<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <title>سوده دات آی آر</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.soudeh.ir/" />
    <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.soudeh.ir/atom.xml" />
    <id>tag:www.soudeh.ir,2008-09-28://1</id>
    <updated>2012-05-07T21:13:30Z</updated>
    
    <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type Pro 4.21-en</generator>

<entry>
    <title>حرف سی و دوم: عبورهایی ساده میان روزهای پیچیده ی من.... </title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.soudeh.ir/2012/05/postt-113.php" />
    <id>tag:www.soudeh.ir,2012://1.380</id>

    <published>2012-05-07T20:38:32Z</published>
    <updated>2012-05-07T21:13:30Z</updated>

    <summary> Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:&quot;Table Normal&quot;; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:&quot;&quot;; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:&quot;Calibri&quot;,&quot;sans-serif&quot;; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:&quot;Times New Roman&quot;; mso-fareast-theme-font:minor-fareast;...</summary>
    <author>
        <name>یک نیمچه دکتر</name>
        <uri>http://www.soudeh.ir/cgi-bin/mt/mt-cp.cgi?__mode=view&amp;blog_id=1&amp;id=1</uri>
    </author>
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.soudeh.ir/">
        <![CDATA[<p><!--[if gte mso 9]><xml>
 
  
  
 
</xml><![endif]--><!--[if gte mso 9]><xml>
 
  Normal
  0
  
  
  
  
  false
  false
  false
  
  EN-US
  X-NONE
  AR-SA
  
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
  
  
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
  
</xml><![endif]--><!--[if gte mso 9]><xml>
 
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
 
</xml><![endif]--><!--[if gte mso 10]>
<style>
 /* Style Definitions */
 table.MsoNormalTable
	{mso-style-name:"Table Normal";
	mso-tstyle-rowband-size:0;
	mso-tstyle-colband-size:0;
	mso-style-noshow:yes;
	mso-style-priority:99;
	mso-style-qformat:yes;
	mso-style-parent:"";
	mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt;
	mso-para-margin-top:0in;
	mso-para-margin-right:0in;
	mso-para-margin-bottom:10.0pt;
	mso-para-margin-left:0in;
	line-height:115%;
	mso-pagination:widow-orphan;
	font-size:11.0pt;
	font-family:"Calibri","sans-serif";
	mso-ascii-font-family:Calibri;
	mso-ascii-theme-font:minor-latin;
	mso-fareast-font-family:"Times New Roman";
	mso-fareast-theme-font:minor-fareast;
	mso-hansi-font-family:Calibri;
	mso-hansi-theme-font:minor-latin;
	mso-bidi-font-family:Arial;
	mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}
</style>
<![endif]-->

</p><p dir="RTL">یک وقت هایی یک آدم هایی و
یک حس هایی و یک رویداد هایی، عبور که می کنند از کنار آدم، بذر واژه انگار توی
دلش پاشیده می شود. و بعد آدم یکهو وول وول خوردن جوانه ها را هم دیگر از آن تو حس
می کند. حتا اگر از آخرین باری که خودکار به بهانه ی «دل نوشتگی» لای انگشت هایش
لغزیده باشد، ساعت هم چیزی توی خاطرش نمانده باشد. حتا اگر از آخرین باری که دلش
را قطره ی آبی داده است، فقط ترک های عمیقش بدانند که دقیقن چه قدر گذشته است. و
نمی شود که بی تفاوت ماند به این همه تحرک مدام توی دلت این جور وقت ها که بد
قلقلک می دهند. و تا نگذاری که جوانه هایت سر بر آورند، دیگر نمی شود که نمی شود! </p>

<p dir="RTL"><br /></p><p dir="RTL">...و عجیب است، بدجور عجیب، که
چه دست های کوچکی دارند اینها که بذر می پاشند گاهی، و چه عبور کوتاه و بی صدایی،
گاهی تر.... آن قدر که آدم غرق اشتیاق نوشتن، چشم هاش خشک می شوند روی این «عبور»،
که تمام نشود.... و می ماند که باید نوشت آیا یا که نه.... </p><p><br /></p>]]>
        <![CDATA[<p dir="RTL">*</p>

<p dir="RTL">4 روز بیشتر نمی گذرد از شروع بخش اورژانس. اما امروز که 4مین شیفت اورژانس هم
تموم شد و تا پس فردا آف شده ام، احساس میکنم که این مدت خیلی بیشتر بوده از تنها
4 روز... اون قدر آدم دیده م، اون قدر شکستگی، در رفتگی، بریدگی های عریض، طویل،
عمیق، درد از فرق سر تا نوک پا و حتا شکایت از اینکه بدنم دارد به من فحش می دهد یا
بادام توی سوراخ بینی بچه م فرو رفته است (!) که انگار به اندازه 4 سال تجربه توی همین 4
روز، سوار شده روی شونه هام. اون قدر که بیشتر وقت ها دیگر به رزیدنتم هم نیازی
ندارم برای راه انداختن کار بیمارها....</p>

<p dir="RTL"><br /></p>

<p dir="RTL">...و اورژانس جای فوق العاده ای است برای یاد گرفتن. یاد گرفتن درس های تئوری،
کارهای عملی، و از همه مهمتر، برای یاد گرفتن آدم ها.... آدم ها از همه مدلش توی
این بخش کوچک یافت می شوند و آدم گاهی تعجب می کند از آنی که پشت پنجره ی این
چشم ها که نگاه می کنند بهت، نشسته، دارد زندگی اش را می کند آن توو.... که آنکه
آن بیرون نشسته را توی یک لحظه ناگهان، یکهو می شود فهمید که خیلی فرق دارد با آنکه آن توو موو ها هست. و این فقط شامل حال مریض
هاش نمی شود. شامل حال من و مایی هم می شود که خسته می شویم یکهو توی لحظه ی هجوم
ناگهانی بیماران به اورژانس - تو بگو چون حمله چنگیز مغول و لشگریانش به ایران-&nbsp; وگاهی چنان واکنش نشان می دهیم که بند دل نه تنها خودمان، که کلی آدم دیگر هم درجا باهاش سقوط می کند! ...و من هنوز هم بلد نیستم چه
باید گفت به کسی که سرم داد می کشد تا مریضش را زودتر ببینم، یا آن دارویی را بهش
بدهم که می خواهد... کج خلقی می کنم... اما بلد نشده ام خیلی چیزها را هنوز و این جور وقت هاست که آرزو می کنم کاش چهار تا واحد اخلاق و رفتار حرفه ای و انسانی هم داده بودند بهمان پاس کنیم...</p><p dir="RTL"><br /></p>

<p dir="RTL">*<br /></p>

<p dir="RTL">دیروز پسر 20 ساله ای داشتیم با نوعی بیماری عصبی-عضلانی که آخر هم نفهمیدم چی
بود. اما پسرک بدنش سفت و اسپاستیک بود و خوب نمی تواست حرف بزند و به خاطر دختری
که دوستش نداشت و نمی خواستش، رگ دستش را زده بود. بخیه که می زدیم دست لرزانش را،
بهش گفتم می گویند برای کسی تب کن که برات بمیره. دکتر-م خنده اش گرفت. اصلاح کرد!: «برای کسی بمیر که واست تب کنه!!» خندیدم. و پسرک لبخند پهنی زد بهم. خیلی کج
و کوله اما... ته چشم هاش دریا بود! </p><p dir="RTL"><br /></p>

<p dir="RTL">....و دختر 20 ساله ی هم داشتیم دیشب که به خاطر پسری که نمی گذاشتند بهش برسد،
رگ دست و تاندون و عضله و کلن هرچی که داشت رو با هم بریده بود و مدام فقط جیغ و داد
می کرد که کاری به کار پسره نداشته باشند. و دخترک یک راست رفت اتاق عمل... و ما همین
جوری حیران و ویران نگاه می کردیم به جریان زندگی توی این آدم ها.... به زندگی ای که سخت بدست می
آید. به زندگی ای که سخت نگهش می داریم توی اورژانس ساعت 2 صبح با چشم هایی که می
سوزند و سری که هوای سقوط دارد روی تنش. به زندگی ای که چه ساده رها می کنندش آدم ها، تا ما
خیلی خیلی خیلی سخت دوان دوان دنبالش برویم.....</p><p dir="RTL"><br /></p>

<p dir="RTL">...و دیشب زن بیست و اندی ساله ای هم داشتیم که شوهرش با لگد کوبانده بود توی
پهلوش، با مشت توی سرش زده بود، کشان کشان کشیده بودش تا سر پله ها، از پله ها
پرتش کرده بود پایین و جهت خالی نبودن عریضه دستش را هم کرده بود توی حلق بنده خدا
که نمی دانم چی کار کند دیگر.... و من مغزم کار نمیکرد دیگر نگاهش که میکردم.</p><p dir="RTL"><br /></p>

<p dir="RTL">...و دیشب مریضی داشتیم که روی برادرش چاقو کشیده بود و هر دوشان زخمی شده
بودند و نگاه شان که به هم می افتاد، رنگین کمان کلمات بود که جاری می شد توی فضای
اورژانس و ما یواشکی به گوش مان می گفتیم که نشنود.</p><p dir="RTL"><br /></p>

<p dir="RTL">...و دیشب زن 60 و اندی ساله ای هم داشتیم که با جیغ و داد همراهان یک راست رفت
توی اتاق سی پی ار و این قدر ماساژش دادند، تا برگشت و گل از گل اورژانس خسته شکفت و
عرق های پیشانی، شدند برق چشم ها و خط های صاف روی لب ها، خط های محدب رو به بالا....
تا که ما اولین سی پی آر موفقیت آمیز زندگی مان را هم توی بخش اورژانس ببینیم....</p><p dir="RTL"><br /></p>

<p dir="RTL">***</p>

<p dir="RTL">...و امروز، امروز که آمده ام این متن را تمام کنم و بچسبانم روی این دیوار مجازی که صدای تان در آمده ست دیگر از ننوشتنم!، امروز که دیگر 1 ماه می گذرد از شروع اورژانس، امروز که از کشیکی می آیم که مریضی که تا دو ثانیه ی قبلش با من صحبت می کرده، یکهو جلوی چشم هام تمام می کند و من 45 دقیقه تمام از 5:45 صبح بالای سرش به نوبت ماساژ داده ام و تنفس و مجبور شده م تمام-کردنش را به همراهانش اطلاع بدهم و بلد هم نبودم حتا که چه طور باید تسلیت گفت به آدم های همین الان داغ-دیده-شده!، اون قدر که به جای من، همراه مریض بود که دلداری ام می داد وسط هق هق هایش که ممنون است از زحمتی که کشیده م!!،،، واقعن نمی دانم آن روز که
انتخابم پزشکی بود دقیقن تصورم از این زندگی گل بود و بلبل های مدام، یا که نه.
اما اگر هم که بود، دیگر به هیچ وجه الان نیست. که گل و بلبل های رشته مان خیلی کمتر است از
خاک و خل و خارهای مدامی که توی چشم و چار آدم فرو می روند... </p><p dir="RTL"><br /></p><p dir="RTL">...و من دیگر بغض نمی کنم
وقتی مریضی داد می کشد سرم. و من دیگر دلم سبک نمی شود، نیم ساعت بعد معذرت که می
خواهد و تشکر کنان و شرمنده می رود. اما به گمانم که هنوزم توی هر شیفتی، بیماری
هست که بفهمدم. که فیوریتم بشود. که دلم بخواهد بماند. که تمام شبم را روشن کند و
بشود همان یک دونه گل وسط اون همه خار. و لابد همین است که مهم است.... فقط همیین... که هر جای
زندگی ت که باشی، حتا سنگین ترین لحظه هاش، حتا سربالایی ترین سربالایی هاش، فقط و فقط یک دلیل می خواهی...: </p><p dir="RTL"><br /></p><p dir="RTL">« <i>یک دلیل برای ادامه دادن، وسط آن همه، برای ندادن..... »<br /></i></p>



<p dir="RTL"><br /></p><p dir="RTL"><br /></p><p dir="RTL"><br /></p><p style="text-align: left;" mce_style="text-align: left;" dir="RTL">سوده</p><p style="text-align: left;" mce_style="text-align: left;" dir="RTL">فروردین و اردی بهشت 91</p><p style="text-align: left;" mce_style="text-align: left;" dir="RTL"><br /></p><span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline;" mce_style="display: inline;"><a mce_href="http://nelleke.deviantart.com/art/Hope-255810320?q=boost%3Apopular%20in%3Aphotography%2Fconceptual%20hope&amp;qo=24" href="http://nelleke.deviantart.com/art/Hope-255810320?q=boost%3Apopular%20in%3Aphotography%2Fconceptual%20hope&amp;qo=24"><img alt="hope.jpg" src="http://www.soudeh.ir/pictures/hope.jpg" mce_src="http://www.soudeh.ir/pictures/hope.jpg" class="mt-image-center" style="text-align: center; display: block; margin: 0pt auto 20px;" mce_style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" height="374" width="245" /></a></span><span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline;" mce_style="display: inline;"><br /></span><span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline;" mce_style="display: inline;"><br /></span><span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline; text-align: right;" mce_style="display: inline; text-align: right;"><b>پ.ن:</b> این روزها زود-زود نگران همه می شوم... این قدر که زندگی راحت از دستم در رفته ست.... مراقب خودتان باشید. سخت به 
دنیا می آیید... سخت توی دنیا نگه تان می داریم، آن لحظه که یکهو رفتنی می 
شوید. مراقب باشید...</span><span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline; text-align: right;" mce_style="display: inline; text-align: right;"><br /></span><span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline; text-align: right;" mce_style="display: inline; text-align: right;"><br /></span><span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline; text-align: right;" mce_style="display: inline; text-align: right;"><br /></span><span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline; text-align: right;" mce_style="display: inline; text-align: right;"><br /></span>]]>
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>حرف سی و یکم: خرده ریزهای نیمه ی زمستان....</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.soudeh.ir/2012/02/post-112.php" />
    <id>tag:www.soudeh.ir,2012://1.374</id>

    <published>2012-02-16T22:05:09Z</published>
    <updated>2012-02-19T13:06:06Z</updated>

    <summary> Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:&quot;Table Normal&quot;; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:&quot;&quot;; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:&quot;Calibri&quot;,&quot;sans-serif&quot;; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:&quot;Times New Roman&quot;; mso-fareast-theme-font:minor-fareast;...</summary>
    <author>
        <name>یک نیمچه دکتر</name>
        <uri>http://www.soudeh.ir/cgi-bin/mt/mt-cp.cgi?__mode=view&amp;blog_id=1&amp;id=1</uri>
    </author>
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.soudeh.ir/">
        <![CDATA[<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><!--[if gte mso 9]><xml>
 
  Normal
  0
  
  
  
  
  false
  false
  false
  
  EN-US
  X-NONE
  AR-SA
  
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
  
  
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
  
</xml><![endif]--><!--[if gte mso 9]><xml>
 
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
 
</xml><![endif]--><!--[if gte mso 10]>
<style>
 /* Style Definitions */
 table.MsoNormalTable
	{mso-style-name:"Table Normal";
	mso-tstyle-rowband-size:0;
	mso-tstyle-colband-size:0;
	mso-style-noshow:yes;
	mso-style-priority:99;
	mso-style-qformat:yes;
	mso-style-parent:"";
	mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt;
	mso-para-margin-top:0in;
	mso-para-margin-right:0in;
	mso-para-margin-bottom:10.0pt;
	mso-para-margin-left:0in;
	line-height:115%;
	mso-pagination:widow-orphan;
	font-size:11.0pt;
	font-family:"Calibri","sans-serif";
	mso-ascii-font-family:Calibri;
	mso-ascii-theme-font:minor-latin;
	mso-fareast-font-family:"Times New Roman";
	mso-fareast-theme-font:minor-fareast;
	mso-hansi-font-family:Calibri;
	mso-hansi-theme-font:minor-latin;
	mso-bidi-font-family:Arial;
	mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}
</style>
<![endif]-->

</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">باید بشود آدم بعضی وقت ها بگردد توی خودش، آن ورژن سرحال و
با انگیزه و شنگول و بی دردش را بکشد بیرون از آن زیرها میرها، فوتش بکند که خاک ها از سر و رویش
بریزند پایین و بعد بندازدش توی ماشین لباس شویی ای چیزی و بعدتر هم پهنش کند روی
بند رخت! سفید و تمیز و ترگل ورگل که شد، آویزانش کند توی ویترین چشم هاش و با آن
لبخندی بزند به تمام آدمها، به پهنای صورتش!</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p>]]>
        <![CDATA[<p dir="RTL">*</p>

<p dir="RTL">...دخترک، هم سن و سال خودم بود. نگاهش را دوست داشتم.
مهربان بود، قشنگ بود، خوش رو بود، با حوصله بود... ساعت ها کنار مادری می نشست و
باهاش حرف می زد و قربان صدقه اش می رفت که هیچ کدام مطمئن نبودیم چیز زیادی
بفهمد... مادر، یک سال پیش در طی بیهوشی قبل یک عمل، ایست قلبی-تنفسی کرده و بعد بازگشت دچار «هایپوکسیک
ایسکمیک انسفالوپاتی» (1) شده بود. حالا دخترک هر روز می آمد پیشم، سلام می کرد، هر چیزی را
که لازم بود بدانم، با اصطلاحات پزشکی ش برام تعریف می کرد، دستیارم می شد توی هر
کاری که لازم بود برای مادرش بکنم و هر بار هم تشکر بارانم می کرد به خاطر زحمتی که می کشم و بعد باز می رفت
پی قربان صدقه ی مادرش رفتن. انگار که جای مادر و فرزند عوض شده باشد... و من همیشه حسودی ام می شد به مادرش، که دخترش چه دل وسیعی دارد... </p><p dir="RTL"><br /></p>

<p dir="RTL">...سر راند صبح بودیم، که صدای شیونش رفت هوا. رفتیم ببینیم
چی شده که گفتند دخترک هم زمان برادری هم توی بیمارستان دیگر داشته، که همین الان رفته
ست به رحمت خدا... بغلش کردم و دخترک همین طور زار زد و زار زد و زار زد... و من فقط هی پلک
هام را تند-تند به هم می زدم.</p><p dir="RTL"><br /></p>

