پای لپ تاب که می شینم برای نوشتن، دست هام سست میشن. خیلی وقته که زیاد ننوشته م و ننوشتن طولانی هم صدای قیژ قیژ ذهنم رو بد در آورده. و حالا که امتحان پره-انترنی روی نرو برو ای نیست که پشت بهانه های نخوندنش قایم باشک بازی کنم، بدجوری دلم می خواد که کسی برای لحظه ای هم که شده، می ایستاد و به لولاهام روغن می زد...
دوست دارم اینجا رو، که قطره قطره ی نرم نرم باریدنمه که فرو رفته توی خاک این صفحه های مجازی... و یک روز اگر کسی حوصله کرد که قطره ها قطره ها رو کنار هم بذاره، من قطره-قطره دریا شده، لابد از وسطش چکه-چکه می ریزم بیرون! با همه ی این احوال اما، می خواهم، ولی می ترسم از شروعی دوباره. که بی نهایت بار توی این هشت سال شروع کرده م از نو... هر بار به امیدی، به میلی، به شوق حسی از کسی، چیزی، اتفاقی، کاری... و هیچ وقت هم دلم باقی نمونده توی راه و زود بریده م... قهر کرده م از واژه ها و رفته م، که برنگردم. که نساخته ایم من و حس های زندگی م با هم یکهو و میل نوشتنم گم شده توی دالان های ترس و تردید... که من آدم ثبات، آدم یک جا ایستادن و موندن، آدم همیشه و هرجا، نبوده م هیچ وقت توی این سال ها...
...و مدتهاست که پیچیده م توی خودم. مدت هاست که حرف هام راحت بیرون نمی آیند و محبورم بپیچونم شون لای یک مشت نقطه و خط و کلمه و آخرش خودم هم می مونم که تا کجا رفته م و اصلن رفته م یا که نه!! ...می خواهم در بیایم از این لاک پیچیده ی کلمه... از این حصاری که قایم شده م پشتش تمام این چند سال... اما ماندن توی راه واژه هم چیزهای بزرگی می خواهد که نیست در من مدت هاست. دنبال شون می گردم. دنبال خودم...
*
راستش،
حالا که فکر می کنم، می بینم که نوشتن یک بازی یک طرفه نیست! اون هم
اینجا، که هیچ هم خصوصی و مخفی نیست و درش به روی همه ی آدم ها بازه که همه
بیایند و شریک بشوند در حس لحظه های در گذر یک دختر که عبور می کند از لای
تار و پود ثانیه ها. گاهی تند و گاهی کند... نوشتن دو طرفه است. و یک طرفش
منم. مثل هر بازی دیگه ای... و طرف دیگرش هم آدم های دنیای من اند. چه
اونها که فقط برای لحظه ای می آیند و چیزی از خودشون به یادگار می گذارند
برام که بمونه توی دست های دلم تا به انتهای تمام خط خطی ها. و چه اونها که
همیشه هستند و خواهند بود توی دلم و دنیام.
این بازی بازی همه اس...و این آدم های دنیام اند که گاهی می شوند سوژه ی خط خطی هام، گاهی حس نوشته هام، و گاهی تمام انگیزه ی قلم به دست گرفتن هام. و همین آدم های قشنگ و دوست و داشتنی ام هستنند که گاهی، قفل زده ند به دست هام، گاهی حس هایم را خدشه دار کرده اند و گاهی انگیزه هایم را انداخته اند به کناری...
...و
ما هم با هم بوده ایم توی این راه. همیشه. تمام دوستانی که توی این 9-8
سال با من بوده اند و نبوده اند و آمده اند و رفته اند. که هم از مهربانی
های تان یاد گرفته ام و سیراب شدم، هم از نا مهربانی های شیرین گاه گاه
تان. و تمام این نوشته ها، نیمی ش برای من بوده، و نیمی اش برای شمایی که
دوست تان داشته م... هرچند که مدت هاست نبوده م و می دونم که خیلی از شما
هم دیگه نیستید... اما می خواهم، که توی این رویش دوباره ی واژه ها، باشید
با من... که با هم اینجا را از نو بسازیم... که من بی کسانی که حس من باشند
و انگیزه ی کلمه هام، نمی توانم بنویسم توی این شروع نو...
*
بنویسید برام. بگید که کی دوست تر داشتید من و نوشته هام رو توی این سال ها که گذشته. که
کجا ها حس هاتون یکی شده با حس های من، اون قدر که مونده توی خاطرتون...
