گاهی شده این روزها که یک لحظه فکرش مثل عقابی تیز پرواز، خیلی برق آسا از این سوی ذهنم پرواز کند برود آن سو و از همان سو هم برود بیرون، انگار که مثلن از این گوش پر زنان آمده باشد تو و از آن یکی ش هم در آمده باشد. و بعضی وقت ها، همین عبور کوتاه کافی بوده که سکون ذهنم زیر صدای بال زدن هاش بلرزد کمی و من «فکر» کنم به تمام دلیل هایم.
مدت هاست که نمی نویسم. نه اینجا، نه آنجا و نه هیچ کجای دیگر، حتا روی دفتر و کاغذ های همیشه دوست داشتنی ام. زیاد فکر کرده ام به اینکه چرا. که دلیلش چه بوده این همه بی نیازی یکهو از واژه ها، این همه دوری خودخواسته از جمله ها. و تا دلت بخواهد دلیل دارم و تا دلت بخواهد هم نه. از آن چیزهایی است که درکش توی فضای ذهن خودم هم نمی گنجد. فقط همین را می دانم که یک روز حس کردم که یا من دیگر توی واژه ها جا نمی شوم، یا واژه ها در من. و ننوشتم.
*
علی اصغر بیمارستان فوق العاده ای است. توی این یک سال و اندی که می گذرد از دوران کارآموزی، نشده که جایی این همه حس کنم که اینجا جای من است. همان جایی که باید باشم! علی اصغر بیمارستات کودکان است و همه جایش بوی کودکی می دهد. روی دیوارهایش نقاشی های رنگاوارنگ دارد، از سقف هاش خرس و عروسک آویزان است و روی برد پرستاری اش نقاشی بچه های بستری توی اتاق های روبه رویی را چسبانده اند. اینجا بیمارستان کودکان است و توی دنیای بچه ها، همه چیز نرم و رنگین کمان و گل و بلبل است، حتا آن وقت هایی که مریض باشند. بچه ها فقط و فقط انسان های کوچک نیستند، خیلی بیشترند. فرشته های کوچکی اند شاید از یک جور دنیای دیگر. جایی که آدم هاش توی بودن های مدام شان، دلیل آمدن شان را فراموش نکرده اند. و هر از چندگاهی مسافر این دنیا می شوند و مدتی می مانند و درس های فراموش شده را یاد دور و بری های شان می اندازند، و بعد هم که کارشان را کردند، بزرگ می شوند، عین همه ی ما و گیر می کنند لای کلافه های فراموشی و پیچ در پیچ های مبهم و مجهول بزرگ شدن. انسان شدن. و به گمانم که هر کودکی برای پدر و مادرش فرصتی کوتاه است برای از نو متولد شدن و بزرگ شدن و تازه شدن. و اگر کودک مریض باشد و خانه نشین باشد و یک پایش توی بیمارستان باشد همیشه، این فرصت کوتاه میان آن همه درد و رنجی که پدر و مادر توی مسیر عشق شان به این کوچک وسیع متحمل می شوند، صد ها برابر ارزشمند می شود... چیزی که من این روزها، بارها و بارها دیده ام...
کوچک تر که بودم، آن وقت ها که جایی میان مرز بین کودکی و بزرگسالی هاج و واج مانده بودم، می ترسیدم از برداشتن این یک قدم کوتاه تا بزرگ شدن، که مبادا با بزرگ شدن سخت شوم، سنگ شوم، خاکستری شوم از این عبور، که مبادا یادم برود که توی دنیا جادو هست، فرشته هست، رنگ هست، رویا هست، امید هست، مثل تمام بزرگ ترهای دیگر دنیایم. آن وقت ها فکر می کردم که من هیچ وقت بزرگ نخواهم شد. که یک بخشی از من همیشه می ماند لای قصه ها و افسانه های همه ی آن کتاب های رنگارنگ بچگی ام، لای نقاشی ها و بازی ها و رویاهام، و به گمانم همین شد که هیچ وقت آن یک بخش کوچک کودکی در من نمرد! و این روزها گاهی فکر می کنم که لابد قایم شده بوده جایی و منتظر بوده که در یک لحظه ی غیر منتطره بپرد بیرون و فریاد بزند «دالی!»، همین جا توی بیمارستان کودکان، آن هم درست وقتی که بهش نیاز داشتم، وقتی که داشتم-دارم کم کم بزرگ می شوم....