<p dir="RTL">روزم خراب شد از همان موقع.</p><p dir="RTL"><br /></p>

<p dir="RTL">...و این قدر که خانم دکتر.ت رزیدنت ِ روی نرو ِ غرغروم
به دیس اورینتاسیون (گیجی) و خستگی م گیر داد و غر زد که آخر تو حواست کجاست امروز دختر!، که
بدجور احساس کردم خشک شویی لازم شده م اصلن. ...و این طور شد که خیلی درمانده رفتم برگه ی مرخصی
را گذاشتم کف دست فلوی ریه و گفتم که من فردا دیگر نیستم که نیستم...!</p><p dir="RTL"><br /></p>

<p dir="RTL">...و من آنقدر خسته م از بالا و پایین رفتن از پله های رسول و
چپیدن توی اون اتاق پزشکان تاریک و دم کرده رادیولوژی که جواب غرغر های «چرا سی تی
اسکن مریض آماده نیست یا گزارش ندارد» ِ خانم دکتر را بدهم، که دیگه تعداد پله های
طبقه هفتم تا رادیولوژی و تعداد دستیاران رادیولوژی و صندلی ای را که روی آن می
نشینند و مدل مانیتور کامپیوتر رو به روی شان را هم حفظ شده م! ...فقط کسی جرئت
دارد بیاید الان از من امتحان ریه بگیرد! توی برگه به جای جواب، نقشه رادیولوژی
رسول را براش رسم می کنم و می گویم اگر خیلی مرد است، جای علامت سوال ها، نام اتاق
را بنویسد، تا من هم جواب سوال هاش را بدهم!!</p><p dir="RTL"><br /></p>

<p dir="RTL">*</p>

<p dir="RTL">دارم اکسیژن فرو می دهم توی ریه هام بالاخره... زندگی توی
بیمارستان باعث می شود که زمان برای آدم بایستد و ناخودآگاه زندگی کردن خارج
بیمارستان از یادش برود. و بعد پاش را که از آن در لعنتی حالا اتوماتیک شده اش گذاشت
بیرون، (به قول بچه ها که تمام مشکلات رسول حل بود، فقط یکی چشمی کردن درب ساختمان
کتابخانه مانده بود، یکی هم انگشتی کردن درب پاویون هاش!!) یکهو احساس آزادی عجیبی
بکند، انگار که یک تن وزن از روی شانه هایش کم شده باشد. و آدم ها را که دید، که
می روند و می آیند و زندگی می کنند توی دنیای خودشان آن بیرون ها، تازه &nbsp;می فهمد که زمان توی تمام آن مدتی که پله های
بیمارستان را بالا و پایین می دویده و اضطراب حال و تعداد مریض هاش را مثل جام زهر
جرعه جرعه سر می کشیده تا کله ی سحر، آدم ها همه شان آن بیرون داشتند زندگی شان را
می کردند و مثل هر روز رفته اند و آمده اند و با هم دوست شده اند و دعوا کرده اند
و قهر کرده اند و آشتی کرده اند و مثل هر روز هزار تا زندگی توی هر لحظه از این رو
به آن رو شده است و خلاصه دنیا هیچ هیچ هم از چرخش بی محابایش بی تو، حتا یک لحظه
هم باز نمانده بوده است...!</p><p dir="RTL"><br /></p>

<p dir="RTL">*</p>

<p dir="RTL">سجاد فردا دارد می رود... دلم گرفته ست. داداش کوچیکم دیگر دارد بزرگ
می شود... حرفی نمی زند بهم از دلتنگی... فقط آمده نشسته توی اتاق من و من هربار
که رد می شوم از کنارش، دلم می خواهد بغلش کنم... به نوازشی و دست کشیدنی به موهاش
اکتفا می کنم... می خندد. می گوید گربه ام مگه....؟! </p><p dir="RTL"><br /></p>

<p dir="RTL">لبخند می زنم فقط. دارم سرریز می شوم از حس تنهایی پیش پیش... و مثل همیشه بیرونم خیلی ساکن تر است از تلاطم بی وقفه ی درونم.... خوددار ترم از آنکه کسی حتا بتواند فکرش را هم بکند. </p><p dir="RTL"><br /></p>

<p dir="RTL">*</p>

<p dir="RTL">قول داده بودم به خودم که زمان را توی دست هام نگه دارم. که
این بار ماشینش را خودم برانم با دست های خودم تا ته ته دنیا. قول داده بودم که دیگر اشتباه نکنم. که دیگر تند
نرانم. که نگذارم تند برانندم تا وقتی که پیدا شده باشم باز. نمی شود اما انگار! خدا همیشه سر قولهای من به
خودم، بازی اش می گیرد با من... همیشه ی همیشه، همان موقع، درست همان موقع، دنیایی
را که به آن خو گرفته م، یکهو سر و ته می کند....! انگار که بخواهد بگوید، دست های من است که دنیا را پیش می راند، که زمان را جلو می برد، نه دست های تو... </p><p dir="RTL"><br /></p>

<p dir="RTL">...نمی دانم می دانی که بازی خوبی نیست این که با من می کنی،
یا که نه...؟ من از تمام بازی های دنیا خسته م. این را که می دانی.... و فقط کمی تنهایی می خواهم... فقط کمی آرامش... آرزوی کوچک من را گم نکنی لای آن همه بار سنگین آرزوهای رسیده
به آسمانت، خدایا... بازی را بذار برای بازیگرهاش، من از تمام سهمم از آرزو، فقط همین را
می خواهم و بس....</p><p><br /></p><div class="attachmentUnit"><div><div><div style="text-align: right;" mce_style="text-align: right;" dir="rtl" id="id_4f3e422eb68c43770279738" class="text_exposed_root text_exposed"><i><span dir="rtl"><span class="text_exposed_show"> «...برف ها</span></span></i></div><div style="text-align: right;" mce_style="text-align: right;" dir="rtl" class="text_exposed_root text_exposed"><i><span dir="rtl"><span class="text_exposed_show"> کم کم آب می شود</span></span></i></div><div style="text-align: right;" mce_style="text-align: right;" dir="rtl" class="text_exposed_root text_exposed"><i><span dir="rtl"><span class="text_exposed_show"> شب</span></span></i></div><div style="text-align: right;" mce_style="text-align: right;" dir="rtl" class="text_exposed_root text_exposed"><i><span dir="rtl"><span class="text_exposed_show">ذره ذره آفتاب می شود</span></span></i></div><div style="text-align: right;" mce_style="text-align: right;" dir="rtl" class="text_exposed_root text_exposed"><i><span dir="rtl"><span class="text_exposed_show">و دعای هر کسی</span></span></i></div><div style="text-align: right;" mce_style="text-align: right;" dir="rtl" class="text_exposed_root text_exposed"><i><span dir="rtl"><span class="text_exposed_show">رفته رفته توی راه</span></span></i></div><div style="text-align: right;" mce_style="text-align: right;" dir="rtl" class="text_exposed_root text_exposed"><i><span dir="rtl"><span class="text_exposed_show">مستجاب می شود....»</span></span></i></div><div style="text-align: right;" mce_style="text-align: right;" dir="rtl" class="text_exposed_root text_exposed"><i><span dir="rtl"><span class="text_exposed_show"><br /> <br />-عرفان نظرآهاری</span></span></i></div></div></div></div><p dir="RTL"><br /></p><p style="text-align: left;" mce_style="text-align: left;" dir="RTL">سوده</p><p style="text-align: left;" mce_style="text-align: left;" dir="RTL">&nbsp;بهمن ماه 90<br /></p><p dir="RTL"><br /></p><span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline;" mce_style="display: inline;"><img alt="where_are_you.jpg" src="http://www.soudeh.ir/pictures/where_are_you.jpg" mce_src="http://www.soudeh.ir/pictures/where_are_you.jpg" class="mt-image-center" style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" mce_style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" height="350" width="236" /></span><span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline;" mce_style="display: inline;"><br /></span><span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline;" mce_style="display: inline;"><br /></span><span dir="rtl" class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline; text-align: right;" mce_style="display: inline; text-align: right;">---</span><span dir="rtl" class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline; text-align: right;" mce_style="display: inline; text-align: right;"><br /></span><span dir="rtl" class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline; text-align: right;" mce_style="display: inline; text-align: right;">(1) نوعی آسیب مغزی به دنبال محرومیت طولانی مدت مغز از اکسیژن و موارد غذایی.</span><span dir="rtl" class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline; text-align: right;" mce_style="display: inline; text-align: right;"><br /></span><span dir="rtl" class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline; text-align: right;" mce_style="display: inline; text-align: right;"><br /></span><span dir="rtl" class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline; text-align: right;" mce_style="display: inline; text-align: right;"><br /></span><span dir="rtl" class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline; text-align: right;" mce_style="display: inline; text-align: right;">پ.ن: عکس از <a mce_href="http://fc01.deviantart.net/fs70/f/2010/218/2/f/Underneath_the_Stars_by_kurosakii.jpg" href="http://fc01.deviantart.net/fs70/f/2010/218/2/f/Underneath_the_Stars_by_kurosakii.jpg">اینجاست</a>.</span><span dir="rtl" class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline; text-align: right;" mce_style="display: inline; text-align: right;"><br /></span><span dir="rtl" class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline; text-align: right;" mce_style="display: inline; text-align: right;">پ.ن2: با این <a mce_href="http://s9.wikiseda.org//music/S/Shahyar%20Ghanbari/%5Bone%5D/Avalin%20Bar%20%5BWikiSeda%5D.mp3" href="http://s9.wikiseda.org//music/S/Shahyar%20Ghanbari/%5Bone%5D/Avalin%20Bar%20%5BWikiSeda%5D.mp3">ترانه </a>شنیدنی...</span><span dir="rtl" class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline; text-align: right;" mce_style="display: inline; text-align: right;"><br /></span><span dir="rtl" class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline; text-align: right;" mce_style="display: inline; text-align: right;">پ.ن3: ممنونم <a mce_href="http://faraneh1362.persianblog.ir/" href="http://faraneh1362.persianblog.ir/">ایرمان </a>عزیز همزاد... ؛) خیلی خوش حال شدم از از این همه ری-دایرکشن هایی که یکهو سوپرایز وار پرتاب شدند از آنجا به اینجا... :)</span><span dir="rtl" class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline; text-align: right;" mce_style="display: inline; text-align: right;"><br /></span><span dir="rtl" class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline; text-align: right;" mce_style="display: inline; text-align: right;">پ.ن4: آی لاو <a mce_href="http://danbo-addict.deviantart.com/gallery/" href="http://danbo-addict.deviantart.com/gallery/">دمبو </a>:پی<br /></span><span dir="rtl" class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline; text-align: right;" mce_style="display: inline; text-align: right;"><br /></span>]]>
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>حرف سی ام: I have been lost for ages!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.soudeh.ir/2012/01/post-111.php" />
    <id>tag:www.soudeh.ir,2012://1.371</id>

    <published>2012-01-29T15:52:17Z</published>
    <updated>2012-01-30T12:38:26Z</updated>

    <summary> Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:&quot;Table Normal&quot;; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:&quot;&quot;; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:&quot;Calibri&quot;,&quot;sans-serif&quot;; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:&quot;Times New Roman&quot;; mso-fareast-theme-font:minor-fareast;...</summary>
    <author>
        <name>یک نیمچه دکتر</name>
        <uri>http://www.soudeh.ir/cgi-bin/mt/mt-cp.cgi?__mode=view&amp;blog_id=1&amp;id=1</uri>
    </author>
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.soudeh.ir/">
        <![CDATA[<p><!--[if gte mso 9]><xml>
 
  Normal
  0
  
  
  
  
  false
  false
  false
  
  EN-US
  X-NONE
  AR-SA
  
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
  
  
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
  
</xml><![endif]--><!--[if gte mso 9]><xml>
 
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
 
</xml><![endif]--><!--[if gte mso 10]>
<style>
 /* Style Definitions */
 table.MsoNormalTable
	{mso-style-name:"Table Normal";
	mso-tstyle-rowband-size:0;
	mso-tstyle-colband-size:0;
	mso-style-noshow:yes;
	mso-style-priority:99;
	mso-style-qformat:yes;
	mso-style-parent:"";
	mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt;
	mso-para-margin-top:0in;
	mso-para-margin-right:0in;
	mso-para-margin-bottom:10.0pt;
	mso-para-margin-left:0in;
	line-height:115%;
	mso-pagination:widow-orphan;
	font-size:11.0pt;
	font-family:"Calibri","sans-serif";
	mso-ascii-font-family:Calibri;
	mso-ascii-theme-font:minor-latin;
	mso-fareast-font-family:"Times New Roman";
	mso-fareast-theme-font:minor-fareast;
	mso-hansi-font-family:Calibri;
	mso-hansi-theme-font:minor-latin;
	mso-bidi-font-family:Arial;
	mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}
</style>
<![endif]-->

</p><p dir="RTL">گاهی چشم ها رو یکهو باز می کنی و می بینی توی واقعیتِ تمام
آرزوهای به ظاهر دست نیافتنیِ کودکی ت، شناوری. و آرزو های واقعی شده ت آنقدر زیاد
اند، که هر طرف را که نگاه می کنی، به افسانه می ماند... تمام اتفاق ها، تمام حرف
ها، تمام نگاه ها.... و در حالی که شگفت زده ای از این همه تجربه ناب و غرق خوشی، یکهو، یک جور دردناکی می
فهمی بی که بدانی، اشتباه آرزو کرده ای. که توی دنیای واقعی، تمام افسانه ها گرچه افسانه ای شروع می شوند، اما
افسانه ای به آخر نمی رسند... </p><p dir="RTL"><br /></p><p dir="RTL">و تو تازه ی تازه در می یابی، که ته ته دلت، هیچ وقت یک «افسانه» نمی
خواسته ای.... </p><p dir="RTL"><br /></p><p dir="RTL">...و این جاست که فاجعه آغاز می شود.</p><p dir="RTL"><br /></p>]]>
        <![CDATA[<p dir="RTL">*&nbsp; </p>

<p dir="RTL">...روزهام
در گذرند. با سرعتی ماورای سرعت گذر معمول عقربه ها. صبح هایم فورن شب می شوند و
شب هایم در چشم به هم زدنی توی راندهای آموزشی نیمه شبانه ی شب های کشیک، صبح. و
لابد اگر بلد بودم، کلید فست فوروارد را فشار می دادم، که لحظه هایم زود-زود و تند-تند
تر حتا رد شوند و بروند نمی دانم به سمت کدام نا کجا. از چرت عصرگاهی بیدار شده ام
و اگر نمی ترسیدم که شب خوابم نبرد، لابد باز هم کله را کرده بودم زیر پتو که
خواب-تراپی بشوم و مثلا خواب هری پاتر و هرمیون یا یا بلای توایلایت را ببینم،
بلکه یه کمی هم دل بیچاره م شاد بشود! </p><p dir="RTL"><br /></p>

<p dir="RTL">خسته م از این دنیای&nbsp; مدام. از کشیک پشت کشیک. از
خواب خواب خواب توی روزهای پست کشیک... و نمی دانم کدام موجود خیر ندیده ای بود که
یک شب آمد، یک تکه ازم رو دزدکی برداشت، و من از آن روز مدام در جست و جوی آن چیزی
ام که دیگر درونم نیست، بی که بدانم چیست یا که کجای روزهام جاش گذاشته ام اصلن.
بعد دلم می خواهد بروم توی خیابون از کنار هر کسی که رد می شوم، بپرسم که شما یک
قسمت از من رو ندیدید که عین یه توپ قلقلی قرمز با یک جفت پای باریک شیطون، زیر
زیرکی -دوان دوان- رد بشود از این ورها؟! (یاد انیمیشن مانسترز می افتم!) ...و
بعدترش بشنوم که طرف خودش هم دارد دنبال گم شده ی خودش می گردد. یا که اصلن به قول
بابا وقتی از کسی آدرس پرسید بود یکبار اون وقت ها و هنوز هم که هنوز است نقل
زبانش است برای وقت های خنده، جواب بشنوم که: &nbsp;"I
have been lost for ages myself!" &nbsp;. و من
خیالم راحت بشود که یا دزد همه جا هست، یا که همه آن قدر حواس پرت هستند که یک
جایی شان را یک جایی که خودشان هم نمی دانند، توی یک روز خاکستری مبهم، لا به لای
ثانیه هایی که تند-تند می روند، جا بذارند....</p><p dir="RTL"><br /></p>

<p dir="RTL">* </p>

<p dir="RTL">رفته ام تمام جزوه هایی که
را که فعلن لازم دارم، خریده ام، اتاقم را اتاق تکانی کرده ام، برنامه ی درسی ام
را ریخته ام، کلاس فرانسه م را هم ول کرده م و حالا نشسته ام پشت میز، لابد منتظرم
که گم شده م از توی صفحه ی مانیتور بپرد بیرون، جزوه ها را بچپاند توی مغزم.&nbsp;
</p><p dir="RTL"><br /></p>

<p dir="RTL">*</p>

<p dir="RTL">...دنیای عجیبی داریم. آن
قدر زیاد می گیرد ازت که فکر کنی ارزش ماندن ندارد، ولی آنقدر هم می دهد که حس کنی
شاید بشود ادامه داد باز باز هم... و این چنین است که من بعد طوفان دیگری از
زندگی م که خیلی چیزهام را توش از دست دادم، هم چنان زنده ام. </p><p dir="RTL"><br /></p>

<p dir="RTL">...و همه چیزم به تار مویی
بند است. اما بند است بالاخره. و لابد همین است که مهم است. ...فقط کاش تکه ی گم
شده ی من هم بند باشد بندش به جایی م که توی این کش و قوس های مداوم، بشود کشیدش و
برش گرداند سر جاش! ...که لا اقل حس کنم طوفانی که گذرانده ام و دارم می گذرانم و دردی
که تحمیل کرده م به آدم هایی که دوست شان داشته م برای پذیرش این طوفان، هم ارزشش را داشته.... که یک روز تمام
می شود... و.... </p><p dir="RTL"><br /></p><p dir="RTL">...و کشتی شکسته و طوفان زده م هم به ساحل آرامش می رسد عاقبت یک روز....</p>

