حس غریبی است، حس تمام شدن. حس اینکه بدانی گذشت و دیگر بر نمی گردد. باورش توی مشت های ذهن آدم جا نمی شود. می ریزد، پخش زمین می شود...
استاجری مان تمام دارد می شود و من اصلاً نفهمیدم که کی آمد، که حالا بخواهم باور کنم رفتنش را... بزرگ شدیم. بی آنکه بفهمیم. و لابد تنها کسی که حس کرد لحظه لحظه ی قد کشیدن مان را زیر سایه ی مخوف این همه کتاب و جزوه و مربع های سیاه برگه های امتحانی، راهروی ورودی تنگ و تاریک بیمارستان رسول بود و سقف بلند پردیس همت (1) همیشه دوست داشتنی...
...و انگار همین دیروز بود. 1773 (2) را جار زدند جلوی اسم های مان روی مانیتورها و همه بغ کردیم. جلوی سالن ثبت نام خاک و خلی توی یک صف مارپیجی بلند ایستادیم و اخم کردیم. صد نفری سر کلاس های سالن ابن سینا و جابر نشستیم و ابرو بالا انداختیم...! همه 1878 (3) می خواستیم و نشده بود...! و همین کافی بود برای یک عمر دهن کجی به دنیا و رسم و رسوم آدم کش اش! و دیگر لابد توی مخیله مان هم جا نمی شد یک روزی می رسد، که یک تار موی 1773 را هم به تمام وجود 1878 نخواهیم داد و بغضی در گلو، زیر باران فریاد خواهیم زد که ما «ایران»ی هستیم و ایرانی می مانیم..... (4)
و انگار همین دیروز بود... آن اولین روزهای عبور شتاب زده مان از روی سرسره ی زمان... آن روزهایی که تازه همدیگر را پیدا کرده بودیم برای 7 سال و نیم همراهی بی دریغ... روزهای بافت و بیوشیمی و آناتومی...
تک تک مولاژ های آناتومی را حفظ می کردیم، از «نقطه» های روی مقطع عرضی ش سوال می دادند. عصب های جسد ها را می کندیم که نباشند، جسد نو می آوردند صبح امتحان. قرنطینه شدگان بعد امتحان، با گوشی های از زیر بازرسی در رفته، از زیرزمین سالن تشریحی که آنتن دهی ش به آنتن دهی دشت لوت می گفت زکی!، عرق ریزان تقلب می فرستادند، استاد فلش روی مولاژها را در سه سوت جا به جا می کرد! پاتولوژی و انگل شناسی را برای شکل لام های زیر میکروسکوپ توهم می زدیم، توهم گل مینا و گل کلم و گل نمی دانم چی چی. و آخرش هم نمی فهمیدیم که چه طور با این نشانه گذاری های بی ربط مان آسمان را به زمین پیوند می دهیم و اسم لام ها را هم یادمان می آمد سر امتحان و 20-19 هم می گرفتیم تازه... بلد بودیم لابد پیوند زدن را آن موقع ها.
باکتری را با تنگی نفس رد می کردیم جلوی آن همه لوله های رنگی رنگی و ایستگاه های دو دقیقه ای ناجوان مرد که همه ی رنگ ها و الگوریتم های تشخیصی و تو بخوان اصلا «هوش» را از سر آدم می برد! امتحان ویروس را دق مرگ می شدیم با نمره ی منفی 3 به 1 ای که تازه چون کلاس خوبی بودیم از 2 به 1 بهمان تخفیف داده بودندش و آخر سر هم نمی فهمیدیم که با کدام اعتماد به نفس 40 تا مربع عصبانی را لرزان لرزان خط خطی کردیم... جنین شناسی تمام انتقام استاد بود از سر به هوایی های سر کلاس مان، آن وقتی که صدها سوال المپیاد جنین شناسی (!) را به زبان فرنگی جواب می دادیم و بلکه نمی دادیم اصلن! فیزیولوژی را غش و ضعف می رفتیم تا آن لانست های (5) ریشخند زن را فرو کنیم توی انگشت های دیگر آش و لاش خودمان و بعد دانه دانه ی گلبول های خون مان را بشماریم، به روش عهد عتیق و هیچ هم نگران شماره ی چشم مان نباشیم. و دنبال قورباغه های کلاس کردیم، آن موقع که یکهو همه شان از توی سطل در رفتند و کلاس مان شد صحنه ی مضحکی از باغ وحش، و بعضی هامان را هم قورباغه ها دنبال کردند البته! و دی سربره (6) شان کردیم قروباغه های مان را با آن ضربه ی بی رحمانه به لبه میز و برخی روی مان را بر می گرداندیم که نبینیم این همه بی رحمی را، که ما پزشک بودیم، نه جلاد...