*
می دانید، آدم ها خیلی وقت ها هیچ نمی فهمند که چه قدر خطر درست از 2 میلی متری بیخ گوش شان گذشته ست، که خدا چه قدر حواسش بهشان بوده و چه قدر لطف و محبت بوده که همین جوری سرازیر کرده توی دامن شان! کافی است آدم گاهی برگردد و یک نگاهی بیندانزد به همه ی آنچه که گذشته و با خودش فکر کند که توی هر لحظه اگر به جای آنکه همان اتفاقی می افتاد که نیفتاد، دقیقن زندگی اش چه می شد و چه تغییر هایی می کرد.
یک جایی بود توی کتاب «راز فال ورق»(1) که چند وقت پیش می خواندم، که به آنجاش که رسیدم، شوک وارد شده بهم آنقدر بزرگ بود، که یکهو ناخودآگاه از وضعیت دراز کش، بلند شدم نشستم، کمی توی خماری دیوار مقابلم را نگاه کردم، بعد دوباره چندین بار پاراگراف را از نو خواندم و آخر هم کتاب را بستم؛ بس که انگار قضیه توی مغزم جا نمی شد، به هیچ عنوان! قضیه این طور بود که میان صحبت های شخصیت های داستان، یک جاش یکهو یکی به دیگری گفت (نقل به مضمون می کنم، اصلش رو خودتون برید بخونید!) که حیات و حضور تو در این لحظه یک معجزه است. به این خاطر که حضور تو اینجا، توی این لحظه، مستلزم این است که اجداد تو همه تک به تک، سالم به دنیا آمده باشند، سالم مانده باشند، بزرگ شده باشند، ازدواج کرده باشند، آن هم دقیقن با شخص دیگری که قرار بوده جد تو باشد، که آنها هم بچه دار شده باشند، آن هم دقیقن بچه ی مورد نظری که قرار بوده نسل بعدی اجداد تو باشد، و او هم صحیح و سالم بزرگ شده باشد و ازدواج کرده باشند و بچه دار شده باشد و این را همین طور بگیر و برو تا برسی به آخر!!
این طور که آنجا شخصیت داستان این حرف ها را زد و آن طور که او حساب کرد، یک لحظه به نظرم آمد که چقدر خوش بختم، که چه قدر خاصم، تکم... که همه مان، تک به تک، چه قدر برنده و خوش شانس و «انتخاب شده» هستیم اصلن که این چنین بازی احتمالات را برده ایم و میان این همه عدد، شده ایم همان احتمال 1/nمی که هیچ کس اصلن رویش حسابی باز نمی کرده...! وگرنه چه طور می شده که این همه احتمال اندک ضرب در هم بشوند و حاصل بشود من، ما؟! اما ما شده ایم، مانده ایم، و هنوز هم هستیم... (:
حالا این روزها، گاهی توی درمانگاه که می نشینم و این همه بچه های بیمار با مریضی های مشابه را می بینم، تازه می فهمم که بعضی ناراحتی های دوران کودکی چقدر شیوع شان زیاد است. که بعضی بیماری های این دوره چقدر هم شیوع شان زیاد است و هم خطرناک اند. و روز به روز بیشتر می بینم و می فهمم این همه بیماری را، این همه کودک بیمار را و این همه خانواده های طوفان زده را و بعد فکر می کنم به اینکه چه طور تمامی این خطر ها، تمامی این آمار هایی که نه تنها توی کتاب ها، که خودم هم به چشم توی درمانگاه ها واقعی اش را می بینم، سایه شان را از سر کودکی من و تو برداشته اند و ما امروز از لا به لای آن همه سد راه بزرگ شدن و رشد کردن و قد کشیدن و به اینجا رسیدن، گذشته ایم... و این جور وقت ها دوباره همان احساس بهم دست می دهد، همان احساسی که آن موقع وقت خواندن حرف های شوک آور آن کتاب، حسش کردم... و یک لحظه از ته دل شکر می کنم، نه تنها به خاطر همه ی بیماری های که نگرفته ام و ندارم، که به خاطر همه ی آنچه که خدا بهم داده و نداده است...
