گاهی چشم ها رو یکهو باز می کنی و می بینی توی واقعیتِ تمام آرزوهای به ظاهر دست نیافتنیِ کودکی ت، شناوری. و آرزو های واقعی شده ت آنقدر زیاد اند، که هر طرف را که نگاه می کنی، به افسانه می ماند... تمام اتفاق ها، تمام حرف ها، تمام نگاه ها.... و در حالی که شگفت زده ای از این همه تجربه ناب و غرق خوشی، یکهو، یک جور دردناکی می فهمی بی که بدانی، اشتباه آرزو کرده ای. که توی دنیای واقعی، تمام افسانه ها گرچه افسانه ای شروع می شوند، اما افسانه ای به آخر نمی رسند...
و تو تازه ی تازه در می یابی، که ته ته دلت، هیچ وقت یک «افسانه» نمی خواسته ای....
...و این جاست که فاجعه آغاز می شود.