پروردگارا! به من آرامش ده تا بپذيرم آنچه را که نمي توانم تغيير دهم، دليري ده تا تغيير دهم آنچه را که مي توانم... بينش ده تا تفاوت اين دو را بدانم... و مرا فهم ده.... تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار کنند. جبران خليل جبران
گ ذ ش ت ه های یک نیمچه دکتر!

من سوده ام. یکی از شاید صدها سوده ای که یک روز در این کره ی خاکی به دنیا می آیند، روی این زمین سبز راه می روند، می خورند، می خوابند، گریه می کنند، می خندند و یک روز می روند. ...و من از بین این همه، همانی هستم که در روز دوازدهم ام تیر ماه سال یک هزار سیصد و شصت و شش در بیمارستان کیان تهران برای اولین بار ریه هایش از اکسیژن ناب سرشار شد... (البته اگه آلودگی هوا رو حساب نکنیم!)

بیست و یک سال هنوز به زحمت می گذرد، از روزی که چشم هام دنیا رو در نوردید و نفس هام با نفس هاش گره خورد، اما همین قدرش هم اون قدر بوده که بتوانم بگویم تا به این لحظه فوق العاده گذشته است. و خدا بی نهایت دوستم داشته که بعضی لحظه هام رو طعم آیس پک های شکلاتی داده و بعضی هاش رو رنگ خاکسری آسمان گرفته ی لحظه های دلتنگی زده. و زندگی کوتاه من همیشه سرشار بوده، از زیبایی، از عشق و حتی از اشک! و بیشتر از همه احتمالاً از لبخند های تلخ لحظه های خداحافظی؛ از همون هایی که خودت رو می کشی تا چشمان لبریزت لو شون نده و با یک دهان کج و کوله ای که لبخند بهش نمیاد می کوشی که در لحظه ی واپسین هم خوشرو باشی.

زندگیم انگار رنگین کمانی بوده، از هزاران هزاران رنگ نو. و همیشه ته ته دلم دوستش داشته ام. حتی در لحظه ای که کسالت و بی کسی عین یک وزنه ی ده تنی رو شونه هام سنگینی می کرد. حتی در لحظه ای که حس می کردم آسمون سوراخ شده و یک دنیا عذاب از اون بالا یک راست افتاده توی دل بی صاحاب من! حتی در اون لحظه ای که به سپیدی دیوار ها زل زده بودم و هق هق می کردم و فکر می کردم که آخه چرا... امید، شاید هم زیباترین واژه ی عالم باشه و هم اون چیزی که همیشه یک جایی تو اعماق وجودم بود. شاید همون بخشی بود که تا به امروز محکم سرپا نگهم داشته. که اگر نبود، خیلی قبل تر ها خودم را از توی قطار پرتاب کرده بودم به بیرون.


راستش، چند سالی بیشتر در ایران زندگی نکرده بودیم که برای ادامه ی تحصیل پدرم بار سفر رو بستیم و رفتیم به یک سرزمین دور... چیز زیادی از قبل سفر یادم نیست، جز خاطره ای محو از خونه مون و چهره ی چند تن از دوستان کوچک اون روزهام. می گن حافظه از ۴ سالگی توی مغز ها ثبت می شود و حافظه ی من عین تلویزیونی که ناگهان روشن شده باشد، دقیقا از همون روزها آغاز می شود. دختر شادی بودم - مثل همه ی دختربچه های شاد و بی خیال این سرزمین - و مامان تنها چیزی که از اون روزها خوب یادش هست، حرف گوش کن بودن من (در مقایسه با سجاد که یک آتیش پاره ی واقعی بوده!) و عشقم به کتاب ها و نوارهای قصه است!

برخلاف ایران 4-3 سالگی ام، لندن 5 سالگی ام رو خوب به یاد می آرم. لندن، شهر قدیمی و سنتی، شهر سبز و پر باران، شهر کلیسا ها و قصر ها و سرزمین پادشاهان و ملکه های تودور، جایی که بود برای اولین بار طعم زندگی رو زیر دندان هایم حس کردم! اون روزها، معلمم هر روز توی مدرسه من رو روی زانوهاش می شوند و برام کتاب می خوند. بعد عکس هاشو نشونم می داد و اسم هر عکس رو بهم یاد می داد. و کی فکر می کرد که اون دختر بچه ای که با یک انگشت در دهان، هاج و واج به اون همه عکس نگاه می کرد و هیچ چیز نمی گفت، در واقع داشت با فرکانس 6-5 مگا هرتز موقعیت رو حلاجی می کرد و همه چیز رو تند- تند قورت می داد تا بعداً یک دفعه همه رو غافل گیر کنه!