<p dir="RTL"><br /></p><p dir="RTL"><br /></p>

<p style="text-align: left;" mce_style="text-align: left;" dir="RTL">سوده </p><p style="text-align: left;" mce_style="text-align: left;" dir="RTL">بهمن ماه 90 </p><p style="text-align: left;" mce_style="text-align: left;" dir="RTL"><br /></p><p style="text-align: left;" mce_style="text-align: left;" dir="RTL">&nbsp;<br /></p><span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline;" mce_style="display: inline;"><img alt="sea_shore.jpg" src="http://www.soudeh.ir/pictures/sea_shore_by_koni87.jpg" mce_src="http://www.soudeh.ir/pictures/sea_shore_by_koni87.jpg" class="mt-image-center" style="text-align: center; display: block; margin: 0pt auto 20px;" mce_style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" width="360" height="270" /></span><p style="text-align: right;" mce_style="text-align: right;" dir="rtl"><br /></p><p style="text-align: right;" mce_style="text-align: right;" dir="rtl"><br /></p><p style="text-align: right;" mce_style="text-align: right;" dir="rtl">---</p><p style="text-align: right;" mce_style="text-align: right;" dir="rtl">پ.ن: عکس از <a mce_href="http://koni87.deviantart.com/art/sea-shore-73244979?q=boost%3Apopular%20shore&amp;qo=22" href="http://koni87.deviantart.com/art/sea-shore-73244979?q=boost%3Apopular%20shore&amp;qo=22">اینجاست</a>.</p><p style="text-align: right;" mce_style="text-align: right;" dir="rtl">پ.ن2: با این <a mce_href="http://s2.picofile.com/file/7271666341/_VD_courrier_between_Free_Mp3_Downloads_Mp3_Player.mp3.html" href="http://s2.picofile.com/file/7271666341/_VD_courrier_between_Free_Mp3_Downloads_Mp3_Player.mp3.html">موزیک</a>.</p><p style="text-align: right;" mce_style="text-align: right;" dir="rtl">پ.ن3: بی نهایت شادم از موفقیت <a mce_href="http://soudeh.ir/enshaa/2008/10/post-1.php" href="http://soudeh.ir/enshaa/2008/10/post-1.php">این پست</a>!! ممنونم از همه بابتش و امیدوارم که اونایی که می تونن بیشتر از اینها کمکم کنن برای کامل تر کردنش.... :)<br /></p>]]>
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>حرف بیست و نهم: روان در روزهای آرام زمستانی... </title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.soudeh.ir/2011/12/post-110.php" />
    <id>tag:www.soudeh.ir,2010://1.312</id>

    <published>2011-12-14T19:22:35Z</published>
    <updated>2012-01-29T16:30:45Z</updated>

    <summary> Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:&quot;Table Normal&quot;; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:&quot;&quot;; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:&quot;Calibri&quot;,&quot;sans-serif&quot;; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:&quot;Times New Roman&quot;; mso-fareast-theme-font:minor-fareast;...</summary>
    <author>
        <name>یک نیمچه دکتر</name>
        <uri>http://www.soudeh.ir/cgi-bin/mt/mt-cp.cgi?__mode=view&amp;blog_id=1&amp;id=1</uri>
    </author>
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.soudeh.ir/">
        <![CDATA[<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><!--[if gte mso 9]><xml>
 
  
  
 
</xml><![endif]--><!--[if gte mso 9]><xml>
 
  Normal
  0
  
  
  
  
  false
  false
  false
  
  EN-US
  X-NONE
  AR-SA
  
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
  
  
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
  
</xml><![endif]--><!--[if gte mso 9]><xml>
 
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
 
</xml><![endif]--><!--[if gte mso 10]>
<style>
 /* Style Definitions */
 table.MsoNormalTable
	{mso-style-name:"Table Normal";
	mso-tstyle-rowband-size:0;
	mso-tstyle-colband-size:0;
	mso-style-noshow:yes;
	mso-style-priority:99;
	mso-style-qformat:yes;
	mso-style-parent:"";
	mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt;
	mso-para-margin-top:0in;
	mso-para-margin-right:0in;
	mso-para-margin-bottom:10.0pt;
	mso-para-margin-left:0in;
	line-height:115%;
	mso-pagination:widow-orphan;
	font-size:11.0pt;
	font-family:"Calibri","sans-serif";
	mso-ascii-font-family:Calibri;
	mso-ascii-theme-font:minor-latin;
	mso-fareast-font-family:"Times New Roman";
	mso-fareast-theme-font:minor-fareast;
	mso-hansi-font-family:Calibri;
	mso-hansi-theme-font:minor-latin;
	mso-bidi-font-family:Arial;
	mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}
</style>
<![endif]-->

</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">آدم ها همیشه از دوردست که نگاه می کنند، چیزها و کارها و آدم ها توی نگاه شان
قد یک نقطه کوچک می شود. از دور، فیل می شود قد یک مورچه و ستاره قد یک پولک نور.
از دور می شود فیل را توی کف دست جا داد و ستاره را مثل قاصدک فوت کرد و فرض کرد
که تمام جاده ها را تا رسانیدن پیغام چشم هات، خواهد دوید.</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">جلوتر که بروی اما، فیل، فیــــــــــــل می شود و ستاره، شراره های سوزان آتش از همه
سو. جلوتر که بروی، یکهو تمام دنیات از لای انگشت هات می ریزد زمین و قل-قل خوران
پیش روی چشم های ناباورت، توی سراشیبی سقوط، از تو دور و دور تر می شود...</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p>]]>
        <![CDATA[<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">&nbsp;*</p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">آن قدیم ها، که اینترنی اوج قله دست نایافتنی زندگی بود و اینترن ها برندگان مدال
طلای ماراتون 7 سال دوندگی پزشکی توی چشم های کوچک استاجری ما، شب های کشیک
اینترنی به معنی نهایت دنیا بود. به معنی ته ته همه چیز و همه کس و همه جا. به
معنی ته ته توانایی این دست ها و این چشم ها برای تکان دادن دنیا. به معنی لحظه ای
که می دانستیم می رسد، اما آنقدر عجیب بود و بزرگ و آن قدر «فیــــــــــل» از همان دور
ها توی نگاه مان، که باور مان نمی شد از نزدیک مورچه ای بشود که بتوان توی دست
گرفتش و نگاهش کرد و حسش کرد و زندگی اش کرد هرگز. ...و به گمانم که وسط سی پی آر (1)
همان کشیک اول بود ، همان لحظه ی نیمه شب که پیرمرد زیر دست های مان بود و نبود، و
دست های بی حس از آن همه دردم فقط آرزو می کرد که پیرمرد رها کند دنیا را، که باور
رسیدن شب کشیک برایم بالاخره، افتاد. و پیرمرد که رفت و بهم که گفتند بس است دیگر،
ول کن، همان مورچه کوچک هم از دریچه
چشم هام، دیگر افتاد که افتاد. </p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">...و لابد این تنها موردی بود از زندگی این روزهام که جای «مورچه» با «فیل»، عوض شد.</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">*</p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">روان آدم ها باید از پیچیده ترین
جاهای عالم باشد، آن وقت هایی که آدم نمی فهمدش. و بعد اگر آز سوی دیگری نگاهش
کنی، لابد واکنش های گاهن قابل پیش بینی انسانی اش هم گاهی می تواند تبدیلش کند به
یکی از ساده ترین های شان. نمی دانم... فقط می دانم که چه ساده و چه پیچیده، یکی
از زیباترین جاهایی است که می شود تویش پا گذاشت! و روان پزشکی، سومین بخش اینترنی
ماست.</p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">...هنوز
 خوب یادم هست بار اولی که delusion of grandiosity (توهم خود بزرگ
بینی) مریض توی دوران استاجری باعث شد که خودش را به رئیس جمهور و رهبر و 
امام و
پیغمبر و خدا ربط بدهد، آن هم ربط هایی عجیب و غریب غیر قابل انتظار، که 
عمویم است
و شوهرم است و بردار شوهرم!، لب های ذهنم بی درنگ به خنده باز شد و لب های 
واقعی م
برای خفط حرمت بیمار و پزشک سفت به هم می چسبیدند. اما به گمانم که خیلی 
طول نکشید
که بیمار psychiatric (روان پزشکی)
هم برایم تبدیل شد به انسانی که می فهمد و درک دارد و از خنده ی تو شاد می 
شود و
از گریه ات غمگین. انسانی که بهت گوجه فرنگی تعارف می کند و اگر بر نداری، 
دلش می
گیرد. انسانی که می خواهد بغلت کند و
وقتی می گویی سرما خورده ای، سرخورده می شود. انسانی که می خواهد کمک کند 
چیزی را که گم کرده ای، پیدا کند و بخش را شش-هفت
دور می زند و از زیر بالش خودش تا سوراخ لوله خودکار را خیلی جدی می گردد و
 پیدا که شد پیروزمندانه
چشمش خشک می شود به لب هات، در انتظار یک تشکر. انسانی که یک بخش از ذهنش 
اگر چه بار
بیماری ای غریب را به دوش می کشد، اما بقیه اش آن قدر سالم هست که بشود 
انسان
نامیدش هنوز و درکش کرد و فهمید که نیازی نه به ترس و وحشت و فرار دارد، و 
نه به
استهزاء و خنده. که آن گوشه ی سالم ذهنش اصلن چنان دردناک است از بیماری آن
 دیگری
ش و چنان ناتوان از فهمیدن آن چه به سرش آمده (که آن وقت هایی که جسم درد 
می گیرد،
ذهن نشانش می دهد که کجا را تسکین بدهد، اما ذهن که بیمار شود، سردرگمی از 
نقطه ی
درد، بزرگ ترین درد ها را با خودش می کشاند) که بیش از هر بیمار دیگری نیاز
 به کمک
دارد و همدلی.... و این چین شده که بیماران روان پزشکی هم برای من شده اند 
کودکانی
معصوم و ناتوان... آنقدر که حتا از آقای.ف که PRN (2) مشت می زند به آدم
ها و بعد پشیمان می شود، و آقای.م که نگاهش از روی چشم های آدم تکان نمی 
خورد و آقای.آ که زمین را نگاه می کند، اما تکان که می خوری، می گوید که 
حتمن علامت داده ای به یکی از آن صداهایی که می خواهند آزارش بدهند، هم 
انگار دیگر
نمی ترسم حتا... </p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">...و
 لابد اگر می توانستم فرق بگذارم بین
همدلی از نوع sympathy و empathy&nbsp; (3) اگر می توانستم که خودم را نگذارم 
توی
کفش های مریض هایم و برای دختر 23 ساله ی افسرده ای که بارها و
بارها اقدام به خودکشی کرده، گریه ام نگیرد، و برای مجروح PTSD ای که تجربه
 کردن مجدد روزهای جنگ، دیوانه اش کرده، بغضم نگیرد مدام، لابد به روان 
پزشکی هم می شد که کمی
بیشتر فکر کنم برای آینده ام....!</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">*</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">...و
 خلاصه که این روزهای ما، یک جور تندی، بی که وقت باشد آدم فکر کند به خیلی
 چیزها و کس ها، عبور می کند و کشیک های نسبتن زیاد و پشت سر هم افتاده این
 یکی دو هفته ی اخیرم هم وقتی برای سر خاراندن برام حتا نگذاشته... و با 
این حال، هنوز هم، تنها که می شوم، ذهنم پر می کشد تا خیلی جاها و چیزها و 
آدم ها و همین چند خط ساده هم از آن قسمت های سطحی ترش تراوش کرده به بیرون
 توی یک لحظه ی آرام پست کشیک، شاید که از حجم آن همه حرف نگفته و فکر تلنبار شده توی انبارهای این دل، کمی، کاسته شود...</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">بر می گردم برای از نو باز کردن این همه حجم نگفته پیچیده در هم :)</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">زمستان تان سپید.</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p><p>سوده &nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <br /></p><form dir="rtl" class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline; text-align: justify;" mce_style="display: inline; text-align: justify;" contenteditable="false">دی ماه 90</form><form dir="rtl" class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline; text-align: justify;" mce_style="display: inline; text-align: justify;" contenteditable="false"><br /></form><form dir="rtl" class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline; text-align: justify;" mce_style="display: inline; text-align: justify;" contenteditable="false"><br /></form><form dir="rtl" class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline; text-align: justify;" mce_style="display: inline; text-align: justify;" contenteditable="false"><br /></form><form dir="rtl" class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline; text-align: justify;" mce_style="display: inline; text-align: justify;" contenteditable="false"><img alt="shadow.jpg" src="http://www.soudeh.ir/pictures/shadow_two_by_frozenpandaman.jpg" mce_src="http://www.soudeh.ir/pictures/shadow_two_by_frozenpandaman.jpg" class="mt-image-center" style="text-align: center; display: block; margin: 0pt auto 20px;" mce_style="text-align: center; display: block; margin: 0pt auto 20px;" height="402" width="267" /></form><form dir="rtl" class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline; text-align: justify;" mce_style="display: inline; text-align: justify;" contenteditable="false"><br /></form><p><br /></p><form dir="rtl" class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline; text-align: justify;" mce_style="display: inline; text-align: justify;" contenteditable="false">(1) احیای قلبی ریوی</form><form dir="rtl" class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline; text-align: justify;" mce_style="display: inline; text-align: justify;" contenteditable="false"><br /></form><form dir="rtl" class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline; text-align: justify;" mce_style="display: inline; text-align: justify;" contenteditable="false">(2) یک مخفف پزشکی است به معنی as needed و در صورت نیاز.</form><form dir="rtl" class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline; text-align: justify;" mce_style="display: inline; text-align: justify;" contenteditable="false"><br /></form><form dir="rtl" class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline; text-align: justify;" mce_style="display: inline; text-align: justify;" contenteditable="false">(3) سمپاتی نوعی دلسوزی است که نباید در روان پزشک وجود داشته باشد و امپاتی نوعی احساس همدلی و درک است که مطلوب تر است.<br /></form><form dir="rtl" class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline; text-align: justify;" mce_style="display: inline; text-align: justify;" contenteditable="false"><br /></form><form dir="rtl" class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline; text-align: justify;" mce_style="display: inline; text-align: justify;" contenteditable="false">---</form><form dir="rtl" class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline; text-align: justify;" mce_style="display: inline; text-align: justify;" contenteditable="false"><br /></form><form class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline; text-align: right;" mce_style="display: inline; text-align: right;" contenteditable="false">پ.ن: عکس ار <a href="http://browse.deviantart.com/photography/?qh=&amp;section=&amp;q=shadow#/d27wkqf" mce_href="http://browse.deviantart.com/photography/?qh=&amp;section=&amp;q=shadow#/d27wkqf">اینجاست</a>.</form><form class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline; text-align: right;" mce_style="display: inline; text-align: right;" contenteditable="false">&nbsp;</form><p>پ.ن: <a mce_href="http://soudeh.ir/enshaa/2012/01/post-14.php" href="http://soudeh.ir/enshaa/2012/01/post-14.php">اینجا</a> را هم ببینید.<br /></p><p><br /></p><form class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline; text-align: right;" mce_style="display: inline; text-align: right;" contenteditable="false"></form><p><br /></p>]]>
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>حرف بیست و هشتم: ...چه زود دیر شد!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.soudeh.ir/2011/10/post-109.php" />
    <id>tag:www.soudeh.ir,2011://1.352</id>

    <published>2011-10-25T14:26:10Z</published>
    <updated>2012-05-07T21:24:15Z</updated>

    <summary>زمان خیلی زود می گذرد. زودتر از آنکه فرصت کنی تحلیل کنی گذشتنش را. همین دیروز، من اینجا نبودم و به اینجا بودنم هم فکری نمی کردم. که شعار زندگی کردن در حال و فکر نکردن به آینده، شعار قشنگی...</summary>
    <author>
        <name>یک نیمچه دکتر</name>
        <uri>http://www.soudeh.ir/cgi-bin/mt/mt-cp.cgi?__mode=view&amp;blog_id=1&amp;id=1</uri>
    </author>
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.soudeh.ir/">
        <![CDATA[<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">زمان خیلی زود می گذرد. زودتر از آنکه فرصت کنی تحلیل کنی گذشتنش را. همین دیروز، من اینجا نبودم و به اینجا بودنم هم فکری نمی کردم. که شعار زندگی کردن در حال و فکر نکردن به آینده، شعار قشنگی بود. اما اگر از من می شنوید، جواب نمی دهد. امتحان نکنید. که یک روز چشم ها را باز می کنی، می بینی وسط آینده ای هستی که هیچ ازش نمی دانی، که هیچ وقت نخواستی بدانی اصلن. آینده ای که بی اجازه آمده پریده وسط حال رویایی ت، دنیا را کرده یک سرگیجه بی منتهای مدام...</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl"><br />با هر چیزی بالاخره یک وقتی باید کنار آمد لابد. امروز نه، فردا. فردا نه، پس فردا دیگر حتمن... و من چه همه «پس فردا» دورم از آن «امروز»م، و باز هم انگار که همین دیروز بوده، آن «امروز» رویایی...<br /><br mce_bogus="1" /></p>]]>
        <![CDATA[<p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">*<br />
اینترن شدیم بالاخره و 8-7 سانتی قد کشیدیم یکهو توی همون روز اولی که لیبل 
خوردنی نارنجی رنگ اینترن را چسباندند روی سفیدی بکر روپوش های مان. و حالا
 دیگر مدام توی بخش ها می پلکیم، احساس «دکتر» بودن واقعی می کنیم، ای بی 
جی می گیریم، ان جی می گذاریم، فولی می گذرایم *، مریض ها جدی مان می گیرند و
 پیرزن ها قربان صدقه مان می روند که چه خانوم دکتر «خانومی». و ما دیگر 18
 سال مان نیست که ذوق کنیم. لبخندی می زنیم از جنس لبخند های چهل سالگی و 2
 دقیقه بعد یادمان می رود. دیگر یاد گرفته ایم که «امروز»ها چه کوتاه اند و
 حرف های آدم ها چه همه روی هوا... <br />
</p><p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p><p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">...اما باز هم لابد حس قشنگی است. کم کم سایه ی لبخند آدم ها رو-ت جا خوش 
می کند و لب های شان که در جست و جوی چشم هات می خواهند به سلامی باز شوند و
 تشکری و گفت و گویی، یک جای نامعلومی از درونت رو گرما می دن. گرمایی از جنس حرارت دل چسب یک شومینه، وسط یه شب برفی بلند!
 و چشم هات، ناخودآگاه به لبخندی بی اختیار از این همه حس داغ، جمع می شود 
انگار...<br />
</p><p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p><p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">دنیا جای قشنگی است، وقتی که بتوانی هضم کنی طعم شیرینی خامه ای های 
«دیروز»ات رو، و شیر کاکائو های «امروز»ات رو. که تازه آن موقع می فهمی که 
هر کدام شان چه قدر توی جای خودشان شیرین و دوست داشتنی بوده اند و هستند. 
حتا اگر یکی شان، دیگر امروز نباشد. که اگرچه کیک و شیرینی با شیر کاکائو 
فقط می چسبد، اما آدم ها محکوم اند که هیچ وقت هر دوی شان را با هم نداشته 
باشند. خدا را بنده نخواهند بود لابد آن روز اگر که بیاید! <br />
</p><p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p><p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">...و زندگی می گذرد، بالاخره، وسط این همه شیرینی و تلخی مدامی که دل را می
 زند گاهی... و فقط تویی که می مانی میان این همه گریه و خنده ی خودت و آدم
 هات. و تصمیم اینکه کدام حس را از میان این همه میوه احساس که روییده اند توی درخت دلت بچینی و بذاری سر سفره که مهمان باشد این روزهایت را، لابد دیگر تماماً
 توی مشت های خودت جا می شود! <br /></p><p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p><p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">
...و می گذرد دیگر این روزها هم... :)<br />
&nbsp;<br /></p><p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">بر می گردم (؛</p><p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p><p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><img alt="smiling_plate.jpg" src="http://www.soudeh.ir/pictures/Untitled.jpg" mce_src="http://www.soudeh.ir/pictures/Untitled.jpg" class="mt-image-center" style="text-align: center; display: block; margin: 0pt auto 20px;" mce_style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" height="232" width="433" /></p><p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p><p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">----</p><p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">*ABG= تست خونی برای بررسی گازهای خون سرخرگی، NG= لوله ی بینی-معده ای، Foley= همان سوند است.</p><p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">* عکس از <a mce_href="http://browse.deviantart.com/?qh=&amp;section=&amp;q=happy+plate#/d3bryri" href="http://browse.deviantart.com/?qh=&amp;section=&amp;q=happy+plate#/d3bryri">اینجاست</a>.</p><p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p>]]>
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>&quot;Long live all the mountains we moved&quot;....</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.soudeh.ir/2011/09/post-107.php" />
    <id>tag:www.soudeh.ir,2011://1.331</id>

