<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <title>سوده دات آی آر</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.soudeh.ir/" />
    <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.soudeh.ir/atom.xml" />
    <id>tag:www.soudeh.ir,2008-09-28://1</id>
    <updated>2010-09-08T20:26:19Z</updated>
    
    <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type Pro 4.21-en</generator>

<entry>
    <title>یک بخش، یک دنیا حرف!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.soudeh.ir/2010/07/post-103.php" />
    <id>tag:www.soudeh.ir,2010://1.308</id>

    <published>2010-07-23T17:35:38Z</published>
    <updated>2010-09-08T20:26:19Z</updated>

    <summary> Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:&quot;Table Normal&quot;; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:&quot;&quot;; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:&quot;Calibri&quot;,&quot;sans-serif&quot;; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:&quot;Times New Roman&quot;; mso-fareast-theme-font:minor-fareast;...</summary>
    <author>
        <name>یک نیمچه دکتر</name>
        <uri>http://www.soudeh.ir/cgi-bin/mt/mt-cp.cgi?__mode=view&amp;blog_id=1&amp;id=1</uri>
    </author>
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.soudeh.ir/">
        <![CDATA[<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><meta http-equiv="Content-Type" content="text/html; charset=utf-8"><meta name="ProgId" content="Word.Document"><meta name="Generator" content="Microsoft Word 12"><meta name="Originator" content="Microsoft Word 12"><link rel="File-List" href="file:///C:%5CUsers%5CFOREIG%7E1%5CAppData%5CLocal%5CTemp%5Cmsohtmlclip1%5C01%5Cclip_filelist.xml" mce_href="file:///C:%5CUsers%5CFOREIG%7E1%5CAppData%5CLocal%5CTemp%5Cmsohtmlclip1%5C01%5Cclip_filelist.xml"><!--[if gte mso 9]><xml>
 
  
  
 
</xml><![endif]--><link rel="themeData" href="file:///C:%5CUsers%5CFOREIG%7E1%5CAppData%5CLocal%5CTemp%5Cmsohtmlclip1%5C01%5Cclip_themedata.thmx" mce_href="file:///C:%5CUsers%5CFOREIG%7E1%5CAppData%5CLocal%5CTemp%5Cmsohtmlclip1%5C01%5Cclip_themedata.thmx"><link rel="colorSchemeMapping" href="file:///C:%5CUsers%5CFOREIG%7E1%5CAppData%5CLocal%5CTemp%5Cmsohtmlclip1%5C01%5Cclip_colorschememapping.xml" mce_href="file:///C:%5CUsers%5CFOREIG%7E1%5CAppData%5CLocal%5CTemp%5Cmsohtmlclip1%5C01%5Cclip_colorschememapping.xml"><!--[if gte mso 9]><xml>
 
  Normal
  0
  
  
  
  
  false
  false
  false
  
  EN-US
  X-NONE
  FA
  
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
  
  
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
  
</xml><![endif]--><!--[if gte mso 9]><xml>
 
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
 
</xml><![endif]--><style>

</style><!--[if gte mso 10]>
<style>
 /* Style Definitions */
 table.MsoNormalTable
	{mso-style-name:"Table Normal";
	mso-tstyle-rowband-size:0;
	mso-tstyle-colband-size:0;
	mso-style-noshow:yes;
	mso-style-priority:99;
	mso-style-qformat:yes;
	mso-style-parent:"";
	mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt;
	mso-para-margin-top:0cm;
	mso-para-margin-right:0cm;
	mso-para-margin-bottom:10.0pt;
	mso-para-margin-left:0cm;
	line-height:115%;
	mso-pagination:widow-orphan;
	font-size:11.0pt;
	font-family:"Calibri","sans-serif";
	mso-ascii-font-family:Calibri;
	mso-ascii-theme-font:minor-latin;
	mso-fareast-font-family:"Times New Roman";
	mso-fareast-theme-font:minor-fareast;
	mso-hansi-font-family:Calibri;
	mso-hansi-theme-font:minor-latin;}
</style>
<![endif]-->

</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">گاهی شده این روزها که یک لحظه فکرش
مثل عقابی تیز پرواز، خیلی برق آسا از این سوی ذهنم پرواز کند برود آن سو و از
همان سو هم برود بیرون، انگار که مثلن از این گوش پر زنان آمده باشد تو و از آن
یکی ش هم در آمده باشد. و بعضی وقت ها، همین عبور کوتاه کافی بوده که سکون ذهنم
زیر صدای بال زدن هاش بلرزد کمی و من «فکر» کنم به تمام دلیل هایم.</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">مدت هاست که نمی نویسم. نه
اینجا، نه آنجا و نه هیچ کجای دیگر، حتا روی دفتر و کاغذ های همیشه دوست داشتنی ام.
زیاد فکر کرده ام به اینکه چرا. که دلیلش چه بوده این همه بی نیازی یکهو از واژه
ها، این همه دوری خودخواسته از جمله ها. و تا دلت بخواهد دلیل دارم و تا دلت
بخواهد هم نه. از آن چیزهایی است که درکش توی فضای ذهن خودم هم نمی گنجد. فقط همین
را می دانم که یک روز حس کردم که یا &nbsp;من
دیگر توی واژه ها جا نمی شوم، یا واژه ها در من. و ننوشتم.</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p>]]>
        <![CDATA[<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">*<br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">علی اصغر بیمارستان فوق العاده ای است.
توی این یک سال و اندی که می گذرد از دوران کارآموزی، نشده که جایی این همه
 حس کنم
که اینجا جای من است. همان جایی که باید باشم! علی اصغر بیمارستات کودکان 
است و
همه جایش بوی کودکی می دهد. روی دیوارهایش نقاشی های رنگاوارنگ دارد، از 
سقف هاش
خرس و عروسک آویزان است و روی برد پرستاری اش نقاشی بچه های بستری توی اتاق
 های روبه
رویی را چسبانده اند. اینجا بیمارستان کودکان است و توی دنیای بچه ها، همه 
چیز نرم
و رنگین کمان و گل و بلبل است، حتا آن وقت هایی که مریض باشند. بچه ها فقط و
 فقط انسان
های کوچک نیستند، خیلی بیشترند. فرشته های کوچکی اند شاید از یک جور دنیای 
دیگر. جایی
که آدم هاش توی بودن های مدام شان، دلیل آمدن شان را فراموش نکرده اند. و 
هر از
چندگاهی مسافر این دنیا می شوند و مدتی می مانند و درس های فراموش شده را 
یاد دور
و بری های شان می اندازند، و بعد هم که کارشان را کردند، بزرگ می شوند، عین
 همه ی
ما و گیر می کنند لای کلافه های فراموشی و پیچ در پیچ های مبهم و مجهول 
بزرگ شدن.
انسان شدن. و به گمانم که هر کودکی برای پدر و مادرش فرصتی کوتاه است برای 
از نو
متولد شدن و بزرگ شدن و تازه شدن. و اگر کودک مریض باشد و خانه نشین باشد و
 یک
پایش توی بیمارستان باشد همیشه، این فرصت کوتاه میان آن همه درد و رنجی که 
پدر و
مادر توی مسیر عشق شان به این کوچک وسیع متحمل می شوند، صد ها برابر 
ارزشمند می
شود... چیزی که من این روزها، بارها و بارها دیده ام...</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">کوچک تر که بودم، آن وقت ها که جایی
میان مرز بین کودکی و بزرگسالی هاج و واج مانده بودم، می ترسیدم از برداشتن
 این یک
قدم کوتاه تا بزرگ شدن، که مبادا با بزرگ شدن سخت شوم، سنگ شوم، خاکستری 
شوم از
این عبور، که مبادا یادم برود که توی دنیا جادو هست، فرشته هست، رنگ هست، 
رویا
هست، امید هست، مثل تمام بزرگ ترهای دیگر دنیایم. آن وقت ها فکر می کردم که
 من هیچ
وقت بزرگ نخواهم شد. که یک بخشی از من همیشه می ماند لای قصه ها و افسانه 
های همه
ی آن کتاب های رنگارنگ بچگی ام، لای نقاشی ها و بازی ها و رویاهام، و به 
گمانم
همین شد که هیچ وقت آن یک بخش کوچک کودکی در من نمرد! و این روزها گاهی فکر
 می کنم
که لابد قایم شده بوده جایی و منتظر بوده که در یک لحظه ی غیر منتطره بپرد 
بیرون و
فریاد بزند «دالی!»، همین جا توی بیمارستان کودکان، آن هم درست وقتی که بهش
 نیاز
داشتم، وقتی که داشتم-دارم کم کم بزرگ می شوم....</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">*</p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">می دانید، آدم ها خیلی وقت ها هیچ نمی
فهمند که چه قدر خطر درست از 2 میلی متری بیخ گوش شان گذشته ست، که خدا چه 
قدر
حواسش بهشان بوده و چه قدر&nbsp; لطف و محبت
بوده که همین جوری سرازیر کرده توی دامن شان! کافی است آدم گاهی برگردد و 
یک نگاهی
بیندانزد به همه ی آنچه که گذشته و با خودش فکر کند که توی هر لحظه اگر به 
جای
آنکه همان اتفاقی می افتاد که نیفتاد، دقیقن زندگی اش چه می شد و چه تغییر 
هایی می
کرد.</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">یک جایی بود توی کتاب «راز فال ورق»<font style="font-size: xx-small;" mce_style="font-size: xx-small;" size="1">(1)</font> که چند وقت پیش می خواندم، که به آنجاش که رسیدم، شوک وارد شده بهم آنقدر بزرگ بود، که یکهو ناخودآگاه
 از
وضعیت دراز کش، بلند شدم نشستم، کمی توی خماری دیوار مقابلم را نگاه کردم، بعد دوباره چندین بار پاراگراف را از نو خواندم و آخر هم
 کتاب
را بستم؛ بس که انگار قضیه توی مغزم جا نمی شد، به هیچ عنوان! قضیه این طور 
بود که میان
صحبت های شخصیت های داستان، یک جاش یکهو یکی به دیگری گفت (نقل به مضمون می
 کنم،
اصلش رو خودتون برید بخونید!) که حیات و حضور تو در این لحظه یک معجزه است.
 به این
خاطر که حضور تو اینجا، توی این لحظه، مستلزم این است که اجداد تو همه تک به 
تک، سالم
به دنیا آمده باشند، سالم مانده باشند، بزرگ شده باشند، ازدواج کرده باشند،
 آن هم
دقیقن با شخص دیگری که قرار بوده جد تو باشد، که آنها هم بچه دار شده 
باشند، آن هم
دقیقن بچه ی مورد نظری که قرار بوده نسل بعدی اجداد تو باشد، و او
هم صحیح و سالم بزرگ شده باشد و ازدواج کرده باشند و بچه دار شده باشد و 
این را همین
طور بگیر و برو تا برسی به آخر!! &nbsp;</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">این طور که آنجا
شخصیت داستان این حرف ها را زد و آن طور که او حساب کرد، یک لحظه به نظرم 
آمد که
چقدر خوش بختم، که چه قدر خاصم، تکم... که همه مان، تک به تک، چه قدر برنده
 و خوش
شانس و «انتخاب شده» هستیم اصلن که این چنین بازی احتمالات را برده ایم و 
میان این
همه عدد، شده ایم همان احتمال 1/nمی که هیچ کس اصلن رویش حسابی باز نمی 
کرده...! وگرنه چه طور می شده که این همه احتمال اندک ضرب در هم بشوند و حاصل بشود من، ما؟! اما ما شده
ایم، مانده ایم، و هنوز هم هستیم... (:</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">حالا این
روزها، گاهی توی درمانگاه که می نشینم و این همه بچه های بیمار با مریضی 
های مشابه
را می بینم، تازه می فهمم که بعضی ناراحتی های دوران کودکی چقدر شیوع شان 
زیاد
است. که بعضی &nbsp;بیماری های این دوره چقدر هم
شیوع شان زیاد است و هم خطرناک اند. و روز به روز بیشتر می بینم و می فهمم 
این همه
بیماری را، این همه کودک بیمار را و این همه خانواده های طوفان زده را و 
بعد فکر می
کنم به اینکه چه طور تمامی این خطر ها، تمامی این آمار هایی که نه تنها توی
 کتاب
ها، که خودم هم به چشم توی درمانگاه ها واقعی اش را می بینم، سایه شان را 
از سر
کودکی من و تو برداشته اند و ما امروز از لا به لای آن همه سد راه بزرگ شدن
 و رشد
کردن و قد کشیدن و به اینجا رسیدن، گذشته ایم... و این جور وقت ها دوباره 
همان
احساس بهم دست می دهد، همان احساسی که آن موقع وقت خواندن حرف های شوک آور 
آن
کتاب، حسش کردم... و یک لحظه از ته دل شکر می کنم، نه تنها به خاطر همه ی بیماری های که نگرفته ام و ندارم، که به خاطر همه ی آنچه که خدا بهم داده و نداده است...</p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">*</p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">بخش اطفال ما هم دارد تمام می شود و کم
کم دیگر می شود گفت که یک سال مانده تا امتحان پره-اینترنی (پیش کارورزی). «کنکور»ی است 
برای
خودش این آزمون و از همین الآن رسمن عزای عمومی اعلام شده ست در من، بس که 
خلاص ای
وجود ندارد دیگر انگار از شر این واژه ی 5 حرفی منحوس و این بعد کنکور اصلی
 و
آزمون علوم پایه دیگر می شود سومی ش! ... و به اینها یک برادر کنکوری را هم
 اصافه
کنید تا بفهمید آدم دیگر چقدر می تواند «کنکور زده» شود.</p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">جهت اطلاع، زمان عزای عمومی جهت امتحان
ورودی دستیاری را هم قرار است متعاقبن اعلام کنم. سر بزنید مدام (؛</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">*</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">زودتر می آیم این بار (:</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p><span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline;" mce_style="display: inline;"><img alt="Sleeping_Angel.jpg" src="http://www.soudeh.ir/pictures/Sleeping_Angel.jpg" mce_src="http://www.soudeh.ir/pictures/Sleeping_Angel.jpg" class="mt-image-center" style="text-align: center; display: block; margin: 0pt auto 20px;" mce_style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" height="357" width="357" /></span><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">---</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">(1) نوشته ی یوستین گوردر.<br /></p>]]>
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>هک نشدم!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.soudeh.ir/2010/01/post-102.php" />
    <id>tag:www.soudeh.ir,2010://1.298</id>

    <published>2010-01-28T21:54:06Z</published>
    <updated>2010-01-28T22:08:55Z</updated>

    <summary>خدا بعضی ها را شفا بدهد، از نوع عاجلش! جهت اطلاع عرض کنم که ما هک نشده بودیم! صفحه ی اول مان را یک عده موجود «...» برداشته بودند گذاشته بوند این، که خوشبختانه با یک ری-پابلیش کردن سایت، خودش...</summary>
    <author>
        <name>یک نیمچه دکتر</name>
        <uri>http://www.soudeh.ir/cgi-bin/mt/mt-cp.cgi?__mode=view&amp;blog_id=1&amp;id=1</uri>
    </author>
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.soudeh.ir/">
        <![CDATA[<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">خدا بعضی ها را شفا بدهد، از نوع عاجلش! جهت اطلاع عرض کنم که ما هک نشده بودیم! صفحه ی اول مان را یک عده موجود «...» برداشته بودند گذاشته بوند <a target="_blank" mce_href="http://www.soudeh.ir/pictures/hacked2.jpg" href="http://www.soudeh.ir/pictures/hacked2.jpg">این</a>، که خوشبختانه با یک ری-پابلیش کردن سایت، خودش درست شد و چیزی هم کم و کسر نشده اصلن.</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">باز هم خدا بعضی ها را شفا بدهد!<br /></p>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>آهسته پیش می رویم...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.soudeh.ir/2009/09/post-99.php" />
    <id>tag:www.soudeh.ir,2009://1.286</id>

    <published>2009-09-05T08:11:21Z</published>
    <updated>2010-09-08T20:57:01Z</updated>