معلم اون روزهام زنی بود پر از امید، پر از عشق، پر از لحظه های تلخ شکست و ثانیه های شیرین پیروزی. یه معلم سیاه چهره ی نیجریه ای بود (*). نمی دونم در من چی می دید... شاید خودش رو. اما به هر حال چندین تُن دوستم داشت! اون موقع ها اسم کلاس ما azure بود و اسم کلاس بغلی emerald. (**)

اون روزها ذهن فعال و پویا و پر جنب و جوشی داشتم که  داشت با سرعت برق  توی دنیای به این بزر گی به دنبال هدفش می گشت و سر راهش از همه چیز استفاده می کرد. انگار که فکر می کرد دنیا اون قدر کوچیک هست که بتونه توی این فرصت کوتاه، لحظه لحظه ی اش رو لمس کنه. معلمم همیشه پیش مامان ازم تعریف می کرد و مامان هم با آن انگلیسی دست و پا شکسته، هر چی از حرف های معلمم رو که ازشون سر در می آورد، یک راست می اومد و می ذاشت کف دست من و بعد هم کلی ذوق می کرد! من همه چیز مامان بودم. همیشه دوست داشت از خوبی های من بشنوه. سوده برای اون یک فرشته بود که هیچ نقطه ی ضعفی نداشت... و شاید هم قرار بود در آینده دنیایی رو تکون بده که اون خودش نتونسته بود ذره ای جا به جاش کنه... و من شاید اون روزها واقعاً این رو باور کرده بودم.... شاید....

بزرگترین عشق اون روزهام کتاب بود...! و بزرگترین آرزوم این که مثل بل (دلبر) توی beauty and the beast یک کتابخونه بهم هدیه بدهند که 20-10 متر ارتفاع داره و از زمین تا سقفش پره از کتاب های رنگارنگ و آفتاب هر روز از لا به لای پنجره های عظیم و روشنش، می تابه روی یک لوستر بزرگ طلایی و اون هم جادوی نگاهش رو می پاشه به روی کتاب ها! که بعدش هم من هر روز روی یک فرش بزرگ و بلند نرم دراز بکشم و از صبح تا شب داستان بخونم...!

اون روزها تازه شده بودم کتابدار افتخاری مدرسه و عکسم رو چسبانده بودند روی برد کنار در کتابخانه. من هم badge کتابدار رو چسبونده بودم روی یونیفرمم و باهاش همه جا رژه می رفتم...! هر چی بیشتر می خوندم، بیشتر عاشق نوشتن می شدم، و خلاصه این طوری شد که کم کم با تشویق هیجان انگیز (از نوع موج دادن به سبک مکزیکی :دی) معلمم شروع کردم به نوشتن! و باز هم وقتی که راه افتادم معلمم من رو سوق داد به سمت نمایش نویسی و شعر نوشتن های کودکانه. دو تا از نمایش نامه هام در عین ناباوریم به کارگردانی مدیر و معاون مون توی مدرسه اجرا شد و من دیدن هر دو رو به دلایلی از دست دادم... (هنوز هم آه حسرت می کشم از یاد آوریش!)

الان که به عقب نگاه می اندازم، با اطمینان به خودم می گم که اگر اونجا مونده بودم، حتما یه آدم هنری شده بودم!! وگرنه من عاشق و گیج و منگ رویایی رو چه به پزشکی...!

بعد از مدتها زندگی توی اون سرزمین دور، دیگه با همه دوست بودم . حتی برچسب ایرانی و شرقی بودنم رو گویا مدفون کرده بودم. دیگر برای کسی مهم نبود که کی ام و از کجا... من Soudh (***) بودم از ایران و بچه ها همین جوری دوستم داشتند و معلم ها هم بیشتر...

اون روزها زیبا ترین روزهای زندگی ام بود... بدون هر گونه غم، غصه و .... سرشار از شادی! مطمئن نیستم اگر دنیای زیبای کودکی من به بزرگسالی تبدیل می شد، آیا باز هم این قدر قشنگ می شد یا نه. اون هم در یک سرزمین نژاد پرست... اما اون سرزمین هر چه که بود، کودکی شیرینی برایم رقم زد. خیلی شیرین... و من این رو تا ابد مدیون ساکنانش هستم.