که کجاها دوستم نداشتید اصلن! ...و هر چی که می خواهید کلن... فقط
بگویید... بگویید، که بیشتر از آنکه گفتن بخواهد، دلم شنیدن می خواهد این
روزها....
هم اکنون، نیازمند یاری سبزتان هستیم (:

---
پ.ن: عنوان از این ترانه است.
پ.ن2: عکس از اینجاست.
پ.ن3: اگر پست خاصی بوده که بیشتر دوست داشتید، موضوع خاصی بوده، نمی دونم، خلاصه هر چی که بوده، همون رو بگید برام ؛)
پ.ن4: کامنت های خصوصی رو لطفن بگید خصوصی اند که تایید نکنم.
از وقتی شناختمت هیچوقت نبوده که دوستت نداشته باشم . سال اول دبیرستان اصلا دوستت نداشتم ولی از سال دوم همیشه کنار هم بودیم با هم بودیم همه جا ... به قول آقای موسی پور دوقلو های به هم چسبیده ی پزشک !!! یادته اون روزی که این حرفو بهمون زد ؟ ...
توی همه این مدت هر چی نوشتی انگار کنارمی ... با تمام وجود حستو درک کردم ...
و ای کاشش این کنکور لعنتی ما رو از هم جدا نمی کرد . توی این سالا خیلی فکر کردم که دوستی ما هیچ وقت با هیچ آدمی تکرار نمی شه ...
بهترین پستت برای من اون پستی بود که بعد اومدن مشهدت نوشتی و چقدر خوشحال بودم که احساساتمون دقیقا یکی بود ...
سوده خیلی دلم برات تنگ شده ... :*
با درود
یه مدت پیش بود که حالا نه کاملا اتفاقی ، به تارنمای وزینتان رهنمود شدم ، داشتم خارج میشدم اما دیدم بد نیست که به لیست feeddemon اضافه کنم. (البته با دردسر، چون اضافه میشد اما بین اون همه نشون داده نمیشد بالاخره یکبار یک پوشه یا همون فولدر اختصاص دادم تا دیده شد!)
بهر حال امروز گزارش فید جدید اومد گفتم بدنیست که کامنتی رو به رسم هر چی -کلمه ندارم چون اما میدونم سبب شادی صاحب سایته- بزارم بخصوص به این فراز از پستتان رسیدم "ولی می ترسم از شروعی دوباره" دیگه گفتم حتما چیزی بنگارم! چون آخرین چیزی که توی صفحه فیـ.سبوـکم زیر عکس پروفایلم نوشته بودم و آخرین پستم هم شد همین بود. دقیقا همین.تجدید خاطره ای شد چون deactivate کردمش.
آها اصل مطلب رو نگفتم شمارو تو کوچه پس کوچه های فی.س بو.ک دیده بودم . اگه یادتون مونده باشه یه مه ـن ساپورت گروپ. سلام مارو برسونید به آنجایان بخصوص به وجود نازنین آقا زوکربرگ، مارک عزیز.
بهر حال موفق باشید، طراحی زیبایی داره اینجا ،بخصوص پس زمینه ش.نمیدونم چیه اما یه حس خودمونی یا بهتره بگم انگار برام جای آشناییه واسه اون باره اولو میگم. مطالبتون هم خوبن یعنی عالین-حالا مثلا خودم استاد مسلم ادبیاتم چون!!- اما این آخری که هیچی نفهمیدم اما فکر کنم مشکل از خودمه چون از دیشب مغزم میتپه و یه جور نبضدار شده؛ جدی جدی از دست این وزارت بهداشت!
از خود نوشتن کار بسیار بسیار بسیار مشکلیه شاید بتونم بگم یه جور قدم گذاشتن تو وادی شناخت خویشه. که اینم میدونیم سختترین کاراس، "هرکس خودش رو شناخت پس خدا را شناخت."
بعد هم اینکه یه جور تشکیله انس هم هست بین نویسنده و خودش و مخاطبینو و خودش البته نمیدونم این "خودش" رو به کدوم باید بگم، فرده یا کلماتن یعنی اصالت با کدومه نویسنده یا متن. اصن ولش پرت شدم(یه سریو پاک کردم)
راستی وزارت بهداشت توی کشور روباهه پیر هم اینجوریه؟ بدونیم که نریم یا بگم که نرن.
آخرین هم اینکه یک دکتر نازنینی هست "یاسر مالی" ایشون روزنوشته - اگه اشتباه نکنم-های بسیار زیبایی دارن. من تو مجموعه "داستان" های همشهری مطالبشو خوندم.
