تابستان است. مثل همیشه به وقتش آمده. بی که بپرسد حاضری آیا که پا بذارم توی دلت؟! و ما دلمان یکهو بی هوا تابستانی شده. بی که بهار را رد کرده باشد! اصلن این روزها حس می کنم انگار کسی از وسط بهار پرتم کرده، انداخته وسط تابستان. و من یک فضای خیلی خالی توی ذهنم مانده که نمی دانم این وسط چه شده. یاد آن کتابی افتاده م که توی دوران راهنمایی خوانده بودم: هوشمندان سیاره اوراک!
توی آن کتاب، «هوشمند ها»، هر انسان زمینی ای را که می بردند به اوراک برای تحقیق، پیش از آنکه برش گردانند به خانه ش، اول حافظه ش را پاک می کردند. و من الان احساس یک موجود به اوراک برده شده و برگشته را دارم. موجودی که از وسط بهار زمینی یکهو کندندش و بردندش به اوراک فضایی و بعد نیمه ی دوم بهارش را پاک کرده اند، و رهاش کردند وسط جاده ی تابستانی یک زمین کهن. و این طور شده که بخشی از بهار از ذهنم پر کشیده، انگار که نبوده اصلن هیچ وقت. و من اوراکم را هیچ به خاطر نمی آورم. و دنیام تقسیم شده به دو نیمه ی قبل از رفتن به اوراک و پس از آن.
و چه خوب که مغز آدم ها این همه قوی است. که این همه بلد است که کدام مدار های سلول های عصبی را هی فشار بدهد و تحریک کند که هی دور خودشان بچرخند و بچرخند و تقویت شوند تا که تصویر آن خاطره ی خاص به جای چند تا ستاره ی سرگردان دور سرشان بچرخدد مدام، آن وقتی که سرشان گیچ می رود از این همه چرخش. و اینکه کدام ها را بگیرد با سلول های عصبی واسطه ای مهاری، دانه به دانه مهارشان کند، تا که هیچ اثری ازشان باقی نباشد دیگر. تا که بروند و بپیوندند به دنیای اوراکی شان.
*
اولین ترم کارآموزی ما هم تمام شد و من فهمیدم که استیجر بودن چقدر سخت است. که چه قدر بی خوابی دارد، چه قدر هر روز صبح مورنینگ ریپورت اینترن کش دارد راجع به مریض های پذیرش شده ی شب گذشته، چه قدر تا 1 ظهر بیمارستان بودن و بعدش تا 3-4 دانشگاه ماندن دارد، چه قدر ماهی دو تا کشیک اورژانش دارد، و چه قدر اصلن تعطیلی هم ندارد و چه قدر حجم درس ها از همه طرف سر به آسمان زده ست... و گرچه آدم را از لحاظ روحی ارضا می کند این رفتن ها و آمدن های مدام و آشنایی با بخش های مختلف و بیماران گوناگون و استادان مختلف و رزیدنت ها و اینترن هاشون و یاد گرفتن از تک تک شان، هر کدام یک جور، اما خستگی جسمی اش بد فشار می آورد به آدم، بد!
...و تازه فکر کنید که این اول راه است. اول یک راه بلند که تهش می رسد به کشیک های نصفه شب و شرح حال گرفتن از 10-20 تا بیمار در یک شیفت و بعدش هم مواخذه های سر مورنینگ ریپورت صبح روز بعد...
راه درازی است، آره. و تهش هیچ معلوم نیست. و همین بعضی وقت ها خسته ام می کند. آدم گاهی دلش می خواهد بداند و ببیند که به کدام سمت دارد می دود... دیدن، رسیدن را راحت تر می کند. و آدم دلش می خواهد کاش می شد حداقل یک بار ببرندش به آینده تا آنجا را ببیند و بعد به شوق همان یک بار دیدن، به خودش اطمینان پیدا کند و باز هم بدود تا که دوباره بتواند آن لحظه را ببیند و برسد...