*

و ما به ایران بازگشتیم - پس از 5 سال. و همه چیز برای من شروعی مجدد بود. ایران متفاوت تر ازاونی بود که تصورش رو می کردم. و زندگی جدیدم کمی عجیب شروع شد.

آغاز خوبی نبود... جمع زیادی از بچه های مدرسه طوری دیگه ای نگاهم می کردند و من گویا روی پیشونی م مهر خورده بود که از مریخ اومده م! خوب یادمه که چون قدم از همه شون بلند تر بود، یه روز یکی شون ازم پرسید: «تو چند سال رفوزه شدی...؟!!». و من احتمالا اگه در حال تلاش شدید برای دوست یابی و یاد گرفتن عادت ها و رفتار های معمول این گروه جدید از آدم ها نبودم، حتماً همون جا سر می ذاشتم به کوه و بیابون! و با این حال من با این آغاز عجیب بین دوستها و معلمای جدیدی که همه از زاویه ای متفاوت بهم نگاه می کردند، کنار اومدم... و همه چیز خیلی زود همونی شد که باید می شد... و من باز هم سوده شدم. همونی که بودم. همون دختر پر جنب و جوش سرشار از اعتماد به نفس.

*

توی دوره ی راهنمایی خیلی درس خون نبودم. بیشتر حواسم تو حوزه های خارج از درس بود... اما با توجه به حجم کم درس ها، روزی یکی دو ساعت درس خواندن هم شاید برام کافی بود. و توی این 3 سال من همه چیز رو امتحان کردم. از هنر و موسقی گرفته تا درس و درس و درس و... ایران خیلی فرق داشت با جایی که قبلا بودم. آرمان های مردمش، آرزوهاشون و ایده آل هاشون یک دنیا با هم فرق می کرد. و شاید یکی دو سال اول بعد از بازگشت من، به جدال با این تفاوت ها گذشت. به درک موقعیت جدیدم و به پذیرفتن اون. و ... و یک چیز دیگه! چیزی عجیب... که مرا شکست، که خردم کرد، که نرمم کرد، که غرور رو ازم گرفت و من رو سر به زیر کرد و ساکت، که یادم داد تنها موجود ساکن کره ی زمین نیستم، که نباید هر چیزی رو صادقانه به هر کسی بگم، که گاهی باید برخی چیزها رو پنهان کرد، که نباید جلوی همه صاف بود و آینه...

اون روزها یاد گرفتم که دنیا آدم هایی هم دارد که نازت رو نمی کشند و دوستت ندارند که هیچ، که سعی می کنند هر طور که شده بهت ضربه بزنند. و شاید عجیب بود که خدا، خدایی که تا به این لحظه فرشته ها رو به عنوان معلم جلوی رویم گذاشته بود، این بار معلمی رو جلوی راهم قرار داد، که قرار بود فرضیه ای رو برام کامل کنه... اون روزها معلم قرآنی داشتم که دوستم نداشت. معلمی که من برایش نقش یک موجود اجنبی رو بازی می کردم که از ایران فرار کرده بود و رفته بود به اون سوی مرزها و حالا دست از پا دراز تر و با یک کله ی باد دار و در حالی که از روی خرطوم یک عدد فیل به پایین سر می خورد (!) افتاده بود وسط کلاس اون...! نمی گم که چه قدر سر کلاش هاش وقتی مستقیماً مورد توهین قرار می گرفتم، گریه می کردم. نمی گم که چه قدر توی سن 11-12 سالگی حس پیر شدن کردم. و نمی گم که چه قدر از زندگیم بیزار شدم... اون قدر که فکر کردم حتما دنیا به آخر رسیده و حتما حتما همین روزها همه چیز تمام خواهد شد...

هنوز هم لحظه ای رو که جلوی مامور حراست سمپاد ازش سیلی خوردم یادم هست. هنوز هم لحظه ای رو که مامانِ دوستم شادی (روحش شاد)  دستم رو گرفت و در حالی که اشک توی چشم هاش حلقه زده بود، محکم بغلم کرد و بعد من رو از اونجا برد و سپرد دست مامان خودم، به وضوح صفحه ی مانیتور روبه روم می بینم. هنوز هم لحظه ای رو که مامورین آموزش و پرورش اومده بودن توی کلاس ما و دنبال من می گشتن یادم هست... یادم هست که شادی وادارم کرد برم جلو و حرف بزنم... یادم هست که با هق هق همه چیز رو تعریف کردم... و یادم هست که چه قدر سال سختی بود... و باز هم یادم هست که چه حس خوبی بود، وقتی سال بعد همه چیز آروم بود و قشنگ... وقتی معلم قرآنی اومد که دوستش داشتم. وقتی سخت گیری های قشنگ کرد و همه رو به خوندن صوت تشویق کرد و آخر سر هم که بهم 20 داد، حس کردم تمام خستگی هام پر کشیده اند... و خدا می دونه چه قدر حس کردم که دیگه قرآنم رو دوست دارم.

