«این روزها که می گذرد، هر روز / احساس می کنم که کسی در باد / فریاد می زند.
احساس می کنم که مرا / از عمق جاده های مه آلود / یک آشنای دور صدا می زند...»
روان بودیم این روزها. توی «نواب» دوست داشتنی که دیگر چند سالی است اسم «ایران» دوست داشتنی ترمان را دارد با خودش یدک می کشد. ...و من دوست داشته م همیشه این بخش را، که فرق دارد با همه ی جاها. استرس توش بیداد نمی کند انگار، آدم ها با هم حرف می زنند و تنها ابزار ارتباطی بین پزشک و بیمار، کلام است. کلامی که توی خیلی از رشته های دیگر، بی توجه به کلیشه ی همیشه پا بر جای «70-80% تشخیص بالینی در شرح حال نهفته است»، خیلی راحت نادیده انگاشته می شود. ...و من دوست دارم این سادگی و بی پیرایگی ارتباط را. دوست دارم این حس را که می شود به مدد کلمه هایی قشنگ و حساب شده، راه را به سوی بیمار و بیماری باز کرد. و به گمانم که روان پزشکی از معدود رشته هایی است که آدم تویش به یک توانایی ذاتی نیاز دارد برای بقا، بیش از هر چیز دیگری...