اتوموبیلی با سرعت از خیابان خلوتی عبور می کرد. راننده، از همه ی دنیا بی خبر، پا را محکم و محکم تر روی گاز فشار می داد. ناگهان،
صدای بلندی او را از حال خود بیرون آورد. پا را با تمام توان روی ترمر
فشرد و ایستاد. سرش را به عقب خم کرد و به صندلی عقب اتوموبیل چشم دوخت. پاره سنگی به داخل افتاده بود و شیشه ی عقب اتوموبیل نیز شکسته شده بود.
راننده
با عصبانیت از ماشین پیاده شد و دنبال مجرم دیوانه ای گشت که این بلا را
سر اتوموبیل او آورده بود. بلافاصله چشمش به پسر بچه ی کوچکی افتاد که سر
به زیر انداخته بود و با چهره ای شرمگین، به آسفالت خیابان نگاه می کرد.
با شتاب به سمت او حرکت کرد. آن قدر عصبانی بود، که نمی دانست چه طور باید
این کودک گستاخ و بی ادب را به سزای عملش برساند و بی آن که فرصتی برای
فکر کردن بگذارد، بی درنگ سیلی محمکی به گوش کودک نواخت.
تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ October 1, 2008 و ساعت 8:18 PM |
لينك ثابت