...و دوره فیزیوپاتولوژی را شروع کردیم و قدم زدیم سمیولوژی (نشانه شناسی) مان را توی بیمارستان، با غرور و ملبس به لیبل های «فیزیوپات»! و یادمان نمی رود لابد، سر کار گذاشتن پرستارهای بیمارستان رجایی را با تخصص پزشکی ساختگی «فیزیوپاتولوژیست» مان. و چه شب ها که بیدار نماندیم تا خود خود صبح... و هر 2-3 هفته صدها صفحه واو و نقطه و علامت تعجب استاد را هم آوردیم روی کاغد و جزوه نوشتیم برای هم، با عشق. که جزوه، فقط چهار کلمه حرف استاد نبود، خودمان بودیم که حرف های مانده ی ته برکه دل مان را از همه جا و همه کس لا به لای جمله های استاد جا می گذاشتیم تا یادگاری بماند برای تا چند نسل بعد تمام IUMSی های دوست داشتنی... (7)
...و بزرگ تر شدیم و وسط این بزرگ تر شدگی مان، توی سر کله ی هم زدیم و گیس و گیس کشی هم راه انداختیم برای انتخاب لاین که کی با داخلی شروع کند و کی با جراحی! (؛ و و بالاخره از توی پردیس همت برداشتند انداختند مان توی رسول و فیروزگر.... و بیمارستان ها را متر کردیم. وجب به وجب. با مریض ها خندیدیم. گریه کردیم. تمام زندگی پیرزن های بخش داخلی را باهاشان از نو دوره کردیم. راندهای دکتر نقشین را زنده و سالم به آخر رساندیم. بی که دعوای مان کند، بی که از پنجره سالن مورنینگ پرت مان کند پایین. کد 99 شنیدیم. سی پی آر(احیای قلبی-ریوی) کردیم. عرق ریختیم و رفتن مریض ها را با درد و بهت سکوت کردیم. بخیه زدیم، نیدل استیک شدیم (8). آنفلوانزای خوکی تا نیم متری مان آمد و هپاتیت سی تا دو وجبی مان. توی مورننیگ های جراحی خوابیدیم. یهویی حضور غیاب کردند، رو دست خوردیم. با بچه های بخش هماتو- انکو (خون و سرطان)یی علی اصغر بازی کردیم و روی سرهای بی موی دخترکان کوچکی که خاله صدایت می کردند، با بغض دست کشیدیم و حس لامسه مان باور نکرد خودش را... صدای جیغ های زن های اکبر آبادی مثل ناخن کشیدن روی تخته سیاه، موهای تن مان را راست کرد و صدای فریاد رزیدنت های زنانش سر مریض ها روی اعصاب مان طناب بازی کرد، طناب بازی کردنی. و از خیلی چیزها و کس ها سیر شدیم، به همین سادگی. کشیک های چشم را با رنج مریض های برای همیشه یکهو نابینا شده ی از آسمان و زمین رانده شده، درد کشیدیم و دل داری دادیم آدم ها را. کلیشه وار «خدایی در همین نزدیکی» را یادشان انداختیم و دردهای دیگر همه ی آدم های عالم را. و دلمان عجیب خواست که از فرط بزرگی حس بی دردی خودمان جلوی این همه درد، یکی بیاید همان جا ما را ذوب کند که فرو برویم توی زمین، و دیگر هم در نیاییم. لحظه به لحظه زندگی کردیم، با مریض های بخش روان. گوجه فرنگی تعارف کردند بهمان، برداشتیم. خود کشی کردند، خود زنی کردند، دل مان توی غصه زندگی های شان، خودش را جا گذاشت... و یک روز کتاب ها را انداختیم دور و جنون به سرمان زد که شاید اینها راست می گویند اصلن! که شاید مجنون ی واقعی مائیم... مائی که نمی دانیم کجای این دنیای بی سر وته ایستاده ایم و بعد نفس های بی هدف مان را با غرور می دهیم تو....
زندگی دیدیم. مرگ دیدیم. زیبایی... زشتی... شوق... اندوه... درد... امید... امید...
...و لابد باید بود، بین این جمع بزرگ، تا حس کرد تمام لحظه های رفته را... و فهمید که چه همه قشنگ بوده اند همه شان، بی آنکه بداینم گاهی... و خدا می داند که چه همه غر زدیم سختی راه را بعضی وقت ها. و چه همه شاد بوده ایم گاهی، آن قدر که ترسیده ایم از تمام شدن اش. از رسیدن به اینجایی که امروز است... مثل آن لحظه ای که توی سکوتم نوشتم:
«...همه عجله دارند این روزها. بر خلاف من که مدت هاست که نمی دانم می خواهم بروم یا نه. انگار که دلم می خواهد بماند توی همان ثانیه هایی که مرا با خودشان کشانده اند تا اینجا و دنیایی را که روی نوک آن اولین ثانیه ی قشنگ ایستاده بود، سفت بگیرم توی بغلم و نگهش دارم همین جا که هست. اصلن انگار می ترسم گاهی که ثانیه هایی که می آیند هیچ وقت به قشنگی آنها که دارند می روند، نباشند... و گاهی توقف های بی جا می کنم. و گاهی جریمه می شوم...» (9)
...و حالا، حالا که شش سال از همراهی مان می گذرد، حالا که کنار هم، دست در دست هم، نفس کشیدیم و شش سال بزرگ تر شده ایم، دیگر همه خوب می دانیم که اینها دیگر همه ش آغاز است، نه پایان... یکی دیگر از همه ی آغازهای مان...