...و باز هم شاید هیچ کس جز خدا ندونه که این تجربه ی عظیم، برای دل کوچک من چه قدر ارزش داشت. چه قدر چیز یادم داد... چه قدر دلم را ساخت و چه قدر من رو به خودش نزدیک تر کرد... و از همه مهم تر، چه قدر من رو «صبور کرد و سر به زیر و سخت»!

*

و من بالاخره وارد دبیرستان شدم. شاید اینجا بود که کم کم خودم رو پیدا کردم. توی سردرگمی دست و پا می زدم که مامان المپیاد رو پیشنهاد کرد. و باز هم داشتم می رفتم رشته ی ریاضی که مامان با زبون بی زبونی بهم فهموند که باید بری تجربی! چه قدر اون روزها باهاش دعوا کردم! می گفت تو هر چی دوست داری می تونی بری، ولی زیر نگاهش خوب می تونستم ببینم که از من چی می خواد! مامان همیشه با نگاهش خوب حرف می زد... و این طور شد که با هزاران هزار منت و غر رفتم رشته ی تجربی! و می دونید؟! امروز دیگه از این انتخابم زیاد هم پشیمون نیستم! :دی

روزهای عجیبی بود. روزهایی که داشتم تازه سوده بودن رو تجربه می کردم. در به در دنبال هدفی می گشتم که محکم بهش بچسبم و باهاش تا آخر دنیا برم. امروز خوب می دونم، که حسی که اون روزها تجربه می کردم چیزی نبود جز حس سر در گمی درونی یه موجود 15 ساله همراه با غرور عظیمی که حاضر به اعتراف این سردرگمی نمی شد و بالعکس وانمود می کرد محکم ترین انسان دنیاست. شاید همین غرور دوباره ی اون روزهام، باعث شد راهی رو انتخاب کنم که بعدا پشیمون بشم! و شاید انتخاب همین راه بود که باعث شد یک آن مثل حیوانی که برق گرفته اش از خواب بپرم و دست و پا بزنم و ظرف یک هفته مهم ترین تصمیم زندگی ام رو بگیرم! و شاید همین اشتباه بود که من رو تا ته دره ی نا امیدی و غفلت برد، اما بعد چنان بالایم کشید که هنوز هم باور ندارم چیزی جز معجزه بوده باشد. و من جفت پا پریدم توی جاده ی جدیدی که شاید نیشخندی پنهانی بود به تمام آن چه بر من گذشته بود. جاده ای که قرار بود به من یاد بده که کی ام و کجا و چرا... و شاید هیچ کدوم از بازیگر های اصلی بازی جدید من تو جاده ی نیشخند زننده ی آن روزهام ندونند که چه نقش های بزرگی رو برای دل من ایفا کردند. «شاید» کلمه ی ضعیفی است، بی نهایت ضعیف، که «حتماً» نمی دانند...

...و باز هم فقط شاید چند نفر بدونند که من چه شاد بودم، وقتی جاده من رو به مقصد ظاهریم رسوند. مقصدی که نمی دونستم کاروان سرایی کوچک است و بی همه چیز. که قرار است به زودی من رو در دل بیابانی دیگر بی مرکب رها کنه. وقتی نمی دونستم راهی که انتخاب کردم حالا حالا ها ادامه داره و برای رسیدن به هدف ، بی نهایت سختی رو باید تحمل کرد تا بی کران ها... و شاید جز چند نفر ندونند که من اون شب ها چه قدر فریاد شادی و شوق سر دادم!!! و چه قدر خوش حال بودم...! و چه قدر اشتباه می کردم...! و چه قدر هول شده بودم! و چه قدر مست بودم...

