پروردگارا! به من آرامش ده تا بپذيرم آنچه را که نمي توانم تغيير دهم، دليري ده تا تغيير دهم آنچه را که مي توانم... بينش ده تا تفاوت اين دو را بدانم... و مرا فهم ده.... تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار کنند. جبران خليل جبران
حرف سی و یکم: خرده ریزهای نیمه ی زمستان....

باید بشود آدم بعضی وقت ها بگردد توی خودش، آن ورژن سرحال و با انگیزه و شنگول و بی دردش را بکشد بیرون از آن زیرها میرها، فوتش بکند که خاک ها از سر و رویش بریزند پایین و بعد بندازدش توی ماشین لباس شویی ای چیزی و بعدتر هم پهنش کند روی بند رخت! سفید و تمیز و ترگل ورگل که شد، آویزانش کند توی ویترین چشم هاش و با آن لبخندی بزند به تمام آدمها، به پهنای صورتش!


*

...دخترک، هم سن و سال خودم بود. نگاهش را دوست داشتم. مهربان بود، قشنگ بود، خوش رو بود، با حوصله بود... ساعت ها کنار مادری می نشست و باهاش حرف می زد و قربان صدقه اش می رفت که هیچ کدام مطمئن نبودیم چیز زیادی بفهمد... مادر، یک سال پیش در طی بیهوشی قبل یک عمل، ایست قلبی-تنفسی کرده و بعد بازگشت دچار «هایپوکسیک ایسکمیک انسفالوپاتی» (1) شده بود. حالا دخترک هر روز می آمد پیشم، سلام می کرد، هر چیزی را که لازم بود بدانم، با اصطلاحات پزشکی ش برام تعریف می کرد، دستیارم می شد توی هر کاری که لازم بود برای مادرش بکنم و هر بار هم تشکر بارانم می کرد به خاطر زحمتی که می کشم و بعد باز می رفت پی قربان صدقه ی مادرش رفتن. انگار که جای مادر و فرزند عوض شده باشد... و من همیشه حسودی ام می شد به مادرش، که دخترش چه دل وسیعی دارد...


...سر راند صبح بودیم، که صدای شیونش رفت هوا. رفتیم ببینیم چی شده که گفتند دخترک هم زمان برادری هم توی بیمارستان دیگر داشته، که همین الان رفته ست به رحمت خدا... بغلش کردم و دخترک همین طور زار زد و زار زد و زار زد... و من فقط هی پلک هام را تند-تند به هم می زدم.


روزم خراب شد از همان موقع.


...و این قدر که خانم دکتر.ت رزیدنت ِ روی نرو ِ غرغروم به دیس اورینتاسیون (گیجی) و خستگی م گیر داد و غر زد که آخر تو حواست کجاست امروز دختر!، که بدجور احساس کردم خشک شویی لازم شده م اصلن. ...و این طور شد که خیلی درمانده رفتم برگه ی مرخصی را گذاشتم کف دست فلوی ریه و گفتم که من فردا دیگر نیستم که نیستم...!


...و من آنقدر خسته م از بالا و پایین رفتن از پله های رسول و چپیدن توی اون اتاق پزشکان تاریک و دم کرده رادیولوژی که جواب غرغر های «چرا سی تی اسکن مریض آماده نیست یا گزارش ندارد» ِ خانم دکتر را بدهم، که دیگه تعداد پله های طبقه هفتم تا رادیولوژی و تعداد دستیاران رادیولوژی و صندلی ای را که روی آن می نشینند و مدل مانیتور کامپیوتر رو به روی شان را هم حفظ شده م! ...فقط کسی جرئت دارد بیاید الان از من امتحان ریه بگیرد! توی برگه به جای جواب، نقشه رادیولوژی رسول را براش رسم می کنم و می گویم اگر خیلی مرد است، جای علامت سوال ها، نام اتاق را بنویسد، تا من هم جواب سوال هاش را بدهم!!


