پروردگارا! به من آرامش ده تا بپذيرم آنچه را که نمي توانم تغيير دهم، دليري ده تا تغيير دهم آنچه را که مي توانم... بينش ده تا تفاوت اين دو را بدانم... و مرا فهم ده.... تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار کنند. جبران خليل جبران
حرف بیستم (تفاوت ها...!)

دیدی بعضی آدم ها، همیشه دنبال اشتباه می گردن توی نظر هات؟ دنبال یه چیزی که انگشت بذارن روش و قیافه شون رو کج و کوله کنن و مخالفت شون رو به نحو احسن باهاش اعلام کنن و بهت بفهمونن که بابا جان you are wrong؟! و بعد دیدی که چه طور بحث و درگیری پیش میاد از این مخالفت ناگهانی که بد می خورد توی ذوقت و از طرف مقابلت می رنجی به خاطر این حرکت «مغرضانه»اش و آخرش -در حالی که یک گوشه ی دلت زخم خورده و یک درد مبهم سوزناکی توش می پیچد - دیگر تصمیم می گیری که هیچ حرف نزنی، چون که فکر می کنی اصلن آب تان با هم توی یک جو نمی رود که نمی رود؟ (مثل آن وقتی که  مثلن داری حرف می زنی و بعد یکی یکهو یک مشت بکوبد توی صورتت! بهتش، سکوتش، غمش، و حس تحقیر شدنش چه طوری است؟! دقیقن همان طوری!)



و دیدی که بعضی ها، وقتی که حرف می زنی، فقط دنبال اون جمله ی طلائی ای می گردن توی حرف هات که بتونن روی اون مکث کنن و بگن که این یکی را  کاملن قبول دارن! که بعد سعی می کنن دنباله ی صحبت ها رو از روی همون جمله ی قابل قبول از سوی دو طرف پی گیری کنن، بی اینکه کاری داشته باشن به جمله های غیر قابل قبول. و بعد از روی همون قابل قبول ها یکهو می رسن به اون غیر قابل قبول هات و بعد چنان «منصفانه» جمع بندی شون می کنن، که درجا احساس می کنی که با وجود اون هم تفاوت عقیده، احتمالن از اول هم هر دو یک «اصل» رو می خواستید بگید و حتمن حتمن فقط کمی توی بیانش با هم اختلاف داشته اید!!؟


خوب، می خواستم بگم که در واقع گروه اول و دوم هر دوشون مثل هم ان. حتا احساس شون نسبت به حرف های گوینده هم یکیه. اما تفاوت شون فقط توی هدفی است که انتخاب می کنند. یکی انگشت می گذارد روی شباهت ها و از روی اونها تفاوت ها رو هم تبدیل به شباهتی نسبی می کند. و دیگری چنان انگشت می گذارد روی تفاوت ها، که شباهت ها رو هم در چشم بر هم زدنی از روی حس منفی ایجاد شده، به صورت ناخواسته، تبدیل به تفاوت می کند! و چنین می شود که اولی به هدف اش که همانا «بزرگ جلوه دادن خود در چشم گوینده» است اصلن نمی رسد که هیچ، آن را بر عکس هم می کند. و دومی نه تنها به هدفش که «نگه داشتن احترام گوینده» است می رسد که به هدف نفر اولی هم یکهو بی هوا نائل می شود...!


...و اصلن این طوریه که می شود گاهی از حرف زدن با کسی احساس خوبی پیدا کرد، با وجود همه ی تفاوت های موجود. و گاهی هم نمی شود  اصلن با کسی حرف زد، با وجود موجودیت کیلو کیلو شباهت بنیادین! یعنی که «مهارت برقراری ارتباط درست و رسیدن به یک نقطه ی مشترک پس از کلی راه پیمایی آزاد توی برهوت اندیشه ها، کار هر کسی نیست...!»




---

پ.ن: کی بود که یک بار بهم گفت این تفاوت ها اند که شباهت ها را می سازند؟! هر که که بود، یادش باشد که می شود، اما فقط اگر از آدم های دسته دوم باشی!

تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ May 19, 2009 و ساعت 8:24 PM | لينك ثابت

روزانه نیمچه بلاگ دفتر انشا درباره من
Designed By: Hadi Mohammadi - Temp4Blog | Powered By: Movable Type 4.2 | Hosted By: AriaInfo | RSS | Web analytics
CopyRight © 2007 - 2010 Soudeh.Ir All Rights Reserved