مستی را تاوانی است. و من مست با مستی چنان زمین خوردم که یک بار دیگر مطمئن بودم که همه چیز تمام شده است. و این بار جاده ی رفته بود که به من نیشخند می زد. بی رحمانه. و انگار ناگهان طوفان آمد و هر چه رو که توی این سال ها با امید جاده های بعدی رها کرده بودم و سپرده بودم دست باد، با خودش دوباره آورد و خانه ی دلم رو ویران کرد. و من دوباره پوچ پوچ شده بودم. و باز هم شاید هیچ کدام از اونهایی که نا خواسته دست هام رو گرفتند و هلم دادن تو دل بیراهه ی بعدی، ندونن که حضور کوتاه شون توی چند روز از زندگی من، چه قدر برای من عزیز بود... و ندونن که بودن هرچند کوتاه شون با من چه کرد... و چه طور بهم یاد داد که از این لحظه به بعد، همیشه در تلاطم خواهی بود...

*

سال پیش دانشگاهی سال معرکه ای بود. اما سخت بود. لحظه لحظه اش آمیخته بود به رنگ های خاکستری و قرمز و نارنجی.... انگار که یک لحظه تا ته دره می رفتی و لحظه ای بعد روی قله ی کوه ها، دنیا به افتخارت آتش بازی راه می انداخت... و تو گرم می شدی و سرخ از این همه حرارت...

...و سخت بود واقعاً... خیلی سخت. اما سحتی اش پر از امید بود. امیدی عجیب. و امیدی غریب که با وجود تمام لحظه های خاکستری ام ، اجازه نمی داد کسی از دلم بیرونش کند! بست نشسته بود! معلوم نبود از کجا آمده و به کجا می رود. اما بود.... و چه دل نشین بود حضورش! و من وقتی نگاه های پر از امید و کنجکاو بقیه رو روی خودم حس می کردم، ترسی خودش رو می انداخت به جان تک تک سلول هام که در عمقش چیزی برق می زد... و همین برق امید و آرزو بود شاید که باعث شد یک سال از همه چیز ببرم. و همه چیز رو رها کنم و دل ببندم به پیچ نامعلوم بعدی جاده ها...

و من امروز یک استاجر (کارآموز) پزشکی هستم. و خوش حالم. و به قول خبرنگار همشهری جوان در روز اول ورودمان که درصد امید به زندگیم دیگه 220% نیست مثل لحظه ی کنکور ((: اما روی 70-60% ی متعادل و ساده جا خوش کرده و من شادم به شادی های کوچک. شاد از بودنم... و دنیا رو با عینکی جدید می بینم. آدم ها برام رنگ جدیدی دارند و آفتاب انگار این روزها تازه است و باد که می وزد، دلم باز جوان می شود و خورشید که غروب می کند، یواشکی نگاهش می کنم تا محو شود لا به لای امواج هستی آسمان... انگار که تا به حال نبوده... یا اینکه من مدت ها بود ندیده بودمش...

طوفان پشت طوفان  توی این سال ها آمده و رفته وآن قدر آدم از میان دلم لی لی کنان عبور کرده اند که دیگر حس می کنم دنیا خیلی کوچک است برای این همه تجربه های دراز!

...و با همه ی این احوال، این روزها آرامشی نسبی به وجودم چنگ انداخته و دیگر اوج و فرود های نموداری قدیم را ندارم و در نگاهمان گویا یک چیزهای خاصی هست به قول بعضی ها! ( جدی نگیرید ((: ) که به گمانم که این همان آرامشی است که ازش می گویم... آرامشی نسبی... و من آرامم. مثل دریا. ولی عمیق. پر تر از آن شده ام که بتوانم فریاد بزنم.

... و خدا را بیش از هر زمان دیگری دوست دارم. ساده شادم. طعم رسیدن به آرزوها را چشیده ام و می دانم هر آنچه را که بخواهم می توانم بدست بیاورم. مثل همیشه... و امروز کسانی کنارم هستند، مثل مامان، بابا، سجاد، مثل مونا و مثل مرضیه، که همگی شان را بی نهایت دوست دارم. موجوداتی که تمام اتاق رنگ و رو رفته ی کوچک چند متری دلم این روزها از آن آنهاست (؛

و من آماده ام! برای آموختن دانستنی های جدید و درس های نو و داستان های تازه! و خوش حالم از همه ی آنچه که داشته ام و دارم و پیشاپیش شادم از همه ی آن چیزهایی که یک روز می دانم خواهم داشت...

...و دنیا یک روز به حضور کوتاه من لا به لای تار و پود خاک پاکش، لبخند خواهد زد.... ! (:

---------------------------------------------------------------------------------------------------------
(*)  اینجا رو ببینید برای اطلاعات بیشتر!

(**) اسم وبلاگ قبلی من هم  emerald بود.