    <summary>زنگ می زند. بعد شاید یک چیزی که بشود اسمش را گذاشت سال ها. بعد چیزی که شاید بشود اسمش را گذاشت قرن ها... بعد چیزی که در چشم من اصلن از ابتدا هم نبوده انگار و حالا یک دفعه...</summary>
    <author>
        <name>یک نیمچه دکتر</name>
        <uri>http://www.soudeh.ir/cgi-bin/mt/mt-cp.cgi?__mode=view&amp;blog_id=1&amp;id=1</uri>
    </author>
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.soudeh.ir/">
        <![CDATA[<p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">زنگ می زند. بعد شاید یک چیزی که بشود
اسمش را گذاشت سال ها. بعد چیزی که شاید بشود اسمش را گذاشت قرن ها... بعد
چیزی که در چشم من اصلن از ابتدا هم نبوده انگار و حالا یک دفعه «هست» شده
است. بعد چیزی که اصلن بعد چیزی نیست. و توی صدایش یک بغضی است که من دیگر
یاد گرفته ام تاب بیاورمش توی همین یک سالی که می روم بیمارستان و می آیم.
که یاد گرفته م خیلی جدی و خونسرد توضیح بدهم برایش و احساساتم را نگه
دارم برای خودم. و دروغ اگر نگویم، یک لحظه واقعن ترسیدم که قیافه م شده باشد عین آن
آقای دکتر خیلی دور، خیلی نزدیک...! پر از تجربه های تکراری و تهی از
عاطفه از فرط این همه تکرار و دور دور دور از آنجایی که باید.</p>
<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p>]]>
        <![CDATA[<p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">زنگ
زده بود بگوید که 2 هفته ست بیمارستان خوابانده اندش. که شک کرده اند به
اینکه شاید آنفلوآنزای خوکی معروف این روزها بوده باشد. که نبوده. که یک
پزشکی در طی مشاورات روتین برایش تشخیص «ام اس» داده است. که نمی دانست
باید چه کار کند برایش. که نمی توانست باور کند حتا. و من توی ذهنم مدام
دنبال criteriaی تشخیصی ام اس می گشتم که چه بود خدایا ؟ ! وجود
دو تا حمله در شرح حال&nbsp; و دو تا نقص عصبی در معاینه؟! دو تا حمله و یک نقص
عصبی و یک تصویربرداری مثبت؟! یک حمله و دو تا نقص عصبی و دو تا ضایعه در
تصویربرداری...؟؟؟ چی بود آخه؟! ...که خواستم برایم توضیح بدهد و شرح حال بدهد از پشت تلفن که گفت از گز گز و بی حسی دور لب شروع شده و بعد دست هاش را گرفته و حالا رسیده
به پاها. که نمی تواند روی پاهاش بایستد حتا دیگر. شد سه تا حمله. و من
هیچ یادم نمی آید که بیشتر از دو حمله لازم بوده باشد برای تشخیص.&nbsp;<i> MRI هم گرفته اند ازش؟!</i> آره. و تقریبن مطمئن می شوم که دیگر راه گریزی نیست از این تشخیص... LP را هم کلن یادم می رود دیگر...</p><p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p><p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">و آدم می ماند این جور وقت ها که چه
طور دلداری بدهد. که بگوید آره برو یک دکتر دیگه، شاید اشتباه کرده باشن!
و تایید کند حس «انکار»ی را که این جور وقت ها می آید سراغ آدم... یا که
صاف توی صورتش بگوید که به نظر من با وجود سه تا حمله و تصویر برداری مثبت
و احتمالن معاینه ی مثبتی که پزشک انجام داده، احتمال اشتباه برایش تقریبن صفر
است!؟ </p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p><p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">...و بابا چندین تا زنگ زد
این ور و اون ور تا بهترین مرکزی را که می شد، برایش پیدا کرد تا که بروند
آنجا و دوباره و سه باره آزمایشش کنند. تا خدا چه بخواهد. تا بخواهد که یک دختر 26 ساله ای را که تنها 3-2 سال است ازدواج کرده و یک بچه 8-7 ماهه دارد این طور از پا در بیاورد، یا که نه...</p><p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p><p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">مامان بعد مدتی یکهو بی مقدمه ازم می پرسد:<i> ام اس می کشد...؟</i></p><p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p><p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">...و آخ که من چه قدر بدم می آید از این جور سوال ها که آدم ها همیشه دوست
دارند آخرش را همین امروز بدانند!!! که نمی خواهند بفهمند که خدا بزرگ است
و چندین سال دیگر را نه من می دانم و نه تو و نه هیچ کس دیگر و اصلن اگر کسی بداند هم از فرط شدت فوران تردید توی دلش، اصلن
نخواهد خواست که جوابی بدهد! ...انگار که از این جا به بعدش دیگر به آدم
مربوط نمی شود.انگار که حق ندارد حرفی بزند. بس که مطمئن نیست و بس که حساب
یک چیزهایی از یک جاهایی به بعد از دست تمام عالم و آدم در می آید. و این
جور وقت ها، آدم ترجیح می دهد دهانش را ببندد، دلش را باز کند.<br />
</p><p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p><p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">همین طور که بند کفشم را می بندم، بدون آنکه نگاهش کنم، جواب می دهم: <i>نمی دانم.</i> و آرام از پله ها می روم پایین.</p><p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p><p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">بعضی قدم ها را باید آهسته برداشت.</p><p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p><p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p><span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline;" mce_style="display: inline;"><img alt="Disease.jpeg" src="http://www.soudeh.ir/pictures/Disease.jpeg" mce_src="http://www.soudeh.ir/pictures/Disease.jpeg" class="mt-image-center" style="margin: 0pt auto 20px; text-align: center; display: block;" mce_style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" height="236" width="300" /></span><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p><p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">---</p><p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">پ.ن: به لیست دعاهای دم افطارتون اضافه ش می کنید؟<br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">&nbsp; </p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p>]]>
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>دژاوو</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.soudeh.ir/2009/08/post-99.php" />
    <id>tag:www.soudeh.ir,2009://1.283</id>

    <published>2009-08-23T14:35:30Z</published>
    <updated>2010-09-08T20:57:05Z</updated>

    <summary>بهش میگویند دژاوو. اینکه یهکو صحنه ی جدیدی را ببینی توی عالم بیرون که تو را عجیب یاد صحنه ای بیندازد که فکر میکنی حتمن قبلن هم یک جا دیده ای ش! اما هرچه که فکر می کنی کی بوده...</summary>
    <author>
        <name>یک نیمچه دکتر</name>
        <uri>http://www.soudeh.ir/cgi-bin/mt/mt-cp.cgi?__mode=view&amp;blog_id=1&amp;id=1</uri>
    </author>
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.soudeh.ir/">
        <![CDATA[<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">بهش میگویند دژاوو. اینکه یهکو صحنه ی
جدیدی را ببینی توی عالم بیرون که تو را عجیب یاد صحنه ای بیندازد که فکر میکنی
حتمن قبلن هم یک جا دیده ای ش! اما هرچه که فکر می کنی کی بوده یا که کجا، هیچ
یادت نمی آید. </p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">به قول ویکی پدیای همه چیز فهم و همه
چیز دان که:</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="LTR"><a href="http://en.wikipedia.org/wiki/D%C3%A9j%C3%A0_vu" mce_href="http://en.wikipedia.org/wiki/D%C3%A9j%C3%A0_vu" title="Déjà vu"><b>Déjà
vu</b></a> is a French phrase meaning "already seen", and it refers
to the experience of <u>feeling sure</u> that one has witnessed or experienced
a new situation previously.</p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">اما آنچه که امروز من می دیدم، هیچ هم دژاوو
نبود. که اصلن کاملن هم واقعی بود و خوب هم یادم بود که کجا دیده بودمش آخرین بار.</p>]]>
        <![CDATA[<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">&nbsp;4-5 سال پیش بود. وسط یک خستگی مزمن دیگر که تهش
قرار بود برسد به کنکور. خیابان های باریک و شلوغ را تنهایی از پشت شیشه ی ماشین
نگاه می کردم. نور چراغ مغازه ها از پشت شیشه ی ماشین، مات و پخش شده بود و صداهای
آن همه زیاد آدم های عجول و پر حرف، محو. و از پشت آن شیشه ها ناگهان به نظرم آمد
که دنیا چقدر تنگ است اینجا و هوا چه قدر خفقان آور. و دلم هی ذره ذره گرفت، از
احساس ناجوان مردانه ای که داشت از بیرون بهم فشار می آورد. از احساس یک تن سنگینی
روی شانه هایم و حس غریب زندانی بودن در این بازی ناخواسته، پشت شیشه هایی که بین
من و دنیا، قد یک دنیای دیگر فاصله انداخته بود.</p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">و لابد در ادامه ی همین بازی ناخواسته
بود، که امشب دوباره توی یک کنج دیگر دنیا، توی روز دیگری از روزهای بی حوصلگی و
دلتنگی م، رسیدم به خیابان باریک دیگری، با همان مغازه های پر از دیوار های
کوتاه و همان چراغ های پر نور که از پشت شیشه ی ماشین مات می شدند و همان صداها و
همان دویدن ها و عجله کردن های آدم ها و همان احساس آشنای «خفقان».</p><span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline;" mce_style="display: inline;"></span>


<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">و شکی نبود، پشت لبخند پنهان و کمرنگم
که دیگر فهمیده ام هر کجا که باشم، آسمان بالای سرم همین رنگ است. که توی هر نقطه
ای، در هر لحظه ای، و کنار هر کسی که باشم، گریزی نیست از بعضی حس ها و فکر ها و
لبخند ها و گریه ها. که بعضی چیزها انتخابی نیستند، یک جور دیگری اند... و دانستن
همین اصل کوچک، کافی است که بتوانی به تمام بدی ها و سختی های زندگی هم لبخند
بزنی و بدانی که مقصر آمدن شان نبوده ای. آمدنی بوده اند در هر صورت و تو فقط نقش
خودت را اجرا کرده ای در این بین. که بدانی دنیا کوچک تر از این حرف هاست. و هرچه
که آمد، صحنه ی بعدی نمایش نامه بوده، و کارگردان خودش بلد است چه جوری کارگردانی
اش را بکند و اصلن هر چه که آمد، لابد خوش آمد...!</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p><span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline;" mce_style="display: inline;"><img alt="dejavu" src="http://www.soudeh.ir/pictures/dejavu_by_Soyismyhomeboy.jpg" mce_src="http://www.soudeh.ir/pictures/dejavu_by_Soyismyhomeboy.jpg" class="mt-image-center" style="margin: 0pt auto 20px; text-align: center; display: block;" mce_style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" height="372" width="254" /></span>
<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">---</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">مرداد 88<br /></p>]]>
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>برگشتم!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.soudeh.ir/2009/08/post-98.php" />
    <id>tag:www.soudeh.ir,2009://1.281</id>

    <published>2009-08-20T08:12:46Z</published>
    <updated>2010-09-08T20:57:15Z</updated>

    <summary> Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:&quot;Table Normal&quot;; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:&quot;&quot;; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:&quot;Calibri&quot;,&quot;sans-serif&quot;; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:&quot;Times New Roman&quot;; mso-fareast-theme-font:minor-fareast;...</summary>
    <author>
        <name>یک نیمچه دکتر</name>
        <uri>http://www.soudeh.ir/cgi-bin/mt/mt-cp.cgi?__mode=view&amp;blog_id=1&amp;id=1</uri>
    </author>
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.soudeh.ir/">
        <![CDATA[<p><meta http-equiv="Content-Type" content="text/html; charset=utf-8"><meta name="ProgId" content="Word.Document"><meta name="Generator" content="Microsoft Word 12"><meta name="Originator" content="Microsoft Word 12"><link rel="File-List" href="file:///C:%5CUsers%5CFOREIG%7E1%5CAppData%5CLocal%5CTemp%5Cmsohtmlclip1%5C01%5Cclip_filelist.xml" mce_href="file:///C:%5CUsers%5CFOREIG%7E1%5CAppData%5CLocal%5CTemp%5Cmsohtmlclip1%5C01%5Cclip_filelist.xml"><!--[if gte mso 9]><xml>
 
  
  
 
</xml><![endif]--><link rel="themeData" href="file:///C:%5CUsers%5CFOREIG%7E1%5CAppData%5CLocal%5CTemp%5Cmsohtmlclip1%5C01%5Cclip_themedata.thmx" mce_href="file:///C:%5CUsers%5CFOREIG%7E1%5CAppData%5CLocal%5CTemp%5Cmsohtmlclip1%5C01%5Cclip_themedata.thmx"><link rel="colorSchemeMapping" href="file:///C:%5CUsers%5CFOREIG%7E1%5CAppData%5CLocal%5CTemp%5Cmsohtmlclip1%5C01%5Cclip_colorschememapping.xml" mce_href="file:///C:%5CUsers%5CFOREIG%7E1%5CAppData%5CLocal%5CTemp%5Cmsohtmlclip1%5C01%5Cclip_colorschememapping.xml"><!--[if gte mso 9]><xml>
 
  Normal
  0
  
  
  
  
  false
  false
  false
  
  EN-US
  X-NONE
  FA
  
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
  
  
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
  
</xml><![endif]--><!--[if gte mso 9]><xml>
 
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
 
</xml><![endif]--><style>

</style><!--[if gte mso 10]>
<style>
 /* Style Definitions */
 table.MsoNormalTable
	{mso-style-name:"Table Normal";
	mso-tstyle-rowband-size:0;
	mso-tstyle-colband-size:0;
	mso-style-noshow:yes;
	mso-style-priority:99;
	mso-style-qformat:yes;
	mso-style-parent:"";
	mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt;
	mso-para-margin-top:0cm;
	mso-para-margin-right:0cm;
	mso-para-margin-bottom:10.0pt;
	mso-para-margin-left:0cm;
	line-height:115%;
	mso-pagination:widow-orphan;
	font-size:11.0pt;
	font-family:"Calibri","sans-serif";
	mso-ascii-font-family:Calibri;
	mso-ascii-theme-font:minor-latin;
	mso-fareast-font-family:"Times New Roman";
	mso-fareast-theme-font:minor-fareast;
	mso-hansi-font-family:Calibri;
	mso-hansi-theme-font:minor-latin;}
</style>
<![endif]-->

</p><p dir="RTL">تابستان
است. مثل همیشه به وقتش آمده. بی که بپرسد حاضری آیا که پا بذارم توی دلت؟! و ما
دلمان یکهو بی هوا تابستانی شده. بی که بهار را رد کرده باشد! اصلن این روزها حس
می کنم انگار کسی از وسط بهار پرتم کرده، انداخته وسط تابستان. و من یک فضای خیلی
خالی توی ذهنم مانده که نمی دانم این وسط چه شده. یاد آن کتابی افتاده م که توی
دوران راهنمایی خوانده بودم: هوشمندان سیاره اوراک!</p><p><br /></p>]]>
        <![CDATA[<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl"> توی آن کتاب، «هوشمند ها»، هر
انسان زمینی ای را که می بردند به اوراک برای تحقیق، پیش از آنکه برش گردانند به
خانه ش، اول حافظه ش را پاک می کردند. و
من الان احساس یک موجود به اوراک برده شده و برگشته را دارم. موجودی که از وسط
بهار زمینی یکهو کندندش و بردندش به اوراک فضایی و بعد نیمه ی دوم بهارش را پاک
کرده اند، و رهاش کردند وسط جاده ی تابستانی یک زمین کهن. و این طور شده که بخشی
از بهار از ذهنم پر کشیده، انگار که نبوده اصلن هیچ وقت. و من اوراکم را هیچ به
خاطر نمی آورم. و دنیام تقسیم شده به دو نیمه ی قبل از رفتن به اوراک و پس از آن. </p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">و
چه خوب که مغز آدم ها این همه قوی است. که این همه بلد است که کدام مدار های سلول
های عصبی را هی فشار بدهد و تحریک کند که هی دور خودشان بچرخند و بچرخند و تقویت
شوند تا که تصویر آن خاطره ی خاص به جای چند تا ستاره ی سرگردان دور سرشان بچرخدد
مدام، آن وقتی که سرشان گیچ می رود از این همه چرخش. و اینکه کدام ها را بگیرد با
سلول های عصبی واسطه ای مهاری، دانه به دانه مهارشان کند، تا که هیچ اثری ازشان
باقی نباشد دیگر. تا که بروند و بپیوندند به دنیای اوراکی شان.</p>