    <published>2011-09-13T16:54:35Z</published>
    <updated>2012-01-01T16:31:42Z</updated>

    <summary>پای لپ تاب که می شینم برای نوشتن، دست هام سست میشن. خیلی وقته که زیاد ننوشته م و ننوشتن طولانی هم صدای قیژ قیژ ذهنم رو بد در آورده. و حالا که امتحان پره-انترنی روی نرو برو ای نیست...</summary>
    <author>
        <name>یک نیمچه دکتر</name>
        <uri>http://www.soudeh.ir/cgi-bin/mt/mt-cp.cgi?__mode=view&amp;blog_id=1&amp;id=1</uri>
    </author>
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.soudeh.ir/">
        <![CDATA[<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">پای لپ تاب که می شینم برای نوشتن، دست هام سست میشن. خیلی وقته که زیاد ننوشته م و ننوشتن طولانی هم صدای قیژ قیژ ذهنم رو بد در آورده. و حالا که امتحان پره-انترنی روی نرو برو ای نیست که پشت بهانه های نخوندنش قایم باشک بازی کنم، بدجوری دلم می خواد که کسی برای لحظه ای هم که شده، می ایستاد و به لولاهام روغن می زد... </p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl"><br />دوست دارم اینجا رو، که قطره قطره ی نرم نرم باریدنمه که فرو رفته توی خاک این صفحه های مجازی... و یک روز اگر کسی حوصله کرد که قطره ها قطره ها رو کنار هم بذاره، من قطره-قطره دریا شده، لابد از وسطش چکه-چکه می ریزم بیرون! با همه ی این احوال اما، می خواهم، ولی می ترسم از شروعی دوباره. که بی نهایت بار توی این هشت سال شروع کرده م از نو... هر بار به امیدی، به میلی، به شوق حسی از کسی، چیزی، اتفاقی، کاری... و هیچ وقت هم دلم باقی نمونده توی راه و زود بریده م... قهر کرده م از واژه ها و رفته م، که برنگردم. که نساخته ایم من و حس های زندگی م با هم یکهو و میل نوشتنم گم شده توی دالان های ترس و تردید... که من آدم ثبات، آدم یک جا ایستادن و موندن، آدم همیشه و هرجا، نبوده م هیچ وقت توی این سال ها... </p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl"><br /></p>]]>
        <![CDATA[<p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">...و مدتهاست که پیچیده م توی 
خودم. مدت هاست که حرف هام راحت بیرون نمی آیند و محبورم بپیچونم شون لای 
یک مشت نقطه و خط و کلمه و آخرش خودم هم می مونم که تا کجا رفته م و اصلن 
رفته م یا که نه!! ...می خواهم در بیایم از این لاک پیچیده ی کلمه... از 
این حصاری که قایم شده م پشتش تمام این چند سال... اما&nbsp; ماندن توی راه واژه
 هم چیزهای بزرگی می خواهد که نیست در من مدت هاست. دنبال شون می گردم. 
دنبال خودم... </p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl"><br />*<br />راستش،
 حالا که فکر می کنم، می بینم که نوشتن یک بازی یک طرفه نیست! اون هم 
اینجا، که هیچ هم خصوصی و مخفی نیست و درش به روی همه ی آدم ها بازه که همه
 بیایند و شریک بشوند در حس لحظه های در گذر یک دختر که عبور می کند از لای
 تار و پود ثانیه ها. گاهی تند و گاهی کند... نوشتن دو طرفه است. و یک طرفش
 منم. مثل هر بازی دیگه ای... و طرف دیگرش هم آدم های دنیای من اند. چه 
اونها که فقط برای لحظه ای می آیند و چیزی از خودشون به یادگار می گذارند 
برام که بمونه توی دست های دلم تا به انتهای تمام خط خطی ها. و چه اونها که
 همیشه هستند و خواهند بود توی دلم و دنیام. </p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">این بازی بازی همه اس...و
 این آدم های دنیام اند که گاهی می شوند سوژه ی خط خطی هام، گاهی حس نوشته 
هام، و گاهی تمام انگیزه ی قلم به دست گرفتن هام. و همین آدم های قشنگ و 
دوست و داشتنی ام هستنند که گاهی، قفل زده ند به دست هام، گاهی حس هایم را 
خدشه دار کرده اند و گاهی انگیزه هایم را انداخته اند به کناری...</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">...و
 ما هم با هم بوده ایم توی این راه. همیشه. تمام دوستانی که توی این 9-8 
سال با من بوده اند و نبوده اند و آمده اند و رفته اند. که هم از مهربانی 
های تان یاد گرفته ام و سیراب شدم، هم از نا مهربانی های شیرین گاه گاه 
تان. و تمام این نوشته ها، نیمی ش برای من بوده، و نیمی اش برای شمایی که 
دوست تان داشته م... هرچند که مدت هاست نبوده م و می دونم که خیلی از شما 
هم دیگه نیستید... اما می خواهم، که توی این رویش دوباره ی واژه ها، باشید 
با من... که با هم اینجا را از نو بسازیم... که من بی کسانی که حس من باشند
 و انگیزه ی کلمه هام، نمی توانم بنویسم توی این شروع نو... <br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">*<br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">بنویسید برام. بگید که کی دوست تر داشتید من و نوشته هام رو توی این سال ها که گذشته. که
 کجا ها حس هاتون یکی شده با حس های من، اون قدر که مونده توی خاطرتون... 
که کجاها دوستم نداشتید اصلن! ...و هر چی که می خواهید کلن... فقط 
بگویید... بگویید، که بیشتر از آنکه گفتن بخواهد، دلم شنیدن می خواهد این 
روزها.... <br /></p><p><br /></p><p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">هم اکنون، نیازمند یاری سبزتان هستیم (:</p><p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p><p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p><span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline;" mce_style="display: inline;"><img alt="a_helping_hand.jpg" src="http://www.soudeh.ir/pictures/a_helping_hand.jpg" mce_src="http://www.soudeh.ir/pictures/a_helping_hand.jpg" class="mt-image-center" style="text-align: center; display: block; margin: 0pt auto 20px;" mce_style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" height="263" width="263" /></span><p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p><p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p><p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p><p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">---</p><p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">پ.ن: عنوان از <a href="http://www.4shared.com/audio/bRTphzYh/Long_Live_-_Taylor_Swift.htm" mce_href="http://www.4shared.com/audio/bRTphzYh/Long_Live_-_Taylor_Swift.htm">این </a>ترانه است.</p><p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">پ.ن2: عکس از <a mce_href="http://poivre.deviantart.com/art/a-helping-hand-103120876?q=boost%3Apopular%20helping%20hand&amp;qo=7" href="http://poivre.deviantart.com/art/a-helping-hand-103120876?q=boost%3Apopular%20helping%20hand&amp;qo=7">اینجاست</a>.</p><p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">پ.ن3: اگر پست خاصی بوده که بیشتر دوست داشتید، موضوع خاصی بوده، نمی دونم، خلاصه هر چی که بوده، همون رو بگید برام ؛)</p><p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">پ.ن4: کامنت های خصوصی رو لطفن بگید خصوصی اند که تایید نکنم.<br /></p><p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p>]]>
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>حرف بیست و هفتم: آش شله قلمکار...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.soudeh.ir/2011/08/post-108.php" />
    <id>tag:www.soudeh.ir,2011://1.335</id>

    <published>2011-08-08T23:02:36Z</published>
    <updated>2011-08-12T11:02:54Z</updated>

    <summary>زندگی آمیزه ی پیچیده ای است از هر آنچه که بتوانی فکرش را بکنی. آش شله قلمکاری است از پروردگار خیلی قادر، برای اینکه دقیقن بفهمی چه قدر توانایی دارد. که چه قدر تمام مواد لازم را دارد برای پختن...</summary>
    <author>
        <name>یک نیمچه دکتر</name>
        <uri>http://www.soudeh.ir/cgi-bin/mt/mt-cp.cgi?__mode=view&amp;blog_id=1&amp;id=1</uri>
    </author>
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.soudeh.ir/">
        <![CDATA[<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">زندگی آمیزه ی پیچیده ای است از هر آنچه که بتوانی فکرش را بکنی. آش شله قلمکاری است از پروردگار خیلی قادر، برای اینکه دقیقن بفهمی چه قدر توانایی دارد. که چه قدر تمام مواد لازم را دارد برای پختن شلوغ ترین آش عالم و حتا بیشترش را هم دارد. که چه قدر نه تنها همه چیز توی بساطش پیدا می شود، که آشپز فوق العاده ای هم هست حتی، آن قدر که همچین غلیظ درش می آرد و پر ملات و در هم و بر هم که.... </p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">...و لابد اگر تو نباشی که وسط این آش پر ملات غلیظ ماهرانه گیر کرده ای، از زاویه ی دید خارجی، جلوی این همه توانایی کسی در پیچانیدن آشی که برای آدم ها می پزد، به زانو که می افتی هیچ، بعدن باید یکی بیاید پخش و پلایت را هم با کاردک از روی زمین جمع کند.</p>]]>
        <![CDATA[<span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline;" mce_style="display: inline;"><br /></span><p dir="rtl">*</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">3
 روز است که توی خونه نشسته م. حرف زیاد نمی زنم. به تلفن ها جواب نمی دهم. اینترنت نمی آیم. 2 روزش را هم آنقدری درس نخواندم که خواندن به حساب 
بیاید. یک روز دیگرش که هیچ. اسید معده م هم به مری م لشگر کشی کرده با چند
 صد هزار تا سرباز ورزیده، روزه هم نیستم. فقط دارم می خورم مدام، در حد 
خرس، که غذا استرس کش خوبی است برایم همیشه! </p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">عرضم
 به حضورتان که خدا توی این چند روز آشی برای مان پخت، بسی بی همتا! که 
البته لابد نصف موادش هم کار خودمان بود، از توی بساط خودمان، که زحمتش را 
کلی کم هم کرد... اما به هر حال هرچه که بود، قرار نبود آشپز آش شله قلمکار
 ما هم خودش باشد، حتا اگر تمم موادش هم مهیا بود. هرچند، شد. ...و
 خدای ما از روی زمین بلندمان می کند و دوباره به زمین مان می زند مدام. 
دلگیرم ازش. دلخور. خیلی زیاد... آنقدر که از لجش یک روز تمام را قهر بودم و
 خودم را زده بود به کوچه علی چپ که انگار نه انگار من خدایی هم داشته م یک
 روز. و با زبان بی زبانی خواستم بفهمانم بهش که برو، ریختت را هم نمی 
خواهم ببینم دیگر. هرچند نفهمید! ...و فقط نشستم شر شر توی سکوت آبغوره 
گرفتم هی که دوستان نمی دانند چه اشک دم مشکی هستم، من! بس که یواشکی گونه 
ها را مستفیذ می کنیم توی گوشه موشه ها که دل کسی نلرزد....</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl"> ولی خودمانیم!! جمع اگر کرده بودم این همه آبغوره را، یک چیزی شده بود ها....! </p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">*</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">روزهایم
 به غیر اتفاقی که افتاد و کاش نمی افتاد که همه ی خانه مان توی بهت و سکوت آزار دهنده ای جا خوش کرده از آن روز، ریتم ساده ی خودش را می زند. و 
برای خودش آرام-آرام می رود، بی که کاری داشته باشد به حال و روز ما... 
پروپوزال پایان نامه م هم هنوز دست متودولوژی ست و پس نداده ش بهم و 3 تا 
طرح دیگه هم روی شانه هایم سنگینی می کنند. خداییش نمی دانم این همه طرح 
تحقیقاتی دیگه چی بود دم امتحان پره-انترنی...! یعنی هر کسی که گفت بیا، من 
فرت گفتم آمدم!! خبر
 هم رسیده از وزارت بهداشت که گویا قوانین استریتی هیچ تغییری نکرده و هنوز
 همان هست که بود و تغییری هم نخواهد کرد. و استریت می شوم من با این حساب...
 و نیست خیلی دارم زیاد درس می خوانم این روزها (!)، استرس استریت شدن 
امتحان دستیاری و درس خواندن شدید توی اینترنی هم سوار شده روی پره و امتحان آسکی و 
پروپوزال و 3 تا طرح تحقیقاتی و دل خوری خیلی شدیدم از یک دوست هم کلاسی و... کلن حال من را نپرسید، که خودم هم نمی 
دانم!</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">*<br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">...و
 وسط آش شله قلمکارم شنا می کنم هنوز امروز و تمام روزهای آینده هم، تا که تمام شود. و دوستش دارم آشپزم را هنوز و دوست ترش خواهم داشت آن وقت هایی که برگه امتحانی به دستم می دهد بی هوا... و 
خوش حالم که خودش را بیشتر از من زد به کوچه علی چپ و باور نکرد قهر و لج بازی هایم را... و خوب می دانم که این پروردگار ما دلتنگ مان که می شود، 
کارهای عجیب و غریبی ازش سر می زند... بس که بلد نیست خودش حرف دلش را عین 
آدم به آدم بگوید!! نشانه های مسخره می فرستد، تا ما خودمان دست مان را 
دراز کنیم دست هاش را بگیریم....</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">کمک می کند این بار هم. می دانم... که بن بست، راست کار خودش است...&nbsp; </p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">خدایا!<br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">عاشقی کردن هایت ما رو کشت...!</p><p dir="rtl"><br /></p><p dir="rtl"><br /></p><span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline;" mce_style="display: inline;"><img alt="help_me.jpg" src="http://www.soudeh.ir/pictures/help_me.jpg" mce_src="http://www.soudeh.ir/pictures/help_me.jpg" class="mt-image-center" style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" mce_style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" height="229" width="450" /></span><p dir="rtl"><br /></p><p dir="rtl"><br /></p><p dir="rtl"><br /></p><p dir="rtl">---</p><p dir="rtl">پ.ن: عکس از <a mce_href="http://mamorukin.deviantart.com/art/HeLp-Me-214047585?q=boost%3Apopular%20in%3Aphotography%20god%20help&amp;qo=7" href="http://mamorukin.deviantart.com/art/HeLp-Me-214047585?q=boost%3Apopular%20in%3Aphotography%20god%20help&amp;qo=7">اینجاست</a>.</p><p dir="rtl">پ.ن2: با این <a mce_href="http://dc312.4shared.com/img/53859991/d85d644b/dlink__2Fdownload_2FIRdGNTez_3Ftsid_3D20110808-103649-7072c6b8/preview.mp3" href="http://dc312.4shared.com/img/53859991/d85d644b/dlink__2Fdownload_2FIRdGNTez_3Ftsid_3D20110808-103649-7072c6b8/preview.mp3">موزیک</a> فوق العاده دل نشین و رویایی... از دستش ندید!<br /></p><p dir="rtl">پ.ن3: کامنت دونی این پست بسته ست.</p><p dir="rtl"><br /></p>]]>
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>حرف بیست وششم: به همه شکسته های خوب روزگار! </title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.soudeh.ir/2011/08/post-106.php" />
    <id>tag:www.soudeh.ir,2011://1.327</id>

    <published>2011-08-01T20:30:12Z</published>
    <updated>2011-08-01T18:48:10Z</updated>

