پروردگارا! به من آرامش ده تا بپذيرم آنچه را که نمي توانم تغيير دهم، دليري ده تا تغيير دهم آنچه را که مي توانم... بينش ده تا تفاوت اين دو را بدانم... و مرا فهم ده.... تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار کنند. جبران خليل جبران
حرف نوزدهم: عید تمام شد، اما دنیایی نو شروع...

...و ته دارد می کشد این جامی که سر کشیدیمش و اسمش بود عید! و خدا می داند که تا کی باز حالا حالا ها مجالی نیست برای نفس تازه کردن و چه همه باید دوید و دوید و رفت و رفت این زندگی را!


*

راستش فکر کنم حدودن دوم دبیرستان بودم که تازه توی زندگی م با چالش مواجه شدم. تازه آن روزها فهمیدم که زندگی سختی هایی هم دارد توش به چه گندگی! که تلاش می خواهد گاهی، خستگی می خواهد گاهی، نشد می خواهد گاهی، که گاهی همه چیز آن طور که تو می خواهی پیش نمی رود، که اصلن گاهی هیچ چیز آن طور ها که فکر می کنی هم ساده نیست! و به گمانم که اولین تصمیم گنده ی زندگی ام را همان موقع بود که گرفتم به این امید که به چیزی که می خواهم می رسم و همه چیز خوب پیش می رود و خلاصه دوباره ساده می شود همه چیز، آن طور که قبلن ها هم بود! اما نشد. شکست خوردم و محکم خوردم زمین! و یکهو فکر کردم که دنیا چه جای تنگ و تاریک و بدی شده است و اصلن خیلی پیچیده تر شده از آنی قبل ها شده، که اصلن آنقدر پیچیده شده که محاسبه های ساده ی دفترهایم هم دیگر جوابش را نمی دهد. و همان موقع ها بود باز  که به خودم آمدم و رفتم که بروم دومین مسیرم را امتحان کنم، باز هم به همان امید. و کمی تا قسمتی رسیدم این بار، اما باز هم زندگی ساده نشد، که پیچیده تر تر هم شد. و ادامه پیدا کرد باز و رفت برای خودش مسیرش را، و اصلن آن قدر رفت و رفت هی که خودش هم گاهی توی پیچ و خم هاش گم شد.


و اعتراف می کنم که کمی طول کشید تا بفهمم که کودکی هایم گذشته و هر چه که فرو بروی توی این جنگل، درخت ها هی پر پشت تر می شوند و راه رفتن سخت تر می شود و عمق فرو رفتن ات توی زندگی قد می کشد هی و گاهی خودت هم گیر می کنی وسط این همه راه رفته. که اصلن هیچ چیز دیگر قرار نیست که بشود آن طوری که بود! که هیچ چیز وقتی که رفت بر نمی گردد، که دنیای رنگین کودکی ها و بیخیالی ها ته کشیده، که روزهایم عوض شده دیگر... و سخت بود آن روزها کنار آمدن با این حقیقت سنگین. که تمام شده همه چیز و آن چیزی که به پایان رسیده، دوباره شروع نخواهد شد. که سخت شده دنیا و سخت تر هم می شود از این پس. که بزرگ شده ام و تاوانش را هم باید پس بدهم.

*

امروز اما که به عقب نگاه می کنم، می بینم که لای سختی ها این دنیای «بزرگانه» ای که مجبور شدم تجربه اش کنم، قشنگ ترین و عمیق ترین شادی ها را لمس کرده ام. که دیده ام چیزهایی را و حس کردم حس هایی را که هرگز توی مشت کودکی هایم جا نمی شدند. و بزرگ شدن و چشیدن بیشتر و بیشتر دنیا و آدم هاش و زندگی هایش، یعنی که هم فرصت می کنی قشنگی ها را بیشتر ببینی و بفهمی، هم زشتی ها را... و لابد آدم می تواند بپذیرد که دومی را هم ببیند و حس کند گاهی، به شرط آنکه اولیش هم باشد. که اصلن اولیش همین که گهگاهی هم باشد، باطری های خالی شده ات را چنان پر می کند و آستانه ی تحملت را چنان می برد بالا که دومی ها را هم خیلی ساده تحمل کنی. که اصلن قشنگی زندگی به همین است که بشکنی گاهی و بچسبانی شکسته هایت را باز به هم. و بعد توی آینه به خودت زل بزنی و افتخار بکنی به ترک های بسته شده ی دلت را که رد شان مانده آنجا، که جار می زنند بزرگی ات را...