*
این روزها کم کم داریم اسباب کشی می کنیم. کتاب و دفتر هام رو یکی یک جمع کرده م و گذاشتم توی چند تا جعبه ی گوشه ی اتاق و کلن به حالت آماده باش در اومده م و فقط خدا خدا می کنم که این اسباب کشی هم تموم شه و من بتونم یک گوشه آروم بگیرم! بس که دیگه این اتاق انگار اتاق من نیست، با این قیافه ی جدید پر از جعبه معبه و خالی از خیلی چیزها! انگار آرامش آدم صلب می شه اصلن، نگاه که می کنه به فضای خالی ای که یک روز پر بوده از خرت و پرت های مختلف. ...و فضای خالی ای که یک روز خالی نبوده، خیلی بیشتر از فضا های همیشه خالی توی ذوق می زنند، وقتی نگاه شان می کنی. آدم قلب درد می گیرد اصلن...!

اه ....برگشتي پس ...
سلام خانم دختر استاجر
فعلا همينو داشته باش تا وقتي همه پستو بخونم !
:)
درک می کنم. وقتی آدم حس کنه یه جایی اون وسطا و یا شاید همین گوشه و کنار جای یه چیزی یه کلمه ای یا .. بالاخره یه چیزی کمه. آدم گیجه تو یه تسلسل اعصاب خرد کن گیر می کنه.و این باعث می شه دست و دل آدم به کار نره و همش تردید کنی.
خوشحالم که نوشتی . ذلم بدجور نوشته هات رو می خواست
تو چرا سالی یه دفه آپ می کنی درسخون ؟!
روزت مبارک دکتر جان ...
خدا رو شكر برگشتي ...
روزت مبارك عزيزم :-*
خدایا قانون شفا را به من بیاموز تا با مدد تو یاری گر دردمندانی باشم که به بهای دردشان طبابت آموختم.
روز پزشک مبارک.
وبت ديروز باز نميكرد برام !
روزت مبارك :)
salam kam peida!!!che darsi mikhuni..nisti aslan..ruzet mobarak..mer30 be man sar zadi va khoshalam ke hanuz minevisi.....motevalede tire aziz
...
سلام
هنوز دکتر نشدی
سلام منم سوده ام. یه سوده ی تنها که دنبال دوست می گرده . شش سال از شما بزرگترم . میشه با هم دوست بشیم؟ من تنهام .ایمیلم همیشه خالیه. باهام دوست می شی؟ من هفته ای یه بار می تونم بیام کافی نت . اگه جواب مثبت بود ، برام ایمیل بفرستید . مرسی
چرا برای پست های جدید ترتون اجازه ی نظر وجود نداره؟
مهندسی پزشکی خونده بودی؟
پزشکی می خونم دوست عزیز.
چنين گفت زرتشت ...
گذر از توتميسم، آشتي با حيوانات
سلام
تو این نیمه شب تو وب سرگردون بودم که راهم به وب نوشتت خورد ، ازت واقعا ممنونم چون با موسیقی و نوشته هات لحظه ای غم و درد ها رو فراموش کردم و احساس آرامش کردم
در پناه خودش باشی-عیدت مبارک
یا حق
salam soude jan mikhastam vase akharin postet payam begzaram ama commentduni nadasht!!!!aval in ke fekr mikonam irman va 2khtar kuchulue to kheili vaghte ke dustand...dovom in ke mishe ba vujude ms zendegi kard khodet behtar miduni ms darman nadare vali seresho mishe kheili kond kard mishe contorolesh kard....kheiliha ba vujude ms ezedevaj mikonand bache dar mishand...dige to ke tu jame weblog nevisa hasti va hatman webloge violet ham khundi...hamishe pezeshki on crateriaha va jadavelli nist ke ma mikhunim...iman hast bavar hast...take care
سلام دوست خوبم . من نیز بنابه دعوت غیر مترقبه ، شما را در برقراری ارتباط دوستانه بین وب نویسان پزشکی به لینک " آشنایی با وبلاگهای جامعه بهداشت و درمان" دعوت میکنم . حضور شما موجب مسرت من و دیگر وبنویسان جامعه بهداشت و درمان خواهد شد . کامیاب باشید .[گل]