<p dir="RTL">*</p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">اولین
ترم کارآموزی ما هم تمام شد و من فهمیدم که استیجر بودن چقدر سخت است. که چه قدر
بی خوابی دارد، چه قدر هر روز صبح مورنینگ ریپورت اینترن کش دارد راجع به مریض های
پذیرش شده ی شب گذشته، چه قدر تا 1 ظهر بیمارستان بودن و بعدش تا 3-4 دانشگاه
ماندن دارد، چه قدر ماهی دو تا کشیک اورژانش دارد، و چه قدر اصلن تعطیلی هم ندارد
و چه قدر حجم درس ها از همه طرف سر به آسمان زده ست... و گرچه آدم را از لحاظ روحی
ارضا می کند این رفتن ها و آمدن های مدام و آشنایی با بخش های مختلف و بیماران
گوناگون و استادان مختلف و رزیدنت ها و اینترن هاشون و یاد گرفتن از تک تک شان، هر
کدام یک جور، اما خستگی جسمی اش بد فشار می آورد به آدم، بد! </p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">...و
تازه فکر کنید که این اول راه است. اول یک راه بلند که تهش می رسد به کشیک های
نصفه شب و شرح حال گرفتن از 10-20 تا بیمار در یک شیفت و بعدش هم مواخذه های سر
مورنینگ ریپورت صبح روز بعد... </p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="RTL">راه
درازی است، آره. و تهش هیچ معلوم نیست. و همین بعضی وقت ها خسته ام می کند. آدم
گاهی دلش می خواهد بداند و ببیند که به کدام سمت دارد می دود... دیدن، رسیدن را
راحت تر می کند. و آدم دلش می خواهد کاش می شد حداقل یک بار ببرندش به آینده تا آنجا
را ببیند و بعد به شوق همان یک بار دیدن، به خودش اطمینان پیدا کند و باز هم بدود
تا که دوباره بتواند آن لحظه را ببیند و برسد... </p>

<p dir="RTL">*</p><p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">

این روزها کم کم داریم اسباب کشی می کنیم. کتاب و دفتر هام رو یکی یک جمع کرده
م و گذاشتم توی چند تا جعبه ی گوشه ی اتاق و کلن به حالت آماده باش در اومده م و
فقط خدا خدا می کنم که این اسباب کشی هم تموم شه و من بتونم یک گوشه آروم بگیرم!
بس که دیگه این اتاق انگار اتاق من نیست، با این قیافه ی جدید پر از جعبه معبه و خالی
از خیلی چیزها! انگار آرامش آدم صلب می شه اصلن، نگاه که می کنه به فضای خالی ای
که یک روز پر بوده از خرت و پرت های مختلف. ...و فضای خالی ای که یک روز خالی نبوده،
خیلی بیشتر از فضا های همیشه خالی توی ذوق می زنند، وقتی نگاه شان می کنی. آدم قلب درد می گیرد اصلن...!</p><p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p><span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline;" mce_style="display: inline;"><img alt="secret_home.jpg" src="http://www.soudeh.ir/pictures/secret_home.jpg" mce_src="http://www.soudeh.ir/pictures/secret_home.jpg" class="mt-image-center" style="margin: 0pt auto 20px; text-align: center; display: block;" mce_style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" height="266" width="300" /></span><p dir="rtl"><br /></p><p><br /></p>]]>
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>تفاوت ها...!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.soudeh.ir/2009/05/post-97.php" />
    <id>tag:www.soudeh.ir,2009://1.262</id>

    <published>2009-05-19T15:54:28Z</published>
    <updated>2010-09-08T20:58:00Z</updated>

    <summary>دیدی بعضی آدم ها، همیشه دنبال اشتباه می گردن توی نظر هات؟ دنبال یه چیزی که انگشت بذارن روش و قیافه شون رو کج و کوله کنن و مخالفت شون رو به نحو احسن باهاش اعلام کنن و بهت بفهمونن...</summary>
    <author>
        <name>یک نیمچه دکتر</name>
        <uri>http://www.soudeh.ir/cgi-bin/mt/mt-cp.cgi?__mode=view&amp;blog_id=1&amp;id=1</uri>
    </author>
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.soudeh.ir/">
        <![CDATA[<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">دیدی
بعضی آدم ها، همیشه دنبال اشتباه می گردن توی نظر هات؟ دنبال یه چیزی که
انگشت بذارن روش و قیافه شون رو کج و کوله کنن و مخالفت شون رو به نحو
احسن باهاش اعلام کنن و بهت بفهمونن که بابا جان you are wrong؟! و بعد
دیدی که چه طور بحث و درگیری پیش میاد از این مخالفت ناگهانی که بد می
خورد توی ذوقت و از طرف مقابلت می رنجی به خاطر این حرکت «مغرضانه»اش و
آخرش -در حالی که یک گوشه ی دلت زخم خورده و یک درد مبهم سوزناکی توش می
پیچد - دیگر تصمیم می گیری که هیچ حرف نزنی، چون که فکر می کنی اصلن آب
تان با هم توی یک جو نمی رود که نمی رود؟ (مثل آن وقتی که&nbsp; مثلن داری حرف
می زنی و بعد یکی یکهو یک مشت بکوبد توی صورتت! بهتش، سکوتش، غمش، و حس
تحقیر شدنش چه طوری است؟! دقیقن همان طوری!)<br /></p>]]>
        <![CDATA[<p><br /></p><p><br />و دیدی که بعضی ها،
وقتی که حرف می زنی، فقط دنبال اون جمله ی طلائی ای می گردن توی حرف هات
که بتونن روی اون مکث کنن و بگن که این یکی را&nbsp; کاملن قبول دارن! که بعد
سعی می کنن دنباله ی صحبت ها رو از روی همون جمله ی قابل قبول از سوی دو
طرف پی گیری کنن، بی اینکه کاری داشته باشن به جمله های غیر قابل قبول. و
بعد از روی همون قابل قبول ها یکهو می رسن به اون غیر قابل قبول هات و بعد
چنان «منصفانه» جمع بندی شون می کنن، که درجا احساس می کنی که با وجود اون
هم تفاوت عقیده، احتمالن از اول هم هر دو یک «اصل» رو می خواستید بگید و
حتمن حتمن فقط کمی توی بیانش با هم اختلاف داشته اید!!؟

</p><p><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">خوب،
می خواستم بگم که در واقع گروه اول و دوم هر دوشون مثل هم ان. حتا احساس
شون نسبت به حرف های گوینده هم یکیه. اما تفاوت شون فقط توی هدفی است که
انتخاب می کنند. یکی انگشت می گذارد روی شباهت ها و از روی اونها تفاوت ها
رو هم تبدیل به شباهتی نسبی می کند. و دیگری چنان انگشت می گذارد روی
تفاوت ها، که شباهت ها رو هم در چشم بر هم زدنی از روی حس منفی ایجاد شده،
به صورت ناخواسته، تبدیل به تفاوت می کند! و چنین می شود که اولی به هدف
اش که همانا «بزرگ جلوه دادن خود در چشم گوینده» است اصلن نمی رسد که هیچ،
آن را بر عکس هم می کند. و دومی نه تنها به هدفش که «نگه داشتن احترام
گوینده» است می رسد که به هدف نفر اولی هم یکهو بی هوا نائل می شود...!</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">...و
اصلن این طوریه که می شود گاهی از حرف زدن با کسی احساس خوبی پیدا کرد، با
وجود همه ی تفاوت های موجود. و گاهی هم نمی شود&nbsp; اصلن با کسی حرف زد، با
وجود موجودیت کیلو کیلو شباهت بنیادین! یعنی که «مهارت برقراری ارتباط
درست و رسیدن به یک نقطه ی مشترک پس از کلی راه پیمایی آزاد توی برهوت
اندیشه ها، کار هر کسی نیست...!»</p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">---</p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">پ.ن:
کی بود که یک بار بهم گفت این تفاوت ها اند که شباهت ها را می سازند؟! هر
که که بود، یادش باشد که می شود، اما فقط اگر از آدم های دسته دوم باشی!</p>]]>
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>عید تمام شد، اما دنیایی نو شروع...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.soudeh.ir/2009/04/post-96.php" />
    <id>tag:www.soudeh.ir,2009://1.261</id>

    <published>2009-04-03T12:40:28Z</published>
    <updated>2010-09-08T20:58:18Z</updated>

    <summary>...و ته دارد می کشد این جامی که سر کشیدیمش و اسمش بود عید! و خدا می داند که تا کی باز حالا حالا ها مجالی نیست برای نفس تازه کردن و چه همه باید دوید و دوید و رفت...</summary>
    <author>
        <name>یک نیمچه دکتر</name>
        <uri>http://www.soudeh.ir/cgi-bin/mt/mt-cp.cgi?__mode=view&amp;blog_id=1&amp;id=1</uri>
    </author>
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.soudeh.ir/">
        <![CDATA[<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">...و
ته دارد می کشد این جامی که سر کشیدیمش و اسمش بود عید! و خدا می داند که
تا کی باز حالا حالا ها مجالی نیست برای نفس تازه کردن و چه همه باید دوید
و دوید و رفت و رفت این زندگی را!</p><p><br /></p>]]>
        <![CDATA[<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">*</p>
<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">راستش
فکر کنم حدودن دوم دبیرستان بودم که تازه توی زندگی م با چالش مواجه شدم.
تازه آن روزها فهمیدم که زندگی سختی هایی هم دارد توش به چه گندگی! که
تلاش می خواهد گاهی، خستگی می خواهد گاهی، نشد می خواهد گاهی، که گاهی همه
چیز آن طور که تو می خواهی پیش نمی رود، که اصلن گاهی هیچ چیز آن طور ها
که فکر می کنی هم ساده نیست! و به گمانم که اولین تصمیم گنده ی زندگی ام
را همان موقع بود که گرفتم به این امید که به چیزی که می خواهم می رسم و
همه چیز خوب پیش می رود و خلاصه دوباره ساده می شود همه چیز، آن طور که
قبلن ها هم بود! اما نشد. شکست خوردم و محکم خوردم زمین! و یکهو فکر کردم
که دنیا چه جای تنگ و تاریک و بدی شده است و اصلن خیلی پیچیده تر شده از
آنی قبل ها شده، که اصلن آنقدر پیچیده شده که محاسبه های ساده ی دفترهایم
هم دیگر جوابش را نمی دهد. و همان موقع ها بود باز&nbsp; که به خودم آمدم و
رفتم که بروم دومین مسیرم را امتحان کنم، باز هم به همان امید. و کمی تا
قسمتی رسیدم این بار، اما باز هم زندگی ساده نشد، که پیچیده تر تر هم شد.
و ادامه پیدا کرد باز و رفت برای خودش مسیرش را، و اصلن آن قدر رفت و رفت
هی که خودش هم گاهی توی پیچ و خم هاش گم شد.</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p>
<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">و
اعتراف می کنم که کمی طول کشید تا بفهمم که کودکی هایم گذشته و هر چه که
فرو بروی توی این جنگل، درخت ها هی پر پشت تر می شوند و راه رفتن سخت تر
می شود و عمق فرو رفتن ات توی زندگی قد می کشد هی و گاهی خودت هم گیر می
کنی وسط این همه راه رفته. که اصلن هیچ چیز دیگر قرار نیست که بشود
آن طوری که بود! که هیچ چیز وقتی که رفت بر نمی گردد، که دنیای رنگین
کودکی ها و بیخیالی ها ته کشیده، که روزهایم عوض شده دیگر... و سخت بود آن
روزها کنار آمدن با این حقیقت سنگین. که تمام شده همه چیز و آن چیزی که به
پایان رسیده، دوباره شروع نخواهد شد. که سخت شده دنیا و سخت تر هم می شود
از این پس. که بزرگ شده ام و تاوانش را هم باید پس بدهم.</p>
<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">*</p>
<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">امروز
اما که به عقب نگاه می کنم، می بینم که لای سختی ها این دنیای «بزرگانه»
ای که مجبور شدم تجربه اش کنم، قشنگ ترین و عمیق ترین شادی ها را لمس کرده
ام. که دیده ام چیزهایی را و حس کردم حس هایی را که هرگز توی مشت کودکی
هایم جا نمی شدند. و بزرگ شدن و چشیدن بیشتر و بیشتر دنیا و آدم هاش و
زندگی هایش، یعنی که هم فرصت می کنی قشنگی ها را بیشتر ببینی و بفهمی، هم
زشتی ها را... و لابد آدم می تواند بپذیرد که دومی را هم ببیند و حس کند
گاهی، به شرط آنکه اولیش هم باشد. که اصلن اولیش همین که گهگاهی هم باشد،
باطری های خالی شده ات را چنان پر می کند و آستانه ی تحملت را چنان می برد
بالا که دومی ها را هم خیلی ساده تحمل کنی. که اصلن قشنگی زندگی به همین
است که بشکنی گاهی و بچسبانی شکسته هایت را باز به هم. و بعد توی آینه به
خودت زل بزنی و افتخار بکنی به ترک های بسته شده ی دلت را که رد شان مانده
آنجا، که جار می زنند بزرگی ات را...</p>
<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">*</p>
<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">...و
همه ش بهانه بود این حرف ها که بگویم. تمام شد، شروع شد، تمام شد، شروع
شد، تمام شد. و این «تمام شد» آخری مال عید بود، که به دنبالش دنیای جدید
من به عنوان استیجر (کارآموز) شروع می شود باز و اصلن خیلی چیزهای دیگر هم
همراهش شروع تر می شود باز هم! ...که دنیا اصلن همه اش همین شروع ها و
پایان هاست و اگر بتوانی یک روز بشماری همه ی شروع هایت را همراه پایان
های شان، باور نخواهی کرد که تو بودی که رد کردی همه ی این جاده ها را.
همه ی شروع ها را و همه ی پایان ها را.</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p>
<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">و باز تمام می کنم این راه رفته را و قدم می گذارم توی شروعی نو...</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p>
<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">خدایا! شکرت!</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p><span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline;" mce_style="display: inline;"><img alt="Start_to_Fly.jpg" src="http://www.soudeh.ir/pictures/Start_to_Fly_by_MuMMaDaLi.jpg" mce_src="http://www.soudeh.ir/pictures/Start_to_Fly_by_MuMMaDaLi.jpg" class="mt-image-center" style="margin: 0pt auto 20px; text-align: center; display: block;" mce_style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" height="203" width="300" /></span><p style="text-align: center;" mce_style="text-align: center;"><br /></p>]]>
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>آسمان آبی...!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.soudeh.ir/2009/03/post-95.php" />
    <id>tag:www.soudeh.ir,2009://1.257</id>

    <published>2009-03-18T15:43:38Z</published>
    <updated>2010-09-08T20:58:36Z</updated>