*

...و همه ش بهانه بود این حرف ها که بگویم. تمام شد، شروع شد، تمام شد، شروع شد، تمام شد. و این «تمام شد» آخری مال عید بود، که به دنبالش دنیای جدید من به عنوان استیجر (کارآموز) شروع می شود باز و اصلن خیلی چیزهای دیگر هم همراهش شروع تر می شود باز هم! ...که دنیا اصلن همه اش همین شروع ها و پایان هاست و اگر بتوانی یک روز بشماری همه ی شروع هایت را همراه پایان های شان، باور نخواهی کرد که تو بودی که رد کردی همه ی این جاده ها را. همه ی شروع ها را و همه ی پایان ها را.


و باز تمام می کنم این راه رفته را و قدم می گذارم توی شروعی نو...


خدایا! شکرت!



Start_to_Fly.jpg


تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ April 3, 2009 و ساعت 5:10 PM | لينك ثابت| نظرات (27)

توسط گلاره | Reply
April 3, 2009 7:21 PM

همه چيز تموم ميشه !

توسط سردار | Reply
April 4, 2009 3:45 AM

استدلال الحق جالبی است . زندگی عجیبی داریم . اما لذت از دوران در بزرگسالان به شیرینس کودکی نیست . شاید به این خاطر باشد که بزرگسالان از کودکان لذت میبرند .

توسط فردین | Reply
April 4, 2009 4:26 AM

خدایا شکرت

توسط فواد | Reply
April 9, 2009 6:24 PM

این "خدایا شکرت" آخرش انگار که از اون پایین مایینا اومده بالا! فک کنم خیلی به خدا چسبیده باشه:دی

April 10, 2009 1:47 AM

ابی که بر اسود زمینش بخورد زود
دریا شود آن رو که پیوسته روان است
بزرگ شدن و دیدن و شمردن شروع و پایان ها درد داره

April 10, 2009 1:50 AM

شروع استیجری مبارک دکتر، ببخشید نیمچه دکتر :)

April 10, 2009 1:51 AM

هیچ وقت لذت خط پایان رو با هیچ چیز نمی شه عوض کرد

توسط ریحانه | Reply
April 11, 2009 1:22 AM

پیر شی الهی دکتر جون ... کار آموزی که سهله ، ایشالا تخصصت رو هم بگیری ، مطب بزنی .. اوووووه ! چقد مرحله داری هنوز تو . حالا حالا ها باید بگی تموم شد شروع شد !

توسط فاطمه | Reply
April 13, 2009 10:46 AM

سلام خانمي!چقدر زيبا؛قشنگ؛ساده نوشتي!؟ادم تو نوشته هات غرق ميشه.
حس اينو داره كه پا به پاي شما داره پيش ميره
لذت بردم از خوندنش...........خيليييييييييييييي
موفق باشي و شادددددددد

April 16, 2009 4:04 AM

دورانی به خوبی استیجری نیست !! قدرشو بدون! حسابی ... شروع خوبیه و بایدخوب تمومش کنی !! پیر شدیم مادر رفت
قابل توجه و اطلاعتون با عر ض تاسف و تاثر به عرض می رسانیم وبلاگ قبلیمون ترکونده شد توسط خودمون حالا بماند چه طوری ... شما به تغییر ادرس ما توجه مبذول فرمایید!!!

توسط پدر | Reply
April 18, 2009 11:16 PM

استاجری مبارک...

May 1, 2009 1:10 PM

به به! فیض بردیم.
پس تو تصمیم گنده هم گرفتی تا حالا. خبر نداشتم D:

توسط سايه | Reply
May 10, 2009 6:59 PM

دلم برات خيلي تنگ شده ...
دلم براي اون موقع هامون هم تنگ شده ...