تا کامنتم از پست طولانی تر نشده خدا نگهدار. دعا میکنم که موفق باشید و همیشه پر امید امید امید امید...هعی
پ ن5. دست آخر میگم نکنه شمارو اشتباهی گرفته باشم. چون اشتباه عادت این روزهامه، روزهای همیشگی انگارها.(تحت تاثیر مضاف و مضاف الیه های متن شما قرار گرفتم.)
پ ن6 دیگه فکر کنم طولانیتر از پست شد.
پیام خصوصی چطور برات بنویسم در رابطه با سئوالت؟؟؟
بنویس که تایید نکنم کامنت رو عزیزم....
سلام!
طول کشید دو زاریم بیفته! ولی یادم اومد شمارو بالاخره!
مرسی از کامنتت :) ببخشید هم که تایید کردم کامنت رو، چون دسترسی نداشتم بهت، نمی شد جای دیگه ای جوابت رو بدم...
درست می گی در مورد نوشتن... کار سختیه واقعن... چون دقیقن برای نوشتن باید خودت بشناسی. و شاید گاهی هم همین طور که می نویسی به شناخت می رسی. و من هم برای همین هم هست که می نویسم.... چون فقط و فقط این جوریه که می تونم خودم رو بفهمم...
فکر می کنم این کسی روکه می گید هم نوشته هاش رو دیدم. اما به هر حال مرسی!
روباه پیر رو هم چی بگم والا :دی ما از مال خودمون سر در نمی آریم، می خوای از مال اونها سر در بیاریم؟ (؛
مرسی بازم دوست عزیز! نیاز دارم این روزها به روحیه ای که از آدم های اینجا می گیرم... خیلی زیاد... :) اگه باز هم اومدی و نظری پیشنهادی، انتقادی، چیزی داشتی، یا از پست خاصی خوشت اومد، خوش حال می شم بگی بهم...
موفق باشی!
هنوزم شلوغ پلوغم! ولی خب...
تولد وبلاگستان مبارک وبلاگنویس تنبل!! :دی
هه! راستش اصن یادم نمیاد از کی و چه طور با این وبلاگ و مخلفاتش آشنا شدم! تو یادت میاد؟!
شاید هفت هشت سالی میشه. اول امرالد بودی بعد نیمچه و بعدش اینجا! من فک کنم سال اول دبیرستان بودم. بعد شاید ربط آشناییمون هری پاتر بود. منم یه چندتایی وبلاگ عوض کردم. دبیرستان یه چیزی بود. دانشگاه قبلی یه چیزی. دانشگاه بعدی یه چیز دیگه. در نهایت هم که فعلن با شخصیت مجازی خودم قهرم و همه وبلاگ و فیس بوق و یاهو مسنجر و بقیه رو بسته ام! :دی
خب گفتی که بیایم بگیم از خودت.
اون اوایل از امرالد خوشم نمیومد. کلن دلنوشته ایز نات مای تایپ. از روزمره نویسی هنوزم خوشم نمیاد. بعدش نیمچه رو شروع کردی. لذت بخش تر بود. با اینکه روزمره بود ولی بامزه بود. اون وسط مسطا هم یه چنتایی وبلاگ مخفی رو کردی و بستی! :دی
ولی بعدش خب من کنکوری شده بودم و میومدم وبلاگ زمان کنکورتو می خوندم. حس نسبتن یکسان کنکوری بودن جالب بود. هرچند من هیچ وقت به اون اندازه که تو از ماوراطبیعه و خدا انرژی می گرفتی اعتقادی نداشتم. اساسن سر جلسه کنکور فرصت یاد خدا افتادن نداشتم چه برسه به آرامش!
بعدش دانشگاه من بود و وبلاگ نقطه... تمرین مشق کردن بود از روی دست خیلی از وبلاگ ها یکیشم مال تو. هه! چه زیاد می نوشتم اون موقع ها! برعکس این پست تو هیچ وقت نظرات دیگران برام مهم نبود. خیلی دوست داشتم خونده بشم ولی نظرت بقیه رو نروم بودن. همیشه ولی اینجا و توی نیمچه کامنت می ذاشتم. هی هم که تو میومدی میگقتی می خوام ببندم اینجا رو و تموم شد و فلان. بعد دوباره از اول! :دی
بعد یه چیز بامزه این بود که از من ابتدای خلقتم از پزشکی متنفر بودم لذا هیچ درکی از این کلماتی که توی پست هات میاری ندارم علی الخصوص اسم این امتحان ها و اینا. بعد یعنی من هنوز نمی دونم بالاخره دکتر شدی یا هنوز نیمچه ای؟! :دی
کلن که روزایی که نیمچه رو زیاد به روز می کردی خوب بودن. کلن توی امرالد بیشتر از اینجا می نوشتی. بعد خب یه چیز غیربامزه هم اینه که همه این ماجراها مال قبل از 2 سال پیشه. کلن مملکت چه حقیقی چه مجازی از 2 سال پیش یخ زده. مثل دوستی های وبلاگی. (اگه یادت بیاد دارم درباره چی حرف می زنم!)
