زنگ می زند. بعد شاید یک چیزی که بشود اسمش را گذاشت سال ها. بعد چیزی که شاید بشود اسمش را گذاشت قرن ها... بعد چیزی که در چشم من اصلن از ابتدا هم نبوده انگار و حالا یک دفعه «هست» شده است. بعد چیزی که اصلن بعد چیزی نیست. و توی صدایش یک بغضی است که من دیگر یاد گرفته ام تاب بیاورمش توی همین یک سالی که می روم بیمارستان و می آیم. که یاد گرفته م خیلی جدی و خونسرد توضیح بدهم برایش و احساساتم را نگه دارم برای خودم. و دروغ اگر نگویم، یک لحظه واقعن ترسیدم که قیافه م شده باشد عین آن آقای دکتر خیلی دور، خیلی نزدیک...! پر از تجربه های تکراری و تهی از عاطفه از فرط این همه تکرار و دور دور دور از آنجایی که باید.