June 18, 2009 6:23 PM

سلاااااااااااااااااااااااام
دکتر دیگه آپ نمی کنید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
:)

توسط ميلاد | Reply
July 3, 2009 11:24 PM

سلام .
بعد از - دیگه می شه گفت سال ها - اومدم فقط تولدتو تبریک بگم . اگه می تونستم حتما میومدم زودتر . الانم رفتم کلی گشتم تا کارت پیدا کردم ، گفتم قبل 12 تبریک بگم .
ایشالا که همیشه زنده و پاینده باشی،
تو شاید از معدودا دوستایی باشی که منو خوب نمیشناسی و منو ندیدی؛تازگیا همه اطرافیانم ازم می رنجن،یعنی من می رنجونمشون.قبلنم این طوری بوده ، اما حالا خیلی بیشتر شده ، ... .امیدوارم تو جزو اونا نباشی .
ولش کن ، ببخشید یه دفعه هوس درد و دل کردم . معذرت می خوام . بازم تولدتو تبریک می گم ، ایشالا که زندگی به کامت باشه .
اگه تونستم تا فردا یه پست می ذارم ،
یه شعر هم واسه کادو تولد ،
از طرف بازمانده های خرده های سنگ پیر
راستی ، حتما بنویس . فکر نکنم پستی از تو رو جا گذاشته باشم ،همه رو می خونم ، ببخشید که فرصت نظر ندارم

توسط یک نیمچه دکتر در پاسخ به ميلاد | Reply
July 4, 2009 2:57 AM

خیلی لطف کردی (: من دیکه عادت کردم سال به سال تبریک تولد تو رو ببینم فقط (؛ با این حال یک دنیا ممنون! می نویسم... اگه بتونم! تو هم بنویس حتمن....

توسط یک نیمچه دکتر در پاسخ به سايه | Reply
July 4, 2009 2:59 AM

دل تنگی هامون همیشگیه سایه جونم.... (؛

توسط میلاد | Reply
July 7, 2009 8:36 PM

ممنون از لطفت ،
غمگین ؟ این شاد ترینشون بود تازه ،خیلی وقته فقط سیاه می نویسم .
هر چی تو نوشته هام گشتم یه چیز خوب پیدا کنم ، نتونستم . شروع کردم اینو نوشتم ، ببخشید ، کادوی زیاد شیرینی نبود ؛ اوقاتتو تلخ کردم .
ولی این تلخی رو دوست دارم . بعضی وقتا شیرینی های زندگی تلخیشون خیلی وحشتناک تره . یک بار امتحان کردم و حالا باید تا اخر عمر تاوانشو بدم . فقط امیدوارم بیش از این اطرافیانمو نرنجونم .
بگذریم ، دارم واسه مرحله دوم کنکور ارشد اماده می شم ، 25 ام تهران اسکیس داریم و امسال معلوم نیست چه خوابی واسمون دیدن . نشد ما کنکور بدیم ، شبیه کنکورای دیگه باشه . اون از کارشناسی ، اینم از مرحله اوله ارشد ، انگار عزمشونو جزم کردن که با ما لج کنن . امیدوارم مرحله دومش مثل اون یکیش ، متفاوت نباشه . هر چی خدا بخواد .
الان تبریزم ، 4 سال گذشت و همه برنامه هام به این 2 ماه بستگی داره .
خانوادم شهرستانن [البته اگه هنوز چیزی به نام خانواده داشته باشم ] ،خونه و کارم اینجاست و اینده شغلیم و درسیم تهران ، فقط امیدوارم این دفعه از یه جای دورافتاده قبول شم که دیگه نتونم کسی رو برنجونم ، راستی چه قدر خوبه که ادم همه کاسه کوزه ها رو سر خودش خالی می کنه ، اینطوری دیگه لازم نیست از کسی بدش بیاد .
سرتو درد اوردم ، اگه قابل بودم ، حتما دعام کن .
راستی تو شعرم می نویسی ؟ اگه اره خوشحال می شم از این سیاهیه نوشته هام یکم بیرون بیام .