راستی یادم نمیاد پرسیده باشم داداشت کنکورشو چیکار کرد! همین که تو وبلاگت ننوشتی یعنی زده رو دستت! :دی
اونقد ننوشتم کلمه هام ته نشین شدن. حس کامنت گذاشتن هم ندارم! خلاصه فعلن این رو داشته باش شاید بعدن بیشتر هم بنویسم واسه این پستت!
تاییدش کــــــــــــــــــــن! :دی
مرسی :دی
من همیشه کامنت های تور رو که می خونم میخندم :دی معمولن هم اونقدری بی غرض و صادقانه می نویسی که قبول می کنم حرفاتو... ولی آره، می دونم چی می گی... این یخ زدگی همه مون رو گرفته....
نه، یادم نمیاد دقیقن... ولی وبلاگ نویسی همین جوریه دیگه... یک روز یکهو از یک جایی سر در میاری و چیزی می گی بهش... چیزی می گه بهت... می گی.. می گه... می گی... و بعد یهو 7-8-10 سالی میگذره و هنوزم می بینی که گاهی می گید!!
نیمچه رو خودم هم بیشتر دوست دارم. ولی خصوصی بود... برای همین نوشتن توش راحت بود و باز برای همین هم بود که نمی شد اینجا آوردش... ولی هر چیزی یه دوره ای داره. و با اینکه هنوزم سعی می کنم نگهش دارم، اما احساس می کنم دیگه دوره ی نیمچه به سر اومده و باید از نو شروع کنم باز، این بار یه جور دیگه! فقط توی شروع های جدید وبلاگی، میشه یه جور جدید بود و شد... چون آدم ها همیشه یه جور نیستن که، عوض می شن بالاخره... نیمچه هم به من حس آدم قبلی رو میده، نه این آدمی که الانم. برای همینه که سخته تکرار قدیم ها توش...
آدم ها چه قدر متفاوتن! :دی خیلی ها می گن امرالدت بهتر بود! از این کامنت هایی که تایید نکردم، چند تاشون اصرار دارن که قبلن ها بهتر بودم ... خودم هم که گیجم و یخ زده به قول تو. به فکر ترکیب سبک افتاده م!!
مرسی باز هم :دی
پ.ن: 4/5 دکترم الان! هرچند برای خودم تا همیشه همون نیمچه می مونم (؛
پ.ن2: در مورد داداشمم اگه یه وقت دیدمت؛ به خودت میگم حالا (؛
سجاد:
مرسی از کامنتت باز هم، یه عالمه حرف زدی و می گی تایید نکن! من چه جوری جواب بدم خوب؟ :دی
فقط در همین حد بگم که ممنون! و اینم بگم که تو می تونی یه نویسنده ی خوب باشی، چون ذهنت همین جوری پر می کشه از اینجا به اونجا و حرف برای گفتن زیاد داری (؛ نمی دونم امتجان کردی تا به حال یا که نه، اما اگر نکردی، بکن و اگر کردی هم، آدرس وبلاگت رو به ما هم بده (؛
در مورد بقیه هم، ممنون از نظرهاتون. خیلی لطف کردید (:
سلام
دلیل اینکه خواستم تایید نکنید رو عرض کرده بودم فکر کنم، بهر حال اگه میخواین صلاح با شماست کامنت گذاشتم بعدش گفتم تایید نکنید، گوش نکنین :دی ؛ بهرحال معذرت میخوام چون واسه دومین باره!
اینکه فرمودین میتونم نویسنده خوبی بشم ، "قاصدک ... خوش خبر باشی اما اما..." .
نه تا حالا امتحان نکردم پیامدش اینه که وبلاگ هم ندارم اما خودم یه چیزیم میشه چند وقتیه، حالا چیزاش بمونه که چی ان، هنوز به چهل سالگی نرسیدم ، باید منتظر بمونم :دی زورکی
اما بهر صورت فکر کنم اونا فقط کامنت بودن که نوشتم. همین. کلاس نویسندگی رو پایین نیارین :دی؛ نمیخواستم نویسندگی کنم فقط یه چیزایی رو نوشتم که آنن به ذهنم اومدن ، این نویسندگیه؟ اینو واقعن میپرسم چون شما تجربه دارین. اگه اینطوره همه ی کسایی که بالا یا کلن هر جایه دیگه مینویسن همینن.