(***) اون موقع اسمم رو این جوری می نوشتند (؛


تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ September 9, 2008 و ساعت 12:42 AM | لينك ثابت

اصولاْ وقتی حرف از درباره و اینها می شه، آدم به شدت تو گل گیر می کنه :دی فکر کن یه موجود به این گندگی رو نمیشه عین آدم در چند خط ناقابل توصیف نمود!! خوب بذارین بگم!


- من سوده ام! سال 84 با یه رتبه ی سه رقمی پزشکی کد 1773 قبول شده ام! و فعلاً توی همین تهران مزخرف دانشجوی ترم 7 ام، یعنی یک فیزیوپات 2 ناقابل ناقابل! (به سال 87!)


- از بزرگ ترین افتخاراتم اینه که تا به حال در زندگی 21 ساله ام یک دونه موجود زنده رو هم ناکار نکرده ام! دریغ از کشتن یک سوسک یا پشه یا یک مگس حتی! با همه شان به صورت مسالمت آمیز مدارا می کنم و می گویم بروید منزل تان! و همیشه هم می روند ها! به جان خودم :دی


- کلاً از ازل بچه ی درس خونی بودم! اما این درس خون بودن مان به ابد نکشید! چون مدت هاست که عشقی درس می خوانیم برای دل بی صاحاب خودمان، و هیچ امتحانی هم کک مان را نمی گزاند!!!! (جمله رو...)


- عاشق بچه گربه، بوی خاک نم خورده، غذای فاقد برنج (!)، بلوز رنگ جیغ، پیاده روی های پاییزه، پنیر خامه ای کاله، کارتون های والت دیزنی، ردیف جلو کلاس، کتاب کیمیاگر، غافلگیر شدن های گاهانه، عمو پورنگ و امیرمحمد!، شیرکاکائوی دامداران، لب ساحل جنوب، خندیدن بی دلیل به دنیا، بچه های زیر شش ماه،  نوشتن و نوشتن و نوشتن هستم!      


- یک پارادوکس سیارم! آرومم و صبور و به ندرت پیش می آید که عصبانی بشم و حرف های ته ته دلم را هیچ کس نمی شنود! اما شیطنت ام که گل کند هم ممکنه یک دفعه بینید که رفته ام و فعلاٌ  هم قصد بازگشت ندارم اصلاً :دی


- این آرام و صبور بودن معمولاً باعث می شود که محرم اسرار خیلی ها باشم و این گاهی اوقات  خیلی خسته ام می کند. اما به گمانم که هر صفتی که خدا بهت می دهد، باید مسئوایتش را هم بپذیری! و چنین شده که معمولاً بیش از آنکه از خودم بگم، از بقیه می شنوم!! و شاید هم برای همینه که نوشتن از خودم رو توی این چاردیواری بدجوری دوست می دارم!


- نوشتن برای من یک نیاز است. اما نه نیاز به تخلیه ی روحی و روانی! که نیاز به خلق، نباز به زیبایی، نباز به تازگی، نیاز به بودن و نیاز به ماندن...!


و چنین شده که ما مدتهاست که داریم می نویسیم! و هنوز هم تصمیم به بازگشت نداریم که هیچ، می خواهیم با قدرت بیشتر تری هم ادامه بدهیم و کلاً بترکانیم!! :دی


---

پ.ن: جهت اطلاعات بیشتر رجوع کنید به:  اینجا!

خیلی پیش اومده که آدم ها در مورد اسمم ازم سوال بپرسند. بعضی ها شنیده اندش و بعضی ها هم هرگز امواج صوتی س و د ه از یک کیلومتری گوش شان هم رد نشده است تا به حال...! و این برای منی که اسمم رو یک عالمه دوست دارم، واقعاً کمی تا قسمتی غم انگیز است...! :دی و همین سوال و پرسش های گاه و بی گاه آدم ها در مورد معنی اسمم، باعث شد که یک بار و برای همیشه دست به کار بشم و به همه بگم که چه طور شد که اسم ما شد این، تا هم یک عالم رو از این همه علم مستفیذ کنم و هم خودم راحت شم از توضیح دادن های مدام و خسته کننده و تکراری :دی! اینجا رو حتماً بخونید.

روزانه نیمچه بلاگ دفتر انشا درباره من
Designed By: Hadi Mohammadi - Temp4Blog | Powered By: Movable Type 4.2 | Hosted By: AriaInfo | RSS | Web analytics
CopyRight © 2003 - 2012 Soudeh.Ir All Rights Reserved