازه می شنوی. یعنی همان قدر هیجان زده می شوی. همان قدر تعجب می کنی. و همان قدر یکهو دلت به تاپ تاپ می افتد!
...و همین چند جمله ی ساده یک همکلاسی امروز دگرگونم کرد. فکر کردم که چه قدر اعتراف بوده که باید می کردم پیش کشانی که دوست شان داشته م و دارم و نکرده م گاهی. که تشکر نکردم، نگفته ام برایم عزیز اند، نگفته ام زحمت کشیدن های شان، خستگی های شان، درد های شان را می فهمم. نگفته م دلم در نبودشان تنگ می شود، نگفته م قدرشان را می دانم، نگفته ام خسته نباشند، نگفته ام ممنونم بابت هر آنچه که می کنند، نگفته ام خوشحالم که هستند و حضور دارند توی بطالت لحظه های خاکستری م و رنگ می زنند بهشان... و خیلی راحت، خیلی خیلی راحت، لذت حس به این نابی را از روی غرور یا شایدم آن حس مزخرف همیشگی که مدام زمزمه می کند «خوب خودش می داند! نیازی به گفتن نیست که!» ازشان گرفته ام...
و نمی دانم چه قدر اتفاق افتاده توی زندگی م، که می توانسته م دنیای کسی را که برایم مهم بوده و دوستش داشته ام، در لحظه ای، به سادگی، و با یک جمله ی بی آلایش بلند که خودش هم توی دلش می دانسته که می دانم و توی دلم یواشکی بهش می گویم، «دگرگون» کنم و نکرده ام...
و فقط آرزو می کنم که کاش دیر نشده باشد
و هنوز فرصت داشته باشم برای تشکر از همه ی آنهایی که برایم عزیز بوده اند
و هستند. که کاش یادم بماند که سپاس گزاری، قدردانی و شکر گزاری، چه همه
اثر های عجیب دارد. که کاش برای همین یک بار هم که شده، «زود دیر نشود»
برای کاری که باید می کرده م و کم کرده ام... که یادم بماند اگرکسی شادم کرد، کوچکترین چیز in return این است که من هم لحظه ای با یک جمله ی کوتاه تشکر آلود، شادش کنم از شادی ام...
همین!

---
پ.ن: یک نفر دیگر هم با چنین عکس العملی، یک بار من رو به شگفت واداشت. شاید اون اولی برایم عجیب می نمود؛ اما این دومین عکس العمل که رسید، دیگر درسم را گرفتم!