پروردگارا! به من آرامش ده تا بپذيرم آنچه را که نمي توانم تغيير دهم، دليري ده تا تغيير دهم آنچه را که مي توانم... بينش ده تا تفاوت اين دو را بدانم... و مرا فهم ده.... تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار کنند. جبران خليل جبران
حرف بیست و دوم (دژاوو)

بهش میگویند دژاوو. اینکه یهکو صحنه ی جدیدی را ببینی توی عالم بیرون که تو را عجیب یاد صحنه ای بیندازد که فکر میکنی حتمن قبلن هم یک جا دیده ای ش! اما هرچه که فکر می کنی کی بوده یا که کجا، هیچ یادت نمی آید.


به قول ویکی پدیای همه چیز فهم و همه چیز دان که:


Déjà vu is a French phrase meaning "already seen", and it refers to the experience of feeling sure that one has witnessed or experienced a new situation previously.


اما آنچه که امروز من می دیدم، هیچ هم دژاوو نبود. که اصلن کاملن هم واقعی بود و خوب هم یادم بود که کجا دیده بودمش آخرین بار.


 4-5 سال پیش بود. وسط یک خستگی مزمن دیگر که تهش قرار بود برسد به کنکور. خیابان های باریک و شلوغ را تنهایی از پشت شیشه ی ماشین نگاه می کردم. نور چراغ مغازه ها از پشت شیشه ی ماشین، مات و پخش شده بود و صداهای آن همه زیاد آدم های عجول و پر حرف، محو. و از پشت آن شیشه ها ناگهان به نظرم آمد که دنیا چقدر تنگ است اینجا و هوا چه قدر خفقان آور. و دلم هی ذره ذره گرفت، از احساس ناجوان مردانه ای که داشت از بیرون بهم فشار می آورد. از احساس یک تن سنگینی روی شانه هایم و حس غریب زندانی بودن در این بازی ناخواسته، پشت شیشه هایی که بین من و دنیا، قد یک دنیای دیگر فاصله انداخته بود.


و لابد در ادامه ی همین بازی ناخواسته بود، که امشب دوباره توی یک کنج دیگر دنیا، توی روز دیگری از روزهای بی حوصلگی و دلتنگی م، رسیدم به خیابان باریک دیگری، با همان مغازه های پر از دیوار های کوتاه و همان چراغ های پر نور که از پشت شیشه ی ماشین مات می شدند و همان صداها و همان دویدن ها و عجله کردن های آدم ها و همان احساس آشنای «خفقان».


و شکی نبود، پشت لبخند پنهان و کمرنگم که دیگر فهمیده ام هر کجا که باشم، آسمان بالای سرم همین رنگ است. که توی هر نقطه ای، در هر لحظه ای، و کنار هر کسی که باشم، گریزی نیست از بعضی حس ها و فکر ها و لبخند ها و گریه ها. که بعضی چیزها انتخابی نیستند، یک جور دیگری اند... و دانستن همین اصل کوچک، کافی است که بتوانی به تمام بدی ها و سختی های زندگی هم لبخند بزنی و بدانی که مقصر آمدن شان نبوده ای. آمدنی بوده اند در هر صورت و تو فقط نقش خودت را اجرا کرده ای در این بین. که بدانی دنیا کوچک تر از این حرف هاست. و هرچه که آمد، صحنه ی بعدی نمایش نامه بوده، و کارگردان خودش بلد است چه جوری کارگردانی اش را بکند و اصلن هر چه که آمد، لابد خوش آمد...!



dejavu





---

مرداد 88

تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ August 23, 2009 و ساعت 7:05 PM | لينك ثابت

روزانه نیمچه بلاگ دفتر انشا درباره من
Designed By: Hadi Mohammadi - Temp4Blog | Powered By: Movable Type 4.2 | Hosted By: AriaInfo | RSS | Web analytics
CopyRight © 2007 - 2010 Soudeh.Ir All Rights Reserved