*
بخش اطفال ما هم دارد تمام می شود و کم کم دیگر می شود گفت که یک سال مانده تا امتحان پره-اینترنی (پیش کارورزی). «کنکور»ی است برای خودش این آزمون و از همین الآن رسمن عزای عمومی اعلام شده ست در من، بس که خلاص ای وجود ندارد دیگر انگار از شر این واژه ی 5 حرفی منحوس و این بعد کنکور اصلی و آزمون علوم پایه دیگر می شود سومی ش! ... و به اینها یک برادر کنکوری را هم اصافه کنید تا بفهمید آدم دیگر چقدر می تواند «کنکور زده» شود.
جهت اطلاع، زمان عزای عمومی جهت امتحان ورودی دستیاری را هم قرار است متعاقبن اعلام کنم. سر بزنید مدام (؛
*
زودتر می آیم این بار (:

---
(1) نوشته ی یوستین گوردر.
راستش فکر کردم دارم اشتباه میبینم که این وبلاگ آپ دیت شده!
موفق باشی خانم دکتر ;)
سلام
وقتی که کسی مثل عارف قزوینی ترانه از خون جوانان وطن ... رو خلق می کنه و کسی مثل استاد این ترانه رو می خونه ، من واسه چی باید بنویسم ، برای چی .
منم مثل تو خیلی وقته نمی نویسم . امروز یه بار دیگه تصادفی این اهنگو گوش کردم ، ادم گم می شه ، تازه می فهمه عشق نداشته اش رو خیلی وقته جا گذاشته .
ساز عشق اگر می زنی خداحافظ
مرا به ناکامی گرفتار مکن
طبل فریاد اگر می دهی خوش باش
مرا به خون خواهی مبتلا مکن
اهنگ زندگی از این دیار رفته است کوچه خلوت است
بند شعر اگر می ریسی مرا بشکاف
به عشق و فریاد و شعر ، برملایم کن
تولدت مبارک سوده جان
تو همین جوری ش هم آپ نمی کنی حالا نزدیک پره بشی که واویلااااااااااااااا...
من که 6 ماه دیگه دارم و عین خیالم نیست :دی
منم اطفال خیلی دوست دارم. عاشق سر و کله زدن با بچه هام . من که جیبم خالی شد از بس براشون اسباب بازی و قاقالی لی خریدم (اسمایلی چشمک رو نیم تونم بذارم)
پاشو بیا مشهد تغییر روحیه بده ما که دستمون بسته ست حداقل تو پاشو بیا
يه كتابي اينجوري شروع مي شد: زماني اين واژه ها طنين باريدن باران بودند بر حوض كوچك من. كاش اما روزي بيايد كه دفترم را به دريا بشويم... حالا منظورش اين نبود كه وبلاگاتونو آپ نكنين البته :دي --- من وقتي راز فال ورقو مي خوندم از اونجاش خيلي تعجب كردم و به فكر فرو رفته بودم البته بسي، ولي خندمم گرفته بود از يه چيزي... :دي :دي
تو کی درس می خونی وقتی 6 ماه دیگه پره داری؟! ((: من همین جوریشم که حساب می کنم، نمی رسم!! خدا بهتون رحم کنه! مشهدم حالا ببینیم چی میشه کلن :دی
مرسی میلاد جان (:
پ.ن: یادمه که هر سال یادته :دی
کامنتتو تیک زدم که تایید کنم، اشتباهی دیلیت کردم!! دوباره خودم بک کردم، اصلش و کپی پیست کردم! :پی
salam sude aziz
kheily khoshhal shodam vaghti didam az doostaye ghadimi kasi hast va az hame jalebtar ke toham modatha boode up nakardi va emrooz neveshti:)
axe binaziri bood,man asheghe bakhshe nozadan boodam bishtar az hame:)behem sar bezan khoshhal mikoni
به نام خدا
با سلام ...
