دیدی
بعضی آدم ها، همیشه دنبال اشتباه می گردن توی نظر هات؟ دنبال یه چیزی که
انگشت بذارن روش و قیافه شون رو کج و کوله کنن و مخالفت شون رو به نحو
احسن باهاش اعلام کنن و بهت بفهمونن که بابا جان you are wrong؟! و بعد
دیدی که چه طور بحث و درگیری پیش میاد از این مخالفت ناگهانی که بد می
خورد توی ذوقت و از طرف مقابلت می رنجی به خاطر این حرکت «مغرضانه»اش و
آخرش -در حالی که یک گوشه ی دلت زخم خورده و یک درد مبهم سوزناکی توش می
پیچد - دیگر تصمیم می گیری که هیچ حرف نزنی، چون که فکر می کنی اصلن آب
تان با هم توی یک جو نمی رود که نمی رود؟ (مثل آن وقتی که مثلن داری حرف
می زنی و بعد یکی یکهو یک مشت بکوبد توی صورتت! بهتش، سکوتش، غمش، و حس
تحقیر شدنش چه طوری است؟! دقیقن همان طوری!)