    <summary>حول و حوش ساعت 17:30 امروز بود. شبکه 3 انگار یک برنامه ای را سه شنبه ها نشان می دهد، به اسم «آسمان آبی» با اجرای ژیلا صادقی که درباره ی پیوند عضو است.حال و هوای برنامه راستش یک جور...</summary>
    <author>
        <name>یک نیمچه دکتر</name>
        <uri>http://www.soudeh.ir/cgi-bin/mt/mt-cp.cgi?__mode=view&amp;blog_id=1&amp;id=1</uri>
    </author>
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.soudeh.ir/">
        <![CDATA[<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">حول و حوش ساعت 17:30 امروز بود. شبکه 3
انگار یک برنامه ای را سه شنبه ها نشان می دهد، به اسم «آسمان آبی» با
اجرای ژیلا صادقی که درباره ی پیوند عضو است.</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">حال
و هوای برنامه راستش یک جور خاصی بود اصلن. طوری که ندانی حتا اگر که
موضوع بحث دقیقن چیست، فضای فضایی اش (!) خود به خود پاهات را از زمین می
کند می برد می گذارد یک جای دور، انگار که یکهو دنیا جای کوچکی می شود
برای آدم و همه ی زندگی ات می شود آن قاب رنگین تلویزیون و حرف های آدم
های توش و بعد که فهمیدی منظور از این حرف ها و مصاحبه ها چی بود، دلت
خودش بدون ذره ای تردید اقرار می کند که تسلیم تسلیم شده است!<br />
</p><p><br /></p>]]>
        <![CDATA[<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">توی برنامه ی امروزشان که من یکهو خیلی اتفاقی دیدم، یک دختری را نشان دادند که از بدو تولد بیماری ارثی <a target="_blank" mce_href="http://en.wikipedia.org/wiki/Cystic_fibrosis" href="http://en.wikipedia.org/wiki/Cystic_fibrosis">سیستیک فایبروزیس</a>
را برایش تشخیص داده بودند و حالا نیازمند جدی پیوند ریه بود، بعد ١٣ سال
تحمل سختی های این بیماری. دخترک سنش کم بود ها، 13 سال فقط، و تازه چهره
اش به 10-11 ساله ها می زد، اما این «نداشتن ها» و «نتوانستن ها» آدم های
دنیا را به شدت «آدم» بار می آورد! دخترک طوری حرف می زد که چهره اش را
نمی دیدی، فکر می کردی ٣٠ سال را دارد دست کم!!! ...و من اشک هام همین
جوری یکی یکی بی صدا تند-تند می ریخت از این همه عشق و فهم و درک خانه
کرده توی دل این بچه... این همه شعور، این همه امید، این همه بزرگی در عین
کوچکی اش... و دست خودم هم نبود اصلن...! مصاحبه اش که تمام شد و کنار
تصویرش نوشت که دخترک، یک ماه پیش به خاطر عدم دریافت به موقع عضو، از
دنیا رفته بود، تمام بدنم یخ کرد یکهو؛ و چند لحظه دلم بدجور می خواست که
همان جا بمیرد و همه ی بدنش را بردارند ببرند بدهند به اون و هر کی که
باید تا همه شان دوباره «زنده» شوند... یعنی تمام زندگی ام، تمام درد
هایم، تمام غصه هایم، یک لحظه انگار که مضحک ترین لطیفه ی دنیا شده بود و
خودم داشتم توی دلم به خودم و دغدغه هایم، با تمام وجود می خندیدم... و فکر می کردم که دخترک نگران مادرش است که شب ها خواب ندارد به خاطر او و من نگران چه چیزهای مضحکی هستم...!</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p>
<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">راستش،
همیشه دلم می خواسته که اولندش طوری بمیرم که یک جور ناگهانی ای باشد که
کسی عذاب نکشد از حضور دردناکم و دومندش هم که طوری باشد که چیزی از بدنم
توی خاک نرود! که هر چه که هست برود جایی دیگری، توی سینه ی دیگری، دل
دیگری، چشم های دیگری، وجود دیگری، زنده ماندن و بودنم را جار بزند برای
همه. که بعدن بگوید این آدم که رفته، یک مشت پوست و گوشت و استخوان بیشتر
نبود ها، اما عطرش مانده توی هوا، گیر کرده توی نفس هام، صدایش با هر نبض
توی گوش هام می پیچد، چشم هاش هنوز هم برق می زنند توی صورتم، نور را که
حس می کنند... و فکر می کنم که شاید نبود اگر این میل به زنده کردن آدم
ها، زنده نگه داشتن خودم و این شوق قوی برای ماندگاری در عین رفتن و
نبودن، هیچ وقت پایم را نمی کردم توی یک کفش که می خواهم پزشک بشوم، بزرگ
ترین پزشک دنیا!! که انگار هیچ حرفه ی دیگری نمیتوانست این همه «نیاز»م را
به ماندن روی شانه ی آن عقربه ی قرمز ثانیه شمار که هی می رود و می آید و
زنگ خطر به صدا در می آورد که «دارم می روم ها!»، ارضاء کند و من بتوانم همیشه
بخندم و پوزخند بزنم بهش که سواری مجانی دارم می گیرم ازش و هرجا که برود،
سوار روی شانه هایش باهاش خواهم رفت، چه بخواهد، چه نه...</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p>
<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">بگذریم... نشد که ننویسم در این مورد برای دومین بار و نگویم که بروید سری بزنید به سایت <a target="_blank" mce_href="http://www.iran-ehda.com" href="http://www.iran-ehda.com/">واحد فراهم آوری اعضای پیوندی</a>
و اگر که دلتان نمی سوزد برای تن تان که نصفه و نیمه برود زیر خرمن خرمن
خاک، یک کارت اهدای عضو هم بگیرید برای روز مبادای تان! راستش شاد شدنم
انتهایی نداشت وقتی که چک کردم و متوجه شدم از روزی که من کارتم را تحویل
گرفتم، یعنی حدود 3 سال پیش، تا به امروز تعداد آدم هایی که کارت دریافت
کرده اند از 14،480 نفر به 244،633 تا رسیده!!&nbsp;</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p>
<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">بروید شما هم بشوید نفر 244،634می شان...</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p><span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline;" mce_style="display: inline;"><img alt="organ_donation.jpg" src="http://www.soudeh.ir/pictures/organ_donation2.jpg" mce_src="http://www.soudeh.ir/pictures/organ_donation2.jpg" class="mt-image-center" style="margin: 0pt auto 20px; text-align: center; display: block;" mce_style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" height="376" width="250" /></span><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><font style="font-size: medium;" mce_style="font-size: medium;" size="4"><br /></font></p>

<p style="text-align: center;" mce_style="text-align: center;"><a mce_href="http://www.iran-ehda.com" href="http://www.iran-ehda.com/"><font style="font-size: medium;" mce_style="font-size: medium;" size="4"><b>http://www.iran-ehda.com</b></font></a></p>
<p style="text-align: center;" mce_style="text-align: center;"><a mce_href="http://www.ehda.ir  " href="http://www.ehda.ir%20%20/"><font style="font-size: medium;" mce_style="font-size: medium;" size="4"><b>http://www.ehda.ir&nbsp; </b></font></a></p><p style="text-align: center;" mce_style="text-align: center;"><br /></p><p dir="rtl" style="text-align: right;" mce_style="text-align: right;">پ.ن: <a target="_blank" mce_href="http://www.persiancards.com/images/ecard/134.swf" href="http://www.persiancards.com/images/ecard/134.swf">سال نوتون پیش پیش مبارک</a>!<br /></p>]]>
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>کلمات سحرانگیز...!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.soudeh.ir/2009/02/post-94.php" />
    <id>tag:www.soudeh.ir,2009://1.255</id>

    <published>2009-02-22T15:17:28Z</published>
    <updated>2010-09-08T20:59:56Z</updated>

    <summary>امروز نشسته بودم دور آن میزهایی که همراه صندلی های شان تازه چیده شده اند توی طبقه پایین دانشکده و کلی کتاب و روزنامه و مجله هم هر روز می گذارند روی شان تا بچه ها بخوانند شان و میزان...</summary>
    <author>
        <name>یک نیمچه دکتر</name>
        <uri>http://www.soudeh.ir/cgi-bin/mt/mt-cp.cgi?__mode=view&amp;blog_id=1&amp;id=1</uri>
    </author>
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.soudeh.ir/">
        <![CDATA[<p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">امروز نشسته بودم دور آن میزهایی که
همراه صندلی های شان تازه چیده شده اند توی طبقه پایین دانشکده و کلی کتاب
و روزنامه و مجله هم هر روز می گذارند روی شان تا بچه ها بخوانند شان و
میزان
مطالعه ی آزادشان برود بالا! و داشتم نام هر جلسه ی روماتولوژی را روی
سربرگ هاش می نوشتم و یکی
یکی می دادم دست میترا که بذارد روی اصل جزوه ها و بدهد به انتشارات. که
یکهو
یکی از بچه های کلاس آمد جلو و اشاره کرد به جزوه های سمیولوژی توی دستش و
گفت «ممنون بابت جزوه ها!». جا خوردم و سر تکان دادم که خواهش می کنم. گفت
«شنیده م جزوه ی روماتو هم می نویسی؟!» آهی کشیدم و گفتم که آررههه! گفت:
«بابت اون هم ممنون!
ان شاء ا.. که این دفعه دیگه مشکلی پیش نمیاد... (اشاره دارد به کنار
کشیدن موقتی من از گروه جزوه به نشانه ی اعتراض به یک اتفاق) برای ما ها
که کلی افتخاره جزوه بنویسی!!!» (و من در این لحظه دیگه داشتم شاخ در می
آوردم)
...و خلاصه ما هم اندکی تعارف تیکه پاره نمودم و دو نقطه او میخکوب شدیم
سر
جامون تا این دوست همکلاسی مون رفت.</p><p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p>]]>
        <![CDATA[<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">راستش توی این 7 ترم،
همیشه به جزوه نوشتن به چشم یک «عشق!» نگاه کرده بودم. هر ترم نوشته بودم
و
نوشته بودم و جزوه هام هم آن قدر مقبولیت داشت که هر باز روی هوا قاپیده
شود... و&nbsp; آن جایزه هایی که توی جشن آخر
دوران علوم پایه از طرف بچه ها بهم داده شد هم، انرژی م رو و شوقم رو
مضاعف کرد
برای نوشتن... می گویم نوشتن، چون که جزوه هام هیچ وقت
صرفن «جزوه» ی خالی نبودند. حرف های استاد توی شان بود، حرف های مهم کتاب،
نا
گفته های جالب، نظرات شخصی و حتا کمی ادبیات و شعر و داستان و طنز و عکس و
کاریکاتور هم
چاشنی ش بود! اصلن جزوه هام بخشی از خودم بودند...! و تا آنجا که یادم می
آید، همیشه بعد امتحان چیزهای می شنیدم
از بچه ها راجع به جزوه ام که این طور بود و اون طور بود و لبخند های
پنهانی می زدم از
اینکه دورادور می شنیدم که به جزوه ی جلسه ی من که می رسیده اند، نفس
راحتی می کشیده اند که این جلسه راحت است، زود تمام می شود! و شاید گاهی
هم خنده م می گرفت اصلن. آخر هیچ وقت جلسه های راحت مال
من نبود! اصلن به عمد جلسله های سختی را که کسی از عهده شان بر نمی آمد می
دادند دست من! اما من همیشه عادت داشتم که طوری بنویسم که برای همه راحت
بشود. عادت داشتم که هی نوشته ها را به عنوان یک آدم بی طرف از همه جا بی
خبر بخوانم و ببینم می فهمم یا که نه! و حتم داشتم که اگر من توی آن حالت
نفهمم، هیچ کس دیگری هم نخواهد فهمید! ...و این طور بود که
همیشه این «طور خاصی نوشتن» و مطالعه برای همین «طور خاص نوشتن» کلی از
وقتم را می گرفت. اما در عوض جزوه هایم همیشه ماندگار بود. بچه ها راحت
یاد می گرفتندش و تیکه
های طنز و تشبیه ها و ابراز احساسات گوشه و کنار جزوه ام را هم یادشان
بود، بس که به موقع خستگی های شان را شسته بود.
و برای من همین، بیش از حد انتظار هم بود.</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">اما با همه این احوال ها (می دانم که
جمع بستنش غلط است!)، هرگز عادت نکرده بودم به شنیدن تشکر. تعریف می شنیدم
ها، صدای خنده از این جا و آن جای جزوه، بامزه بودن فلان حرف، حتا اس ام
اس های «اینجا رو چه خوب نوشی!» یا جمله های «من عمرن اگه کس دیگه ای
نوشته بود مکانیسم ش را می فهمیدم!!» که هنوز بعضی های شان را یادگاری توی
اینباکسم نگه داشته م، توی این 3.5 سال زیاد بوده. اما تشکر نشنیده بودم
هرگز. اصلن انگار این جزوه نوشتن ها به چشم همه وظیفه ای بود که وقتی
توانش را داشتم، باید انجام می دادم و همه توی دل شان بدشان نمی آمد که
بنویسم مدام! حتا گاهی می شندیم که «شما چند جلسه بنویس!» یا که به شوخی
«اصلن همه ش را شما بیا بنویس خوب...!». و بعد در برابر بقیه هم کلاسی
هایی که انها هم زحمت می کشیدند برای کلاس، هر کدام یک جور، «نه گفتن» را
بی معنی می دانستم و می نوشتم تا آنجایی که وقتم می گذاشت. دوست داشتم
نوشتن را. هنوز هم دوست دارم. حالا هر چی که می خواهد باشد! «نوشتن» همیشه
فرصتی بود، برای پیدا کردن خودم و نشان دادن آن به دنیا. و این برایم عجیب
ارزشمند بود. <br />
</p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">اما تشکری که امروز بی مقدمه شنیدم، بی
توجه به تمام آن تعریف ها و شوخی ها و قدردانی های غیر مستقیم، چیز دیگری
بود. اصلن اثری که گذاشت با همه ی آن قبلی ها فرق داشت. یعنی می دانید،
گاهی آدم خیلی چیزها را می داند. مثلن مادربزرگ می داند که عاشق دست پختش
هستی. مامان می داند که بابت دل سوزی هایش دوستش داری. بابا می داند که
بابت لباس و کیف و کفشی که پولش را داده و زحمت کشیده براش، ازش ممنونی. و
تو می دانی - از لا به لای حرف ها و اشاره های صد نفر آدم- که جزوه ات
مقبول بوده، آن هم خیلی خیلی زیاد. اما اینکه بلند بلند بشنوی اش،&nbsp; اینکه
بی پرده راجع بهش صحبت شود، مثل این می ماند که یکهو کسی از وسط عالم محو
و مات داستان ها، بلندت کند، بچسباندت توی دنیای واضح واقعیت ها. و رنگ و
بوی همیگشی ان چیزی که می دانستی، یکهو یک جور عجیب ولی مطبوعی تغییر می
کند. انگار که با همه ی «دانستن هایت» یکهو یک چیز تازه می شنوی. یعنی
همان قدر هیجان زده می شوی. همان قدر تعجب می کنی. و همان قدر یکهو دلت به
تاپ تاپ می افتد!</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p>

<p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">...و همین چند جمله ی ساده یک همکلاسی
امروز دگرگونم کرد. فکر کردم که چه قدر اعتراف بوده که باید می کردم پیش
کشانی که دوست شان داشته م و دارم و نکرده م گاهی. که تشکر نکردم، نگفته
ام برایم عزیز اند، نگفته ام زحمت کشیدن های شان، خستگی های شان، درد های
شان را می فهمم. نگفته م دلم در نبودشان تنگ می شود، نگفته م قدرشان را می
دانم، نگفته ام خسته نباشند، نگفته ام ممنونم بابت هر آنچه که می کنند،
نگفته ام خوشحالم که هستند و حضور دارند توی بطالت لحظه های خاکستری م و
رنگ می زنند بهشان... و خیلی راحت، خیلی خیلی راحت، لذت حس به این نابی را
از روی غرور یا شایدم آن حس مزخرف همیشگی که مدام زمزمه می کند «خوب خودش
می داند! نیازی به گفتن نیست که!» ازشان گرفته ام...</p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">و نمی دانم چه قدر اتفاق افتاده توی
زندگی م، که می توانسته م دنیای کسی را که برایم مهم بوده و دوستش داشته
ام، در لحظه ای، به سادگی، و با یک جمله ی بی آلایش بلند که خودش هم توی
دلش می دانسته که می دانم و توی دلم یواشکی بهش می گویم، «دگرگون» کنم و
نکرده ام... </p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p><p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">و فقط آرزو می کنم که کاش دیر نشده باشد
و هنوز فرصت داشته باشم برای تشکر از همه ی آنهایی که برایم عزیز بوده اند
و هستند. که کاش یادم بماند که سپاس گزاری، قدردانی و شکر گزاری، چه همه
اثر های عجیب دارد. که کاش برای همین یک بار هم که شده، «زود دیر نشود»
برای کاری که باید می کرده م و کم کرده ام... که یادم بماند اگرکسی شادم کرد، کوچکترین چیز in return این است که من هم لحظه ای با یک جمله ی کوتاه تشکر آلود، شادش کنم از شادی ام...<br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">همین!</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p><span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline;" mce_style="display: inline;"><img alt="For_You.jpg" src="http://www.soudeh.ir/pictures/For_You_by_Fushigi_Ningen.jpg" mce_src="http://www.soudeh.ir/pictures/For_You_by_Fushigi_Ningen.jpg" class="mt-image-center" style="margin: 0pt auto 20px; text-align: center; display: block;" mce_style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" height="396" width="262" /></span><p style="text-align: center;" mce_style="text-align: center;"><br /></p><p style="text-align: center;" mce_style="text-align: center;"><br /></p><p style="text-align: right;" mce_style="text-align: right;">---</p><p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">پ.ن: یک نفر دیگر هم با چنین عکس العملی، یک بار من رو به شگفت واداشت. شاید اون اولی برایم عجیب می نمود؛ اما این دومین عکس العمل که رسید، دیگر درسم را گرفتم! </p><p dir="rtl" style="text-align: right;" mce_style="text-align: right;"><br /></p>]]>
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>بپرم یا که نه...؟</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.soudeh.ir/2009/02/post-91.php" />
    <id>tag:www.soudeh.ir,2009://1.254</id>

