پروردگارا! به من آرامش ده تا بپذيرم آنچه را که نمي توانم تغيير دهم، دليري ده تا تغيير دهم آنچه را که مي توانم... بينش ده تا تفاوت اين دو را بدانم... و مرا فهم ده.... تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار کنند. جبران خليل جبران
حرف بیست و هفتم: آش شله قلمکار...

زندگی آمیزه ی پیچیده ای است از هر آنچه که بتوانی فکرش را بکنی. آش شله قلمکاری است از پروردگار خیلی قادر، برای اینکه دقیقن بفهمی چه قدر توانایی دارد. که چه قدر تمام مواد لازم را دارد برای پختن شلوغ ترین آش عالم و حتا بیشترش را هم دارد. که چه قدر نه تنها همه چیز توی بساطش پیدا می شود، که آشپز فوق العاده ای هم هست حتی، آن قدر که همچین غلیظ درش می آرد و پر ملات و در هم و بر هم که....


...و لابد اگر تو نباشی که وسط این آش پر ملات غلیظ ماهرانه گیر کرده ای، از زاویه ی دید خارجی، جلوی این همه توانایی کسی در پیچانیدن آشی که برای آدم ها می پزد، به زانو که می افتی هیچ، بعدن باید یکی بیاید پخش و پلایت را هم با کاردک از روی زمین جمع کند.


*

3 روز است که توی خونه نشسته م. حرف زیاد نمی زنم. به تلفن ها جواب نمی دهم. اینترنت نمی آیم. 2 روزش را هم آنقدری درس نخواندم که خواندن به حساب بیاید. یک روز دیگرش که هیچ. اسید معده م هم به مری م لشگر کشی کرده با چند صد هزار تا سرباز ورزیده، روزه هم نیستم. فقط دارم می خورم مدام، در حد خرس، که غذا استرس کش خوبی است برایم همیشه!


عرضم به حضورتان که خدا توی این چند روز آشی برای مان پخت، بسی بی همتا! که البته لابد نصف موادش هم کار خودمان بود، از توی بساط خودمان، که زحمتش را کلی کم هم کرد... اما به هر حال هرچه که بود، قرار نبود آشپز آش شله قلمکار ما هم خودش باشد، حتا اگر تمم موادش هم مهیا بود. هرچند، شد. ...و خدای ما از روی زمین بلندمان می کند و دوباره به زمین مان می زند مدام. دلگیرم ازش. دلخور. خیلی زیاد... آنقدر که از لجش یک روز تمام را قهر بودم و خودم را زده بود به کوچه علی چپ که انگار نه انگار من خدایی هم داشته م یک روز. و با زبان بی زبانی خواستم بفهمانم بهش که برو، ریختت را هم نمی خواهم ببینم دیگر. هرچند نفهمید! ...و فقط نشستم شر شر توی سکوت آبغوره گرفتم هی که دوستان نمی دانند چه اشک دم مشکی هستم، من! بس که یواشکی گونه ها را مستفیذ می کنیم توی گوشه موشه ها که دل کسی نلرزد....


ولی خودمانیم!! جمع اگر کرده بودم این همه آبغوره را، یک چیزی شده بود ها....!


*

روزهایم به غیر اتفاقی که افتاد و کاش نمی افتاد که همه ی خانه مان توی بهت و سکوت آزار دهنده ای جا خوش کرده از آن روز، ریتم ساده ی خودش را می زند. و برای خودش آرام-آرام می رود، بی که کاری داشته باشد به حال و روز ما... پروپوزال پایان نامه م هم هنوز دست متودولوژی ست و پس نداده ش بهم و 3 تا طرح دیگه هم روی شانه هایم سنگینی می کنند. خداییش نمی دانم این همه طرح تحقیقاتی دیگه چی بود دم امتحان پره-انترنی...! یعنی هر کسی که گفت بیا، من فرت گفتم آمدم!! خبر هم رسیده از وزارت بهداشت که گویا قوانین استریتی هیچ تغییری نکرده و هنوز همان هست که بود و تغییری هم نخواهد کرد. و استریت می شوم من با این حساب... و نیست خیلی دارم زیاد درس می خوانم این روزها (!)، استرس استریت شدن امتحان دستیاری و درس خواندن شدید توی اینترنی هم سوار شده روی پره و امتحان آسکی و پروپوزال و 3 تا طرح تحقیقاتی و دل خوری خیلی شدیدم از یک دوست هم کلاسی و... کلن حال من را نپرسید، که خودم هم نمی دانم!


*

...و وسط آش شله قلمکارم شنا می کنم هنوز امروز و تمام روزهای آینده هم، تا که تمام شود. و دوستش دارم آشپزم را هنوز و دوست ترش خواهم داشت آن وقت هایی که برگه امتحانی به دستم می دهد بی هوا... و خوش حالم که خودش را بیشتر از من زد به کوچه علی چپ و باور نکرد قهر و لج بازی هایم را... و خوب می دانم که این پروردگار ما دلتنگ مان که می شود، کارهای عجیب و غریبی ازش سر می زند... بس که بلد نیست خودش حرف دلش را عین آدم به آدم بگوید!! نشانه های مسخره می فرستد، تا ما خودمان دست مان را دراز کنیم دست هاش را بگیریم....


کمک می کند این بار هم. می دانم... که بن بست، راست کار خودش است... 




خدایا!

عاشقی کردن هایت ما رو کشت...!



help_me.jpg




---

پ.ن: عکس از اینجاست.

پ.ن2: با این موزیک فوق العاده دل نشین و رویایی... از دستش ندید!

پ.ن3: کامنت دونی این پست بسته ست.


تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ August 9, 2011 و ساعت 2:32 AM | لينك ثابت

روزانه نیمچه بلاگ دفتر انشا درباره من
Designed By: Hadi Mohammadi - Temp4Blog | Powered By: Movable Type 4.2 | Hosted By: AriaInfo | RSS | Web analytics
CopyRight © 2003 - 2012 Soudeh.Ir All Rights Reserved