پروردگارا! به من آرامش ده تا بپذيرم آنچه را که نمي توانم تغيير دهم، دليري ده تا تغيير دهم آنچه را که مي توانم... بينش ده تا تفاوت اين دو را بدانم... و مرا فهم ده.... تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار کنند. جبران خليل جبران
...و من متولد شدم... :)

....و شب بوده که مادرم دردش گرفته. شب یکی از روزهای گرم تابستانی. و دخترکی که آن تو بوده، نمی خواسته بیرون بیاید. همه را ساعت ها معطل کرده و همین طور هاج و واج گذاشته و عوض پایینی، بالا بالا می رفته! یک لحظه با استیصال لابد داشته با خدا حرف می رده که خدایا واقعن راهی ندارد آیا که آدم برگردد آن طرف؟! و خدا لبخندی افسون گری زده لابد و سری تکان داده و بعد دخترک قصه محو آن لبخند، دیگر نفهمیده که چطور شده که یکهو یک نفر کله اش را با یک فورسپس گنده گرفته کشیده بیرون و گفته که بیا بیرون دیگر وروجک، این همه لوس بازی در نیار! و دخترک قصه هم این طوری شده که صبح روز جمعه ١٢ تیرماه متولد شده و همان جا در گوشش اذان گفته اند و مادرش تا چند وقت همه ش غصه می خورده که با اون فورسپس قد گوشت کوبی که به کله ی بچه ش وصل کرده اند و باهاش کشیده اندش بیرون، دیگر حتمن حتمن دخترش منگولی چیزی از آب در خواهد آمد! و دوستش هم مدام بهش دلداری می داده که بچه ی من را با فورسپس کشیدند بیرون، سر از تیزهوشان در آورده! فورسپس معجزه می کند! :دی

 

...و خلاصه که دخترک قصه بزرگ شد و ٢٣ ساله شد و هنوز هم  که هنوز است با یاد همان لبخند لحظه ی آخر خدا که در عرض چند ثانیه ذره ذره از جلوی چشم هاش رت بر بست، زندگی می کند و راه می رود و نفس می کشد و هنوز هم که هنوز است کسی نفهمیده که فورسپی با این بچه چه کرد! دانشمندان گفته اند که در دست بررسی است! :دی

روزانه نیمچه بلاگ دفتر انشا درباره من
Designed By: Hadi Mohammadi - Temp4Blog | Powered By: Movable Type 4.2 | Hosted By: AriaInfo | RSS | Web analytics
CopyRight © 2007 - 2010 Soudeh.Ir All Rights Reserved