    <summary>شیشه را برای شکستن خلق کرده اند، دل را برای ترک خوردن و انسان را برای زخم برداشتن. که انگار کلید اوج هر کدام، بی که بدانند، در همان لحظه ی کمیابی قایم شده، که ناخواسته از عرش به فرش...</summary>
    <author>
        <name>یک نیمچه دکتر</name>
        <uri>http://www.soudeh.ir/cgi-bin/mt/mt-cp.cgi?__mode=view&amp;blog_id=1&amp;id=1</uri>
    </author>
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.soudeh.ir/">
        <![CDATA[<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">شیشه را برای شکستن خلق کرده اند، دل را برای ترک خوردن و انسان را برای زخم برداشتن. که انگار کلید اوج هر کدام، بی که بدانند، در همان لحظه ی کمیابی قایم شده، که ناخواسته از عرش به فرش فرود می آیند. و زخم خوردن، همان لحظه ی دردناکی است که سیستم ایمنی صدایش در می آید، داد می کشد و خودش را می کوبد به در و دیوار، که «خطر!!». و لابد برای همین است که درد خوب است. چون ترک خوردن و شکستن که آش کشک خاله است، اما درد را گذاشته اند تا بفهمی زخمی شده ای و بکشی عقب. و جای زخم را، برای اینکه نه تنها بفهمی، که هیچ وقت هم از یادت نرود.&nbsp; </p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">...بعد این روزها، این روزها که خیلی زیاد می بینم سیستم های ایمنی هایپر اکتیو آدم های اطرافم را، جای زخم های خودم یادم می آید. درد ندارند دیگر... و نگاه شان که می کنم، لبخند کم رنگی می نشیند روی لب هایم، بی هوا. که خدا می داند چه راه بی نهایت طولانی ای بوده از آن زخم ها، تا به اینجا که منم...</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl"><br /></p>]]>
        <![CDATA[<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">*</p>
<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">ماه رمضان هم پشت در ایستاده دیگر توی این ثانیه ها... به انتظار یک اشاره ی ماه که
 پا را بذارد توی کنج خالی خلوت های مان. و از بی سعادتی من است لابد که 
معده م طغیان کرده باز، وسط این دلشوره های ناخوانده از روزهای در پیش 
رو... روزهایی که می دانم قشنگ خواهند بود و ناب، اما دل است، دیگر... گاهی
 خودش را می دهد دست جریان نامعلوم روزها و می رود، تو هم با آن... </p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl"><br /></p>
<p style="text-align: right;" mce_style="text-align: right;">*<br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">این
 روزها را بین خانه و کتاب خانه در نوسانم. یک روز در هفته را هم استراحت 
مطلق می کنم و یک نقطه دیگر به نقاط در نوسانم افزوده می شود. شهریور 
امتحان پیش کارورزی در پیش است و منی هم که به خوش شانسی ام معروفم، دیگر 
شانسم وزن صد تا هم کلاسی دیگر را نتواسته تحمل کند و ما از خیر سر دانشگاه
 جدید الادغام مان یک راست افتادیم توی هچل نه تنها امتحان پیش کارورزی که 
یک امتحان دیگری، OSCE -شما بخوانید آسکی- نام! یعنی یک امتحان تستی دویست 
سوالی از مجموع شونصد تا درس 3.5 سال تحصیل فشرده بس نبود، حالا یک امتحان 
عملی از مهارت های پزشکی مان هم باید ازمان بگیرند. و من از همین جا اعلام 
می کنم که جز مهارت گوش کردن به درددل ها و غرغر های پیرزن های بخش داخلی 
راجع به دختر و پسر و نوه و نتیجه شان، مهارت خاص دیگه ای کسب نکردم در این
 مدت. جهت اطلاع! (...و
 خوب، آخر سر اگر به جایی نرسیدیم، می شود آگهی استخدام بدهیم توی روزنامه،
 که یک جفت «گوش شنوا» به سالمند شما ارائه می دهیم، ساعتی فلان تومان! و 
به زندگی مان به شیرینی ادامه بدهیم!!)<br />
</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">اینها
 به کنار، تصویب پروپوزال پایان نامه م هم که به مدد 150 تا امضایی که باید
 از این و آن بگیرم هی کش می آید و کش تر می آید باز. و لازم به ذکر نیست 
که خودم چقدر وسواس به خرج دادم و 150 بار هم هی هی از نو دوباره نوشتمش، 
آن قدر که بعید می دانم یک واو هم از توش غلط در بیاید. و خوب این هم لابد 
بیشتر تر کش دار کرده قضیه را دیگر. فقط امیدوارم آن قدر این کش را نگیرند 
بکشند که مرداد ماه هم تمام بشود، که آن وقت طبق قوانین جدید، داستان ما و 
امتحان پیش کارورزی شهریور ماه هم شروع نشده، تمام می شود، به همین زودی!</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">...و خلاصه که روزهای مان همین طور ساده می گذرد، بی اتفاقی که بلرزاندشان زیاد، اما خیلی تند... و count down لپ تاپم امروز 38 روز را نشان می دهد به امتحان... </p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">*</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl"><!--[if gte mso 9]><xml>
 <w:WordDocument>
  <w:View>Normal</w:View>
  <w:Zoom>0</w:Zoom>
  <w:TrackMoves/>
  <w:TrackFormatting/>
  <w:PunctuationKerning/>
  <w:ValidateAgainstSchemas/>
  <w:SaveIfXMLInvalid>false</w:SaveIfXMLInvalid>
  <w:IgnoreMixedContent>false</w:IgnoreMixedContent>
  <w:AlwaysShowPlaceholderText>false</w:AlwaysShowPlaceholderText>
  <w:DoNotPromoteQF/>
  <w:LidThemeOther>EN-US</w:LidThemeOther>
  <w:LidThemeAsian>X-NONE</w:LidThemeAsian>
  <w:LidThemeComplexScript>AR-SA</w:LidThemeComplexScript>
  <w:Compatibility>
   <w:BreakWrappedTables/>
   <w:SnapToGridInCell/>
   <w:WrapTextWithPunct/>
   <w:UseAsianBreakRules/>
   <w:DontGrowAutofit/>
   <w:SplitPgBreakAndParaMark/>
   <w:DontVertAlignCellWithSp/>
   <w:DontBreakConstrainedForcedTables/>
   <w:DontVertAlignInTxbx/>
   <w:Word11KerningPairs/>
   <w:CachedColBalance/>
  </w:Compatibility>
  <w:BrowserLevel>MicrosoftInternetExplorer4</w:BrowserLevel>
  <m:mathPr>
   <m:mathFont m:val="Cambria Math"/>
   <m:brkBin m:val="before"/>
   <m:brkBinSub m:val="&#45;-"/>
   <m:smallFrac m:val="off"/>
   <m:dispDef/>
   <m:lMargin m:val="0"/>
   <m:rMargin m:val="0"/>
   <m:defJc m:val="centerGroup"/>
   <m:wrapIndent m:val="1440"/>
   <m:intLim m:val="subSup"/>
   <m:naryLim m:val="undOvr"/>
  </m:mathPr></w:WordDocument>
</xml><![endif]--><!--[if gte mso 9]><xml>
 <w:LatentStyles DefLockedState="false" DefUnhideWhenUsed="true"
  DefSemiHidden="true" DefQFormat="false" DefPriority="99"
  LatentStyleCount="267">
  <w:LsdException Locked="false" Priority="0" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" QFormat="true" Name="Normal"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="9" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" QFormat="true" Name="heading 1"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="9" QFormat="true" Name="heading 2"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="9" QFormat="true" Name="heading 3"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="9" QFormat="true" Name="heading 4"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="9" QFormat="true" Name="heading 5"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="9" QFormat="true" Name="heading 6"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="9" QFormat="true" Name="heading 7"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="9" QFormat="true" Name="heading 8"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="9" QFormat="true" Name="heading 9"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="39" Name="toc 1"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="39" Name="toc 2"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="39" Name="toc 3"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="39" Name="toc 4"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="39" Name="toc 5"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="39" Name="toc 6"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="39" Name="toc 7"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="39" Name="toc 8"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="39" Name="toc 9"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="35" QFormat="true" Name="caption"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="10" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" QFormat="true" Name="Title"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="1" Name="Default Paragraph Font"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="11" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" QFormat="true" Name="Subtitle"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="22" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" QFormat="true" Name="Strong"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="20" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" QFormat="true" Name="Emphasis"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="59" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Table Grid"/>
  <w:LsdException Locked="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Placeholder Text"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="1" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" QFormat="true" Name="No Spacing"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="60" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Light Shading"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="61" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Light List"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="62" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Light Grid"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="63" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Shading 1"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="64" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Shading 2"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="65" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium List 1"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="66" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium List 2"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="67" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 1"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="68" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 2"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="69" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 3"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="70" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Dark List"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="71" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful Shading"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="72" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful List"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="73" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful Grid"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="60" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Light Shading Accent 1"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="61" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Light List Accent 1"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="62" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Light Grid Accent 1"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="63" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Shading 1 Accent 1"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="64" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Shading 2 Accent 1"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="65" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium List 1 Accent 1"/>
  <w:LsdException Locked="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Revision"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="34" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" QFormat="true" Name="List Paragraph"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="29" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" QFormat="true" Name="Quote"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="30" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" QFormat="true" Name="Intense Quote"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="66" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium List 2 Accent 1"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="67" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 1 Accent 1"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="68" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 2 Accent 1"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="69" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 3 Accent 1"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="70" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Dark List Accent 1"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="71" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful Shading Accent 1"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="72" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful List Accent 1"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="73" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful Grid Accent 1"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="60" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Light Shading Accent 2"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="61" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Light List Accent 2"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="62" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Light Grid Accent 2"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="63" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Shading 1 Accent 2"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="64" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Shading 2 Accent 2"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="65" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium List 1 Accent 2"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="66" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium List 2 Accent 2"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="67" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 1 Accent 2"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="68" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 2 Accent 2"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="69" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 3 Accent 2"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="70" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Dark List Accent 2"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="71" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful Shading Accent 2"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="72" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful List Accent 2"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="73" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful Grid Accent 2"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="60" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Light Shading Accent 3"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="61" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Light List Accent 3"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="62" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Light Grid Accent 3"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="63" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Shading 1 Accent 3"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="64" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Shading 2 Accent 3"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="65" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium List 1 Accent 3"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="66" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium List 2 Accent 3"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="67" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 1 Accent 3"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="68" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 2 Accent 3"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="69" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 3 Accent 3"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="70" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Dark List Accent 3"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="71" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful Shading Accent 3"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="72" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful List Accent 3"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="73" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful Grid Accent 3"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="60" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Light Shading Accent 4"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="61" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Light List Accent 4"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="62" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Light Grid Accent 4"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="63" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Shading 1 Accent 4"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="64" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Shading 2 Accent 4"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="65" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium List 1 Accent 4"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="66" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium List 2 Accent 4"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="67" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 1 Accent 4"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="68" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 2 Accent 4"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="69" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 3 Accent 4"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="70" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Dark List Accent 4"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="71" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful Shading Accent 4"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="72" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful List Accent 4"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="73" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful Grid Accent 4"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="60" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Light Shading Accent 5"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="61" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Light List Accent 5"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="62" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Light Grid Accent 5"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="63" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Shading 1 Accent 5"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="64" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Shading 2 Accent 5"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="65" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium List 1 Accent 5"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="66" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium List 2 Accent 5"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="67" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 1 Accent 5"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="68" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 2 Accent 5"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="69" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 3 Accent 5"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="70" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Dark List Accent 5"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="71" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful Shading Accent 5"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="72" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful List Accent 5"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="73" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful Grid Accent 5"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="60" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Light Shading Accent 6"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="61" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Light List Accent 6"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="62" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Light Grid Accent 6"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="63" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Shading 1 Accent 6"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="64" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Shading 2 Accent 6"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="65" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium List 1 Accent 6"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="66" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium List 2 Accent 6"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="67" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 1 Accent 6"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="68" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 2 Accent 6"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="69" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 3 Accent 6"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="70" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Dark List Accent 6"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="71" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful Shading Accent 6"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="72" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful List Accent 6"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="73" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful Grid Accent 6"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="19" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" QFormat="true" Name="Subtle Emphasis"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="21" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" QFormat="true" Name="Intense Emphasis"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="31" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" QFormat="true" Name="Subtle Reference"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="32" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" QFormat="true" Name="Intense Reference"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="33" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" QFormat="true" Name="Book Title"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="37" Name="Bibliography"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="39" QFormat="true" Name="TOC Heading"/>
 </w:LatentStyles>
</xml><![endif]--><!--[if gte mso 10]>
<style>
 /* Style Definitions */
 table.MsoNormalTable
	{mso-style-name:"Table Normal";
	mso-tstyle-rowband-size:0;
	mso-tstyle-colband-size:0;
	mso-style-noshow:yes;
	mso-style-priority:99;
	mso-style-qformat:yes;
	mso-style-parent:"";
	mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt;
	mso-para-margin-top:0in;
	mso-para-margin-right:0in;
	mso-para-margin-bottom:10.0pt;
	mso-para-margin-left:0in;
	line-height:115%;
	mso-pagination:widow-orphan;
	font-size:11.0pt;
	font-family:"Calibri","sans-serif";
	mso-ascii-font-family:Calibri;
	mso-ascii-theme-font:minor-latin;
	mso-fareast-font-family:"Times New Roman";
	mso-fareast-theme-font:minor-fareast;
	mso-hansi-font-family:Calibri;
	mso-hansi-theme-font:minor-latin;
	mso-bidi-font-family:Arial;
	mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}
</style>
<![endif]-->

</p><p dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi:embed" mce_style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi:embed">...و لا به لای وقت های خالی ای که این روزها گاهی 
توی سکون لحظه های خاکستری ام معجزه وار پیدا می شوند، صدای شکستن شیشه ی آدم 
های دنیام، هنوز هم توی گوشم زنگ می زند مدام...<span lang="AR-SA"> و درد نداشته و خوشحال از این درد نداشتن هام، باز هم ناخودآگاه یک
جایی م یک جوری ش می شود... درد نیست، می دانم، که آژیر هشدار دلم خاموش است و خطر
دور دور از دست هایم. که اصلن درد باید سایه بیندازد روت تا بفهمی ش، این حس اما
از لا به لای مولکول های هوا هم منتقل می شود... حتا از دورترین فاصله ها، از
دورترین آدم ها... حتا از آدم هایی که به تو ربطی ندارند. و شکستن شان، بی صدا می
شکند تو را هم. بی که سیستم ایمنی ت کاری بکند... نمی دانم اسمش را چی می گذارند،
اما هر چه که هست، قدرتش آن قدر بوده که دلم را به تکاپو بیندازد، وسط این همه
سکوت سنگین و سرد انگشت هام...</span></p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">...و
 کاش بدانند آدم هام... که خوب است شکستگی. که خوب است اصلن همه ی شکستن ها و بستن 
های دل. خوب است این ترک خوردن ها. که هر ردی که می ماند روی روح، که هر 
ترکی که دل بر می دارد، برای خودش یک داستان طولانی دارد. و ارزش آدم ها به
 داستان هایی است که برای تعریف کردن دارند. به تعداد ترک های روی شکستنی 
های شان و به تعداد وصله و پینه هایی که روی شان نقش بسته است و زیبا تر 
کرده عمق نگاه شان را... که هر کدام، داستان یک پرواز را روایت می کنند برای آنها که دنبال قصه اند. 
داستان روزی که درد کشید و تا خدا رفت. داستان روزی که خدا خودش دلش را 
دوخت دوباره و شکستنی ها را چسب زد و بزرگتر و محکم تر از قبل فرستادش برای
 از نو شکستگی. داستان روزی که خدا فهمید اشتباه نکرده خلق کردنش را.</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">و نباید ترسید از شکستن گاهی، که ما دلیل آفرینشیم. و شکستن مان، دلیل زندگی...</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">*</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">ما را وسط دعاهای دم لحظه ی افطارتان از یاد نبرید، که آسمان مجانی حاجت می دهد این روزها... </p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl"><br /></p><span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline;" mce_style="display: inline;"><img alt="broken.jpg" src="http://www.soudeh.ir/pictures/broken.jpg" mce_src="http://www.soudeh.ir/pictures/broken.jpg" class="mt-image-center" style="text-align: center; display: block; margin: 0pt auto 20px;" mce_style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" height="257" width="323" /></span><span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline;" mce_style="display: inline;"><br /></span><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">---<br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl"><b>پ.ن: </b>زود بر می گردم که لبریزم....<br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl"><b>پ.ن2</b>: کامنت دونی این پست بسته ست...<br /></p>]]>
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>حرف بیست و پنجم: ...و من مسافرم، ای بادهای همواره!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.soudeh.ir/2011/06/post-105.php" />
    <id>tag:www.soudeh.ir,2011://1.324</id>

    <published>2011-06-24T21:37:51Z</published>
    <updated>2011-08-01T18:27:04Z</updated>