    <published>2009-02-15T12:28:00Z</published>
    <updated>2010-09-08T21:01:00Z</updated>

    <summary>داشتم باز فکر می کردم! (eee! خوب فکرم میاد چی کار کنم! :دی) راستش به نظرم «انتخاب کردن»، همیشه می شود یک بخش مهمی از زندگی آدم ها. لحظه به لحظه ی زندگی اصلن انتخاب است. چون لحظه به لحظه...</summary>
    <author>
        <name>یک نیمچه دکتر</name>
        <uri>http://www.soudeh.ir/cgi-bin/mt/mt-cp.cgi?__mode=view&amp;blog_id=1&amp;id=1</uri>
    </author>
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.soudeh.ir/">
        <![CDATA[<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">داشتم باز فکر می کردم! (eee! خوب فکرم میاد چی کار کنم! :دی) راستش به نظرم «انتخاب کردن»، همیشه می شود یک بخش مهمی از زندگی آدم ها. لحظه به لحظه ی زندگی اصلن انتخاب است. چون لحظه به لحظه اش رفتن است و وقتی که می روی، یک راه صاف نشانت نمی دهند که بیا بگیر، این راه تو! تا آخرش را برو! ...و این طور می شود که هر چی جلوتر می روی، راهت هی سخت تر می شود و پیچ در پیچ تر و دوراهی هاش بیشتر و تعداد انتخاب ها بیشتر تر و تصمیم گیری در موردشون هم پیچیده تر تر! و انگار مهارت پیدا کردن در «تصمیم گیری» از آن چیزهای مهمی ست که نداشتنش نه فقط خودت را، که اصلن همه ی آدم های اطرفت را هم بدجور عذاب می دهد! <br /><br mce_bogus="1" /></p>]]>
        <![CDATA[<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">یک چند هفته ای می شود که افتالموسکوپ و اتوسکوپ خریده ام. (از این
چیزهایی که باهاش ته چشم و پرده ی گوش رو نگاه می کنند!). آن قدیم الایام
که جوان بودیم (ترم پیش و می گم :پی) یک استادی داشتیم که فیزیوپاتولوژی
قلب، مبحث MI (سکته قلبی) رو درس می داد و درس دادنش هم عالی بود! ...و
خلاصه که روزگار گذشت و ما این ترم یهو موفق شدیم توی بیمارستان رجایی
خیلی اتفاقی پیداش کنیم و وادارش کنیم که اونجا برامون کلاس خصوصی بذاره و
از نزدیک بیماری های قلبی رو نشون مون بده! :دی بیچاره هم فورن قبول کرد و
گفت که هفته ای یک بار بیایید، هر دفعه یک چیزی یادتون می دم، اما یک شرط
داره! اونم اینه که قیافه هاتون رو بکنید عین دکترها! این چه وضعیه؟! گوشی
تون کو؟! (فقط مال من دور گردنم آویزون بود :دی)، افتالموسکوپ؟ اتوسکوپ؟
چکش رفلکس؟! لیبل تون؟ (کارت شناسایی ای که باید روی روپوش باشه!) و خلاصه
که یک جورایی حالی مون کرد که بدون اینها من شما رو عمرن به رسمیت بشناسم!
و بعد هم رفت سراغ یک بیمار و گفت که این بیمار الان چشمش یک سری ضایعه
دارد که مربوط می شود به بیماری قلبی اش، اما شما افتالموسکوپ ندارید که
ببینید که! من هم با مال خودم نشونت نمی دم (تا دل تون بسوزه!! ((:) و این
جوری ها شد که ما مصمم شدیم که به حرفش گوش کنیم...!<br />
<br />
</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">خلاصه! (جونم براتون بگه که....! :پی) من یک خرده تحقیق محقیق کردم و از 4
تا مدل موجود افتالموسکوپ-اوتوسکوپ، از روی گفته ی استادا یکی رو کلن از
رده ی انتخاب هام حذف کردم، به خاطر قدیمی بودن یه مدل دیگه، اونو هم حذف
کردم و بعد یه راست رفتم سراغ یک از آشناهام که ایشون یک آشنا داشت (!) که
این فرد توی کار فروش این جور دم و دستگاه ها بود، تا اونها کمکم کنن از
روی دو تا مدل باقی مونده، بهترینش رو انتخاب کنم. و در عرض کمتر از پنج
دقیقه هم بعد یک بررسی ساده، مدل مینی 3000 هاین رو به مدل مینی 2000ش
ترجیح دادم و قضیه حل و فصل شد و من افتالموسکوپ-اوتوسکوپ دار شدم!<br />
<br />
</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">قضیه ی مشابهی هم برای اون دسته ای از دوستام که با من پیش اون استاد مون
اومده بودن؛ مطرح بود. هر کدوم یه جوری خیلی سریع با چند تا صلاح و مشورت
یک مدل رو انتخاب کردن و خریدنش. این وسط اما، یک نفر بود که نمی تونست
انتخاب کنه. که هی 6789 بار از 4567 نفر می پرسید که اونها چی کار کردن و
چی خریدن و پیش کی رفتن و آخر سر هم که من راهنمایی ش کردم بره پیش اون
آشنای خودم، بگی نگی از کارم پشیمون شدم ((: چون بعد از رفتنش، اون آشنا
بهم زنگ زد که این دیگه کی بود فرستادی؟! یک ساعت و نیم اینجا هی با این
مدل ور رفت، هی با اون مدل، هی گفت اینو ببینم، اونو ببینم، به نظرتون این
بهتره، اون بهتره؟ این چرا این جوریه، اون چرا اون جوریه! و خلاصه که همه
رو عذاب داده بود و وقتی هم که رفته بود، همه شون نفس راحتی کشیده بودن و
به بنده هم سفارش شد که لطفن دیگه از این مشتری هات نفرست واسه ما، جان
مادرت!! ((:<br />
<br />
</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">خوب گاهی انتخاب کردن سخت است واقعن. خیلی سخت. که آدم هیچ وقت از
فرداش خبر ندارد و یک اشتباه حتا کوچک، قدرت آن را دارد که یک روز نه چنان
دور، خیلی زیاد اذیتش کند. با این حال به نظرم، دنیا یک جور عجیبی است.
انگار که آینه ای باشد که طرز نگاه خودت را به خودت بر می گرداند. ساده که
ببینی، ساده می شود. پیچیده اش که کنی، در کلافی می پیچد. و من فکر می کنم
که یک چیزی را توی این سال ها خوب یاد گرفته ام. آدم ها فکر دارند! فکر
باید کرد، مشورت باید کرد، یک جور بی طرفانه ای، بی آنکه حرف کسی را به
خاطر آن کسی که هست یا نیست زیاد یا کم جدی بگیری. و بعد همه را باید
گذاشت کنار هم و بعد تصمیم گرفت و محکم رفت ایستاد لبه ی پرتگاه. و توی آن
لحظه باید مصمم بود. باید اعتماد داشت به آن ذهنی که این همه فکر کرده، به
عزیزانی که فکرهای شان را گذاشته اند روی مال تو، و به خدایی که آن بالا
ایستاده، نگاه می کند تلاش هایت را. و چشم ها را دیگر باید بست روی همه
چیز و همه کس و پرید، به آن امید که آن یک عدد کسی که می داند چه می شود
آخر، بال هابت بشود توی این پرش. که نباید وقتی که به خودت، به مشورت
دهندگانت و به خدایت ایمان داری، تا لحظه ی آخر دامن هر کس و ناکسی را که
از راه می رسد بگیری و بپرسی که «بپرم آیا؟!».<br />
<br />
&nbsp;&nbsp; <br />
...راستش، از هر شش یا نمی دانم لابد 7 میلیارد آدم روی زمین هم که بپرسی
بپری یا که نه، هیچ تضمینی وجود ندارد که آن چیزی بشود که آنها می گویند.
پس لابد نباید مهم باشد که بیش از آنچه لازم است روی دو راهی ای - هر چند
حساس -&nbsp; مکث کنی و لحظه هات را به باد بدهی...<br />
<br />
</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">...دنیا در عین پیچیدگی اش، ساده تر از این حرف هاست، زندگی کوتاه تر تر و خدا هم همین نزدیکی ها تر تر تر! (؛<br />
<br />
</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">سخت نباید گرفت به گمانم گاهی...</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl"><br /></p><span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline;" mce_style="display: inline;"><img alt="Fall_To_Pieces.jpg" src="http://www.soudeh.ir/pictures/Fall_To_Pieces_by_midnight00.jpg" mce_src="http://www.soudeh.ir/pictures/Fall_To_Pieces_by_midnight00.jpg" class="mt-image-center" style="margin: 0pt auto 20px; text-align: center; display: block;" mce_style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" height="388" width="300" /></span><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl"><br />
<br />
---<br />
پ.ن: نظرات مخالف را می پذیریم!<br />
</p>]]>
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>استثنائات روزگار!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.soudeh.ir/2009/02/post-92.php" />
    <id>tag:www.soudeh.ir,2009://1.251</id>

    <published>2009-02-11T16:06:26Z</published>
    <updated>2010-09-08T21:01:14Z</updated>

    <summary>فکر می کنم که الان باید بپرم بالا و پایین! باید بدوم، داد و بیداد کنم و جیغ و ویع و دامبول و دیمبول و از این حرف ها راه بندازم که این امتحان فارماکولوژی را هم به لطف خدا...</summary>
    <author>
        <name>یک نیمچه دکتر</name>
        <uri>http://www.soudeh.ir/cgi-bin/mt/mt-cp.cgi?__mode=view&amp;blog_id=1&amp;id=1</uri>
    </author>
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.soudeh.ir/">
        <![CDATA[<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">فکر می کنم که الان باید بپرم بالا و پایین! باید بدوم، داد و بیداد کنم و جیغ و ویع و دامبول و دیمبول و از این حرف ها راه بندازم که این امتحان فارماکولوژی را هم به لطف خدا استاد کردیم و&nbsp; به همراه یه پارچ آب یخ قورتش دادیم، رفت پایین! و عجیب هم چسبید وقتی که رسید به روده ی باریکم! تک تک مولوکول هاش جذب شد و انرژی ش رفت خودش رو چپوند توی جریان خونم، و با اون رودخونه های باریک کوچیک تا هرجایی که دلش خواست، رفت!</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl"><br /></p>]]>
        <![CDATA[<p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">پس لابد
باید الان از اون لحظه های استثنائی باشه. از اون لحظه های استثنائی که یک
دفعه حس می کنی دنیای به اون گندگی که تا دیروز همه ی عظمتش رو خالی کرده
بود یه جایی روی گلوی تو، حالا رفته کنار و حس آزادی ای که یک دفعه بدست
آوردی و نفس خنکی که داری ار روی آسودگی از گلوت عبورش می دی، می خواد
منفجرت کنه از ذوق!</p>
<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">اما یک چیزی هست.
یک چیز عجیب: لحظه های استثنائی قبل از اینکه بیایند، قرار است به
افتخارشان جشن و پایکوبی باشد. قرار است برای شان هلهله کنی، شادی کنی.
اما وقتی که می آیند، یکهو نمی شود. نمی شود برای شان شلنگ تخته انداخت،
نمی شود برای شان فریادشان زد، دورشان چرخید، بهشان بلند بلند خندید و
برای شان حرف زد و آواز خواند. مثل آن وقت هایی که مسافری در راه داری که
قرار است بیاید و جریان روزهات را عوض کند و رنگ روزها را تغییر بدهد. و
چشمت می چسبد به افق جاده و یکی می شود با آن، تا که آثار محوش بالاخره در
حد نقطه ای معلوم بشود&nbsp; از دور و بعد هی بزرگ بشود، هی بزرگ تر بشود تا که
آخر برسد درست روبه روت! و وقتی که رسید، اصلن یکهو یادت می رود که باید
الان مثلن روی طبلت بکوبی و جیغ بزنی و بپری بالا... </p>
<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">لحظه
های استثنائی یک دفعه که می آیند، «میخکوب»ت می کنند. دنیا را برات نگه می
دارند، می گذارنندش روی سرعت آهسته تا تو بیشتر حیرت کنی از آمدن شان. تا
که ذره ذره ی لحظه ی آمدن شان را قورت بدهی و با برق چشم هات، ستایش شان کنی...</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p>
<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">و بعضی وقت ها، آدم نه از سر
تنهایی یا خستگی یا کسل شدگی، که از روی حیرت و ناباوری است که ساکت و
آرام می شود و زل می زند به لحظه های استثنائی ای که آمده اند...</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p>
<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">*</p>
<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">بارانی
که امروز آمد، از آن لحظه های استثنائی دیگری بود که پشت به پشت لحظه های
استثنائی می آیند! از من که بپرسید ماشالله هزار ماشاالله باران نبود که!
اصلن خدا قصد کرده بود وسط میدان ولیعصر و هفت تیر دریاچه بکارد! هوس کرده
بود نگاه کند که چه طور آدم های کله گنده ی خالی که با عجله کیف سامسونت
به دست و چکمه های پاشنه باریک تق تقی به پا می دوند، باران به آن عظمت را
به مبارزه می طلبند! که چه طور زیر باران چکه چکه می کنند، موهای شان به
هم می ریزد، آرایش شان خراب می شود، لباس های شان کثیف می شود، ورق و کاغد
ها و مدارک شان مچاله می شود و کله شان یکهو کوچک می شود! </p>
<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">که
چه طور بعضی آدم های معمولی دو دو تا چهار تایی ساده می کنند و آخر از یک
جای امن زیر سایه بان مغازه ای می نشینند به تماشای مبارزه ی بقیه و پا
نمی گذارند وسط میدان، مبادا خیس شوند! </p>
<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">که
چه طور بعضی ها&nbsp; «دل»ی عمل می کنند و سرشان را می گیرند بالا، پرچم صلح
تکان می دهند و دوست می شوند با باران، با قطره ها و می گذارند که قطره ها
روی سر و صورت شان بلغزند و نوازش شان کنند و خستش را از تن شان بشویند،
همان طور که آرام آرام می روند. تا که هر دو لذت ببرند از این توفیق
اجباری! </p>
<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">که چه طور بچه ها دور از
بحث دوستی و دشمنی و مبارزه یا صلح، دنیا را رها می کنند،&nbsp; بی هوا شالاپ
شالاپ می پرند توی گودال ها و ملامت می شنوند و دست های شان کشیده می شودو
نگاه شان رو گودال می ماند همان طور که دور می کنندشان! </p><p><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">...که
چه طور بعضی ها همیشه راهکاری دارند برای رویارویی ساده با مشکل ها. که چه
طور کیف سامسونت به دست و کفش های تق تق صدا دهنده به پا هم، آرام-آرام و
با حوصله زیر باران با چتر های شان قدم می زنند....</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p>

