پروردگارا! به من آرامش ده تا بپذيرم آنچه را که نمي توانم تغيير دهم، دليري ده تا تغيير دهم آنچه را که مي توانم... بينش ده تا تفاوت اين دو را بدانم... و مرا فهم ده.... تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار کنند. جبران خليل جبران
حرف بیست و هشتم: ...چه زود دیر شد!

زمان خیلی زود می گذرد. زودتر از آنکه فرصت کنی تحلیل کنی گذشتنش را. همین دیروز، من اینجا نبودم و به اینجا بودنم هم فکری نمی کردم. که شعار زندگی کردن در حال و فکر نکردن به آینده، شعار قشنگی بود. اما اگر از من می شنوید، جواب نمی دهد. امتحان نکنید. که یک روز چشم ها را باز می کنی، می بینی وسط آینده ای هستی که هیچ ازش نمی دانی، که هیچ وقت نخواستی بدانی اصلن. آینده ای که بی اجازه آمده پریده وسط حال رویایی ت، دنیا را کرده یک سرگیجه بی منتهای مدام...


با هر چیزی بالاخره یک وقتی باید کنار آمد لابد. امروز نه، فردا. فردا نه، پس فردا دیگر حتمن... و من چه همه «پس فردا» دورم از آن «امروز»م، و باز هم انگار که همین دیروز بوده، آن «امروز» رویایی...

*
اینترن شدیم بالاخره و 8-7 سانتی قد کشیدیم یکهو توی همون روز اولی که لیبل خوردنی نارنجی رنگ اینترن را چسباندند روی سفیدی بکر روپوش های مان. و حالا دیگر مدام توی بخش ها می پلکیم، احساس «دکتر» بودن واقعی می کنیم، ای بی جی می گیریم، ان جی می گذاریم، فولی می گذرایم *، مریض ها جدی مان می گیرند و پیرزن ها قربان صدقه مان می روند که چه خانوم دکتر «خانومی». و ما دیگر 18 سال مان نیست که ذوق کنیم. لبخندی می زنیم از جنس لبخند های چهل سالگی و 2 دقیقه بعد یادمان می رود. دیگر یاد گرفته ایم که «امروز»ها چه کوتاه اند و حرف های آدم ها چه همه روی هوا...


...اما باز هم لابد حس قشنگی است. کم کم سایه ی لبخند آدم ها رو-ت جا خوش می کند و لب های شان که در جست و جوی چشم هات می خواهند به سلامی باز شوند و تشکری و گفت و گویی، یک جای نامعلومی از درونت رو گرما می دن. گرمایی از جنس حرارت دل چسب یک شومینه، وسط یه شب برفی بلند! و چشم هات، ناخودآگاه به لبخندی بی اختیار از این همه حس داغ، جمع می شود انگار...


دنیا جای قشنگی است، وقتی که بتوانی هضم کنی طعم شیرینی خامه ای های «دیروز»ات رو، و شیر کاکائو های «امروز»ات رو. که تازه آن موقع می فهمی که هر کدام شان چه قدر توی جای خودشان شیرین و دوست داشتنی بوده اند و هستند. حتا اگر یکی شان، دیگر امروز نباشد. که اگرچه کیک و شیرینی با شیر کاکائو فقط می چسبد، اما آدم ها محکوم اند که هیچ وقت هر دوی شان را با هم نداشته باشند. خدا را بنده نخواهند بود لابد آن روز اگر که بیاید!


...و زندگی می گذرد، بالاخره، وسط این همه شیرینی و تلخی مدامی که دل را می زند گاهی... و فقط تویی که می مانی میان این همه گریه و خنده ی خودت و آدم هات. و تصمیم اینکه کدام حس را از میان این همه میوه احساس که روییده اند توی درخت دلت بچینی و بذاری سر سفره که مهمان باشد این روزهایت را، لابد دیگر تماماً توی مشت های خودت جا می شود!


...و می گذرد دیگر این روزها هم... :)
 

بر می گردم (؛


smiling_plate.jpg


----

*ABG= تست خونی برای بررسی گازهای خون سرخرگی، NG= لوله ی بینی-معده ای، Follie= همان سوند است.

* عکس از اینجاست.


تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ October 25, 2011 و ساعت 5:56 PM | لينك ثابت| نظرات (9)

توسط Anonymous | Reply
October 26, 2011 8:16 PM

" اگرچه کیک و شیرینی با شیر کاکائو فقط می چسبد، اما آدم ها محکوم اند که هیچ وقت هر دوی شان را با هم نداشته باشند. خدا را بنده نخواهند بود لابد آن روز اگر که بیاید! "

این جایش رسما ما رو کشت ! چقدر مفاهیم پیچیده رو ساده می کنی دختر ....
و زندگی یعنی همین ... همین قدر ساده ، خواستنی ، واقعی ، قابل لمس و در دسترس ...
موفق باشی خانوم دکتر ِ خانوم !

توسط ميلاد | Reply
October 27, 2011 11:03 AM

مباركه سوده جون!
حداقل يه آدم حسابى از جمع موميپ در اومد!! :دى

توسط یک نیمچه دکتر در پاسخ به Anonymous | Reply
October 28, 2011 6:27 PM

مرسی (:
بعضی چیزها ساده ش می چسبه، بعضی چیزها پیچیده ش (؛

توسط یک نیمچه دکتر در پاسخ به ميلاد | Reply
October 28, 2011 6:28 PM

مرسی میلاد! ؛)

بابا همه شون که کاره ای ان واسه خودشون دیگه الان، فقط ما مونده بودیم!! :دی

توسط سایه | Reply
November 5, 2011 8:10 PM

این روزا انقدر اینترنی برام سخت میگذره و سنگین شده که هر روز آرزو می کنم که زودتر تموم شه . دیگه یادم رفته بود که منم یه همچین روزایی رو تجربه گردم . روزایی که مریضا برام از ته ته دلشون دعا میکردن برای سفید بخت شدنم و ...
این روزا فقط می خوام تموم شه ... بخصوص زنان ...

توسط صبا | Reply
November 16, 2011 1:44 AM

سوده یادته اولین باری که روپوش سفید پوشیدیم ؟ چه ذوقی کرده بودیم . عکسم انداختیم . گاهی نگاش می کنم . تو هم داری اون عکسو؟
چه حس قشنگیه وقتی یاد اون موقعا منی افتم...

توسط یک نیمچه دکتر در پاسخ به صبا | Reply
November 16, 2011 2:23 PM

آره....
:)
زود بزرگ شدیم!
زیادی بزرگی شدیم!
؛)

توسط صبا | Reply
November 21, 2011 12:04 AM

خیلی زودتر از چیزی که فکرشو میکردیم و شاید هم اصلا فکرشو نمیکردیم...

توسط sara_unicorn | Reply
December 27, 2011 11:00 PM

چه احساس شیرینی ... :)

نام:
آدرس ایمیل:
آدرس Url:
روزانه نیمچه بلاگ دفتر انشا درباره من
Designed By: Hadi Mohammadi - Temp4Blog | Powered By: Movable Type 4.2 | Hosted By: AriaInfo | RSS | Web analytics
CopyRight © 2003 - 2012 Soudeh.Ir All Rights Reserved