    <summary>حس غریبی است، حس تمام شدن. حس اینکه بدانی گذشت و دیگر بر نمی گردد. باورش توی مشت های ذهن آدم جا نمی شود. می ریزد، پخش زمین می شود...استاجری مان تمام دارد می شود و من اصلاً نفهمیدم که...</summary>
    <author>
        <name>یک نیمچه دکتر</name>
        <uri>http://www.soudeh.ir/cgi-bin/mt/mt-cp.cgi?__mode=view&amp;blog_id=1&amp;id=1</uri>
    </author>
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.soudeh.ir/">
        <![CDATA[<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">حس غریبی است، حس تمام شدن. حس اینکه بدانی گذشت و دیگر بر نمی گردد. باورش توی مشت های ذهن آدم جا نمی شود. می ریزد، پخش زمین می شود...</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl"><br />استاجری مان تمام دارد می شود و من اصلاً نفهمیدم که کی آمد، که حالا بخواهم باور کنم رفتنش را... بزرگ شدیم. بی آنکه بفهمیم. و لابد تنها کسی که حس کرد لحظه لحظه ی قد کشیدن مان را زیر سایه ی مخوف این همه کتاب و جزوه و مربع های سیاه برگه های امتحانی، راهروی ورودی تنگ و تاریک بیمارستان رسول بود و سقف بلند پردیس همت (1) همیشه دوست داشتنی...</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl"><br /></p>]]>
        <![CDATA[<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">...و انگار همین دیروز بود. 1773 (2) را جار زدند جلوی اسم های مان روی مانیتورها و همه بغ کردیم. جلوی سالن ثبت نام خاک و خلی توی یک صف مارپیجی بلند ایستادیم و اخم کردیم. صد نفری سر کلاس های سالن ابن سینا و جابر نشستیم و ابرو بالا انداختیم...! همه 1878 (3) می خواستیم و نشده بود...! و همین کافی بود برای یک عمر دهن کجی به دنیا و رسم و رسوم آدم کش اش! و دیگر لابد توی مخیله مان هم جا نمی شد یک روزی می رسد، که یک تار موی 1773 را هم به تمام وجود 1878 نخواهیم داد و بغضی در گلو، زیر باران فریاد خواهیم زد که ما «ایران»ی هستیم و ایرانی می مانیم..... (4)</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl"><br />و انگار همین دیروز بود... آن اولین روزهای عبور شتاب زده مان از روی سرسره ی زمان... آن روزهایی که تازه همدیگر را پیدا کرده بودیم برای 7 سال و نیم همراهی بی دریغ... روزهای بافت و بیوشیمی و آناتومی...</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">تک تک مولاژ های آناتومی را حفظ می کردیم، از «نقطه» های روی مقطع عرضی ش سوال می دادند. عصب های جسد ها را می کندیم که نباشند، جسد نو می آوردند صبح امتحان. قرنطینه شدگان بعد امتحان، با گوشی های از زیر بازرسی در رفته، از زیرزمین سالن تشریحی که آنتن دهی ش به آنتن دهی دشت لوت می گفت زکی!، عرق ریزان تقلب می فرستادند،&nbsp; استاد فلش روی مولاژها را در سه سوت جا به جا می کرد! پاتولوژی و انگل شناسی را برای شکل لام های زیر میکروسکوپ توهم می زدیم، توهم گل مینا و گل کلم و گل نمی دانم چی چی. و آخرش هم نمی فهمیدیم که چه طور با این نشانه گذاری های بی ربط مان آسمان را به زمین پیوند می دهیم و اسم لام ها را هم یادمان می آمد سر امتحان و 20-19 هم می گرفتیم تازه... بلد بودیم لابد پیوند زدن را آن موقع ها. &nbsp; </p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">باکتری را با تنگی نفس رد می کردیم جلوی آن همه لوله های رنگی رنگی و ایستگاه های دو دقیقه ای ناجوان مرد که همه ی رنگ ها و الگوریتم های تشخیصی و تو بخوان اصلا «هوش» را از سر آدم می برد! امتحان ویروس را دق مرگ می شدیم با نمره ی منفی 3 به 1 ای که تازه چون کلاس خوبی بودیم از 2 به 1 بهمان تخفیف داده بودندش و آخر سر هم نمی فهمیدیم که با کدام اعتماد به نفس 40 تا مربع عصبانی را لرزان لرزان خط خطی کردیم... جنین شناسی تمام انتقام استاد بود از سر به هوایی های سر کلاس مان، آن وقتی که صدها سوال المپیاد جنین شناسی (!) را به زبان فرنگی جواب می دادیم و بلکه نمی دادیم اصلن! فیزیولوژی را غش و ضعف می رفتیم تا آن لانست های (5) ریشخند زن را فرو کنیم توی انگشت های دیگر آش و لاش خودمان و بعد دانه دانه ی گلبول های خون مان را بشماریم، به روش عهد عتیق و هیچ هم نگران شماره ی چشم مان نباشیم. و دنبال قورباغه های کلاس کردیم، آن موقع که یکهو همه شان از توی سطل در رفتند و کلاس مان شد صحنه ی مضحکی از باغ وحش، و بعضی هامان را هم قورباغه ها دنبال کردند البته! و دی سربره (6) شان کردیم قروباغه های مان را با آن ضربه ی بی رحمانه به لبه میز و برخی روی مان را بر می گرداندیم که نبینیم این همه بی رحمی را، که ما پزشک بودیم، نه جلاد... </p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl"><br />...و دوره فیزیوپاتولوژی را شروع کردیم و قدم زدیم سمیولوژی (نشانه شناسی) مان را توی بیمارستان، با غرور و ملبس به لیبل های «فیزیوپات»! و یادمان نمی رود لابد، سر کار گذاشتن پرستارهای بیمارستان رجایی را با تخصص پزشکی ساختگی «فیزیوپاتولوژیست» مان. و چه شب ها که بیدار نماندیم تا خود خود صبح... و هر 2-3 هفته صدها صفحه واو و نقطه و علامت تعجب استاد را هم آوردیم روی کاغد و جزوه نوشتیم برای هم، با عشق. که جزوه، فقط چهار کلمه حرف استاد نبود، خودمان بودیم که حرف های مانده ی ته برکه دل مان را از همه جا و همه کس لا به لای جمله های استاد جا می گذاشتیم تا یادگاری بماند برای تا چند نسل بعد تمام IUMSی های دوست داشتنی... (7)<br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl"><br />...و بزرگ تر شدیم و وسط این بزرگ تر شدگی مان، توی سر کله ی هم زدیم و گیس و گیس کشی هم راه انداختیم برای انتخاب لاین که کی با داخلی شروع کند و کی با جراحی! (؛ و و بالاخره از توی پردیس همت برداشتند انداختند مان توی رسول و فیروزگر.... و بیمارستان ها را متر کردیم. وجب به وجب. با مریض ها خندیدیم. گریه کردیم. تمام زندگی پیرزن های بخش داخلی را باهاشان از نو دوره کردیم. راندهای دکتر نقشین را زنده و سالم به آخر رساندیم. بی که دعوای مان کند، بی که از پنجره سالن مورنینگ پرت مان کند پایین. کد 99 شنیدیم. سی پی آر(احیای قلبی-ریوی) کردیم. عرق ریختیم و رفتن مریض ها را با درد و بهت سکوت کردیم. بخیه زدیم، نیدل استیک شدیم (8). آنفلوانزای خوکی تا نیم متری مان آمد و هپاتیت سی تا دو وجبی مان. توی مورننیگ های جراحی خوابیدیم. یهویی حضور غیاب کردند، رو دست خوردیم. با بچه های بخش هماتو- انکو (خون و سرطان)یی علی اصغر بازی کردیم و روی سرهای بی موی دخترکان کوچکی که خاله صدایت می کردند، با بغض دست کشیدیم و حس لامسه مان باور نکرد خودش را... صدای جیغ های زن های اکبر آبادی مثل ناخن کشیدن روی تخته سیاه، موهای تن مان را راست کرد و صدای فریاد رزیدنت های زنانش سر مریض ها روی اعصاب مان طناب بازی کرد، طناب بازی کردنی. و از خیلی چیزها و کس ها سیر شدیم، به همین سادگی. کشیک های چشم را با رنج مریض های برای همیشه یکهو نابینا شده ی از آسمان و زمین رانده شده، درد کشیدیم و دل داری دادیم آدم ها را. کلیشه وار «خدایی در همین نزدیکی» را یادشان انداختیم و دردهای دیگر همه ی آدم های عالم را. و دلمان عجیب خواست که از فرط بزرگی حس بی دردی خودمان جلوی این همه درد، یکی بیاید همان جا ما را ذوب کند که فرو برویم توی زمین، و دیگر هم در نیاییم. لحظه به لحظه زندگی کردیم، با مریض های بخش روان. گوجه فرنگی تعارف کردند بهمان، برداشتیم. خود کشی کردند، خود زنی کردند، دل مان توی غصه زندگی های شان، خودش را جا گذاشت... و یک روز کتاب ها را انداختیم دور و جنون به سرمان زد که شاید اینها راست می گویند اصلن! که شاید مجنون ی واقعی مائیم... مائی که نمی دانیم کجای این دنیای بی سر وته ایستاده ایم و بعد نفس های بی هدف مان را با غرور می دهیم تو.... </p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl"><br />زندگی دیدیم. مرگ دیدیم. زیبایی... زشتی... شوق... اندوه... درد... امید... امید...&nbsp;&nbsp;&nbsp; </p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl"><br />...و لابد باید بود، بین این جمع بزرگ، تا حس کرد تمام لحظه های رفته را... و فهمید که چه همه قشنگ بوده اند همه شان، بی آنکه بداینم گاهی... و خدا می داند که چه همه غر زدیم سختی راه را بعضی وقت ها. و چه همه شاد بوده ایم گاهی، آن قدر که ترسیده ایم از تمام شدن اش. از رسیدن به اینجایی که امروز است... مثل آن&nbsp; لحظه ای که توی سکوتم نوشتم: </p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl"><font color="#888888"><br /></font><font style="font-size: xx-small;" mce_style="font-size: xx-small;" color="#808080" size="1"><font color="#666699">«...همه عجله دارند این روزها. بر خلاف من که مدت هاست که نمی دانم می خواهم بروم یا نه. انگار که دلم می خواهد بماند توی همان ثانیه هایی که مرا با خودشان کشانده اند تا اینجا و دنیایی را که روی نوک آن اولین ثانیه ی قشنگ ایستاده بود، سفت بگیرم توی بغلم و نگهش دارم همین جا که هست. اصلن انگار می ترسم گاهی که ثانیه هایی که می آیند هیچ وقت به قشنگی آنها که دارند می روند، نباشند... و گاهی توقف های بی جا می کنم. و گاهی جریمه می شوم...» (9)</font><br /></font></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl"><br />...و حالا، حالا که شش سال از همراهی مان می گذرد، حالا که کنار هم، دست در دست هم، نفس کشیدیم و شش سال بزرگ تر شده ایم، دیگر همه خوب می دانیم که اینها دیگر همه ش آغاز است، نه پایان... یکی دیگر از همه ی آغازهای مان... </p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl"><br />...و حالا می دانم که هیچ لحظه ای که می آید از همان قشنگی هایی نخواهد داشت که آن لحظه ای که رفت. اما می دانم که باز برای خودش قشنگ خواهد بود و زیبا... یک جور جدیدی شاید قشنگ و زیبا... یک جوری که شاید بشود بهش امید بست که همان قدر دلت را ببرد با خودش، که لحظه هایی که ناجوانمردانه بی خداحافظی رفتند. یک جوری که شاید بشود، باز هم آستین ها را بالا زد و رفت و رفت باز باز باز هم این همه راه بی پایان پر پیچ و خم را... که:<br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl"><font color="#666699">«عبور باید کرد</font></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl"><font color="#666699">و هم نورد افق های دور باید شد...»</font><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">...و استاجری مان تمام شد. اما، ما هستیم هنوز. فقط راه مان کج می شود و دیگر هرکدام از سویی ادامه می دهیم، قدم زدن های آرام مان را روی بال عقربه های عجول... </p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">که ما آمده ایم که برویم... (:</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">و من...</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl"><font color="#666699">&nbsp;&nbsp; «هنوز در سفرم.<br />&nbsp;&nbsp; خيال مي كنم <br />&nbsp;&nbsp; در آب هاي جهان قايقی است<br />&nbsp;&nbsp; و من - مسافر قايق - هزار ها سال است<br />&nbsp;&nbsp; سرود زنده ی دريانوردهای كهن را <br />&nbsp; به گوش روزنه های فصول می خوانم <br />&nbsp;&nbsp; و پيش می رانم.<br />&nbsp;&nbsp; مرا سفر به كجا می برد؟<br />&nbsp;&nbsp; كجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند<br />&nbsp;&nbsp; و بند كفش به انگشت های نرم فراغت <br />&nbsp;&nbsp; گشوده خواهد شد...؟»</font><br /></p><p style="text-align: right;" mce_style="text-align: right;" dir="rtl">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp;&nbsp; &nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; سهراب<br /></p><p style="text-align: right;" mce_style="text-align: right;" dir="rtl"><br /></p><p style="text-align: right;" mce_style="text-align: right;" dir="rtl"><br /></p><span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline;" mce_style="display: inline;"><img alt="iums3.jpg" src="http://www.soudeh.ir/pictures/iums3.jpg" mce_src="http://www.soudeh.ir/pictures/iums3.jpg" class="mt-image-center" style="text-align: center; display: block; margin: 0pt auto 20px;" mce_style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" height="380" width="286" /></span><p style="text-align: right;" mce_style="text-align: right;" dir="rtl"><br /></p><p style="text-align: right;" mce_style="text-align: right;" dir="rtl"><br /></p><p style="text-align: right;" mce_style="text-align: right;" dir="rtl"><br />------</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl"><b>پ.ن:</b> این متن تقدیم به همه ی آنهایی است که تمام این شش سال را با من دویده اند، و حتا آنهایی که جا مانده اند... اما بیشتر از همه به مونا، مرضیه و دو ندای عزیز (:</p><p style="text-align: right;" mce_style="text-align: right;" dir="rtl"><br /></p><p style="text-align: right;" mce_style="text-align: right;" dir="rtl"><br /></p><p style="text-align: right;" mce_style="text-align: right;" dir="rtl">(1) دانشگاه علوم پزشکی ایران سابق.</p><p style="text-align: right;" mce_style="text-align: right;" dir="rtl">(2) کد کنکور دانشگاه علوم پزشکی ایران سابق.</p><p style="text-align: right;" mce_style="text-align: right;" dir="rtl">(3) کد کنکور دانشگاه علوم پزشکی تهران.</p><p style="text-align: right;" mce_style="text-align: right;" dir="rtl">(4) خبر مرتبط: <a href="http://publicrelations.tums.ac.ir/news/detail.asp?newsID=19786" mce_href="http://publicrelations.tums.ac.ir/news/detail.asp?newsID=19786"><b><span class="newstitle">در اجراي تصميم دولت، كليه واحد هاي آموزشي، پژوهشي و دانشجوئي دانشگاه علوم پزشكي ايران به دانشگاه علوم پزشكي تهران منتقل شد</span></b></a>.<br /></p><p style="text-align: right;" mce_style="text-align: right;" dir="rtl">(5) یک جسم تیزی که برای گرفتن خون از نوک انگشت ازش استفاده می شه.<br /></p><p style="text-align: right;" mce_style="text-align: right;" dir="rtl">(6) یک جور از کار انداختن مغز!<br /></p><p style="text-align: right;" mce_style="text-align: right;" dir="rtl">(7) ...و من هیچ وقت فراموش نکردم، جایزه ی بهترین جزوه را که به من دادید توی جشن پایان 2.5 سال علوم پایه... همه ی جایزه های دیگر از ذهنم رفته، که آن روز خیلی بالا و پایین رفتم روی سن، اما همین یکی کافی ام بود برای یک عمر حس غرور...! (:</p><p style="text-align: right;" mce_style="text-align: right;" dir="rtl">(8) به فرو رفتن سوزن آلوده به داخل بدن می گویند.<br /></p><p style="text-align: right;" mce_style="text-align: right;" dir="rtl">(9) <b><a mce_href="http://www.soudeh.ir/2008/12/post-84.php" href="http://www.soudeh.ir/2008/12/post-84.php">اینجا</a></b>.<br /></p>]]>
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>حرف بیست و چهارم: یک بخش، یک دنیا حرف...!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.soudeh.ir/2010/07/post-103.php" />
    <id>tag:www.soudeh.ir,2010://1.308</id>

    <published>2010-07-23T18:35:38Z</published>
    <updated>2011-06-24T19:39:24Z</updated>

    <summary> Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:&quot;Table Normal&quot;; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:&quot;&quot;; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:&quot;Calibri&quot;,&quot;sans-serif&quot;; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:&quot;Times New Roman&quot;; mso-fareast-theme-font:minor-fareast;...</summary>
    <author>
        <name>یک نیمچه دکتر</name>
        <uri>http://www.soudeh.ir/cgi-bin/mt/mt-cp.cgi?__mode=view&amp;blog_id=1&amp;id=1</uri>
    </author>
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.soudeh.ir/">
        <![CDATA[<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><meta http-equiv="Content-Type" content="text/html; charset=utf-8"><meta name="ProgId" content="Word.Document"><meta name="Generator" content="Microsoft Word 12"><meta name="Originator" content="Microsoft Word 12"><link rel="File-List" href="file:///C:%5CUsers%5CFOREIG%7E1%5CAppData%5CLocal%5CTemp%5Cmsohtmlclip1%5C01%5Cclip_filelist.xml" mce_href="file:///C:%5CUsers%5CFOREIG%7E1%5CAppData%5CLocal%5CTemp%5Cmsohtmlclip1%5C01%5Cclip_filelist.xml"><!--[if gte mso 9]><xml>
 
  
  
 
</xml><![endif]--><link rel="themeData" href="file:///C:%5CUsers%5CFOREIG%7E1%5CAppData%5CLocal%5CTemp%5Cmsohtmlclip1%5C01%5Cclip_themedata.thmx" mce_href="file:///C:%5CUsers%5CFOREIG%7E1%5CAppData%5CLocal%5CTemp%5Cmsohtmlclip1%5C01%5Cclip_themedata.thmx"><link rel="colorSchemeMapping" href="file:///C:%5CUsers%5CFOREIG%7E1%5CAppData%5CLocal%5CTemp%5Cmsohtmlclip1%5C01%5Cclip_colorschememapping.xml" mce_href="file:///C:%5CUsers%5CFOREIG%7E1%5CAppData%5CLocal%5CTemp%5Cmsohtmlclip1%5C01%5Cclip_colorschememapping.xml"><!--[if gte mso 9]><xml>
 
  Normal
  0
  
  
  
  
  false
  false
  false
  
  EN-US
  X-NONE
  FA
  
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
  
  
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
  
</xml><![endif]--><!--[if gte mso 9]><xml>
 
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
 
</xml><![endif]--><style>

</style><!--[if gte mso 10]>
<style>
 /* Style Definitions */
 table.MsoNormalTable
	{mso-style-name:"Table Normal";
	mso-tstyle-rowband-size:0;
	mso-tstyle-colband-size:0;
	mso-style-noshow:yes;
	mso-style-priority:99;
	mso-style-qformat:yes;
	mso-style-parent:"";
	mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt;
	mso-para-margin-top:0cm;
	mso-para-margin-right:0cm;
	mso-para-margin-bottom:10.0pt;
	mso-para-margin-left:0cm;
	line-height:115%;
	mso-pagination:widow-orphan;
	font-size:11.0pt;
	font-family:"Calibri","sans-serif";
	mso-ascii-font-family:Calibri;
	mso-ascii-theme-font:minor-latin;
	mso-fareast-font-family:"Times New Roman";
	mso-fareast-theme-font:minor-fareast;
	mso-hansi-font-family:Calibri;
	mso-hansi-theme-font:minor-latin;}
</style>
<![endif]-->