<p dir="rtl" style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">آدم ها را زیر باران باید شناخت! سهراب راست می گفته!</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p>
<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">*</p>
<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">فردا
کورس روماتولوژی شروع می شود. دو هفته ی فشرده کلاس و بعدش هم امتحان و
آخر تر از همه، درست چند روز مانده به نفس های آخر سال، امتحان نشانه
شناسی. دکتر خ. گفته که برای امتحان عملی باید یک شرح حال و معاینه ی
بالینی کامل از یکی از بیماران را تحویلش بدهیم! راستش از همه «استثناء»
های امروز که بگذریم، از همین حالا عزا گرفته م که باید کدوم بیماری رو
پیدا کنم که حاضر باشد بی چشمداشت یکی دو ساعت وقتش را بدهد به من تا سیر
تا پیاز وضع سلامتی اش را بکشم بیرون و نمره م را بگیرم؟؟</p>
<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">داوطلب می پذیریم! :دی</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p><span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline;" mce_style="display: inline;"><img alt="Dance_In_The_Rain.jpg" src="http://www.soudeh.ir/pictures/Dance_In_The_Rain_by_Marinshe.jpg" mce_src="http://www.soudeh.ir/pictures/Dance_In_The_Rain_by_Marinshe.jpg" class="mt-image-center" style="margin: 0pt auto 20px; text-align: center; display: block;" mce_style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" height="570" width="400" /></span>]]>
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>آنچه زلیخا نفهمید!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.soudeh.ir/2009/02/post-93.php" />
    <id>tag:www.soudeh.ir,2009://1.252</id>

    <published>2009-02-08T16:33:42Z</published>
    <updated>2010-09-08T21:02:08Z</updated>

    <summary>دیشب دلم برای زلیخا کباب شد ): باور نکردم که کسی این همه دلش سوخته باشد و این همه از ته وجودش ناله کند و ضجه بزند و خدا نیم نگاهی هم حتا نیندازد بهش... باور نکردم که خدا یک...</summary>
    <author>
        <name>یک نیمچه دکتر</name>
        <uri>http://www.soudeh.ir/cgi-bin/mt/mt-cp.cgi?__mode=view&amp;blog_id=1&amp;id=1</uri>
    </author>
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.soudeh.ir/">
        <![CDATA[<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">دیشب
دلم برای زلیخا کباب شد ): باور نکردم که کسی این همه دلش سوخته باشد و
این همه از ته وجودش ناله کند و ضجه بزند و خدا نیم نگاهی هم حتا نیندازد
بهش... باور نکردم که خدا یک عالمه سال پیش، سنگدل بوده باشد و فقط از آن
بالا به زلیخا ش زل بزند و کاری نکند... لا اقل برای من که هیج وقت این
طور نبوده. نشده که از ته دل بخواهم و نشود. نشده که خودش را بزند به
نشنیدن و ناله کردن من را تماشا کند! نشده که حس کنم تنهام...<br />
</p><p><br /></p>]]>
        <![CDATA[<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">*</p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">راستش دیشب، دیشب خیلی ساده فکر کردم که حالا صرف نظر از موقعیت خاصی که زلیخا داشت و آن موقعیت خاص
ایجاب می کرد براش که دل نبندد به کس دیگری و مقامش را و موقعیتش را پاک نگه دارد، و بعد هم آن اشتباهی که کاملن آگاهانه از روی
غرور آن را مرتکب شد، اما از این ها گذشته، آن همه پافشاری اش و اصرارش و کم نیاوردنش در برابر
همه ی آن چیزهایی که سد شده بودند راهش را، مثال زدنی بود. آن قدر مثال
زدنی که بهش غبطه خوردم لحظه ای و فکر کردم که اگر کسی این همه «بخواهد» و
«طلب کند»، لابد تمام ذرات هستی هم همسو می شوند با میلش و اشتیاقش و او
را خیلی زود به مقصدش می رسانند! </p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p>
<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">...و
همین طور که فکر می کردم، یک لحظه یادم آمد که شاید تنها دلیل این همه سال
درد کشیدن زلیخا، این همه آسیب دیدنش، این همه بی چیز و بی کس و تنها شدنش
این بود، که تا سال ها باور داشت همان طور که خدای یوسف کمکش می کند، خدای
او، «آمون» اش، هم حتمن او را یاری خواهد کرد... و او نکرد.</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">*</p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">و من
باور دارم - با تمام وجود و قلب و روحم - که شرط آنکه دعایی پله های آسمان
را برود بالا و بپیچد توی گوش های آن که آن بالاهاست و توی دلش خانه کند،
آن قدر که نشود و نخواهد که بگوید «نه!»، تنها دو چیز است و بس:</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p>
<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">
اول اینکه باید شکسته باشی. باید درمانده باشی و بیچاره، و بدانی که آخرین
دری که می توانی بکوبی اش به امیدی، همین جاست... که آخرین ریسمانی که می
توانی به آن چنگ بزنی تا توی گرداب بی رحم روزها جا نمانی، فقط و فقط همین
جاست... </p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p>
<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">...و
دوم آنکه ایمان داشته باشی که وقتی سر بلند می کنی، و بسوی تمام عالمش می
چرخی و از لا به لای تمام ذرات آب و هوا و خاک با التماس می خوانی اش از
روی بی کسی ات، او صدایت را می شنود. تنهایی ات را حس می کند، بغضت را می
فهمد و پشت کردن این همه مدتت را می بخشد به سادگی، تنهایت نمی گذارد و
دست هایت می شود. بال هایت می شود اصلن برای پرواز. برای فرار از سقوط. که
خودش دل نازک تر از اینهاست که چشمش را ببندد به روی اشک های تویی که با
عشق ساخته است ات!</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">*</p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">...و
یک چیز را این روزها تازه فهمیده م. تازه فهمیده ام که این روزها اگر دعا
می کنیم و نمی شود، که اگر می خوانیمش و اجابت نمی کند گاهی، که اگر می
شنود و رو بر می گرداند بعضی وقت ها، دلیل ساده ای دارد. ما این روزها
«آمون»ی نداریم که بگذاریمش روی طاقچه ی خانه مان و برای پیکر زری و مسی و
چوبی اش کمر خم کنیم و بال های مان را از او بخواهیم. اما توی ذهن مان،
توی دل های مان، پر است از آمون های استعاری.. و ما قبل از اینکه نگاهی
بیندازیم به جریان جاری «او» لای مولکول های هستی، قبل از اینکه او را
ببینیم، او را بخوانیم، دل می بندیم به آدم ها. به رخداد ها. به بخت و
اقبال. ...و همه ی اینهایی که دل می بندیم بهشان، یک روز می گذارند و می
روند و رهای مان می کنند آن لحظه که نشسته ایم و داریم توی دل کاخ تنهایی
مان مثل زلیخا فریاد می کشیم و اشک می ریزیم. و به تنها ماندن مان، تنها
گذاشتن شان، زیر زیرکی لبخند های طعنه دار رضایت آمیز می زنند...</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">...و
تازه آن موقع است که یادمان می افتد چنگ بیندازیم به دامن آن کسی که تمام
مدت داشت از پشت آن دیوار بلندی که راه آرزو های مان را بسته بود یواشکی
نگاه می کرد تا ببیند که آخر کی به خانه بر می گردیم...</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p>

<p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;">کاش زلیخا هم زودتر فهمیده بود اینها را، کاش...!</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"><br /></p><span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline;" mce_style="display: inline;"><img alt="zoleykha.jpg" src="http://www.soudeh.ir/pictures/yusof_zoleykha_yuzarsef_ps-yaspic_persianblog_ir2.jpg" mce_src="http://www.soudeh.ir/pictures/yusof_zoleykha_yuzarsef_ps-yaspic_persianblog_ir2.jpg" class="mt-image-center" style="margin: 0pt auto 20px; text-align: center; display: block;" mce_style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" height="255" width="351" /></span><p style="text-align: center;" mce_style="text-align: center;"><br /></p><p dir="rtl" style="text-align: right;" mce_style="text-align: right;"><b>پ.ن: ای</b>ن متن مال 3 روی پیشه که گذاشته بودمش توی قسمت «دفتر انشا»ی وبلاگ! به دلایلی به این نتیجه رسیدم که جاش اینجا بهتره :دی<br /></p>]]>
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>روزهای معمولی خاکستری...!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.soudeh.ir/2009/02/post-90.php" />
    <id>tag:www.soudeh.ir,2009://1.243</id>

    <published>2009-02-04T18:28:54Z</published>
    <updated>2010-09-08T21:02:14Z</updated>

    <summary> Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:&quot;Table Normal&quot;; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:&quot;&quot;; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:&quot;Calibri&quot;,&quot;sans-serif&quot;; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:&quot;Times New Roman&quot;; mso-fareast-theme-font:minor-fareast;...</summary>
    <author>
        <name>یک نیمچه دکتر</name>
        <uri>http://www.soudeh.ir/cgi-bin/mt/mt-cp.cgi?__mode=view&amp;blog_id=1&amp;id=1</uri>
    </author>
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.soudeh.ir/">
        <![CDATA[<p><meta http-equiv="Content-Type" content="text/html; charset=utf-8"><meta name="ProgId" content="Word.Document"><meta name="Generator" content="Microsoft Word 12"><meta name="Originator" content="Microsoft Word 12"><link rel="File-List" href="file:///C:%5CUsers%5CSajad%5CAppData%5CLocal%5CTemp%5Cmsohtmlclip1%5C01%5Cclip_filelist.xml" mce_href="file:///C:%5CUsers%5CSajad%5CAppData%5CLocal%5CTemp%5Cmsohtmlclip1%5C01%5Cclip_filelist.xml"><link rel="themeData" href="file:///C:%5CUsers%5CSajad%5CAppData%5CLocal%5CTemp%5Cmsohtmlclip1%5C01%5Cclip_themedata.thmx" mce_href="file:///C:%5CUsers%5CSajad%5CAppData%5CLocal%5CTemp%5Cmsohtmlclip1%5C01%5Cclip_themedata.thmx"><link rel="colorSchemeMapping" href="file:///C:%5CUsers%5CSajad%5CAppData%5CLocal%5CTemp%5Cmsohtmlclip1%5C01%5Cclip_colorschememapping.xml" mce_href="file:///C:%5CUsers%5CSajad%5CAppData%5CLocal%5CTemp%5Cmsohtmlclip1%5C01%5Cclip_colorschememapping.xml"><!--[if gte mso 9]><xml>
 
  Normal
  0
  
  
  
  
  false
  false
  false
  
  EN-US
  X-NONE
  AR-SA
  
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
  
  
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
  
</xml><![endif]--><!--[if gte mso 9]><xml>
 
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
  
 
</xml><![endif]--><style>

</style><!--[if gte mso 10]>
<style>
 /* Style Definitions */
 table.MsoNormalTable
	{mso-style-name:"Table Normal";
	mso-tstyle-rowband-size:0;
	mso-tstyle-colband-size:0;
	mso-style-noshow:yes;
	mso-style-priority:99;
	mso-style-qformat:yes;
	mso-style-parent:"";
	mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt;
	mso-para-margin-top:0in;
	mso-para-margin-right:0in;
	mso-para-margin-bottom:10.0pt;
	mso-para-margin-left:0in;
	line-height:115%;
	mso-pagination:widow-orphan;
	font-size:11.0pt;
	font-family:"Calibri","sans-serif";
	mso-ascii-font-family:Calibri;
	mso-ascii-theme-font:minor-latin;
	mso-fareast-font-family:"Times New Roman";
	mso-fareast-theme-font:minor-fareast;
	mso-hansi-font-family:Calibri;
	mso-hansi-theme-font:minor-latin;}
</style>
<![endif]-->

</p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl">اگه بهم
می گفتن که بگو این روزات چه رنگی ان، می گفتم یه چیزی تو مایه های خاکستری! یعنی حالا
که نسبت به سه سال و نیم پیش، هفت تا ترم تجربه روی شونه هام سنگینی می کنن (درست هون
طور که یه عالمه لباس رنگ و وارنگ وسط یه مهمونی کوچیک صمیمانه روی شونه های نحیف
یه رخت آویز کوچک سنگینی می کنن) دیگه دیدگاهم نسبت به خوشی و ناخوشی، دیدگاه ساده
و بی تکلف قبل ها نیست. دیگه نه این روزهای ساکن، توی نگاه منی که گاهی یک نظر
اعماق چاه ها رو هم دیده م، سیاه به نظر میاد و نه برای منی که لمس کرده م گاهی،
حس رهایی از خود و انفجار درونی رو - از شدت شادی هایی که در کلمه ها جا نمی شود- و
دیده م که چه طور نورانی می کنند روزها رو، لحظه ها رو برای آدم، سفید و روشن به
نظر میاد. </p><p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;" dir="rtl"><br /></p>]]>
        <![CDATA[<p dir="rtl">و توی این لحظه های آرام، که نه اون قدر
خوشحالم که دلم بخواد دنیا رو بگیرم توی بغلم؛ و نه اون قدر ناراحت که دلم بخواد
سرم و بکنم زیر پتویی لحافی چیزی و وانمود کنم که «دنیا»یی وجود نداره اصلن و همه
ش توهمه تا که دلم خنک خنک شه، ذهنم باز دارد مدام راهپیمایی های طولانی می کند توی
کوچه پس کوچه ها!</p><p dir="rtl"><br /></p><p dir="rtl">راستش فکر
می کنم که همه چیز یه جورایی زیادی طبیعی به نظر می رسه این روزها. زیادی نرمال و
ساکت و آروم و «معمولی»، و به قول ترمینولوژی پزشکی: «تیپیک»!
ریاضی شده انگار اصلن. همه ی دو دو تا ها باز دارند می شوند چهار تا. و یادم هست
که تنها چیزی که توی ریاضی دوستش نداشتم، همین نتیجه های از پیش تعیین شده اش بود.
همین خشکی و بی روحی و زندگی نداشتن و بند بودنش به عدد ها را. همان چیزی که توی
علوم تجربی نبود. هیچ چیز تویش تیپیک تیپیک نبود. هیچ دو دو تایی اش دقیقن چهار
نمی شد... زندگی توش جریان داشت. تغییر توش بود، حرکت داشت. هیچ وقت هم «معمولی»
نمی شد...</p><p dir="rtl"><br /></p>

<p dir="rtl">...و فکر
می کنم مدام به اینکه چرا «معمولی» شده ام. چرا همه چیز رنگ «عادت» گرفته به خودش.
فکر می کنم به اینکه آن لحظه ای که ساعت شنی را وارونه می کردم، همان لحظه ها که
با حیرت نگاه می کردم به آن اولین دانه دانه های شن شگفت انگیزی که از کمر باریکش
سر می خوردن پایین و نرم نرم می خوردن به ته ظرف خالی، چه حسی بوده توی آن سر
خوردن ها، که الان نیست. و باز فک می کنم که لابد سر خوردن هزاران هزاران ذره شن
شبیه هم از توی ظرف ساعت این همه مدت، مثل گذر کردن هزار هزار تا لحظه ی یکسان توی
زندگی ات، می تواند روزها را خاکستری کند لابد.</p>

<p dir="rtl">*</p>

<p dir="rtl">پاتولوژی و
کورس غدد اذیتم کردند. بیشتر از گوارش حتا. نه اینکه دوست شان نداشته باشم ها، که
دارم، اما فرصت کم بود برای من. و کم بودن زمان، مثل همه ی آن وقت هایی که می
تواند با خساستش ریشه ی تمام حوادث را گره بزند توی هم تا که مجبور شوی آخر سر همه
را از روی ناچاری و ناتوانی از همان ریشه قطع کنی، تمام کلمات و جمله های مربوط به
توصیف نمای میکروسکوپی بافت آسیب دیده را هم می کند توی دل و روده ی هم! و اینکه
من با همه ی این تو در تو شدن ها، نمره هایم قابل قبول به نظر می آید با توجه به
پاسخ نامه، بی که نیاز باشد به&nbsp; تبری، اره ای، قیچی ای (!) چیزی برای باز کردن این همه گره، معجزه ای باید باشد برای
خودش که بی خوابی کشیدن شب امتحان برام رقم زده!</p>