از خدای منان سپاسگذاریم که توانی بما عطا نمود تا با امید به یاری اش در مسیر اگاهی رسانی به خلقش تلاش نماییم
از این تاریخ این وبلاگ در تلاش است تا موثق ترین اخبار دانشگاه علوم پزشکی اصفهان و حواشی را در کمترین زمان به اطلاع عموم برساند
به امید یاری سبزتان
انجمن اطلاع رسانی
...و باز هم میخوانم و حسرت میخورم که چرا نمی توانم بنویسم... همه می نویسند و من ... دریغ از یک جمله ی زیبا که در دفتر خاطرات نانوشته ام نقش بندد!!
(سوده خانوم چجوری مینویسی؟!! تو رو خدا کمکم کن...گیر کردم)
همین الان داشتم سورس این صفحه رو ورانداز میکردم که فهمیدم شما مطالبتون رو تو ورد مینویسید و کپی میکنید توی ادیتور ام تی...!
نکنید این کارو ... تو ورد بنویسین بعد کپی کنید تو NotePad بعد کپی کنید تو ادیتور ام تی تا کد های اضافی word به صفحه تون اضافه نشه
منتظر مطالب بعدی...
سلام! مرسی از راهنماییت (:
والا توی ام تی یه گزینه ای داره که میگه اگه داری از ورد کپی می کنی، اینجا کپی کن. من فکر کردم اگه این کار رو بکنم، مشکلی که شما می گی حل می شه! ولی گویا نشده...
توی نوت پد هم وقتی می زنی، همه ی فواصل و پاراگرف بندی هات رو به هم می زنه متاسفانه! حالا دفعه ی بعد از اول توی خود ام تی می نویسم ان شاء ا...!
در مورد نوشتن هم بنویس دوست عزیز. هر چی دوست داری بنویس، از هر چیزی که دلت می خواد. یواش یواش راه می افتی (؛
ها....
دستت درد نکنه
باید یه دفتر خاطرات ردیف کنم و حق این 17 سال گذشته رو ادا کنم!
(نرم افزار Adobe DreamWeaver هم واسه این کارا خیلی عالیه)
سلام. بیمارستان بچه ها؟ باید خیلی سخت باشه دیدن اون بچه ها نه؟ شما دکترها چطور میتونید هرروز این چیزها رو ببینید؟ براتون عادی میشه؟یا صبرتون میره بالا؟
عادی نمی شه، صبرمونم فکر نمی کنم زیاد بشه، توانایی خودداری و «تو خود ریختگی» و «به روی خود نیاوردگی» مون بالا می ره (؛
سلام
من خیلی وقته میشناسمت
مصطفام
شاید نشناسی
همیشه وبلاگتو میخونم
حالا هم آدرس عوض کردم
کامل نوشته هاتو خوندم
مرسی، خیلی لطف می کنی (: لینکت می کنم (:
salam
besyarr besyar
besyar jaleb
ziba
shakil
vaa...bud
khoshhal misham be manam sari bezani
sistaniam
in gorgan
salam
hamasho khundam
hameye darbareye mano
bavaram nemishe inghad paye net bishinam matlab bekhunam
ghashang minevisi
tu neveshtehat az sadargomiye 15 salegi gofte budi.man
terme 5 bargham
ama
nabe haafi chasbidam ke ta akhare donya bahash beram
va na hich chize dg
va midunam ke in kheyli bade
va
digar hich
kheyli bade
kheyli
زیباییات شکست در ما
یا پنهانی از راهِ توست
در تو را
بازی چه
نامت بخوان
یا به خوان را نامهات
میشوی را
کوی ما
از، یا خستهتر از آنطرف، در
ما باز میآییام:
نیست جز
بی درنگ تو، بی صدا
........