*

دارم اکسیژن فرو می دهم توی ریه هام بالاخره... زندگی توی بیمارستان باعث می شود که زمان برای آدم بایستد و ناخودآگاه زندگی کردن خارج بیمارستان از یادش برود. و بعد پاش را که از آن در لعنتی حالا اتوماتیک شده اش گذاشت بیرون، (به قول بچه ها که تمام مشکلات رسول حل بود، فقط یکی چشمی کردن درب ساختمان کتابخانه مانده بود، یکی هم انگشتی کردن درب پاویون هاش!!) یکهو احساس آزادی عجیبی بکند، انگار که یک تن وزن از روی شانه هایش کم شده باشد. و آدم ها را که دید، که می روند و می آیند و زندگی می کنند توی دنیای خودشان آن بیرون ها، تازه  می فهمد که زمان توی تمام آن مدتی که پله های بیمارستان را بالا و پایین می دویده و اضطراب حال و تعداد مریض هاش را مثل جام زهر جرعه جرعه سر می کشیده تا کله ی سحر، آدم ها همه شان آن بیرون داشتند زندگی شان را می کردند و مثل هر روز رفته اند و آمده اند و با هم دوست شده اند و دعوا کرده اند و قهر کرده اند و آشتی کرده اند و مثل هر روز هزار تا زندگی توی هر لحظه از این رو به آن رو شده است و خلاصه دنیا هیچ هیچ هم از چرخش بی محابایش بی تو، حتا یک لحظه هم باز نمانده بوده است...!


*

سجاد فردا دارد می رود... دلم گرفته ست. داداش کوچیکم دیگر دارد بزرگ می شود... حرفی نمی زند بهم از دلتنگی... فقط آمده نشسته توی اتاق من و من هربار که رد می شوم از کنارش، دلم می خواهد بغلش کنم... به نوازشی و دست کشیدنی به موهاش اکتفا می کنم... می خندد. می گوید گربه ام مگه....؟!


لبخند می زنم فقط. دارم سرریز می شوم از حس تنهایی پیش پیش... و مثل همیشه بیرونم خیلی ساکن تر است از تلاطم بی وقفه ی درونم.... خوددار ترم از آنکه کسی حتا بتواند فکرش را هم بکند.


*

قول داده بودم به خودم که زمان را توی دست هام نگه دارم. که این بار ماشینش را خودم برانم با دست های خودم تا ته ته دنیا. قول داده بودم که دیگر اشتباه نکنم. که دیگر تند نرانم. که نگذارم تند برانندم تا وقتی که پیدا شده باشم باز. نمی شود اما انگار! خدا همیشه سر قولهای من به خودم، بازی اش می گیرد با من... همیشه ی همیشه، همان موقع، درست همان موقع، دنیایی را که به آن خو گرفته م، یکهو سر و ته می کند....! انگار که بخواهد بگوید، دست های من است که دنیا را پیش می راند، که زمان را جلو می برد، نه دست های تو...


...نمی دانم می دانی که بازی خوبی نیست این که با من می کنی، یا که نه...؟ من از تمام بازی های دنیا خسته م. این را که می دانی.... و فقط کمی تنهایی می خواهم... فقط کمی آرامش... آرزوی کوچک من را گم نکنی لای آن همه بار سنگین آرزوهای رسیده به آسمانت، خدایا... بازی را بذار برای بازیگرهاش، من از تمام سهمم از آرزو، فقط همین را می خواهم و بس....


«...برف ها
کم کم آب می شود
شب
ذره ذره آفتاب می شود
و دعای هر کسی
رفته رفته توی راه
مستجاب می شود....»


-عرفان نظرآهاری


سوده

 بهمن ماه 90


where_are_you.jpg

---
(1) نوعی آسیب مغزی به دنبال محرومیت طولانی مدت مغز از اکسیژن و موارد غذایی.


پ.ن: عکس از اینجاست.
پ.ن2: با این ترانه شنیدنی...
پ.ن3: ممنونم ایرمان عزیز همزاد... ؛) خیلی خوش حال شدم از از این همه ری-دایرکشن هایی که یکهو سوپرایز وار پرتاب شدند از آنجا به اینجا... :)
پ.ن4: آی لاو دمبو :پی

تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ February 17, 2012 و ساعت 1:35 AM | لينك ثابت

روزانه نیمچه بلاگ دفتر انشا درباره من
Designed By: Hadi Mohammadi - Temp4Blog | Powered By: Movable Type 4.2 | Hosted By: AriaInfo | RSS | Web analytics
CopyRight © 2003 - 2012 Soudeh.Ir All Rights Reserved