گاهی شده این روزها که یک لحظه فکرش مثل عقابی تیز پرواز، خیلی برق آسا از این سوی ذهنم پرواز کند برود آن سو و از همان سو هم برود بیرون، انگار که مثلن از این گوش پر زنان آمده باشد تو و از آن یکی ش هم در آمده باشد. و بعضی وقت ها، همین عبور کوتاه کافی بوده که سکون ذهنم زیر صدای بال زدن هاش بلرزد کمی و من «فکر» کنم به تمام دلیل هایم.
مدت هاست که نمی نویسم. نه اینجا، نه آنجا و نه هیچ کجای دیگر، حتا روی دفتر و کاغذ های همیشه دوست داشتنی ام. زیاد فکر کرده ام به اینکه چرا. که دلیلش چه بوده این همه بی نیازی یکهو از واژه ها، این همه دوری خودخواسته از جمله ها. و تا دلت بخواهد دلیل دارم و تا دلت بخواهد هم نه. از آن چیزهایی است که درکش توی فضای ذهن خودم هم نمی گنجد. فقط همین را می دانم که یک روز حس کردم که یا من دیگر توی واژه ها جا نمی شوم، یا واژه ها در من. و ننوشتم.