<p dir="rtl">*</p>

<p dir="rtl">این روزها
مدام توی خانه ام! با اینکه درس ها کورسی است، اما یک دفعه سه تا امتحان - دو تا درس
غیر کورسی مان و یک کورس - همه شان افتاده اند پیش هم و دقیقن یک ماه است که جز دو
روز بیمارستان در هفته، (و دو روز امتحان!) پایم را بیرون نذاشته ام از خونه! و
لابد می شود فهمید که چه قدر دل آدم تنگ می شود برای آن دانشگاهی که روزهای اول
حرف های نامربوط راجع بهش می زدیم! برای آن نیمکت های سالن ابن سینا که به صورت
شیب دار از بالا به پایین ردیف شده&nbsp; بودند
پشت سر هم و استاد آن پایین هاش بود... برای آن لپ لپی که خریدیم با هم و یکهو تخم
مرغش لیز خورد و تمام سراشیبی را رفت پایین و جلوی پای استاد ایستاد و کلاس منفجر
شد از خنده! برای خیابان ها، برای آدم ها، برای مغازه ها، برای اتوبوس ها، برای
مونا، برای مرضیه، برای حرف زدن با آدم ها، برای خودم، برای حس انسان بودن، یک انسان
سربلند، بزرگ، شاد و مغرور که لحظه هاش هیچ هم معمولی نیست...</p>

<p dir="rtl">*</p>

<p dir="rtl">گفتم «معمولی».
راستش الان به نظرم آمد که واقعن هیچ چیز توی دنیا نباید معمولی باشد. یعنی که
اصلن همین کلمه ی معمولی که این «ی» تهش چنان کش می آید و محکم می خورد به زمین که
آدم قشنگ حس می کند، این افتادن از چشم و معمولی شدن را، انگار بی معنی است. چشم
های من است که معمولی را معنی می کند. بس که نگاه می کند گاهی. بی اینکه فکر کند.
بی اینکه «درست دیدن» را یاد بگیرد. هر بار از یک زاویه، به یک زاویه، تا که بفهمد
هنوز هم می شود شگفت زده شد گاهی، از همان ذره شن قدیمی. هنوز می شود مثل آن دانه
های برف که معلم دبستان نشان مان می داد که چه قدر یکتا اند هر کدام شان، به دانه
دانه ی شن های لحظه ها هم نگاهی انداخت و دید که هر کدام چه قدر تک اند و بی همتا
و یکتا و مات و مبهوت زندگی را از سر گرفت. راستش گاهی مهم نیست که چشم هات می گویند که چقدر معمولی
است، مهم آن چیزی است که اگر کمی سر ذهنت را کج کنی، می توانی توی این نگاه جدید
ببینی.</p><p dir="rtl"><br /></p>

<p dir="rtl">...و «معمولی»
انگار نگاهی است که من انتخاب می کنم. «خاکستری» رنگی است که من به لحظه ها می
زنم. و دنیا اصلن معلوم نیست که چیست. گاهی تهی تهی است. خالی است از همه چیز و ذره
ذره های شنش همه شان شبیه هم اند و ساعت شنی اش همیشه کار می کند و لحظه هاش همیشه
می روند، همیشه می آیند. و گاهی یکهو عوض می شود، لباس نو تنش می کند، جاهای جدید
می رود، کارهای تازه می کند و یکهو همه ی تهی اش پر می شود. و آدم فکر می کند که
پس دنیای واقعی لابد آنی است که توی ذهنت دارد خاکی می خورد. آن تو را باید ساخت
لابد. آن نگاه را لابد باید هدایت کرد... تا همه چیز یکهو وسط خاکستر های تکراری
اش سفید شود و استثنائی...</p>

<p dir="rtl"><br /></p><p dir="rtl">یادم رفته
بود: تمام راز دنیا توی نگاه من است.</p>

<p dir="rtl"><br /></p><p dir="rtl"><img src="http://i40.tinypic.com/mhf2q1.gif" mce_src="http://i40.tinypic.com/mhf2q1.gif" /></p><p dir="rtl"><br /></p>

<p dir="rtl">---</p>

<p dir="rtl">پ.ن: مرسی از دعاهاتون. حال بابای اون دوست مون بهتره (:</p>]]>
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>از هر دری...2</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.soudeh.ir/2009/01/post-89.php" />
    <id>tag:www.soudeh.ir,2009://1.237</id>

    <published>2009-01-04T12:52:18Z</published>
    <updated>2010-09-08T21:02:25Z</updated>

    <summary>امروز داشتم فکر می کردم که بیشترین زمانی که من می نویسم، آن وقت هایی است که توی ماشین نشسته ام و از پشت پنجره زل زده م به بیرون. همان موقعی که از نیم ساعت گرفته تا یک ساعت...</summary>
    <author>
        <name>یک نیمچه دکتر</name>
        <uri>http://www.soudeh.ir/cgi-bin/mt/mt-cp.cgi?__mode=view&amp;blog_id=1&amp;id=1</uri>
    </author>
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.soudeh.ir/">
        <![CDATA[<p dir="rtl">امروز داشتم فکر می کردم که بیشترین زمانی که من می نویسم، آن وقت هایی است که
توی ماشین نشسته ام و از پشت پنجره زل زده
م به بیرون. همان موقعی که از نیم ساعت گرفته تا یک ساعت را توی خیابان های این شهر
درندشت می چرخم تا برسم به آنجا که باید و اگر دنیا را آب هم ببرد آن موقع، من یکی
که نمی فهمم! همان زمان که می نشینم پشت آن شیشه ها و خلوت می کنم با خودم و برای
خودم و محاله که بنی بشری را هم توی این خلوت راه بدهم. همان موقع که اگر کسی همراهم باشد،
گاه گاه شده که متوجه شوم دارد با تعجب نگاه می کند که ببیند من دقیقن توی کدام
گودال آب غرق شده ام که این همه دور شده ام از این دنیا! همان موقع که یادم می رود کس دیگری هم توی این
دنیا وجود دارد غیر از من یا که اصلن می شود غیر از این حس فوق العاده که همه ش
ریخته لای مولکول های آن جای دوری که چشمم از پشت پنجره به آن است، ولی نیست، هم
وجود داشته باشد اصلن روی زمین. </p><p><br /></p>]]>
        <![CDATA[<p dir="rtl">همان موقع که تند تند جمله ها را ردیف می کنم پشت سر هم
و از هر دری و اتفاقی و حرف کوچکی، داستان می سازم و می نویسم. و آن لحظه که پیاده
می شوم ار در ماشین، انگار که سیر سیرم از واژه ها و داستان ها و یک جورهایی سرشار
از همه ی آن حس هایی که نیاز دارم که داشته باشم! و همین ارضاء می کند نیازم به
نوشتن را. اما راستش امروز یک لحظه دلم سوخت. فکر کردم که چه همه حرف و فکر و آرزو
گم شده اند لای آن پنجره ها و هیچ کس هیچ وقت ندیده ست شون! به همان سرعت که آمده
بودند رفته اند هر بار و چیزی ازشان نمانده که کسی بداند یک روزی متولد شده بودند
و چند دقیقه ای را زنده بودند، آن قدر زنده که انگار سال هاست زنده اند. و فکر
کردم که چه خوب بود اگر یک سیم داشتم آن موقع ها که دارم توی فکرم می نویسم، که
وصلش کنم به سرم و همه ی آن حرف ها را با آن بریزم بیرون، تند-تند! و یا اینکه یک
قلم جادویی داشتم مثلن. از آن ها که ریتا اسکیتر داشت، توی هری پاتر ((: همان که
خودش همه چیز را می نوشت، بی آنکه طرف لب باز کرده باشد...!!</p>


<p dir="rtl"><br /></p>


<p dir="rtl">حیف!</p>


<p dir="rtl"><br /></p>


<p dir="rtl">*</p>


<p dir="rtl"><br /></p>


<p dir="rtl">یک جمله ی مونا چند روزی است که توی مغزم داد می زند هی و خودش را می کوبد به
در و دیوار آن سلول های خاکستری و انعکاس آن همه صدا می پیچد توی گوش هام و هی می
آید و می رود و آخر سر هم که الان باشد دارد خودش را می اندازد بیرون بس که پر
روست! </p>


<p dir="rtl"><br /></p>


<p dir="rtl">آن روز مونا گفت که هنوز جرئت نکرده برود بخش آنکولوژی (سرطان) را ببیند. مونا این
ترم بیمارستان علی اصغر است، بیمارستان تخصصی اطفال. گفت که فقط بک بار رفته آن
طرف ها و از دور یک سری بچه ی بی موی رنگ پریده را دیده که مثل روح این طرف و آن طرف
می دویده اند. گفت که خیلی «وحشتناک» بوده.</p>


<p dir="rtl"><br /></p>


<p dir="rtl">...و من هی این صحنه می آید جلوی چشم هام و هی به معنی «وحشتناک» فکر می کنم.
مونا از آن آدم هایی که است که هر وقت چیزی را تعریف می کند، باید بخندی بهش. بس
که تمام حرف هاش را با حرکات سر و گردن و بدنش نشان می دهد بهت. و تو خنده ات می
گیرد ناخود آگاه از این همه هیجان و حرکت توی حرف هاش. می خواهم بگویم که یعنی خیلی
نیاز ندارد به کلملت خاص. همان حرکات منظورش را می رسانند. درست بر عکس من که همه
ی منظورم توی واژه هایی است که انتخاب می کنم و لحن حرف زدنم و حرکات ابرو ها و
حالت نگاهم و شاید لبخند و اخم کوچکی هم! و همین است که باعث می شود وقتی که مونا بخواهد
چیز بد یا غم انگیزی را تعریف کند برای تان، به مشکل بر می خورید. ناراحتی را باز می توانید از
حرکات کم تر شده اش تشخیص بدهید، اما هیچ وقت جزئیات آن ناراحتی را و و دلیلش را و
حالتش را درست نمی فهمید دیگر. چون حرکتی به آن صورت در کار نیست. و این طور است که
من مجبور شده ام روی معنی کلمه ی «وحشتناک» که مونا به کار برد، کمی فکر کنم تا بفهمم که منظورش چی بوده دقیقن.</p>


<p dir="rtl"><br /></p>


<p dir="rtl">فکر نمی کنم منظورش از وحشتناک، دقیقن «وحشتناک» بوده باشد. چون که آن یچه ها
احتمالن نه شاخ داشته اند، نه دندان های نیش بلند دراکولایی. آن چیزی که مونا آن
را وحشتناک می نامد، حسی است احتمالن که توی آن لحظه داشته. حسی که باعث شده فکر
کند این همه بچه چرا باید این شکلی شوند به خاطر چهار تا سلول بازیگوش جهش یافته
که کار خودشان را یاد نگرفته اند درست انجام بدهند و جو گیرانه دارند خودسری می
کنند. و دلش سوخته و نخواسته فکر کنه که اگر یک روز، کسی از نزدیکان خودش، کسی که
دوستش دارد شاید، این طوری بشود، چه حسی پیدا خواهد کرد. و فرار کرده از آن صحنه،
خیلی سریع و حسش را هم داده دست باد که ببرد با خودش و نخواسته که هیچ وقت زیاد
فکر کند بهش.</p>


<p dir="rtl"><br /></p>


<p dir="rtl">...و این طور است که هر واژه، هر کلمه ای که یک فرد می گوید، هر چمله اش، هر
نگاهش و هر حرکتش، کلی معنی دارد. آدم ها را باید بشینی تفسیر کنی گاهی. یک کتاب
بنویسی در مورد شان اصلن. که خیلی درون شان بزرگ تر و افکار شان پیچیده تر از آن
است که وقتی یک کلمه اش را به تو می گویند، منظورشان دقیقن همان یک کلمه ی خاص
بوده باشد و بس. باید تا فرحزاد بروی، خودت!</p>


<p dir="rtl"><br /></p>


<p dir="rtl">*</p>


<p dir="rtl"><br /></p>


<p dir="rtl">تا حالا شده سه نفری بروید با ذوق دو تا جعبه نیم کیلویی شیرینی بخرید برای ناهار (از هر مدل شیرین تیو قنادی یکی دو تا!!!!!!!!!!!) و بعد
نصف جعبه ی اول را که با نسکافه توی پارک خوردید، احساس کنید که دیگر دارد از حلق
تان می زند بیرون؟! </p>


<p dir="rtl"><br /></p>


<p dir="rtl">فکر نمی کنم راستش! ما باید احتمالن اولین هاش باشیم!</p>


<p dir="rtl"><br /></p>


<p dir="rtl">*</p>


<p dir="rtl"><br /></p>


<p dir="rtl">سه شنبه&nbsp; مامان بزرگ ناهار نذری می پزد. قیمه. سه شنبه می شود ظهر تاسوعا و همه فامیل می روند آنجا کمک. (یا دیرتر می
آیند که کمک نکنند و صرفن بخورند :دی اما به هر حال می آیند!) و من نذری خیلی دوست
دارم! حتا اگر چیزی باشد که در حالت عادی نمی خورم، نذری که باشد خیلی بهم می چسبد.
انگار که چلو کباب داده باشند به یک مشت گرسنه که یک ماه است چیزی نخورده اند مثلن!
همان قدر بهم مزه می دهد و کیفم را کوک می کند! ...و امسال باید اولین سالی باشد
که من بلافاصله بعد از عاشورا و تاسوعا امتحانی چیزی ندارم که دست و پام را ببندد
و بزند توی حالم دو دستی، و نذارد آن جوری که دوست دارم این چند روز را بگذرانم و
دلم نسوزند که تمام شد و من چیزی نفهمیدم ازش و نفرین کنم آن کسی رو که امتحان را
درست گذاشته فردای این روزها! &nbsp;</p>


<p dir="rtl"><br /></p>


<p dir="rtl">مامان بزرگ می گوید امسال یا باید سر دیگ را یگیری و نمی دونم چی کار کنی یا
که زحمت بکشی و دیگ ها را بشویی! من فعلن دارم به اولی فکر می کنم :دی ...و نمی
دانم چرا غیر از مامان بزرگ، هر کس من را می بیند؛ می گوید که امسال تو باید
بپزی!!! نمی دونم قیافه ام تازگی ها شبیه آشپز ها شده آیا یا که نه؟! ((: اما
خلاصه که ما از پس آن دیگ گنده محال است که بر بیاییم :پی بنابراین به این یک مورد
اصلن فکر هم نمی کنیم حتا! (؛</p>


<p dir="rtl"><br /></p>


<p dir="rtl">*</p>


<p dir="rtl"><br /></p>


<p dir="rtl">تسلیت بابت این روزها به آن ها که خانه اند و happy holidays به همه ی آنهایی که خانه نیستند اما
دارند می روند ولایت شان! (: </p>


<p dir="rtl"><br /></p><p dir="rtl"><br /></p><p dir="rtl"><br /></p><p dir="rtl"><br /></p>


<p dir="rtl"><br /></p>


<p dir="rtl">---</p>


<p dir="rtl"><b>پ.ن:</b> سیم وصل نکردم به مغزم متاسفانه، اما از اون همه فکرهایی که صبح توی اون
نیم ساعت کردم، همین هاش یادم موند فقط! و این خودش هم باید غنیمت به حساب بیاد
خوب...! :دی &nbsp;</p>
<p dir="rtl"><b>پ.ن2:</b> کنعان رو دیدم.</p>
<p dir="rtl"><b>پ.ن3:</b> ساده ترین امتحان پاتوعملی عمرم رو هم دادم!</p>
<p dir="rtl"><meta http-equiv="Content-Type" content="text/html; charset=utf-8"><meta name="ProgId" content="Word.Document"><meta name="Generator" content="Microsoft Word 11"><meta name="Originator" content="Microsoft Word 11"><link rel="File-List" href="file:///C:%5CDOCUME%7E1%5Csaeed%5CLOCALS%7E1%5CTemp%5Cmsohtml1%5C07%5Cclip_filelist.xml" mce_href="file:///C:%5CDOCUME%7E1%5Csaeed%5CLOCALS%7E1%5CTemp%5Cmsohtml1%5C07%5Cclip_filelist.xml"><!--[if gte mso 9]><xml>
 
  Normal
  0
  
  
  false
  false
  false
  
   
   
   
   
   
  