</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">گاهی شده این روزها که یک لحظه فکرش
مثل عقابی تیز پرواز، خیلی برق آسا از این سوی ذهنم پرواز کند برود آن سو و از
همان سو هم برود بیرون، انگار که مثلن از این گوش پر زنان آمده باشد تو و از آن
یکی ش هم در آمده باشد. و بعضی وقت ها، همین عبور کوتاه کافی بوده که سکون ذهنم
زیر صدای بال زدن هاش بلرزد کمی و من «فکر» کنم به تمام دلیل هایم.</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">مدت هاست که نمی نویسم. نه
اینجا، نه آنجا و نه هیچ کجای دیگر، حتا روی دفتر و کاغذ های همیشه دوست داشتنی ام.
زیاد فکر کرده ام به اینکه چرا. که دلیلش چه بوده این همه بی نیازی یکهو از واژه
ها، این همه دوری خودخواسته از جمله ها. و تا دلت بخواهد دلیل دارم و تا دلت
بخواهد هم نه. از آن چیزهایی است که درکش توی فضای ذهن خودم هم نمی گنجد. فقط همین
را می دانم که یک روز حس کردم که یا &nbsp;من
دیگر توی واژه ها جا نمی شوم، یا واژه ها در من. و ننوشتم.</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p>]]>
        <![CDATA[<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">*<br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">علی اصغر بیمارستان فوق العاده ای است.
توی این یک سال و اندی که می گذرد از دوران کارآموزی، نشده که جایی این همه
 حس کنم
که اینجا جای من است. همان جایی که باید باشم! علی اصغر بیمارستات کودکان 
است و
همه جایش بوی کودکی می دهد. روی دیوارهایش نقاشی های رنگاوارنگ دارد، از 
سقف هاش
خرس و عروسک آویزان است و روی برد پرستاری اش نقاشی بچه های بستری توی اتاق
 های روبه
رویی را چسبانده اند. اینجا بیمارستان کودکان است و توی دنیای بچه ها، همه 
چیز نرم
و رنگین کمان و گل و بلبل است، حتا آن وقت هایی که مریض باشند. بچه ها فقط و
 فقط انسان
های کوچک نیستند، خیلی بیشترند. فرشته های کوچکی اند شاید از یک جور دنیای 
دیگر. جایی
که آدم هاش توی بودن های مدام شان، دلیل آمدن شان را فراموش نکرده اند. و 
هر از
چندگاهی مسافر این دنیا می شوند و مدتی می مانند و درس های فراموش شده را 
یاد دور
و بری های شان می اندازند، و بعد هم که کارشان را کردند، بزرگ می شوند، عین
 همه ی
ما و گیر می کنند لای کلافه های فراموشی و پیچ در پیچ های مبهم و مجهول 
بزرگ شدن.
انسان شدن. و به گمانم که هر کودکی برای پدر و مادرش فرصتی کوتاه است برای 
از نو
متولد شدن و بزرگ شدن و تازه شدن. و اگر کودک مریض باشد و خانه نشین باشد و
 یک
پایش توی بیمارستان باشد همیشه، این فرصت کوتاه میان آن همه درد و رنجی که 
پدر و
مادر توی مسیر عشق شان به این کوچک وسیع متحمل می شوند، صد ها برابر 
ارزشمند می
شود... چیزی که من این روزها، بارها و بارها دیده ام...</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">کوچک تر که بودم، آن وقت ها که جایی
میان مرز بین کودکی و بزرگسالی هاج و واج مانده بودم، می ترسیدم از برداشتن
 این یک
قدم کوتاه تا بزرگ شدن، که مبادا با بزرگ شدن سخت شوم، سنگ شوم، خاکستری 
شوم از
این عبور، که مبادا یادم برود که توی دنیا جادو هست، فرشته هست، رنگ هست، 
رویا
هست، امید هست، مثل تمام بزرگ ترهای دیگر دنیایم. آن وقت ها فکر می کردم که
 من هیچ
وقت بزرگ نخواهم شد. که یک بخشی از من همیشه می ماند لای قصه ها و افسانه 
های همه
ی آن کتاب های رنگارنگ بچگی ام، لای نقاشی ها و بازی ها و رویاهام، و به 
گمانم
همین شد که هیچ وقت آن یک بخش کوچک کودکی در من نمرد! و این روزها گاهی فکر
 می کنم
که لابد قایم شده بوده جایی و منتظر بوده که در یک لحظه ی غیر منتطره بپرد 
بیرون و
فریاد بزند «دالی!»، همین جا توی بیمارستان کودکان، آن هم درست وقتی که بهش
 نیاز
داشتم، وقتی که داشتم-دارم کم کم بزرگ می شوم....</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">*</p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">می دانید، آدم ها خیلی وقت ها هیچ نمی
فهمند که چه قدر خطر درست از 2 میلی متری بیخ گوش شان گذشته ست، که خدا چه 
قدر
حواسش بهشان بوده و چه قدر&nbsp; لطف و محبت
بوده که همین جوری سرازیر کرده توی دامن شان! کافی است آدم گاهی برگردد و 
یک نگاهی
بیندانزد به همه ی آنچه که گذشته و با خودش فکر کند که توی هر لحظه اگر به 
جای
آنکه همان اتفاقی می افتاد که نیفتاد، دقیقن زندگی اش چه می شد و چه تغییر 
هایی می
کرد.</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">یک جایی بود توی کتاب «راز فال ورق»<font style="font-size: xx-small;" mce_style="font-size: xx-small;" size="1">(1)</font> که چند وقت پیش می خواندم، که به آنجاش که رسیدم، شوک وارد شده بهم آنقدر بزرگ بود، که یکهو ناخودآگاه
 از
وضعیت دراز کش، بلند شدم نشستم، کمی توی خماری دیوار مقابلم را نگاه کردم، بعد دوباره چندین بار پاراگراف را از نو خواندم و آخر هم
 کتاب
را بستم؛ بس که انگار قضیه توی مغزم جا نمی شد، به هیچ عنوان! قضیه این طور 
بود که میان
صحبت های شخصیت های داستان، یک جاش یکهو یکی به دیگری گفت (نقل به مضمون می
 کنم،
اصلش رو خودتون برید بخونید!) که حیات و حضور تو در این لحظه یک معجزه است.
 به این
خاطر که حضور تو اینجا، توی این لحظه، مستلزم این است که اجداد تو همه تک به 
تک، سالم
به دنیا آمده باشند، سالم مانده باشند، بزرگ شده باشند، ازدواج کرده باشند،
 آن هم
دقیقن با شخص دیگری که قرار بوده جد تو باشد، که آنها هم بچه دار شده 
باشند، آن هم
دقیقن بچه ی مورد نظری که قرار بوده نسل بعدی اجداد تو باشد، و او
هم صحیح و سالم بزرگ شده باشد و ازدواج کرده باشند و بچه دار شده باشد و 
این را همین
طور بگیر و برو تا برسی به آخر!! &nbsp;</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">این طور که آنجا
شخصیت داستان این حرف ها را زد و آن طور که او حساب کرد، یک لحظه به نظرم 
آمد که
چقدر خوش بختم، که چه قدر خاصم، تکم... که همه مان، تک به تک، چه قدر برنده
 و خوش
شانس و «انتخاب شده» هستیم اصلن که این چنین بازی احتمالات را برده ایم و 
میان این
همه عدد، شده ایم همان احتمال 1/nمی که هیچ کس اصلن رویش حسابی باز نمی 
کرده...! وگرنه چه طور می شده که این همه احتمال اندک ضرب در هم بشوند و حاصل بشود من، ما؟! اما ما شده
ایم، مانده ایم، و هنوز هم هستیم... (:</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">حالا این
روزها، گاهی توی درمانگاه که می نشینم و این همه بچه های بیمار با مریضی 
های مشابه
را می بینم، تازه می فهمم که بعضی ناراحتی های دوران کودکی چقدر شیوع شان 
زیاد
است. که بعضی &nbsp;بیماری های این دوره چقدر هم
شیوع شان زیاد است و هم خطرناک اند. و روز به روز بیشتر می بینم و می فهمم 
این همه
بیماری را، این همه کودک بیمار را و این همه خانواده های طوفان زده را و 
بعد فکر می
کنم به اینکه چه طور تمامی این خطر ها، تمامی این آمار هایی که نه تنها توی
 کتاب
ها، که خودم هم به چشم توی درمانگاه ها واقعی اش را می بینم، سایه شان را 
از سر
کودکی من و تو برداشته اند و ما امروز از لا به لای آن همه سد راه بزرگ شدن
 و رشد
کردن و قد کشیدن و به اینجا رسیدن، گذشته ایم... و این جور وقت ها دوباره 
همان
احساس بهم دست می دهد، همان احساسی که آن موقع وقت خواندن حرف های شوک آور 
آن
کتاب، حسش کردم... و یک لحظه از ته دل شکر می کنم، نه تنها به خاطر همه ی بیماری های که نگرفته ام و ندارم، که به خاطر همه ی آنچه که خدا بهم داده و نداده است...</p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">*</p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">بخش اطفال ما هم دارد تمام می شود و کم
کم دیگر می شود گفت که یک سال مانده تا امتحان پره-اینترنی (پیش کارورزی). «کنکور»ی است 
برای
خودش این آزمون و از همین الآن رسمن عزای عمومی اعلام شده ست در من، بس که 
خلاص ای
وجود ندارد دیگر انگار از شر این واژه ی 5 حرفی منحوس و این بعد کنکور اصلی
 و
آزمون علوم پایه دیگر می شود سومی ش! ... و به اینها یک برادر کنکوری را هم
 اصافه
کنید تا بفهمید آدم دیگر چقدر می تواند «کنکور زده» شود.</p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">جهت اطلاع، زمان عزای عمومی جهت امتحان
ورودی دستیاری را هم قرار است متعاقبن اعلام کنم. سر بزنید مدام (؛</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">*</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">زودتر می آیم این بار (:</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p><span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline;" mce_style="display: inline;"><img alt="Sleeping_Angel.jpg" src="http://www.soudeh.ir/pictures/Sleeping_Angel.jpg" mce_src="http://www.soudeh.ir/pictures/Sleeping_Angel.jpg" class="mt-image-center" style="text-align: center; display: block; margin: 0pt auto 20px;" mce_style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" height="357" width="357" /></span><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">---</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">(1) نوشته ی یوستین گوردر.<br /></p>]]>
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>هک نشدم!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.soudeh.ir/2010/01/post-102.php" />
    <id>tag:www.soudeh.ir,2010://1.298</id>

    <published>2010-01-28T21:54:06Z</published>
    <updated>2010-01-28T22:08:55Z</updated>

    <summary>خدا بعضی ها را شفا بدهد، از نوع عاجلش! جهت اطلاع عرض کنم که ما هک نشده بودیم! صفحه ی اول مان را یک عده موجود «...» برداشته بودند گذاشته بوند این، که خوشبختانه با یک ری-پابلیش کردن سایت، خودش...</summary>
    <author>
        <name>یک نیمچه دکتر</name>
        <uri>http://www.soudeh.ir/cgi-bin/mt/mt-cp.cgi?__mode=view&amp;blog_id=1&amp;id=1</uri>
    </author>
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.soudeh.ir/">
        <![CDATA[<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">خدا بعضی ها را شفا بدهد، از نوع عاجلش! جهت اطلاع عرض کنم که ما هک نشده بودیم! صفحه ی اول مان را یک عده موجود «...» برداشته بودند گذاشته بوند <a target="_blank" mce_href="http://www.soudeh.ir/pictures/hacked2.jpg" href="http://www.soudeh.ir/pictures/hacked2.jpg">این</a>، که خوشبختانه با یک ری-پابلیش کردن سایت، خودش درست شد و چیزی هم کم و کسر نشده اصلن.</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">باز هم خدا بعضی ها را شفا بدهد!<br /></p>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>حرف بیست و سوم: آهسته پیش می رویم...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.soudeh.ir/2009/09/post-99.php" />
    <id>tag:www.soudeh.ir,2009://1.286</id>

    <published>2009-09-05T09:11:21Z</published>
    <updated>2011-06-24T19:39:15Z</updated>

    <summary>زنگ می زند. بعد شاید یک چیزی که بشود اسمش را گذاشت سال ها. بعد چیزی که شاید بشود اسمش را گذاشت قرن ها... بعد چیزی که در چشم من اصلن از ابتدا هم نبوده انگار و حالا یک دفعه...</summary>
    <author>
        <name>یک نیمچه دکتر</name>
        <uri>http://www.soudeh.ir/cgi-bin/mt/mt-cp.cgi?__mode=view&amp;blog_id=1&amp;id=1</uri>
    </author>
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.soudeh.ir/">
        <![CDATA[<p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">زنگ می زند. بعد شاید یک چیزی که بشود
اسمش را گذاشت سال ها. بعد چیزی که شاید بشود اسمش را گذاشت قرن ها... بعد
چیزی که در چشم من اصلن از ابتدا هم نبوده انگار و حالا یک دفعه «هست» شده
است. بعد چیزی که اصلن بعد چیزی نیست. و توی صدایش یک بغضی است که من دیگر
یاد گرفته ام تاب بیاورمش توی همین یک سالی که می روم بیمارستان و می آیم.
که یاد گرفته م خیلی جدی و خونسرد توضیح بدهم برایش و احساساتم را نگه
دارم برای خودم. و دروغ اگر نگویم، یک لحظه واقعن ترسیدم که قیافه م شده باشد عین آن
آقای دکتر خیلی دور، خیلی نزدیک...! پر از تجربه های تکراری و تهی از
عاطفه از فرط این همه تکرار و دور دور دور از آنجایی که باید.</p>
<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p>]]>
        <![CDATA[<p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">زنگ
زده بود بگوید که 2 هفته ست بیمارستان خوابانده اندش. که شک کرده اند به
اینکه شاید آنفلوآنزای خوکی معروف این روزها بوده باشد. که نبوده. که یک
پزشکی در طی مشاورات روتین برایش تشخیص «ام اس» داده است. که نمی دانست
باید چه کار کند برایش. که نمی توانست باور کند حتا. و من توی ذهنم مدام
دنبال criteriaی تشخیصی ام اس می گشتم که چه بود خدایا ؟ ! وجود
دو تا حمله در شرح حال&nbsp; و دو تا نقص عصبی در معاینه؟! دو تا حمله و یک نقص
عصبی و یک تصویربرداری مثبت؟! یک حمله و دو تا نقص عصبی و دو تا ضایعه در
تصویربرداری...؟؟؟ چی بود آخه؟! ...که خواستم برایم توضیح بدهد و شرح حال بدهد از پشت تلفن که گفت از گز گز و بی حسی دور لب شروع شده و بعد دست هاش را گرفته و حالا رسیده
به پاها. که نمی تواند روی پاهاش بایستد حتا دیگر. شد سه تا حمله. و من
هیچ یادم نمی آید که بیشتر از دو حمله لازم بوده باشد برای تشخیص.&nbsp;<i> MRI هم گرفته اند ازش؟!</i> آره. و تقریبن مطمئن می شوم که دیگر راه گریزی نیست از این تشخیص... LP را هم کلن یادم می رود دیگر...</p><p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p><p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">و آدم می ماند این جور وقت ها که چه
طور دلداری بدهد. که بگوید آره برو یک دکتر دیگه، شاید اشتباه کرده باشن!
و تایید کند حس «انکار»ی را که این جور وقت ها می آید سراغ آدم... یا که
صاف توی صورتش بگوید که به نظر من با وجود سه تا حمله و تصویر برداری مثبت
و احتمالن معاینه ی مثبتی که پزشک انجام داده، احتمال اشتباه برایش تقریبن صفر
است!؟ </p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p><p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">...و بابا چندین تا زنگ زد
این ور و اون ور تا بهترین مرکزی را که می شد، برایش پیدا کرد تا که بروند
آنجا و دوباره و سه باره آزمایشش کنند. تا خدا چه بخواهد. تا بخواهد که یک دختر 26 ساله ای را که تنها 3-2 سال است ازدواج کرده و یک بچه 8-7 ماهه دارد این طور از پا در بیاورد، یا که نه...</p><p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p><p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">مامان بعد مدتی یکهو بی مقدمه ازم می پرسد:<i> ام اس می کشد...؟</i></p><p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p><p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">...و آخ که من چه قدر بدم می آید از این جور سوال ها که آدم ها همیشه دوست
دارند آخرش را همین امروز بدانند!!! که نمی خواهند بفهمند که خدا بزرگ است
و چندین سال دیگر را نه من می دانم و نه تو و نه هیچ کس دیگر و اصلن اگر کسی بداند هم از فرط شدت فوران تردید توی دلش، اصلن
نخواهد خواست که جوابی بدهد! ...انگار که از این جا به بعدش دیگر به آدم
مربوط نمی شود.انگار که حق ندارد حرفی بزند. بس که مطمئن نیست و بس که حساب
یک چیزهایی از یک جاهایی به بعد از دست تمام عالم و آدم در می آید. و این
جور وقت ها، آدم ترجیح می دهد دهانش را ببندد، دلش را باز کند.<br />
</p><p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p><p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">همین طور که بند کفشم را می بندم، بدون آنکه نگاهش کنم، جواب می دهم: <i>نمی دانم.</i> و آرام از پله ها می روم پایین.</p><p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p><p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">بعضی قدم ها را باید آهسته برداشت.</p><p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p><p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p><span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline;" mce_style="display: inline;"><img alt="Disease.jpeg" src="http://www.soudeh.ir/pictures/Disease.jpeg" mce_src="http://www.soudeh.ir/pictures/Disease.jpeg" class="mt-image-center" style="margin: 0pt auto 20px; text-align: center; display: block;" mce_style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" height="236" width="300" /></span><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p><p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">---</p><p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">پ.ن: به لیست دعاهای دم افطارتون اضافه ش می کنید؟<br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">&nbsp; </p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p>]]>
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>حرف بیست و دوم: دژاوو</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.soudeh.ir/2009/08/post-99.php" />
    <id>tag:www.soudeh.ir,2009://1.283</id>

    <published>2009-08-23T15:35:30Z</published>
    <updated>2011-06-24T19:39:11Z</updated>