اما این تمرین واسه تایپم خوبه :دی، کلن همین تابستان بود که افتادم تو این بساط تایپ تو وب اونم تو فرومهای نرم افزاری اما سرجمع شاید هفتاد پست یا کامنت هم نذاشتم و سرعت تایپم مثه سرعت اینترنتمه بل هم اضل(شاهدش اینه که الان در لبتاپو یکم بستم تا نورش بخوره رو کیبورد). یه چیزم بگم :نتیجه ای که از این چند وقت گرفتم هم اینه که قایل به اطلاق وصف "مجازی" به این محیط نیستم یعنی مخالفم آقا! که گفته بشه مجازی به اینجا. (فکر کنم این مخالفت تاثیر شگرفی در دنیای وب و کلن تو تاریخش ایجاد کنه، اگه امشب نشد باید یه چن وقت صبر کرد :دی)
ممنون که حوصله میکنینو جواب میدین.
پزشک باشید!
سلام .... وه قول ِ ما " وبلاگستان پو اندازه شمه "
من از زابکس و اون پستی که نوشته بودی باهات آشنا شدم .. یادمه اون پستت که خوندم خشکم زده بود .. از این همه کلمه هایی که خوب و با احساس ، کنار ِ هم نشونده بودیشون ... اون پست رو چند بار خو ندم بس که خوشم اومده بود ... بعدش اومدم آی آر ... یعنی دقیقا همون زمانی بود که از بلاگ قبلی اومده بودی این جا ... کمتر از یه هفته همه ی آرشیو بلاگ قبلیتو خوندم ...
نوع نوشته هات و سبک ِ تحلیلت و این که به همه چیز به عنوان یک درس نگاه می کنی ، باعث شد ، زمین گیر ِ این جا بشم و دنبال کنم نوشته هاتو ...
اون پستت درباره ی کبوتری که زخمی بود و بعد از این که خوب شد پرواز کرد و رفت و اون پستی که درباره ی رسیدن به هدف و این که قله بهانست برای حرکت و رسیدن به هدف ، برام دوست داشتنی تر بود ...
به مرور که باهات همراه شدم و خوندمت ، پخته تر شد نگاهت ....
درود ...
منم مثه یسنا ، توی زابکس باهاتون آشنا شدم ... ولی خیلی کم پیش اومده _ در حد اپسیلون _ که بتونم متن رو دقیق بخونم ... صادقانه گفتم ببخشید
برای خوندن ، باید ذهن ام موازی با شما باشه که خیلی کم پیش می اومد ... برا همین کم سعادت داشتم ...
ولی یکی دو ماهه که می خونمتون ... یعنی دارم بزرگ می شم :)
یه وقتایی یه چیزایی می نوشتی که انگار نقل اتفاقات خیلی سختی بود، اما همیشه ته نوشته همه چیز زیر و رو می شد و به چیزایی می رسیدی، انگار اگه از زمین و زمانم برات بباره تو کم نمی یاری و ته ش باز راست وایستادی!
یه تیکه از آهنگ تیتراژ یه سریالی بود که می گفت، "پنجه ی مریم، رسته در شکاف صخره ای! اینهمه رنگ از کجا آورده ای تا بشکوفی؟!"
همچی حالتایی داشت اون نوشته هات!
اونارو از همه بیشتر دوست داشتم!
واسه نوشتن و هر کار دیگه یی وقت نداشتن و داشتن یه پارامتر کم اهمیته
آره (؛
نویسندگی یه جورایی همینه فک کنم! لا اقل برای من که این جوریه، هرچند نویسنده که به شمار نمیام اون جوریا، ولی منم ذهنم رو می نویسم دیگه...
فقط هر کسی توی بیان حرف هایی که به زبون ذهنش میاد، روشی داره. یکی طنز مثل شما، و یکی مثل من روش پیجوندن و لقمه رو از پشت توی دهن گذاشتن!!
ببخشید بابت تاخیر، سرم شلوغ بود مدتی
اگه نوشتی ما رو خبر کن (؛
موفق باشی
مرسی کملک عزیزم (:
خودمم اون قله رو خیلی دوست دارم!
لطف کردی...
مرسی از صداقتت!! (؛
ایشالا که کم کمک بزرگ تر تر هم می شی میون این همه اتفاق های عجیب غریب زندگی....
(؛
میدونم چی می گی دقیقن....
میسی...! :دی