  MicrosoftInternetExplorer4
 
</xml><![endif]--><!--[if gte mso 9]><xml>
 
 
</xml><![endif]--><style>

</style><!--[if gte mso 10]>
<style>
 /* Style Definitions */
 table.MsoNormalTable
	{mso-style-name:"Table Normal";
	mso-tstyle-rowband-size:0;
	mso-tstyle-colband-size:0;
	mso-style-noshow:yes;
	mso-style-parent:"";
	mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt;
	mso-para-margin:0in;
	mso-para-margin-bottom:.0001pt;
	mso-pagination:widow-orphan;
	font-size:10.0pt;
	font-family:"Times New Roman";
	mso-ansi-language:#0400;
	mso-fareast-language:#0400;
	mso-bidi-language:#0400;}
</style>
<![endif]-->

</p>
<p dir="rtl"><b>پ.ن4: </b>می دونید، من از اون آدم هایی نیستم که خیلی دلم بخواهد که کسی چیزی ار
خود خصوصی اش را به هر دلیلی به من بگوید. و خیلی کم پیش می آید که این
کار را بکنم. که اگر هم سوالی بپرسم ازش و بخوام که به من بگه حتمن دلیل محکمی
خواهم داشت برای این کارم... و امروز نتونستم بعد یک هفته قیافه ی «...» رو توی
اون حالت ببینم. ازش سوالی نکردم. فقط برای اولین بار رفتم جلو و گفتم که تو چرا
هنوز هم ناراحتی...! و دستش را که گرفته بودم و آرام فشار می دادم و می گفتم که
کاش زود بهتر بشه، یکهو دیدم اشک حلقه زده توی چشم هاش و سرش را گرفته پایین؛
سعی می کند که نریزند!! باز هم آروم تاکید کردم که حتمن حتمن زودتر حالش خوب می
شه و لبخندی زدم بهش و اونم سری تکون داد با بغض که آره و فقط یه کم نگاهش کردم و
رفتم! اما وسطای کلاس بود که یک دفعه یک نامه از پشت رسید که: </p>
<p dir="rtl"><br /></p>


<p style="text-align: center;" mce_style="text-align: center;" dir="rtl"><img src="http://i44.tinypic.com/eju6gy.jpg" mce_src="http://i44.tinypic.com/eju6gy.jpg" width="335" height="189" /></p>




<p dir="rtl"><br /></p>
<p dir="rtl">...و چنین بود داستان از قرار معلوم! فقط خواستم خواهش کنم که اگه خوندید این
جا رو توی این روزها و شب ها، یه دعای کوچیکی هم برای پدر این دوست ما بکنید که
موجود بس فرشته ای است خودش! و دیدن این فرشته به این حال و روز خیلی دل آزرده می
کنه آدم رو... دعا کنید براش!</p>




<p><br /></p>]]>
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>حرف یازدهم (از هر دری...)</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.soudeh.ir/2009/01/post-88.php" />
    <id>tag:www.soudeh.ir,2009://1.236</id>

    <published>2009-01-04T12:20:36Z</published>
    <updated>2009-01-04T14:25:47Z</updated>

    <summary> Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:&quot;Table Normal&quot;; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-parent:&quot;&quot;; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin:0in; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:10.0pt; font-family:&quot;Times New Roman&quot;; mso-ansi-language:#0400; mso-fareast-language:#0400; mso-bidi-language:#0400;} پرم از یک حس انتظار شیرین. و آدم...</summary>
    <author>
        <name>یک نیمچه دکتر</name>
        <uri>http://www.soudeh.ir/cgi-bin/mt/mt-cp.cgi?__mode=view&amp;blog_id=1&amp;id=1</uri>
    </author>
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.soudeh.ir/">
        <![CDATA[<p><meta http-equiv="Content-Type" content="text/html; charset=utf-8"><meta name="ProgId" content="Word.Document"><meta name="Generator" content="Microsoft Word 11"><meta name="Originator" content="Microsoft Word 11"><link rel="File-List" href="file:///C:%5CDOCUME%7E1%5Csaeed%5CLOCALS%7E1%5CTemp%5Cmsohtml1%5C06%5Cclip_filelist.xml" mce_href="file:///C:%5CDOCUME%7E1%5Csaeed%5CLOCALS%7E1%5CTemp%5Cmsohtml1%5C06%5Cclip_filelist.xml"><!--[if gte mso 9]><xml>
 
  Normal
  0
  
  
  false
  false
  false
  
   
   
   
   
   
  
  MicrosoftInternetExplorer4
 
</xml><![endif]--><!--[if gte mso 9]><xml>
 
 
</xml><![endif]--><style>

</style><!--[if gte mso 10]>
<style>
 /* Style Definitions */
 table.MsoNormalTable
	{mso-style-name:"Table Normal";
	mso-tstyle-rowband-size:0;
	mso-tstyle-colband-size:0;
	mso-style-noshow:yes;
	mso-style-parent:"";
	mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt;
	mso-para-margin:0in;
	mso-para-margin-bottom:.0001pt;
	mso-pagination:widow-orphan;
	font-size:10.0pt;
	font-family:"Times New Roman";
	mso-ansi-language:#0400;
	mso-fareast-language:#0400;
	mso-bidi-language:#0400;}
</style>
<![endif]-->

</p><p dir="rtl">پرم از یک حس انتظار شیرین. و آدم منتظر یک واقعه ی خوب که باشه ها، روزها یک جور عجیبی می
شن. کش می آن، ولی حتی کش اومدن شون هم به دلت می شینه. فکر می کنی که می خواهند
کمکت کنن که هیچ وقت نیاد، تا هیچ وقت تموم هم نشه! و احتمالن این مورد از جمله
معدود مواردی است که می شود نسبت به لحظه هایی که همیشه ی خدا با شتاب در جهت
عکس حرکت تو از کنارت عبور می کنند و حرصت را در می آورند، به مقداری غیر قابل
توصیف، احساس خوبی داشت!</p><p dir="rtl"><br /></p>]]>
        <![CDATA[<p dir="rtl">*</p>



<p dir="rtl">فردا که برم بیمارستان، روزهای کاری این هفته رسمن به پایان می رسد. دکتر خ.
هم نمی خواهد بیاید، و من باید کارهای هماهنگی با دکتر س. را (که راستش را بخواهید
ترجیح می دهم نیاید) انجام بدهم. بنابراین روز کش داری خواهد بود. بدون هیجان.
بدون پوزخند های هیجان زده و بدون حس ترس و هول شدن و لرزیدن دست و پات که مبادا
الان دکتر خ. صدات کند که سوالی بپرسی از آن بیمار فلک زده که نشسته روی سن و دارد
سکته می زند!</p>

<p dir="rtl"><br /></p>

<p dir="rtl">هفته پیش که برای اولین بار آمد تا همه با هم توی سالن آمفی تئاتر بیمارستان،
یک شرح حال بگیریم از آن مرد دیابتی، آن قدر همه مان از هیبت و ترسناکی و تیریپ
آدم ضایع کن و داد و هوار زن اش شنیده بودیم که همه پیش پیش داشتیم مثل بید می
لرزیدیم. و کسی نفس هم نمی کشید تا آن زمان که آمد. و من همه اش داشتم یک پیرمرد
خپل سیبیلو با ابروهای پرپشت را تصور می کردم که بس که پر پشت و بلند شده اند این
ابروهاش که وقتی اخم می کند انگار نیمه ی داخلی شان می رود توی تخم چشم هاش!! و
فکر می کردم که باید کچل باشد و ابروها و سیبیل هاش باید یکی در میون سیاه و سفید
باشند تا این همه نا هماهنگی رنگی گیجت کند و بترساندت. ولی توو که آمد یک لحظه جا
خوردم. من کم پیش می آید که در مورد ظاهر کسی اشتباه کنم! می توانم از روی حرف
زدنش، صداش، یا هر چیز دیگری پیش از آن که ببینمش کلیاتش را تصور کنم! اما این بار
چون همه اش تصویر از پیش کشیده شده بود، اون هم از روی گفته های چهار تا سال
بالایی، خیلی خیلی غلط از آب در آمده بود! چون دکتر خ. یک مرد بلند قد با موهای
یکدست مشکی کوتاه و مرتب، بدون ریش و سیبیل بود که اون قدر مرتب و منظم و «دکتر
وار» لباس پوشیده بود که دکمه ی بالایی پیراهنش هم بسته شده بود و یک جلیقه ساده رویش
پوشیده بود و روپوشش را خیلی تمیز و صاف و بدون حتی یک عدد چروک (که رسمن از ما ها
هم بعیده، دیگه چه برسه به آقایون) پوشیده بود روش، اون هم با یه شلوار پارچه ای
طوسی سنگین و رنگین! چهره اش را که نگاه می کردی ها 35 سال هم به زور بهش می آمد! ...و
من مانده بودم که چرا این همه تفاوت ایجاد شده بین دو تصویر! </p>

<p dir="rtl"><br /></p>

<p dir="rtl">بداخلاق هم نبود اصلن. منطقی بود و جدی. از انها که آدم خیلی خوشش می آید
بشیند ساعت ها باهاش حرف بزند و بداند که هیچ وقت وسط حرف هات نخواهد پرید و به خاطر
مسخره رین&nbsp; ابتدایی ترین فکر ها هم سرزنشت نخواهد کرد و بعد محترمانه و صادقانه نظرش را توی کف
دستت خواهد گذاشت و تو را آن وسط با بهت و ناباوری یه لنگه پا رها خواهد کرد با&nbsp; این اندیشه که چه طور
این همه فهمیده و تفسیر های درست هم کرده تازه! اون قدر درست که تویی که توباشی هم این همه وقت از پسش هیج بر
نیامده بودی!! </p>

<p dir="rtl"><br /></p>

<p dir="rtl">هر سوالی که می پرسیدی، حتی اگر مسخره ترینم سوال ممکن هم بود (مثلن یکی از
بچه ها از آقای دیابتی پرسید که قند خونش با غذا خوردن بهتر می شود یا بدتر ((: ) کوچک
ترین اثری از تمسخر توی لحن صداش دیده نمی شد. خیلی جدی اشکال کار را گوشزد می کرد
و ما در اولین جلسه چند تا درس بزرگ گرفتیم! اولن که چنان رفتار کنیم با بیمارمان
که حس کند می فهمیمیش و برای مان مهم است که چه اتفاقی براش می افتد و سعی کنیم بی آنکه حرف بذاریم توی دهانش، کمکش کنیم که حرف بزند و دومن اینکه یاد گرفتیم که به حرف
های هیچ بیماری هم نه اعتماد کنیم و نه اکتفا! که اگر من بودم مثلن، خیلی سریع
همان جمله ی اول آقای دیابتی را توی برگه ی شرح حال به عنوان (chief
complaint) یا «شکایت
اصلی بیمار» می نوشتم. در حالی که دکتر خ. چنان پیچاندش و چلاندش که طرف از چیزها و
علائمی گفت که خودش هم بعید می دانم تا به حال می دانسته که دارد!!! و دلم می
خواست آن جلو ایستاده بودم و یک عکس می انداختم از تمام کلاس وقتی بعد مدتی کلنجار
رفتن دکتر خ. ا بیمار، بالاخره ارشمیدش درون همه مان فریاد زد: «یافت! یافت!» و
آن پوزخند های به شدت تحسین آمیز را باید ثیت می کرد کسی از روی چهره های همه! و
من اعتراف می کنم به یک چیزی: به آن همه قدرت دکتر خ. حسودی ام شد! </p>

<p dir="rtl"><br /></p>

<p dir="rtl">*</p>

<p dir="rtl"><br /></p>

<p dir="rtl">دیروز که کنار مرضیه ایستاده بودم و منتظر بودیم که امتحان پاتو عملی شروع
بشود، دیدم که آ. کنار ش. ایستاده، دارند حرف می زنند. ش. می گفت که نگهبان
چپ چپ نگاهش کرده وقتی که آن پرچم اسرایئل جلوی در ورودی را دور زده! و من یک دفعه
ناخودآگاه گفتم که من بر می گردم دوباره و سه باره لگدش هم می کنم تازه :دی و پرسیدم
که چرا این طور می کند! با یک لحنی که حس می کردم الان است که کله من را بکند و
بذارد کف دستم، با عصبانیتی که انگار خیلی وقت بود توی دلش گیر کرده بود و توی آن
لحظه فرصت یافته بود که سر یک موجود بدبختی خالی شود، سعی کرد برام توضیح بدهد که
اصلن آن سرمزین مال اسرائیلی هاست و دو بار تا به حال خریده اندش و هر بار این
فلسطینی ها دبه در می آورند و اصلن از قدیم اینجا مال اینها بوده و اصلن اصلن این
حمس (م را با فتحه تلفظ می کرد، یک طوری که آدم فکر می کرد مثلن زیادی سی ان ان
نگاه کرده شاید) تروریست است چون که می رود وسط شهرهای اسرائیل عملیات انتحاری (؟)
انجام می دهد و کلی آدم ها را می کشد و اصلن همین کارهاشان باعث شده که اسرائیل از
خودش دفاع کند و این حملات را انجام بدهد! و تازه ی تازه ترش هم که این حمله ها به
خانواده های همین «حمس»ی ها بوده و نه کس دیگری! ...و راهی جز این هم نیست برای
مبارزه با حمس که! اون هم وقتی که نمی دونم کی کی اک را که می خواسته صلح کند با
یهودی ها، می زنند کنار و زمام امور را می دهند دست این تروریست ها!</p>

<p dir="rtl"><br /></p>

<p dir="rtl">راستش باورم نشد که کسی این طور بتواند فکر کند در مورد این قضیه. به نظرم بیشتر
شبیه اخبار ماهواره آمد. از ان هایی که تا یک خبری می شود آن طرف ها، از کشته شدن
چند نفر از مردم بی گناه اسرایئل با آب و تاب صحبت می کنند و کانال را که همان
لحظه ببری روی یکی از شبکه های ایران خودمان، می بینی که همان آب و تاب را دارد
خرج می کند روی کشته شدن فلسطینی هاش. و بعد خنده ات می گیرد از این دنیای اطلاعات
پهناور که می تواند هر چیزی را همان طور که می خواهد فرو کند توی ذهن آدم ها. </p>

<p dir="rtl"><br /></p>

<p dir="rtl">زیاد بحث نکردم باهاش. بهش گفتم که اطلاعات تاریخی ام آن قدر نیست که بتوانم
بگویم چی به چیست این وسط. اما یک چیزی را می دانم. آن هم این است که کسی حق ندارد
زن و بچه ی مردم را حتی به جرم مجرم بودن شوهر یا پدرشان به خاک و خون بکشد. و اینکه
هیچ عقل سلیمی این را نمی پذیرد و هیچ حقی هم این وسط وجود ندارد برای آنها، حتی
اگر در تلافی اقدام گروه دیگری باشد.</p>

<p dir="rtl"><br /></p>

<p dir="rtl">اما دلم خواست، یک جور ناخودآگاه، یک جوری که از دیروز تا حالا محکم چنگ
انداخته به تک تک سلول هام، که این قضیه را از سیر تا پیاز بیشتر بدانم و بفهمم.
شده از هر دو دیدگاه. نمی خواهم بی دلیل حمایت کنم. می خواهم اگر کسی پرسید چرا،
بگویم به این خاطر... و خدا را چه دیدی. شاید چیزهایی فهمدیم که قبلن نمی دونستم.</p>

<p dir="rtl"><br /></p>

<p dir="rtl">کسی سایتی کتابی چیزی به ذهنش می رسد برای شروع؟</p>

<p dir="rtl"><br /></p>

<p dir="rtl">*</p><p dir="rtl"><br /></p>


<p dir="rtl">بابا هر بار که الهه ناز بنان را گوش می دهد، چشم هاش را می بندد و سرش را می
گیرد رو به آسمان و با یک صدایی که انگار از ته ته آن جایی که معمولن نمی ذارد کسی
از راز و رمز ها و افکارش چیزی بفهمد، می گوید که اطمینان دارد این آهنگ از بهشت آمده!!</p><p dir="rtl">راستش من امروز به یک نتیجه جدید رسیدم: ذرت مکزیکی هم باید از بهشت آمده
باشد...</p>

<p dir="rtl"><br /></p><p dir="rtl"><br /></p><p dir="rtl"><b>ادامه دارد... (کامنت های این پست غیر فعاله، م تونید روی پست بعدی بکامنتید!)</b><br /></p>]]>
    </content>
</entry>

</feed>