در انتظار ردپاي عبورت و گرماي حضورت ...
سلام
خیلی وقته ننوشتیا!!
ضمنا: لینک های مربوط به صفحات مطالب از کار افتاده!
مثلا:
http://www.soudeh.ir/index.php?page=2
مرسی از اینکه گوشزد کردید! درستش می کنم حتمن. نوشتن هم چشم.... (:
تو واسه پره انترنی عزای عمومی اعلام م یکنی !!!!!!!ما یه ماه خوندیم کلی هم نمره مون خوب شد خودمون باورمون نشد . پره درس خوندن نمی خواد بچه !! اگه روزگار ما رو پیدا کنی که دیگه رسما می میری
عزای عمومی رو اعلام کردم، ولی هنوز شروع نکردم به خوندن که ((:
سلام دوست قدیمی
چطوری؟چه خبر؟ خوبی؟ من که خوبم ، یعنی خیلی بهتر از روزای دیگه . پیش خودم گفتم من که همیشه از مشکلام واست می گم ، حالا که اوضاع بهتره،بیام بگم حال من خوبه،به جرات می تونم بگم حرفاتم خیلی کمکم کرد ، حداقل می دونستم یکی می دونه که من چی می گم . ولش کن . خودت در چه حالی ؟ سال 6 هستیو سرت حتما شلوغه .یه جورایی پیش کسوت شدین همتون به نوعی . مام با بر و بچ زدیم واسه تنوع دسته جمعی اومدیم یه دانشگاه دیگه ، دوباره الان با همیم تقریبا.البته بماند که این ارشد چه پدری از ما دراورد . نه خدایی داشتی اِفَه رو ؟ اصلا عمدا نمی خواستم بگما که حاجیت ارشد قبول شده ها ، حرف حرفو اورد . باور کن .
شما چه می کنی ؟ کم پیدایی.نمی نویسی می ترسی لوث شه؟ می شی بدتر از منا ، نوشتن تنها چیزیه که هم اعصابتو خورد می کنه هم بهت حال می ده ؛ یه جورایی زندگی الان رو دورِ تنده ، بخوای فک کنی ، عقب می مونی ؛ درست مثل فیلمای فرانسوی ، ولی بعضی وقتا فاز می ده تو همین شلوغی ، یه چند دیقه بزنی بغل ، هوای تازه رو پیاده نفس بکشی
خوبی مونولوگم همینه ها ، هر چقد دلت بخواد ، حرف می زنی
راستی یه بلاگ جدید وا کردم ، خوشحال می شم دوستای قدیمی رو اونجا ببینم .
خوش باشی خیلی زیاد
((:
سلااااام!
خوشحالم که ارشد قبول شدی و خیلی خوشحال تر که دیگه خوبی! :دی
ما ام میاییم و میریم، آره اوضاع مون هم قاراشمیش و شلوغ پلوغه! حالا این دفعه نوبت شمائه که یه کمی به ما امید بدی بلکه این روزها رو به سلامت رد کنیم.... ؛)
ممنون که سر زدی بهم.
خونه ی جدید هم مبارک، چشم حتمن میام! :)
پ.ن: آره... راست می گی... نوشتن سخته این روزا! ولی بالاخره می نویسم باز ....!
اینجادیگه آپ نمی شه؟
چرا :) نیمچه بیشتر فعاله البته تا بلاگ اصلی!
سلام سوده ... من هنوز به سیستم این اناق و اون اتاق وارد نیستم ... :) اومدم که ازت تشکر کنم ... قدم میذاری سر چشمام ... ممنونم ازت
:X سلام سارا
تشکر نداره گلم. می فهمم حس لحظه هاتو...
دلم می خواد سریع تر بلند شی، از نو شروع کنی (: