پروردگارا! به من آرامش ده تا بپذيرم آنچه را که نمي توانم تغيير دهم، دليري ده تا تغيير دهم آنچه را که مي توانم... بينش ده تا تفاوت اين دو را بدانم... و مرا فهم ده.... تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار کنند. جبران خليل جبران
پیرمرد ثانیه های خاک گرفته کنج میدان هفت تیر

توی میدون هفت تیر، کنج یک گوشه ی خلوت، جلوی در هتل مروارید، همیشه یه پیرمرد کوچیک که موهای یک دست سپیدی داشت می نشست. یه گمانم ناراحتی قلبی یا تنفسی داشت، چون بیشتر وقت ها ماسک زدنش رو فراموش نمی کرد. روی یه دونه صندلی تا شوی کوچیک می نشست و داد می زد: «حراجیه! حراجیه! 10 تومن!» و به ترازوی جلوی پاهاش اشاره می کرد...



تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ September 5, 2009 و ساعت 1:34 PM | لينك ثابت
«آغاز پایان»ی دیگر...!

سرش را از پنجره ی ماشین کرد بیرون. موها بلافاصله پشت سرش به رقص آمدند. تا دور دست نگاهش یک سو فقط درخت بود و درخت و درخت و یک سو آب و آب و آب. و میان شان فاصله ای از آسمان خا خوش کرده بود، آبی ای عمیق و یکدست. و یک جای خیلی دوری، توی آن آخرین نقطه ای که چشم هاش یاری می کرد دیدن شان را، همه ی رنگ ها، همه ی خطوط، همه ی زمین، آب و آسمان می رسیدند به هم. گم می شدند توی هم انگار و یکی می شدند، توی نقطه ای. آن قدر که دیگر، نه جنگلی بود، نه دریایی و نه آسمانی فاصله. نقطه ای بود انگار فقط. آخر دنیا. و باورش سخت بود تصور اینکه آن همه درختی که شاخه های انبوه و درخشان سبز شان پیچیده بود لای هم و دعوای شان شده بود انگار با هم سر نیم وجب جا و برگ های بازیگوش شان گرگم به هوا بازی می کردند لای شاخه ها، یکهو همه شان رد کرده باشند آسمان را و با آن همه روح جاری آب، توی یک نقطه جا شده باشند.


تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ May 19, 2009 و ساعت 8:12 PM | لينك ثابت
قله ی بعدی! یا چگونه شد که باز هم کبرا ما را به تصمیم واداشت!

قبلن ها، آرزو هایم خیلی بزرگ بود. انگار که مثلن یک کوه عظیمی بود که برای رسیدن به آن بلند ترین قله اش می بایست که کلی کوه نوردی یاد بگیری و صبر و تحمل داشته باشی و خستگی ها و درد های راه را یاد بگیری که بپذیری. و همین دور بودن قله، توی ذهن من دست نایافتنی اش می کرد و چیزی که دست نایافتنی باشد و مرغ همسایه باشد، بد جور غاز می شود یکهو. و من چشم هام رو دوخته بودم روی آن قله و اصلن بر نمی داشتمش که می خواستم این دست نایافتنی را یک روز قشنگ بگیرمش توی دست های خودم!


تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ March 18, 2009 و ساعت 8:24 PM | لينك ثابت
شاید اصلن خدا هم اشتباه می کند گاهی....

دیروز پیش از آنکه دکتر امین بیاید، رفتم یک نگاهی بیندازم به بخش اطفال. اولین بارم بود کلن.


فکر کن که یک مشت فرشته را از روی ابرها جمع کرده باشند و خوابانده باشندشان توی تخت خواب های رنگی و فریب شان داده باشند یک جورهایی و زندانی کرده باشند شان میان آن همه رنگ دروغ. و بعد دیوار ها را رنگ آسمان و ابر زده باشند، مبادا که بال های نازک شان حس غربت کنند اینجا روی زمین و بخواهند که پر بزنند و بروند.


تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ December 31, 2008 و ساعت 10:50 PM | لينك ثابت
به دوستی که یک زمان خیلی دور روی تقویم ها، «دوست» بود...

خیلی وقت است ندیده مت. نمی دانم کجایی یا چه می کنی اصلن. زنده ای حتا یا که نه...


می دانی، همه چیز از آن روزهای نحس شروع شد. یادت هست؟! همان روزها که قایم می شدی پشت تلفن های پشت سر هم و اس ام اس های مدام و بعد به هم می ریختی و اخم هات بدجور می رفت توی هم و می دیدیم که جلوی اشک ها را می گیری به زور و چیزی ازت بیرون نمی آید، بس که مغرور بودی. عادت کرده بودیم که دیگر نپرسیم ازت که کی هست اصلن. دایی ات بود گاهی. عمویت گاهی. داداش یکی از آنهایی که توی قلمچی پشتیبانش بودی گاهی تر. چه می دانم. یکی بود دیگر. یکی که شاید دایی ات بود، چون به ما ربطی نداشت که کس دیگری باشد.


تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ December 19, 2008 و ساعت 4:05 PM | لينك ثابت
باغ واژه

می گوید کلمه هایت تکراری شده اند. حرف هایت رنگ عادت به خود گرفته اند. راست می گوید.


 تمام دفترهایم شده است تکرار مکررات مدام! تمام زندگی ام تکرار چند حرف. واژه هایم بوی پوسیدگی می دهند، ذوقم را انگار جایی در گذر زمان جا گذاشته ام و جای خالی چیزی، حسی، کسی در قاب لحظه هایم غریبانه خودنمایی می کند. نبود واژه اصلن گویا قلبم را مچاله کرده است، بدجور!


تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ October 17, 2008 و ساعت 3:40 PM | لينك ثابت
به تو...!

دستم را که دراز می کنم تا خودکار رنگ و رو رفته ام را بردارم و برایت بنویسم، دلم تیر می کشد. و یک جایی توی اعماق درون و یا شاید هم درون اعماقم، یک جور ناخوشایندی زُق زِق می کند. و دلم که می شکند، هوای کوچه پس کوچه هایم طوفانی می شود و باد سرکشم خودش را می کوباند به پنجره ها و صدای زوزه هایش آدم های را می چپاند توی لونه های تنگ و تاریک شان.

 

هیچ وقت نخواستی بشناسی ام. فکر می کردی که دوستم داری و فریاد های ادعایت گوش آسمان را کر می کرد. یادت رفته بود که پشتوانه ی دوست داشتن شناخت است و دوست داشتن واقعی در عمل...!

تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ October 1, 2008 و ساعت 8:25 PM | لينك ثابت
هزار و پانصد کیلومتر آن طرف تر...

یه کیک و یه آب پرتقال لطفاً! اینو گفت و هزاری رو کوبوند روی پیشخون بوفه. تا پیرمرد سفارشش رو بیاره، به نظرش یه عمر طول کشید. معده اش داشت می سوخت. فوری - با سرعت برق - کیک و آب میوه رو قاپید و اسکناس های نیمه پاره رو مچاله کرد و چپوند توی جیب هاش.

 

هوای آزاد که ریه هاش رو قلقلک داد، ناخودآگاه با چشم هاش دنبال یه گوشه ی دنج گشت تا بره و خودش رو اون تو گم کنه. خیلی زود هم پیداش کرد. مثل توی فیلم های علمی - تخیلی، از نوک بینی اش تا اونجا رو یک خط فرضی قرمز کشید و عین یک آدم آهنی (احتمالاً از توی همون فیلم!)، صاف راه افتاد طرفش. نشست. پا رو انداخت روی پا، با ولع بسته ی کیک رو باز کرد و نی رو فرو کرد توی پاکت آب میوه.

 


تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ October 1, 2008 و ساعت 8:19 PM | لينك ثابت
درس زندگی...!

اتوموبیلی با سرعت از خیابان خلوتی عبور می کرد. راننده، از همه ی دنیا بی خبر، پا را محکم و محکم تر روی گاز فشار می داد. ناگهان، صدای بلندی او را از حال خود بیرون آورد. پا را با تمام توان روی ترمر فشرد و ایستاد. سرش را به عقب خم کرد و به صندلی عقب اتوموبیل چشم دوخت.  پاره سنگی به داخل افتاده بود و شیشه ی عقب اتوموبیل نیز شکسته شده بود.

 

راننده با عصبانیت از ماشین پیاده شد و دنبال مجرم دیوانه ای گشت که این بلا را سر اتوموبیل او آورده بود. بلافاصله چشمش به پسر بچه ی کوچکی افتاد که سر به زیر انداخته بود و با چهره ای شرمگین، به آسفالت خیابان نگاه می کرد. با شتاب به سمت او حرکت کرد. آن قدر عصبانی بود، که نمی دانست چه طور باید این کودک گستاخ و بی ادب را به سزای عملش برساند و بی آن که فرصتی برای فکر کردن بگذارد، بی درنگ سیلی محمکی به گوش کودک نواخت.

 


تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ October 1, 2008 و ساعت 8:18 PM | لينك ثابت
گذری بر لحظه ها...

مکان: داخل ماشین، کنار خیابون

خورشید در مقابل چشمانم - آرام آرام - به دل زمین می پیوندد. می رود تا پشت پرده ی بلند شب. صدای اذان مسجد از فاصله ای نه چندان دور به گوش می رسد. مردم در خیابان می آیند و می روند. آرام از کنارم می گذرند، بی آن که حتی نیم نگاهی هم به اطراف خود بیندازند. بی حوصله، بی دقت، بی احساس... مثل همیشه. از کنارم می گذرند و کسی هم نیست که در لحظه ی گذر از کنار جاده ی زندگی، عطر غم انگیزی را که در فضا پیچیده است، حس کند...

وای...! چه قدر فاصله این جاست بین آدم ها... چه قـ‍ـــــدر...


تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ October 1, 2008 و ساعت 8:18 PM | لينك ثابت

ادبی نوشتن رو دوست دارم! برای همین گاهی اگر ادبیات بی ربطم گل کرد و حس کردم جاش توی بلاگ نیست و گاهی اگر لابه لای ورق پاره های قدیمی ام حرف های گفته ی نشنیده ام رو پیدا کردم، اینجا نگه شون خواهم داشت.

روزانه نیمچه بلاگ دفتر انشا درباره من
Designed By: Hadi Mohammadi - Temp4Blog | Powered By: Movable Type 4.2 | Hosted By: AriaInfo | RSS | Web analytics
CopyRight © 2007 - 2010 Soudeh.Ir All Rights Reserved