...و حالا می دانم که هیچ لحظه ای که می آید از همان قشنگی هایی نخواهد داشت که آن لحظه ای که رفت. اما می دانم که باز برای خودش قشنگ خواهد بود و زیبا... یک جور جدیدی شاید قشنگ و زیبا... یک جوری که شاید بشود بهش امید بست که همان قدر دلت را ببرد با خودش، که لحظه هایی که ناجوانمردانه بی خداحافظی رفتند. یک جوری که شاید بشود، باز هم آستین ها را بالا زد و رفت و رفت باز باز باز هم این همه راه بی پایان پر پیچ و خم را... که:
«عبور باید کرد
و هم نورد افق های دور باید شد...»
...و استاجری مان تمام شد. اما، ما هستیم هنوز. فقط راه مان کج می شود و دیگر هرکدام از سویی ادامه می دهیم، قدم زدن های آرام مان را روی بال عقربه های عجول...
که ما آمده ایم که برویم... (:
و من...
«هنوز در سفرم.
خيال مي كنم
در آب هاي جهان قايقی است
و من - مسافر قايق - هزار ها سال است
سرود زنده ی دريانوردهای كهن را
به گوش روزنه های فصول می خوانم
و پيش می رانم.
مرا سفر به كجا می برد؟
كجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند
و بند كفش به انگشت های نرم فراغت
گشوده خواهد شد...؟»
سهراب

------
پ.ن: این متن تقدیم به همه ی آنهایی است که تمام این شش سال را با من دویده اند، و حتا آنهایی که جا مانده اند... اما بیشتر از همه به مونا، مرضیه و دو ندای عزیز (:
(1) دانشگاه علوم پزشکی ایران سابق.
(2) کد کنکور دانشگاه علوم پزشکی ایران سابق.
(3) کد کنکور دانشگاه علوم پزشکی تهران.
(4) خبر مرتبط: در اجراي تصميم دولت، كليه واحد هاي آموزشي، پژوهشي و دانشجوئي دانشگاه علوم پزشكي ايران به دانشگاه علوم پزشكي تهران منتقل شد.
(5) یک جسم تیزی که برای گرفتن خون از نوک انگشت ازش استفاده می شه.
(6) یک جور از کار انداختن مغز!
(7) ...و من هیچ وقت فراموش نکردم، جایزه ی بهترین جزوه را که به من دادید توی جشن پایان 2.5 سال علوم پایه... همه ی جایزه های دیگر از ذهنم رفته، که آن روز خیلی بالا و پایین رفتم روی سن، اما همین یکی کافی ام بود برای یک عمر حس غرور...! (:
(8) به فرو رفتن سوزن آلوده به داخل بدن می گویند.
(9) اینجا.
خییییییییییییییییییییییییلی دلم گرفت سوده!:(
چقد زود میگذره,من نمیخوام!
انگار همین دیروز بود,وسط کلاس معارف میومدیم بیرون میرفتیم بوفه ی پیراپزشکی , نسکافه با کیک میخوردیم!
اینجاست که شاعر میگه:این قافله ی عمر عجب میگذرد!!
چه کیفی هم می داد....
(؛
خیلی یاد نوستالژی های خودم افتادم فقط با لوکیشن های متفاوت...خوشحالم که اتمام اکسترنی بهانه ای شد برای آپ اینجا...نوشته هاتو کلمه ای فراتر از درک براشون لازم دارم...
perfect
ولی من خوشحالم که تموم میشه......
از دسسسستتتتتتتوووون راحت میشم....)دی
وااااااااااااااااااااای سوده:(((((((( من ناراحت نبودم ولی نمی دونم پس چرا دارم الان گریه می کنم...
واقعا" زیبا توصیف کردی همه چیزو...
در ضمن دلمان برایت تنگیده خیلی زیاااااااااااااااااااااااد :*
وااا! چی کارت کردیم مگه ما؟! :دی
می تووووووووووو.... :(
...و انگار همین دیروز بود. 1773 را جار زدند جلوی اسم های مان روی مانیتورها و همه بغ کردیم. جلوی سالن ثبت نام خاک و خلی توی یک صف مارپیجی بلند ایستادیم و اخم کردیم. صد نفری سر کلاس های سالن ابن سینا و جابر نشستیم و ابرو بالا انداختیم...! همه 1824می خواستیم و نشده بود...! و همین کافی بود برای یک عمر دهن کجی به دنیا و رسم و رسوم آدم کش اش! و دیگر لابد توی مخیله مان هم جا نمی شد یک روزی می رسد، که یک تار موی 1773 را هم به تمام وجود 1824 نخواهیم داد و بغضی در گلو، زیر باران فریاد خواهیم زد که ما «ایران»ی هستیم و ایرانی می مانیم.....
عجب بالا و پایین داره دنیا....!!!!
سوده جان شرمنده نش زودتر تولدتو تبريک بگم ... واقعا تو اين مدت فرصت سر خاروندن نداشتم و از طرفي هم يه روز درميون کشيک بودم
توولدت مبارک عزيزم :*
مرسی عزیزم اشکالی نداره، قبوله (: