زنگ می زند. بعد شاید یک چیزی که بشود اسمش را گذاشت سال ها. بعد چیزی که شاید بشود اسمش را گذاشت قرن ها... بعد چیزی که در چشم من اصلن از ابتدا هم نبوده انگار و حالا یک دفعه «هست» شده است. بعد چیزی که اصلن بعد چیزی نیست. و توی صدایش یک بغضی است که من دیگر یاد گرفته ام تاب بیاورمش توی همین یک سالی که می روم بیمارستان و می آیم. که یاد گرفته م خیلی جدی و خونسرد توضیح بدهم برایش و احساساتم را نگه دارم برای خودم. و دروغ اگر نگویم، یک لحظه واقعن ترسیدم که قیافه م شده باشد عین آن آقای دکتر خیلی دور، خیلی نزدیک...! پر از تجربه های تکراری و تهی از عاطفه از فرط این همه تکرار و دور دور دور از آنجایی که باید.
زنگ زده بود بگوید که 2 هفته ست بیمارستان خوابانده اندش. که شک کرده اند به اینکه شاید آنفلوآنزای خوکی معروف این روزها بوده باشد. که نبوده. که یک پزشکی در طی مشاورات روتین برایش تشخیص «ام اس» داده است. که نمی دانست باید چه کار کند برایش. که نمی توانست باور کند حتا. و من توی ذهنم مدام دنبال criteriaی تشخیصی ام اس می گشتم که چه بود خدایا ؟ ! وجود دو تا حمله در شرح حال و دو تا نقص عصبی در معاینه؟! دو تا حمله و یک نقص عصبی و یک تصویربرداری مثبت؟! یک حمله و دو تا نقص عصبی و دو تا ضایعه در تصویربرداری...؟؟؟ چی بود آخه؟! ...که خواستم برایم توضیح بدهد و شرح حال بدهد از پشت تلفن که گفت از گز گز و بی حسی دور لب شروع شده و بعد دست هاش را گرفته و حالا رسیده به پاها. که نمی تواند روی پاهاش بایستد حتا دیگر. شد سه تا حمله. و من هیچ یادم نمی آید که بیشتر از دو حمله لازم بوده باشد برای تشخیص. MRI هم گرفته اند ازش؟! آره. و تقریبن مطمئن می شوم که دیگر راه گریزی نیست از این تشخیص... LP را هم کلن یادم می رود دیگر...
و آدم می ماند این جور وقت ها که چه طور دلداری بدهد. که بگوید آره برو یک دکتر دیگه، شاید اشتباه کرده باشن! و تایید کند حس «انکار»ی را که این جور وقت ها می آید سراغ آدم... یا که صاف توی صورتش بگوید که به نظر من با وجود سه تا حمله و تصویر برداری مثبت و احتمالن معاینه ی مثبتی که پزشک انجام داده، احتمال اشتباه برایش تقریبن صفر است!؟
...و بابا چندین تا زنگ زد این ور و اون ور تا بهترین مرکزی را که می شد، برایش پیدا کرد تا که بروند آنجا و دوباره و سه باره آزمایشش کنند. تا خدا چه بخواهد. تا بخواهد که یک دختر 26 ساله ای را که تنها 3-2 سال است ازدواج کرده و یک بچه 8-7 ماهه دارد این طور از پا در بیاورد، یا که نه...
مامان بعد مدتی یکهو بی مقدمه ازم می پرسد: ام اس می کشد...؟
...و آخ که من چه قدر بدم می آید از این جور سوال ها که آدم ها همیشه دوست
دارند آخرش را همین امروز بدانند!!! که نمی خواهند بفهمند که خدا بزرگ است
و چندین سال دیگر را نه من می دانم و نه تو و نه هیچ کس دیگر و اصلن اگر کسی بداند هم از فرط شدت فوران تردید توی دلش، اصلن
نخواهد خواست که جوابی بدهد! ...انگار که از این جا به بعدش دیگر به آدم
مربوط نمی شود.انگار که حق ندارد حرفی بزند. بس که مطمئن نیست و بس که حساب
یک چیزهایی از یک جاهایی به بعد از دست تمام عالم و آدم در می آید. و این
جور وقت ها، آدم ترجیح می دهد دهانش را ببندد، دلش را باز کند.
همین طور که بند کفشم را می بندم، بدون آنکه نگاهش کنم، جواب می دهم: نمی دانم. و آرام از پله ها می روم پایین.
بعضی قدم ها را باید آهسته برداشت.

---
پ.ن: به لیست دعاهای دم افطارتون اضافه ش می کنید؟