    <summary>بهش میگویند دژاوو. اینکه یهکو صحنه ی جدیدی را ببینی توی عالم بیرون که تو را عجیب یاد صحنه ای بیندازد که فکر میکنی حتمن قبلن هم یک جا دیده ای ش! اما هرچه که فکر می کنی کی بوده...</summary>
    <author>
        <name>یک نیمچه دکتر</name>
        <uri>http://www.soudeh.ir/cgi-bin/mt/mt-cp.cgi?__mode=view&amp;blog_id=1&amp;id=1</uri>
    </author>
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.soudeh.ir/">
        <![CDATA[<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">بهش میگویند دژاوو. اینکه یهکو صحنه ی
جدیدی را ببینی توی عالم بیرون که تو را عجیب یاد صحنه ای بیندازد که فکر میکنی
حتمن قبلن هم یک جا دیده ای ش! اما هرچه که فکر می کنی کی بوده یا که کجا، هیچ
یادت نمی آید. </p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">به قول ویکی پدیای همه چیز فهم و همه
چیز دان که:</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="LTR"><a href="http://en.wikipedia.org/wiki/D%C3%A9j%C3%A0_vu" mce_href="http://en.wikipedia.org/wiki/D%C3%A9j%C3%A0_vu" title="Déjà vu"><b>Déjà
vu</b></a> is a French phrase meaning "already seen", and it refers
to the experience of <u>feeling sure</u> that one has witnessed or experienced
a new situation previously.</p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">اما آنچه که امروز من می دیدم، هیچ هم دژاوو
نبود. که اصلن کاملن هم واقعی بود و خوب هم یادم بود که کجا دیده بودمش آخرین بار.</p>]]>
        <![CDATA[<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">&nbsp;4-5 سال پیش بود. وسط یک خستگی مزمن دیگر که تهش
قرار بود برسد به کنکور. خیابان های باریک و شلوغ را تنهایی از پشت شیشه ی ماشین
نگاه می کردم. نور چراغ مغازه ها از پشت شیشه ی ماشین، مات و پخش شده بود و صداهای
آن همه زیاد آدم های عجول و پر حرف، محو. و از پشت آن شیشه ها ناگهان به نظرم آمد
که دنیا چقدر تنگ است اینجا و هوا چه قدر خفقان آور. و دلم هی ذره ذره گرفت، از
احساس ناجوان مردانه ای که داشت از بیرون بهم فشار می آورد. از احساس یک تن سنگینی
روی شانه هایم و حس غریب زندانی بودن در این بازی ناخواسته، پشت شیشه هایی که بین
من و دنیا، قد یک دنیای دیگر فاصله انداخته بود.</p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">و لابد در ادامه ی همین بازی ناخواسته
بود، که امشب دوباره توی یک کنج دیگر دنیا، توی روز دیگری از روزهای بی حوصلگی و
دلتنگی م، رسیدم به خیابان باریک دیگری، با همان مغازه های پر از دیوار های
کوتاه و همان چراغ های پر نور که از پشت شیشه ی ماشین مات می شدند و همان صداها و
همان دویدن ها و عجله کردن های آدم ها و همان احساس آشنای «خفقان».</p><span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline;" mce_style="display: inline;"></span>


<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">و شکی نبود، پشت لبخند پنهان و کمرنگم
که دیگر فهمیده ام هر کجا که باشم، آسمان بالای سرم همین رنگ است. که توی هر نقطه
ای، در هر لحظه ای، و کنار هر کسی که باشم، گریزی نیست از بعضی حس ها و فکر ها و
لبخند ها و گریه ها. که بعضی چیزها انتخابی نیستند، یک جور دیگری اند... و دانستن
همین اصل کوچک، کافی است که بتوانی به تمام بدی ها و سختی های زندگی هم لبخند
بزنی و بدانی که مقصر آمدن شان نبوده ای. آمدنی بوده اند در هر صورت و تو فقط نقش
خودت را اجرا کرده ای در این بین. که بدانی دنیا کوچک تر از این حرف هاست. و هرچه
که آمد، صحنه ی بعدی نمایش نامه بوده، و کارگردان خودش بلد است چه جوری کارگردانی
اش را بکند و اصلن هر چه که آمد، لابد خوش آمد...!</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p><span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline;" mce_style="display: inline;"><img alt="dejavu" src="http://www.soudeh.ir/pictures/dejavu_by_Soyismyhomeboy.jpg" mce_src="http://www.soudeh.ir/pictures/dejavu_by_Soyismyhomeboy.jpg" class="mt-image-center" style="margin: 0pt auto 20px; text-align: center; display: block;" mce_style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" height="372" width="254" /></span>
<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">---</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">مرداد 88<br /></p>]]>
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>حرف بیست و یکم: برگشتم...!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.soudeh.ir/2009/08/post-98.php" />
    <id>tag:www.soudeh.ir,2009://1.281</id>

    <published>2009-08-20T09:12:46Z</published>
    <updated>2011-06-24T19:39:03Z</updated>

    <summary> Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:&quot;Table Normal&quot;; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:&quot;&quot;; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:&quot;Calibri&quot;,&quot;sans-serif&quot;; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:&quot;Times New Roman&quot;; mso-fareast-theme-font:minor-fareast;...</summary>
    <author>
        <name>یک نیمچه دکتر</name>
        <uri>http://www.soudeh.ir/cgi-bin/mt/mt-cp.cgi?__mode=view&amp;blog_id=1&amp;id=1</uri>
    </author>
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.soudeh.ir/">
        <![CDATA[<p><meta http-equiv="Content-Type" content="text/html; charset=utf-8"><meta name="ProgId" content="Word.Document"><meta name="Generator" content="Microsoft Word 12"><meta name="Originator" content="Microsoft Word 12"><link rel="File-List" href="file:///C:%5CUsers%5CFOREIG%7E1%5CAppData%5CLocal%5CTemp%5Cmsohtmlclip1%5C01%5Cclip_filelist.xml" mce_href="file:///C:%5CUsers%5CFOREIG%7E1%5CAppData%5CLocal%5CTemp%5Cmsohtmlclip1%5C01%5Cclip_filelist.xml"><!--[if gte mso 9]><xml>
 
  
  
 
</xml><![endif]--><link rel="themeData" href="file:///C:%5CUsers%5CFOREIG%7E1%5CAppData%5CLocal%5CTemp%5Cmsohtmlclip1%5C01%5Cclip_themedata.thmx" mce_href="file:///C:%5CUsers%5CFOREIG%7E1%5CAppData%5CLocal%5CTemp%5Cmsohtmlclip1%5C01%5Cclip_themedata.thmx"><link rel="colorSchemeMapping" href="file:///C:%5CUsers%5CFOREIG%7E1%5CAppData%5CLocal%5CTemp%5Cmsohtmlclip1%5C01%5Cclip_colorschememapping.xml" mce_href="file:///C:%5CUsers%5CFOREIG%7E1%5CAppData%5CLocal%5CTemp%5Cmsohtmlclip1%5C01%5Cclip_colorschememapping.xml"><!--[if gte mso 9]><xml>
 
  Normal
  0
  
  
  
  
  false
  false
  false
  
  EN-US
  X-NONE
  FA
  
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
  
  
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
  
</xml><![endif]--><!--[if gte mso 9]><xml>
 
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
 
</xml><![endif]--><style>

</style><!--[if gte mso 10]>
<style>
 /* Style Definitions */
 table.MsoNormalTable
	{mso-style-name:"Table Normal";
	mso-tstyle-rowband-size:0;
	mso-tstyle-colband-size:0;
	mso-style-noshow:yes;
	mso-style-priority:99;
	mso-style-qformat:yes;
	mso-style-parent:"";
	mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt;
	mso-para-margin-top:0cm;
	mso-para-margin-right:0cm;
	mso-para-margin-bottom:10.0pt;
	mso-para-margin-left:0cm;
	line-height:115%;
	mso-pagination:widow-orphan;
	font-size:11.0pt;
	font-family:"Calibri","sans-serif";
	mso-ascii-font-family:Calibri;
	mso-ascii-theme-font:minor-latin;
	mso-fareast-font-family:"Times New Roman";
	mso-fareast-theme-font:minor-fareast;
	mso-hansi-font-family:Calibri;
	mso-hansi-theme-font:minor-latin;}
</style>
<![endif]-->

</p><p dir="RTL">تابستان
است. مثل همیشه به وقتش آمده. بی که بپرسد حاضری آیا که پا بذارم توی دلت؟! و ما
دلمان یکهو بی هوا تابستانی شده. بی که بهار را رد کرده باشد! اصلن این روزها حس
می کنم انگار کسی از وسط بهار پرتم کرده، انداخته وسط تابستان. و من یک فضای خیلی
خالی توی ذهنم مانده که نمی دانم این وسط چه شده. یاد آن کتابی افتاده م که توی
دوران راهنمایی خوانده بودم: هوشمندان سیاره اوراک!</p><p><br /></p>]]>
        <![CDATA[<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl"> توی آن کتاب، «هوشمند ها»، هر
انسان زمینی ای را که می بردند به اوراک برای تحقیق، پیش از آنکه برش گردانند به
خانه ش، اول حافظه ش را پاک می کردند. و
من الان احساس یک موجود به اوراک برده شده و برگشته را دارم. موجودی که از وسط
بهار زمینی یکهو کندندش و بردندش به اوراک فضایی و بعد نیمه ی دوم بهارش را پاک
کرده اند، و رهاش کردند وسط جاده ی تابستانی یک زمین کهن. و این طور شده که بخشی
از بهار از ذهنم پر کشیده، انگار که نبوده اصلن هیچ وقت. و من اوراکم را هیچ به
خاطر نمی آورم. و دنیام تقسیم شده به دو نیمه ی قبل از رفتن به اوراک و پس از آن. </p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">و
چه خوب که مغز آدم ها این همه قوی است. که این همه بلد است که کدام مدار های سلول
های عصبی را هی فشار بدهد و تحریک کند که هی دور خودشان بچرخند و بچرخند و تقویت
شوند تا که تصویر آن خاطره ی خاص به جای چند تا ستاره ی سرگردان دور سرشان بچرخدد
مدام، آن وقتی که سرشان گیچ می رود از این همه چرخش. و اینکه کدام ها را بگیرد با
سلول های عصبی واسطه ای مهاری، دانه به دانه مهارشان کند، تا که هیچ اثری ازشان
باقی نباشد دیگر. تا که بروند و بپیوندند به دنیای اوراکی شان.</p>

<p dir="RTL">*</p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">اولین
ترم کارآموزی ما هم تمام شد و من فهمیدم که استیجر بودن چقدر سخت است. که چه قدر
بی خوابی دارد، چه قدر هر روز صبح مورنینگ ریپورت اینترن کش دارد راجع به مریض های
پذیرش شده ی شب گذشته، چه قدر تا 1 ظهر بیمارستان بودن و بعدش تا 3-4 دانشگاه
ماندن دارد، چه قدر ماهی دو تا کشیک اورژانش دارد، و چه قدر اصلن تعطیلی هم ندارد
و چه قدر حجم درس ها از همه طرف سر به آسمان زده ست... و گرچه آدم را از لحاظ روحی
ارضا می کند این رفتن ها و آمدن های مدام و آشنایی با بخش های مختلف و بیماران
گوناگون و استادان مختلف و رزیدنت ها و اینترن هاشون و یاد گرفتن از تک تک شان، هر
کدام یک جور، اما خستگی جسمی اش بد فشار می آورد به آدم، بد! </p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">...و
تازه فکر کنید که این اول راه است. اول یک راه بلند که تهش می رسد به کشیک های
نصفه شب و شرح حال گرفتن از 10-20 تا بیمار در یک شیفت و بعدش هم مواخذه های سر
مورنینگ ریپورت صبح روز بعد... </p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">راه
درازی است، آره. و تهش هیچ معلوم نیست. و همین بعضی وقت ها خسته ام می کند. آدم
گاهی دلش می خواهد بداند و ببیند که به کدام سمت دارد می دود... دیدن، رسیدن را
راحت تر می کند. و آدم دلش می خواهد کاش می شد حداقل یک بار ببرندش به آینده تا آنجا
را ببیند و بعد به شوق همان یک بار دیدن، به خودش اطمینان پیدا کند و باز هم بدود
تا که دوباره بتواند آن لحظه را ببیند و برسد... </p>

<p dir="RTL">*</p><p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">

این روزها کم کم داریم اسباب کشی می کنیم. کتاب و دفتر هام رو یکی یک جمع کرده
م و گذاشتم توی چند تا جعبه ی گوشه ی اتاق و کلن به حالت آماده باش در اومده م و
فقط خدا خدا می کنم که این اسباب کشی هم تموم شه و من بتونم یک گوشه آروم بگیرم!
بس که دیگه این اتاق انگار اتاق من نیست، با این قیافه ی جدید پر از جعبه معبه و خالی
از خیلی چیزها! انگار آرامش آدم صلب می شه اصلن، نگاه که می کنه به فضای خالی ای
که یک روز پر بوده از خرت و پرت های مختلف. ...و فضای خالی ای که یک روز خالی نبوده،
خیلی بیشتر از فضا های همیشه خالی توی ذوق می زنند، وقتی نگاه شان می کنی. آدم قلب درد می گیرد اصلن...!</p><p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p><span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline;" mce_style="display: inline;"><img alt="secret_home.jpg" src="http://www.soudeh.ir/pictures/secret_home.jpg" mce_src="http://www.soudeh.ir/pictures/secret_home.jpg" class="mt-image-center" style="margin: 0pt auto 20px; text-align: center; display: block;" mce_style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" height="266" width="300" /></span><p dir="rtl"><br /></p><p><br /></p>]]>
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>حرف بیستم: تفاوت ها</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.soudeh.ir/2009/05/post-97.php" />
    <id>tag:www.soudeh.ir,2009://1.262</id>

    <published>2009-05-19T16:54:28Z</published>
    <updated>2011-06-24T19:36:15Z</updated>

    <summary>دیدی بعضی آدم ها، همیشه دنبال اشتباه می گردن توی نظر هات؟ دنبال یه چیزی که انگشت بذارن روش و قیافه شون رو کج و کوله کنن و مخالفت شون رو به نحو احسن باهاش اعلام کنن و بهت بفهمونن...</summary>
    <author>
        <name>یک نیمچه دکتر</name>
        <uri>http://www.soudeh.ir/cgi-bin/mt/mt-cp.cgi?__mode=view&amp;blog_id=1&amp;id=1</uri>
    </author>
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.soudeh.ir/">
        <![CDATA[<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">دیدی
بعضی آدم ها، همیشه دنبال اشتباه می گردن توی نظر هات؟ دنبال یه چیزی که
انگشت بذارن روش و قیافه شون رو کج و کوله کنن و مخالفت شون رو به نحو
احسن باهاش اعلام کنن و بهت بفهمونن که بابا جان you are wrong؟! و بعد
دیدی که چه طور بحث و درگیری پیش میاد از این مخالفت ناگهانی که بد می
خورد توی ذوقت و از طرف مقابلت می رنجی به خاطر این حرکت «مغرضانه»اش و
آخرش -در حالی که یک گوشه ی دلت زخم خورده و یک درد مبهم سوزناکی توش می
پیچد - دیگر تصمیم می گیری که هیچ حرف نزنی، چون که فکر می کنی اصلن آب
تان با هم توی یک جو نمی رود که نمی رود؟ (مثل آن وقتی که&nbsp; مثلن داری حرف
می زنی و بعد یکی یکهو یک مشت بکوبد توی صورتت! بهتش، سکوتش، غمش، و حس
تحقیر شدنش چه طوری است؟! دقیقن همان طوری!)<br /></p>]]>
        <![CDATA[<p><br /></p><p><br />و دیدی که بعضی ها،
وقتی که حرف می زنی، فقط دنبال اون جمله ی طلائی ای می گردن توی حرف هات
که بتونن روی اون مکث کنن و بگن که این یکی را&nbsp; کاملن قبول دارن! که بعد
سعی می کنن دنباله ی صحبت ها رو از روی همون جمله ی قابل قبول از سوی دو
طرف پی گیری کنن، بی اینکه کاری داشته باشن به جمله های غیر قابل قبول. و
بعد از روی همون قابل قبول ها یکهو می رسن به اون غیر قابل قبول هات و بعد
چنان «منصفانه» جمع بندی شون می کنن، که درجا احساس می کنی که با وجود اون
هم تفاوت عقیده، احتمالن از اول هم هر دو یک «اصل» رو می خواستید بگید و
حتمن حتمن فقط کمی توی بیانش با هم اختلاف داشته اید!!؟

</p><p><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">خوب،
می خواستم بگم که در واقع گروه اول و دوم هر دوشون مثل هم ان. حتا احساس
شون نسبت به حرف های گوینده هم یکیه. اما تفاوت شون فقط توی هدفی است که
انتخاب می کنند. یکی انگشت می گذارد روی شباهت ها و از روی اونها تفاوت ها
رو هم تبدیل به شباهتی نسبی می کند. و دیگری چنان انگشت می گذارد روی
تفاوت ها، که شباهت ها رو هم در چشم بر هم زدنی از روی حس منفی ایجاد شده،
به صورت ناخواسته، تبدیل به تفاوت می کند! و چنین می شود که اولی به هدف
اش که همانا «بزرگ جلوه دادن خود در چشم گوینده» است اصلن نمی رسد که هیچ،
آن را بر عکس هم می کند. و دومی نه تنها به هدفش که «نگه داشتن احترام
گوینده» است می رسد که به هدف نفر اولی هم یکهو بی هوا نائل می شود...!</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">...و
اصلن این طوریه که می شود گاهی از حرف زدن با کسی احساس خوبی پیدا کرد، با
وجود همه ی تفاوت های موجود. و گاهی هم نمی شود&nbsp; اصلن با کسی حرف زد، با
وجود موجودیت کیلو کیلو شباهت بنیادین! یعنی که «مهارت برقراری ارتباط
درست و رسیدن به یک نقطه ی مشترک پس از کلی راه پیمایی آزاد توی برهوت
اندیشه ها، کار هر کسی نیست...!»</p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">---</p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">پ.ن:
کی بود که یک بار بهم گفت این تفاوت ها اند که شباهت ها را می سازند؟! هر
که که بود، یادش باشد که می شود، اما فقط اگر از آدم های دسته دوم باشی!</p>]]>
    </content>
</entry>

</feed>

