پروردگارا! به من آرامش ده تا بپذيرم آنچه را که نمي توانم تغيير دهم، دليري ده تا تغيير دهم آنچه را که مي توانم... بينش ده تا تفاوت اين دو را بدانم... و مرا فهم ده.... تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار کنند. جبران خليل جبران
حرف بیست وششم: به همه شکسته های خوب روزگار!

شیشه را برای شکستن خلق کرده اند، دل را برای ترک خوردن و انسان را برای زخم برداشتن. که انگار کلید اوج هر کدام، بی که بدانند، در همان لحظه ی کمیابی قایم شده، که ناخواسته از عرش به فرش فرود می آیند. و زخم خوردن، همان لحظه ی دردناکی است که سیستم ایمنی صدایش در می آید، داد می کشد و خودش را می کوبد به در و دیوار، که «خطر!!». و لابد برای همین است که درد خوب است. چون ترک خوردن و شکستن که آش کشک خاله است، اما درد را گذاشته اند تا بفهمی زخمی شده ای و بکشی عقب. و جای زخم را، برای اینکه نه تنها بفهمی، که هیچ وقت هم از یادت نرود. 


...بعد این روزها، این روزها که خیلی زیاد می بینم سیستم های ایمنی هایپر اکتیو آدم های اطرافم را، جای زخم های خودم یادم می آید. درد ندارند دیگر... و نگاه شان که می کنم، لبخند کم رنگی می نشیند روی لب هایم، بی هوا. که خدا می داند چه راه بی نهایت طولانی ای بوده از آن زخم ها، تا به اینجا که منم...


*

ماه رمضان هم پشت در ایستاده دیگر توی این ثانیه ها... به انتظار یک اشاره ی ماه که پا را بذارد توی کنج خالی خلوت های مان. و از بی سعادتی من است لابد که معده م طغیان کرده باز، وسط این دلشوره های ناخوانده از روزهای در پیش رو... روزهایی که می دانم قشنگ خواهند بود و ناب، اما دل است، دیگر... گاهی خودش را می دهد دست جریان نامعلوم روزها و می رود، تو هم با آن...


*

این روزها را بین خانه و کتاب خانه در نوسانم. یک روز در هفته را هم استراحت مطلق می کنم و یک نقطه دیگر به نقاط در نوسانم افزوده می شود. شهریور امتحان پیش کارورزی در پیش است و منی هم که به خوش شانسی ام معروفم، دیگر شانسم وزن صد تا هم کلاسی دیگر را نتواسته تحمل کند و ما از خیر سر دانشگاه جدید الادغام مان یک راست افتادیم توی هچل نه تنها امتحان پیش کارورزی که یک امتحان دیگری، OSCE -شما بخوانید آسکی- نام! یعنی یک امتحان تستی دویست سوالی از مجموع شونصد تا درس 3.5 سال تحصیل فشرده بس نبود، حالا یک امتحان عملی از مهارت های پزشکی مان هم باید ازمان بگیرند. و من از همین جا اعلام می کنم که جز مهارت گوش کردن به درددل ها و غرغر های پیرزن های بخش داخلی راجع به دختر و پسر و نوه و نتیجه شان، مهارت خاص دیگه ای کسب نکردم در این مدت. جهت اطلاع! (...و خوب، آخر سر اگر به جایی نرسیدیم، می شود آگهی استخدام بدهیم توی روزنامه، که یک جفت «گوش شنوا» به سالمند شما ارائه می دهیم، ساعتی فلان تومان! و به زندگی مان به شیرینی ادامه بدهیم!!)


اینها به کنار، تصویب پروپوزال پایان نامه م هم که به مدد 150 تا امضایی که باید از این و آن بگیرم هی کش می آید و کش تر می آید باز. و لازم به ذکر نیست که خودم چقدر وسواس به خرج دادم و 150 بار هم هی هی از نو دوباره نوشتمش، آن قدر که بعید می دانم یک واو هم از توش غلط در بیاید. و خوب این هم لابد بیشتر تر کش دار کرده قضیه را دیگر. فقط امیدوارم آن قدر این کش را نگیرند بکشند که مرداد ماه هم تمام بشود، که آن وقت طبق قوانین جدید، داستان ما و امتحان پیش کارورزی شهریور ماه هم شروع نشده، تمام می شود، به همین زودی!


...و خلاصه که روزهای مان همین طور ساده می گذرد، بی اتفاقی که بلرزاندشان زیاد، اما خیلی تند... و count down لپ تاپم امروز 38 روز را نشان می دهد به امتحان...


*

...و لا به لای وقت های خالی ای که این روزها گاهی توی سکون لحظه های خاکستری ام معجزه وار پیدا می شوند، صدای شکستن شیشه ی آدم های دنیام، هنوز هم توی گوشم زنگ می زند مدام... و درد نداشته و خوشحال از این درد نداشتن هام، باز هم ناخودآگاه یک جایی م یک جوری ش می شود... درد نیست، می دانم، که آژیر هشدار دلم خاموش است و خطر دور دور از دست هایم. که اصلن درد باید سایه بیندازد روت تا بفهمی ش، این حس اما از لا به لای مولکول های هوا هم منتقل می شود... حتا از دورترین فاصله ها، از دورترین آدم ها... حتا از آدم هایی که به تو ربطی ندارند. و شکستن شان، بی صدا می شکند تو را هم. بی که سیستم ایمنی ت کاری بکند... نمی دانم اسمش را چی می گذارند، اما هر چه که هست، قدرتش آن قدر بوده که دلم را به تکاپو بیندازد، وسط این همه سکوت سنگین و سرد انگشت هام...


...و کاش بدانند آدم هام... که خوب است شکستگی. که خوب است اصلن همه ی شکستن ها و بستن های دل. خوب است این ترک خوردن ها. که هر ردی که می ماند روی روح، که هر ترکی که دل بر می دارد، برای خودش یک داستان طولانی دارد. و ارزش آدم ها به داستان هایی است که برای تعریف کردن دارند. به تعداد ترک های روی شکستنی های شان و به تعداد وصله و پینه هایی که روی شان نقش بسته است و زیبا تر کرده عمق نگاه شان را... که هر کدام، داستان یک پرواز را روایت می کنند برای آنها که دنبال قصه اند. داستان روزی که درد کشید و تا خدا رفت. داستان روزی که خدا خودش دلش را دوخت دوباره و شکستنی ها را چسب زد و بزرگتر و محکم تر از قبل فرستادش برای از نو شکستگی. داستان روزی که خدا فهمید اشتباه نکرده خلق کردنش را.


و نباید ترسید از شکستن گاهی، که ما دلیل آفرینشیم. و شکستن مان، دلیل زندگی...


*

ما را وسط دعاهای دم لحظه ی افطارتان از یاد نبرید، که آسمان مجانی حاجت می دهد این روزها...



broken.jpg

---

پ.ن: زود بر می گردم که لبریزم....

پ.ن2: کامنت دونی این پست بسته ست...

تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ August 2, 2011 و ساعت 12:00 AM | لينك ثابت

روزانه نیمچه بلاگ دفتر انشا درباره من
Designed By: Hadi Mohammadi - Temp4Blog | Powered By: Movable Type 4.2 | Hosted By: AriaInfo | RSS | Web analytics
CopyRight © 2003 - 2012 Soudeh.Ir All Rights Reserved