توسط soodeh | Reply
July 10, 2009 1:03 PM

تو google اسم خودم رو search کردم و به (به قول خودت) نیمچه بلاگ تو برخوردم و توجهمو جلب کرد.
معمولاً تو اینترنت نمی گردم و مطلبی رو نمی خونم و نظری نمی ذارم؛ ولی نتونستم و بلاگت کلیک نکنم و نخونمشو حرف دلمو نگم!
از شخصیتت خوشم اومد!
کم به همنام خودم بر می خورم و نمی دونم همنام های خودم چه جور شخصیتی دارن ولی از اینکه این شخصیت هم اسمش سوده است خوشحال شدم!
اون جور که من فهمیدم متولد تیر هستی و شاید همسن و سال خودم و دانشجوی پزشکی, البته سر هیچ کدومش مطمئن نیستم!
تولدتو با یه هفته تاخیر بهت تبریک می گم.

از تفسیر اسم سوده هم ممنون ولی چون این اسم عربیه یه سری هم باید به فرهنگهای عربی می زدی دنبال معنیش می گشتی!

امیدوارم موفق باشی عزیزم.

راستی یادم رفت خودمو معرفی کنم: من سوده هستم با نقاط قوت و ضعفای زیادی که به اسمم می نازم و عاشق دیوونگی ام و اگه هیچی نیستم , می خوام که همه چی بشم!

Good luck .

توسط گلاره | Reply
July 13, 2009 10:45 AM

سوده جون كجايي دختر ؟

توسط یک دانشجوی پزشکی | Reply
July 13, 2009 9:56 PM

سلام.من هم این حس رو داشتم.ترجیح دادم به بحث بی پایان ادامه ندم چون آخرش معلوم بود

July 15, 2009 11:38 PM

سلام . چراااااااااااااااااااااااا این پست های جدیدت همیشه نظراتشون غیر فعاله بچه !!!!!!!!!!1 ها ؟؟؟؟؟؟؟؟//

کلا می زنی تو ذوق ادم !!دوساعت می خواستم نظر کارشناسانه بدیم حسمون رفت !!

توسط soodeh | Reply
July 19, 2009 11:46 AM

دوست من،
ممنون از نظر لطفت.
خیلی از آشنایی باهات خوشحال شدم.

اول در مورد معنی اسممون بگم که من خودم هم موفق نشدم نه تو اینترنت و نه جای دیگه فرهنگ عربی گیر بیارم که معنیش توش باشه ، ولی مطمئنم هست و پیدا نکردنش از کم کاری خودمه!
شاید یه روزی جدی بگردم و پیدا کنم ولی اگه تو قبل از من پیداش کردی خوشحال می شم باخبر شم.

دوست خوب من ، احتمالا موقع امتحاناتو درسای عملیته که وقت نوشتن نداری ، ولی هر وقت فرصت کردی بنویس که ما هم استفاده کنیم.

موفق و شاد باشی.

توسط Anonymous | Reply
August 4, 2009 5:42 PM

سلام اسم من سوده هست من متولد بهمن 1366 هستم از آشنایی با شما خوشبختم.

توسط mighty | Reply
August 7, 2009 12:51 PM

پس هنوز می نویسی...

ایول.. یه وبلاگ نویس درست حسابی...

از حدود 5 سال پیش که آخرین بار بهت سر زدم یه "گاه و بی گاه" به عنوان وبت اضافه شده. اون چند جمله دعا هم هنوز اون بالا راه می ره...

آخرین پستی که ازت خوندم سفر به اصفهان بود فکر کنم...

یادش به خیر...

توسط سوده | Reply
July 26, 2011 6:06 AM

سلام‏!‏منم اسمم سوده س تواینترنت سرچ کردم که معنی اسمم وبدونم که شماروپیداکردم درضمن دانشجوی رشته ی حقوقم

توسط یک نیمچه دکتر در پاسخ به سوده | Reply
July 26, 2011 11:31 PM

خوش حالم از آشناییت هم اسم! 66ی هم که هستی، از خودمونی (؛

نام:
آدرس ایمیل:
آدرس Url:
روزانه نیمچه بلاگ دفتر انشا درباره من
Designed By: Hadi Mohammadi - Temp4Blog | Powered By: Movable Type 4.2 | Hosted By: AriaInfo | RSS | Web analytics
CopyRight © 2003 - 2012 Soudeh.Ir All Rights Reserved